گزارش سفر-لندن

بدست • ۵ آذر ۱۳۹۱ • دسته: اخبار و گزارش

 دوستم آقای مهدی تقوایی از لندن خبر داد که همسرش خانم ناهید فوت کرده و از من خواست که برای شرکت در مراسم تدفین و اقامه نماز و سخنرانی در مراسم بزرگداشت آن زنده یاد به لندن بروم. با کمال میل قبول کردم. چرا که در این شرایط ناگوار و سخت این همراهی و همدلی لازمه تسلیت و ادای وظیفه دوستی بود.

از گذشته های دور با نام مهدی تقوایی آشنا بودم. می دانستم که از مجاهدین اولیه و از زندانیان سیاسی در رژیم قبلی بوده و بعدها در عراق از مجاهدین جدا شده و زندگی و فعالیت مستقل خود را آغاز کرده است. اما دیگر از ایشان خبری نداشتم و اطلاع نداشتم که در کجا زندگی می کند. حدود چهار سال قبل زمانی که در ایتالیا بودم ایمیلی دریافت کردم از شخصی به نام فرهاد مهدوی که از من خواسته کتاب «محمد پیامبری برای زمان ما» اثر کارن آرمسترانگ با ترجمه ایشان را ببینم و در این مورد مقاله ای بنویسم. از کتاب بی خبر بوده و آن را در اختیار نداشتم. ایشان نسخه ای از آن را برایم فرستاد و خواندم. کتاب کم حجم و پر محتوایی بود. در میان انبوه کتابها و مقالاتی که به ویژه از سوی ایرانیان اسلام ستیز بر ضد اسلام نوشته می شود چنین اثری از یک نویسنده مسیحی انگلیسی بسیار مغتنم و پر فایده و روشنگر می نماید. من هم مقاله ای با عنوان «سیره ای برای زمان ما» در معرفی این کتاب نوشتم که قرار شد در مقدمه چاپ دوم کتاب بیاید که البته هنوز انجام نشده گرچه مقاله مستقلا منتشر شده است. پس از آن ایشان ترجمه قسمت هایی از کتاب مشهور رودنسون فرانسوی در زندگی محمد پیامبر اسلام را برایم ارسال کرد تا بخوانم و احیانا اظهار نظر و کمک کنم که انجام شد و خوشبختانه به زودی این کتاب مهم منتشر خواهد شد. گرچه اندکی پس از آشنایی اولیه متوجه شدم که فرهاد مهدوی همان مهدی تقوایی است اما تا تا کنون با همان نام فرهنگی ایشان با هم در تماس بودیم. دو سال پیش که در لندن بودم جناب تقوایی از سر مهر شامی دعوتمان کردند و در آنجا با همسرشان و برخی از اعضای خانواده شان آشنا شدم. این بانو به بیماری سرطان دچار بود که در نهایت بر او چیره شد و بر زندگی نه چندان بلندش پایان داد. خدایش رحمت کند.

روز جمعه ۶ آبان/۹ نوامبر به لندن رفتم. در فرودگاه لندن طبق معمول پشت گیشه گیر کردم. طرف چیزهای می پرسید که نه درست می فهمیدم و نه می توانستم پاسخ درست بدهم. ناگزیر از طریق موبایل با یکی از دوستان تماس گرفتم. معلوم شد که دفعه پیش هنگام ورود به لندن پاسپورت من مهر نخورده و از دلیل آن می پرسید و طبعا دچار تردید و شک شده بود. در فرودگاه های کشورهای اروپایی و آمریکا و کانادا نام و عنوان و پاسپورت ایرانی ها و به طور کلی اهالی خاورمیانه مسلمان  مشکوک می نماید اما اگر بهانه ای نیز وجود داشته باشد دیگر حساب با کرام الکاتبین است. در هرصورت دوستم گفت از سوی ما هیچ دلیلی وجود نداشته و حال اگر همکار شما اشتباه کرده نباید ما پاسخگو باشیم. سرانجام پس از حدود چهل دقیقه معطلی با انگشت نگاری کامل اجازه داد که از مرز عبور کنیم و به مقصد برسیم.

روز بعد شنبه مراسم تشییع و خاکسپاری در گورستانی در شمال لندن برگزار شد. شب گذشته جنازه را به مسجدی متعلق به شیعیان پاکستانی برده و در آنجا غسل داده و آماده کرده بودند. صبح با اعضای خانواده و برخی دوستان خانوادگی با اتومبیل به محل رفتیم. از آنها همراه جنازه به گورستان رفتیم. گورستان یزرگی بود و در گوشه ای از آن شماری مسلمان دفن شده بودند. با توجه به نام افرادی که دیدم ایرانی و افغانی بودند. ساعتی طول کشید افراد زیادی آمدند و فکر می کنم حدود صد و پنجاه نفری می شدند. بر وفق سنت اسلامی-شیعی جنازه تشتییع شد. یعنی با شعار «لا اله الا الله/محمد رسوالله/علی ولی الله». گرچه غالب حاضران غیر مذهبی بودند و به احترام جنازه و مراسم با شعار همراهی نشان می دادند. در نهایت در نزدیک محل دفن نماز خوانده شد و پس از آن جنازه به خاک سپرده شد. مراسم با شکوهی بود.

از آنجا به محل انجام مراسم بزرگداشت رفتیم. سالنی بود بزرگ و متعلق به یک کلیسا. کسانی پس از تشییع و تدفین رفتند ولی غالبا به آنجا آمدند و البته شماری نیز در آنجا به مراسم پیوستند. ابتدا ناهار صرف شد و پس از آن مراسم آغاز شد که تا غروب (حدود سه ساعت) طول کشید. مراسم جالب و در نوع خود (حداقل در حد اطلاع من) بی نظیر بود. بی مانندی آن از این نظر بود که مجموعه گفتارها و عکس ها و فیلم ها و موسیقی هایی که به صورت کلیپ پخش شد آمیزه ای بود از اندوه با شکوه و شادمانی و نشاط با شکوه. با این توضیح که ما ایرانیان معمولا در عزا و ماتم عزیزان و درگذشتگان بسیار مویه می کنیم و گریه های شدید می کنیم و غالبا با فریاد ضجه و ناله های سوزناک سر می دهیم و این امر نه تنها موجب تسکین بازماندگان نمی شود بلکه غالبا بر رنج و اندوه آنان می افزاید. به ویژه در مناطق دورافتاده تر و روستاها این حالت و سنت بسیار شدید و رایج است. به طور خاص روضه خوانی های سنتی و حرفه ای و نوع کلام و لحنی که مداحان و روضه خوانهای به طور حرفه ای به کار می گیرند بر این غم و اندوه (حتی تا حدودی تصنعی) می افزاید. این نوع کلمات و حالات ظاهرا مذهبی پیوسته نمک بر زخم بازماندگان می پاشد. در غرب و در عالم مسیحیت کاملا متفاوت و تا حدودی متضاد است و از این نوع ماتم و سوگواری تقریبا خبری نیست. در مراسم زنده یاد ناهید تقوایی اولین بار می دیدم که مراسم و آداب آن چیزی بین سنت ایرانی-اسلامی و سنت اروپایی-مسیحی بود. در عین ماتم و غمناکی همراه با نوعی نشاط هم بود. به عبارتی هم نشاط عارفانه و وجودی بود و هم اندوه غم و غمناکی. به ویژه کلیپ ها و موسیقی هایی که انتخاب شده بودند و عکس هایی که نشان داده می شدند هنرمندانه بوده و کاملا متناسب و از هارمونی برخوردار بودند و مجموعه آنها هم با مراسم تناسب داشت و هم با شخصیت و زندگی تلخ و شیرین متوفی و همسرش و دخترانش. اجرای دو قطعه موسیقی به وسیله دو تن از نوادگان خانم ناهید بر شکوه و جذابیت و نشاط مراسم و جلسه افزود. قطعاتی که گویا در روزهای بیماری مشرف به مرگ برای مادر بزرگ نواخته می شد. در هرحال گویا معمای مرگ در نظر ما ایرانیان و مسلمانان حل نشده و همچنان خصلت تراژیک خود را حفظ کرده است. دور از انتظار هم نیست که چنین باشد و به زودی هم هم حل شود. چرا که وارث خون ایرج و سیاوشیم و نیز امام حسین ایرانیزه شده میراث آل بویه و صفویه. البته رنج های کاری و عمیق استبداد و غارت و کشتارها و فقدان امنیت گسترده در تاریخ ایران نیز خصلت تراژیک و غمناکی زندگی ما را دوچندان و پایدار کرده است.

در هرحال این مراسم می تواند نمونه ای از سوگواری ها در مراسم های ختم و یادبودها باشد. همسر زنده یاد ناهید آقای تقوایی سخن گفتند و از زندگی پر رنج و مبارزه خود در دوران پیش از انقلاب و پس از آن گفتند و از شکوه و صبوری و استواری و در عین حال مهربانی و خصلت های اخلاقی و انسانی همسرشان را یاد کردند و نیز یکی از دخترانش. آقای وفا یغمایی شاعر از دوستان سیاسی و خانوادگی نیز سخنی گفته و ابیاتی خواندند و در نهایت من نیز سخنانی ایراد کردم. موضوع صحبت من بیان اهمیت ابعاد مختلف و متنوع زندگی بود و هشدار دادن نسبت به یک بعدی شدن در زیست جهان انسانی.

صبح فردا به فرودگاه آمدم اما به دلیل چند دقیقه تأخیر از پرواز ماندم و ناچار برای صبح فردا بلیط خریده و روز دوشنبه از فرودگاه گتویک به بن پرواز کردم.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.