درس ها مثنوی معنوی

بدست • ۸ مهر ۱۳۹۸ • دسته: مقالات

اول بگویم که من نه مولوی پرستم و نه حافظ پرست و نه اعتقادی مطلق به هیچ فرد و شخصیتی (حتی پیامبران الهی) دارم؛ من چنین آموخته ام که از تاریخ ها و سنت های مختلف و رنگارنگ بشری (و از جمله اسلام و تشیع) و از شخصیت های فرهنگ پرور و تاریخ ساز و مولد علم و اندیشه، بسی می توان آموخت. با این حال برخی شخصیت ها در تاریخ بشر از جهات مختلف، به دلیل عظمت روحی و تعالی فکری و نیز در تولیدات فرهنگی و تمدنی، سهم و نقش مهم تر و خلاق تری در بنای تمدن دارند و از این منظر بسی محترم تر و دلپذیرترند. یک از اینان، بی تردید، نابغه همه روزگاران و هیجان انگیزترین گویندگان تمام ادوار تاریخ آدمی، مولانا جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی و یا مولاناست.
مولوی به عنوان نویسنده و شاعر آثار متعددی به نظم و به نثر دارد که دو مجموعه شعری او یکی مثنوی است و دیگر غزلیات شمس و هر دو از اثرگذارترین آثار ادبی و اخلاقی معنوی و دینی کم مانند اند. به ویژه مثنوی او به حق اصول اصول دین است و اثر تعلیمی مهمی است که در طول تاریخ، از زمان مولوی تا کنون، تا همیشه چون جویباری شیرین و عطش زدا برای کام های تشنه و جستجوگر روان است.
اکنون در اینجا می خواهم به یک آموزه مهم مثنوی اشاره کنم که یک نکته از هزاران است و آن آموزش مداراگری مطلق با عالم و آدم است. این آموزه مهم، که در جهان امروز عموم مردمان و بیشتر مسلمانان یعنی همکیشان جلال الدین بدان نیاز دارد، در قالب تمثیل و قصه پردازی هایی شیرین در مثنوی مکرر است و من در اینجا به چند نمونه آن اشارتی می کنم.
از آنجا که عموم مخاطبان با این متون کم و بیش آشنایی دارند، بدون شرح و بیان به چهار قصه و تمثیل اشاره می کنم:
یکم. قصه فیل در تاریکی. این داستان (که در دفتر سوم مثنوی آمده است) می گوید گاه حقیقت چون کالبد حجیم و بزرگ پیل است که در تاریکی ایستاده و هر کسی کورمال کورمال به یکی از اجزای بدنش دست می کشد و همان را که دیده توصیف می کند. یکی به خرطوم پیل دست می کشد و می گوید این ناودان است و دیگر گوش پیل را لمس می کرد و می پنداشت بادبزن است. دیگری پای پیل را لمس می کرد و می گفت این این ستون است و دیگری . . . همه وفق گزارش حس لامسه درست می گفتند و در عین حال راست هم نمی گفتند چرا که هر یک در آن واحد بخشی از آنچه را که لمس کرده بود توصیف می کرده است و حال آن که وقتی تمام جثه پیل را در روشنایی واقعیت دیدند، داوری شان به کلی متفاوت شد.
دوم. تمثیل مهم دیگر حقیقت و آئینه شکسته است. می گوید حقیقت مانند آئینه ای است که از فراز فرود آمده و بر زمین خورده و شکسته و قطعه و قطعه شده و هر تکه آن نصیبی کسی شده است . بدیهی است که در این صورت، هر کس خود را در یک قطعه کوچک می بیند و می پندارد که تمام حقیقت را دریافته است.
سوم. تمثیل انگور و عنب . . . مولوی نقل می کند که سه نفر ناهمزبان وقتی می خواستند چیز مشترکی تهیه کنند و بخورند، هر یک به زبانی چیزی می گفت و با دیگران دعوا می کرد و بر رد خواسته دو نفر دیگر و خواسته خود اصرار می ورزید. یکی می گفت من انگور می خواهم و دومی مدعی بود عنب می خواهد و سومی هم اُزُوم طلب می کرد. فردی که با هرسه زبان آشنا بود و می دانست آن پارسی گو همان را می خواهد که آن عرب زبان و ترک زبان نیز همان را می خواهند که دو همراه دیگر او و چون زبان هم را نمی فهمیدند بر سر خواسته ای معین و واحدی با هم نزاع می کردند و اختلاف داشتند. فرد ناظر خوشه انگوری تهی کرد و آورد برایشان. وقتی واقعیت برای آنها روشن شد، هر سه خندیدند و یک صدا گفتند ها! همین را می خواهیم!
چهارم. مولوی در جایی به تمثیل می گوید آدمیان مانند دانه های انگورند که مایه درونی شان یکی است و فقط پوستی نازک دانه ها را از هم جدا کرده و از این رو وقتی پوسته نرم برداشته شود، مایه های درون یکی می شوند، به گونه ای که کمترین وجه تمایزی بین شان نمی ماند.
به راستی که اگر چنین آموزه های پر ارجی مورد توجه و تأمل قرار گیرند، چه جای نزاع های دینی و بی دینی و فرقه ای و یا جداسری های صوری و بی بنیاد و ویرانگر؟ از درون چنین فرهنگی این آموزه درآمد ه است که:
بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند
و این آموزه بنیادین قرآن هم هست که بنی آدم از یک پدر و مادر و از «نفس واحده» می داند.
منتشر شده در تلگرام

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.