یادی و خاطره‌ای از حامد ابو زید

بدست • ۱۷ تیر ۱۳۸۹ • دسته: مقالات

تازه سایت جرس را باز کرده بودم تا ببینم اخبار تازه چه و دنیا دست کیست! چشمم روی این عنوان خیره شد: نصر حامد ابو زید در گذشت! شوکه شده بودم. تنها خبری که منتظرش نبودم همین خبر بود. چند لحظه چشمم بر تیتر خبر خیره ماند. خبر را خواندم. متأسفانه خبر درست بود و دکتر نصر حامد ابو زید متفکر نواندیش و نامدار و قرآن پژو سترگ معاصر مصری در پی یک بیماری غیر منتظره و ظاهرا غیر قابل درمان در کشورش درگذشته بود. دردناک خبری بود و شگفت مردی از تبار دلیران اندیشه اسلامی مدرن از میان ما رخت بر بسته و نا باورانه به دیار باقی و نزد خدایش پر کشیده است. «ناگهان بانگ بر آمد خواجه مرد» اما به راستی و بی مبالغه باید اعتراف کرد که « مرگ این خواجه نه مرگی است خرد »!


شاید از حدود بیست سال پیش بود که با نام و شخصیت و برخی از افکار و آرای نصر حامد ابو زید آشنا شده بودم. در ده سال اخیر برخی از گفته ها و نوشته های ایشان به زبان فارسی ترجمه شده و در اختیار علاقه مندان و اهل تحقیق در مسائل نوین اسلامی قرار گرفته است. من از طریق این ترجمه ها و نیز مطالعه برخی از نوشته های عربی ابو زید با افکار ایشان آشنا شده بودم. در سال ۸۷ دوستی از سر مهر نسخ کپی هفت کتاب مهم ابو زید را برایم آورد و من به تدریج نگاهی اجمالی به آنها کردم و بر آن شدم تا آنها را به تناسب وقت مطالعه و آنگاه به تدریج به فارسی ترجمه کنم. اما چندی بعد دوستی ناشناس از تبریز اما به سفارش دوست ارجمندی نزد آمد و خواست تا مدتی آن هفت کتاب را در اختیارش بگذارم و من هر چند با اکراه آنها را به آن دوست جدید دادم و تأکید کردم که حتما به زودی کتابها را باز گرداند. اما خروج کتابها همان و باز نگشتن همان. این را به این دلیل نوشتم که اگر آن دوست تبریزی ( که نشانی از او ندارم ) این نوشته را می خواند احساس تعهد کند و امانت را به صاحبش برگرداند و بداند که من هنوز منتظر رد امانت هستم.

 در سال ۷۹ ( ۲۰۰۰ ) زمانی که چند ماهی پس از کنفرانس برلین در پاریس بودم دوستی اهل فضل کتاب « نقدالخطاب الدینی » ابو زید را به من هدیه داد. این کتاب به طور تصادفی در میان وسایل شخصی ام به زندان اوین منتقل شد. پس از پایان دوران پر رنج بازجویی ها ( یعنی همان تفتیش عقاید تمام عیار ) به سراغ کتاب یاد شده رفتم و ترجمه آن را ( البته بیشتر برای سرگرمی و پر کردن ساعات و لحظات تمام نشدنی زندان نیمه انفرادی ) آغاز کردم. هیچ منبع و حتی کتاب لغتی نیز در اختیار نداشتم. به هرحال تقریبا در فاصله سه ماه ترجمه کتاب به پایان رسید و آن را در اختیار نشر یاد آوران گذاشتم تا با ویرایش دقیق و رفع نواقص و اشتباهات احتمالی منتشر کنند. در این فاصله دوستی در لایدن به ابو زید اطلاع داد که فلانی در زندان کتاب شما را ترجمه کرده و قصد انتشار دارد. او نیز از سر مهر و همراهی یک مقدمه بیست صفحه ای ( که در واقع مقاله ای مستقل بود ) نوشت و به ضمیمه نامه ای کوتاه خطاب به من فرستاد. مقدمه را نیز ترجمه کردم و در نهایت کتاب با عنوان « نقد گفتمان دینی » در سال ۸۳ انتشار یافت. قابل ذکر این که این ترجمه بیش از یک سال در اداره سانسور وزارت ارشاد توقیف بود و سرانجام با پی گیرهای من و لطف مسئولی در همان اداره کتاب مجوز گرفت و منتشر شد. این دومین کتاب ابو زید است که تا کنون به فارسی ترجمه و منتشر شده است. اندکی پیش از آن کتاب « مفهوم النص » وی تحت عنوان « معنای متن » با همت آقای کریمی نیا منتشر شده بود.

 از آن زمان با علاقه بیشتر آثار و افکار ابو زید را پی گیری می کردم و در هر جا سخنی و کلامی از او منتشر می شد با دقت و تأمل بسیار خوانده ام. در این مدت همواره علاقه داشتم ایشان را از نزدیک ببینم و گفتگو و یا گفتگوهایی داشته باشیم. سال گذشته با همت دوست و هم ولایتی ام آقای حمید حمیدی موفق شدم ابو زید را در لایدن ببینم و چند ساعتی به بحث و گفتگو بنشینم. در همین تیرماه بود. شاید در همین روزها. در رستورانی ضمن صرف ناهار گفتگوهایی داشتیم. او سالها پیش به دلیل برخی افکار تازه اش در باب وحی و قرآن و به طور کلی دین شناسی مورد خشم و تکفیر فقهیان و از جمله  شخصیت دو م القاعده شیخ ایمن الظواهری قرار گرفت و ناچار جلای وطن کرد و در لایدن هلند مقیم شد و به تدریس و تحقیق اهتمام کرد.

 سه ساعتی گفتگو ادامه یافت. مترجم ما دوست جوانم عمار ملکی بود که زبان انگلیسی ابوزید را به فارسی و بالعکس بر می گرداند. او می توانست به انگیسی و عربی سخن بگوید اما من از چنین توانی برخوردار نبودم. در آغاز از این دیدار بسیار ابراز خرسندی کرد چنانکه من نیز چنین بودم. گفت کار ضروری خود را تعطیل کرده تا بتواند به این دیدار بیاید. از ترجمه فارسی نقدلخطاب الدینی یاد کرد و گفت از این کتاب به زبانهای مختلف به بازار نشر عرضه شده ولی بهترین ترجمه ترجمه فارسی است و این البته برای من موجب خرسندی بود.

یک ساعتی درباره اوضاع ایران صحبت کردیم. از جنبش جدید ایران می پرسید. می خواست ببیند اوضاع ایران به کجا می رسد. بسیار دلبسته ایران و تحولات فکر دینی این کشور بود و شریعتی و سروش و شبستری را می شناخت و با افکارشان آشنا بود و با دو نفر اخیر دوست بود. البته در طی صحبت ها چنین دانستم که به افکار شبستری نزدیکتر است تا سروش. آنگاه از نظریه ولایت فقیه و موقعیت کنونی آن پرسید. توضیحات لازم داده شد. به نظرمی رسید که با سوابق این اندیشه در تشیع چندان آشنا نیست. برخی منابع را به خاطر سپرد تا آنها را ببیند.  به ایران خیلی امیدوار بود. وقتی سخن از دشواری طرح اندیشه نو دینی در کشورهای اسلامی در میان بود و از خفقان موجود در مصر و دیگر کشورهای عربی یاد می کرد، گفتم ایران در مجموع از شرایط مساعدتری برخور دار است و حتی سختگیر های حکومت نیز از اکثر کشوهای خاورمیانه کمتر است. او ضمن تأیید گفته من از سوابق ایران و ذهن فلسفی شیعی و عقلانیت ویژه ایرانی – شیعی یاد کرد. گفتم البته ما در ایران تجربه حکومت مذهبی را داریم و شما ندارید. لبخندی زد و گفت: آری! من همیشه گفته ام که ایرانی ها میوه ممنوعه را خورده اند و ما هنوز نخوردیم! او می گفت از ایران زیاد با من تماس می گیرند و حتی از برخی روحانیون در قم یاد می کرد که با او در تماس مستمر هستند. او از یک روحانی یاد کرد و گفت می شناسید؟ که نمی شناختم. او گفت همین روحانیون می گویند ما خیلی علاقه داریم که شما را به ایران دعوت کنیم اما مانع وجود دارد. البته من گفتم هم امکان دعوت شما به ایران هست و هم امکان سخنرانی در برخی محافل حتی اگر در سطح عموم ممکن نباشد. او با دریغ گفت در مصر همین امکان نیز وجود ندارد. گفتم حکومت نمی گذارد یا الازهر و یا مردم؟ گفت هر سه اما مشکل اصلی خود مردم اند و بعد افزود که ممکن نیست که من بتوانم در یک مسجدی سخنرانی کنم و در دانشگاه هم همین طور. من گفتم شما اگر در حسنیه ارشاد تهران سخنرانی کنید چند هزار نفر شرکت خواهند کرد. بعد افزودم که در ایران حتی مردم عادی هم چندان مشکل ایجاد نمی کنند و اگر مشکلی باشد از ناحیه حکومت است و آن نیز غالبا از طریق چماقداران در جلسات اخلال می کنند تا برای خود کمتر بدنامی بخرند.

در ادامه مباحث مهمی پیرامون نظریه جدید وحی و مفهوم کلامی الهی و قرآن و دین اسلام مطرح شد. بحث نیز از اقبال و شریعتی آغاز شد. او اقبال و مالک بن نبی ( متفکر الجزایری ) و شریعتی را در شمار ذات گراهای مسلمان شمرد که معتقدند اسلام ذاتی دارد و عرضیاتی و از این رو ذات آن ثابت است و جاودانه و عرضیات آن در طول تاریخ شکل گرفته و اسلام تاریخی را سامان داده و این نوع اسلام است که بوسله اینان مورد نقد و نقادی قرار گرفته است. ابوزید خود تقریبا ذاتی برای اسلام قایل نبود و طبق برخی دیدگاههای هرمونیتکی مدرن فقط به تفاسیر مسلمانان باور داشت. در این زمینه گفتگوهای خوبی پیش آمد و من البته با برخی آرای ایشان موافق بودم و با برخی نیز مخالف. کوشش می کردم که ایشان به پرسشهای مطرح در این نظریه و یا به تناقضاتی که این فرضیه پیش می آورد، پاسخ دهد. بخشی از گفتگوها به اقبال اختصاص داشت. او اقبال را اشعری می دانست اما من او را نومعتزلی. در مورد شریعتی نیز در پاره ای موارد دیدگاه من و او متفاوت بود. به نظر می رسید که شناخت کاملی از شریعتی ندارد. به احتمال زیاد تمام آثار او را نخوانده بود.

 پیش از دیدار در نظر داشتم گفتگو ها را ضبط کنم اما فکر کردم که در نخستین دیدار علی القاعده مجال گفتگوی جدی پیش نخواهد آمد بویژه که قرار بر یک ساعت بود. از سوی دیگر فکر کردم که این آغاز آشنایی است و در دیدارهای بعدی به مباحث جدی خواهیم پرداخت. هرچند پس از پایان دیدار افسوس خوردم که چرا گفتگو ضبط نشد چرا که می توانست منتشر شود و مفید واقع شود. اما اکنون دریغ و افسوس من بیشتر است. اما « با قضا کار زار نتوان کرد ». در پایان دیدار چند عکس به یادگار گرفتیم که فعلا تنها یاد آور آن دیدار شیرین و فراموش نشدنی است. بویژه ادب، تواضع و بی پیرایگی ابوزید آدمی را تحت تأثیر قرار می داد.

 من و ابوزید تا حدودی زیادی هم سرنوشت هستیم. من نیز مانند او و در پی او به جرم اظهار نظر متفاوت دینی به وسیله نهاد روحانی حکومتی متهم به ارتداد شدم و حتی حکم ارتداد درباره من صادر شد. هرچند اجرا نشد. او ناچار جلای وطن کرد و من نیز البته به گونه ای دیگر گرفتار چنین سرنوشتی نا خواسته شدم. آن روز روی این واقعیت توافق داشتیم که در کشورهای اسلامی امکان کمی برای آزادی بیان افکار و عقاید جدید دین شناسانه وجود دارد و از این رو متفکران نواندیش مسلمان گریزی ندارند که به کشورهای غربی پناه ببرند تا در فضای مناسب تری به نشر افکار خود بپردازند. البته اگر در عمل بتوانند. او با حسرت می گفت کتابهای من در بیروت چاپ می شوند و نسخ محدودی به مصر راه پیدا می کنند. به راستی جای درد و دریغ نیست که مسلمانی در وطن و زادگاه خود و در میهن دینی اش نتواند افکارش را به راحتی اظهار و منتشر کند و در نهایت به کشورهای بیگانه و غیر اسلامی پناه جوید؟ روزگاری دگر اندیشان یهودی و مسیحی از ستم و استبداد دینی کلیسا به سرزمین های اسلامی هجرت می کردند اما اکنون در قرن بیست و یکم برعکس شده و در کشورهای اسلامی چندان جایی برای متفکران و آزاد اندیشان وجود ندارد. دریغ!

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.