برگی از دفتر ایام- ترسوها

یکی از شاعران طنزپرداز کشورمان شخصی است با تخلص «هالو» که صد البته لقب طنازانه ای است. ایشان را نمی شناسم و در گذشته هم یادم نیست که نامی از ایشان شنیده باشم اما در چند سال اخیر گاهی کلیپ شعرخوانی هایش را در رسانه ها دیده و اشعارش را شنیده ام. شاعری است توانا که هم در ادب و فن شاعری چیره دست است و هم در طنازی و طنزگویی. مضامین اشعار و طنزهایش نیز عموما اجتماعی و سیاسی است. در دو سال اخیر شعرهایش رنگ و بوی حمایت از جنبش سبز را دارد و حتی می توان ایشان را هم در شمار شاعران سبز دانست. اخیرا کلیپی از هالوی عزیز و مردمی دیدم که شعری با عنوان «ترسوها» را در محفلی ادبی در تهران خوانده بود. از آنجا که این شعر برایم بسیار جالب و جذاب بود و خواندن آن در یک محفل ادبی و علنی در فضای غم زده و خفقان آور کنونی میهن بسیار مایه امید و تحسین، مفید دیدم که آن را در اینجا بیاورم تا هم به ایشان ادای دین کرده باشم و هم کسانی را که احیانا از آن بی خبر مانده اند از آن با خبر کنم.nnnhttpv://www.youtube.com/watch?v=vYdMaNcYV_onnترسوها nnچرا این گونه از موی زنان ارشاد می ترسدnاز این موی رها گشته به دست باد می ترسدnلباس تیره در بر کن، لباس قهوه ای، مشکیnچرا؟ چون که طرف از رنگهای شاد می ترسدnکند نابود آثار تمدنهای پیشین راnاز آنچه آورد تاریخ را در یاد می ترسدnبه یاسوج از نماد آریو برزن و شمشیرشnو در ساری هم از سرباز قوم ماد می ترسدnچنان چون طالبان که می هرا سیدند از بوداnرفیق ما هم از سنگ و گچ و فولاد می ترسدnفقط باید ببوسی دست و گویی بله بله قربانnاز اندیشه، از استدلال، از استعداد می ترسدnبزن خود را به آن راه و بگو چیزی نفمیدمnکه او از هر کسی دوزاری اش افتاد می ترسدnهم از سرخی گل ترسد هم از سبزی برگ آنnاز آن سروی که محکم جای خود استاد می ترسدnنه تنها از زبان سرخ و از سرهای سبز ماnاز آن دیگی که بوی قرمه سبزی داد می ترسدnزمانی می هراسید از تجمع های میلیونیnولی امروزه روز از تک تک افراد می ترسدnکسی که منطق او داد و فریاد است و فحاشیnبرای چه خودش از واژة فریاد می ترسد؟nبزن بر فرق ما تا می توانی تیشه خود راnعزیزم! کوه کی از تیشه فرهاد می ترسدnگذشت آن دوره ای که می رمید آهو ز صیادانnکنون از سایه خود نیز هر صیاد می ترسدnکبوتر می کند پرواز هم بال پرستوهاnو جغد از این که رفته هیبتش بر باد می ترسدnزمانی می رمید از چوب و باتوم آن که می فهمیدnولی حالا چماق از کله پر باد می ترسدnندارد ماهی آزاد خوف از تور ماهیگیرnکنون قلاب و تور از ماهی آزاد می ترسدnنمی ترسد دگر شمشاد از داس و تبر زیرا nکه امروزه تبر از قامت شمشاد می ترسدnبله جانم! گذشت آن دوره، امروز لولو همnچنین از بچه های این خراب آباد می ترسدnخدایا می شود روزی رسد گویند ای هالوnببین، وارونه شد، مادر زن از داما می ترسد!nبخند ای هم وطن، قهقه بزن، این خنده ها خاری استnبه چشم آن که از این قلب های شاد می ترسدn n nn n

Share:

More Posts

دنیای دیوانه / دیوانه / دیوانه

دیشب در برنامه «شصت دقیقه» تلویزیون بی بی سی فارسی مطلبی شنیدم که به راستی هنوز هم باورش سخت است. فردی تاجیک تبار اما روسی

Send Us A Message