ای عزیزم در اگر نتوان نشست!

بدست • ۲۳ خرداد ۱۳۸۹ • دسته: مصاحبه‌ها

 
گفتگو با تلاش – قسمت دوم

۱-  در بخش نخست این گفتگو تکیه ی بیشتر پرسشها بر این نکته ها در پاسخهای شما بود: یک مسلمان راست آئین ـ که به قاعده باید جریان نواندیشان مسلمان به عنوان یکی از سه جریان اسلامی مورد بررسی شما نیز با همین صفت شناخته شوند ـ برای ماندن در این مقام و مرتبه نمی تواند در کوشش های خود برای یافتن ریشه های «انحطاط و عقب ماندگیِ» جوشیده از درون «جهان اسلام» ـ جامعه های اسلامی ـ از این تردید آغاز کند که ممکن است، «اصول موضوعه و ذاتیات دینش» موجب و عامل این انحطاط و عقب ماندگی باشد. نه این که چنین مسلمانی نتواند تصوری از چنین تردید و پرسشی را به خود راه دهد ـ چه ممانعت و اساساً کنترل چنین رویداد ذهنی در عمل ناممکن است ـ بلکه در برابر آن و در پاسخ به آن باید همواره ـ به جواز و اراده ی ماندن در همان مقام ـ به نفی چنین شبهه ای برسد نه به تصدیق آن. هرچند ممکن است از توضیحات شما چنین برداشت شود که چنین اقدامی ـ گزینش دین و لاجرم پذیرش و ایمان به خلل ناپذیری اصول آن ـ یک انتخاب برای همیشه است، اما فرض ما بر این است، چنین گزینش ایمانی ممکن است در یک مسلمان حساس به واقعیت ها و تغییرات دائمی «فهمی» و پیرامونی، از نو و «آگاهانه» تجدید شود، چه هیچ دینداری در این رده ـ نواندیش دینی ـ تا وقتی بخواهد دیندار بماند، نمی گوید که دین خود را «جاهلانه» برگزیده است. علیرغم این، این پرسش برای ما همچنان باقی است که در جائی که نمی توانیم یا بهتر است بگوئیم با پیش فرض ایمانی خود نمی خواهیم بررسی کنیم و اگر هم بررسی کنیم برای بازگشت به نقطه اول و تصدیق ایمان است، چگونه می توانیم حداقل در همان حوزه از آگاهی و روشنی سخن بگوئیم.

 و اما ادامه پرسشهای ما: اگر در موضوع علل و ریشه های انحطاط و عقب ماندگی «جهان اسلامی» یا جامعه های اسلامی اصول ذاتی دین و اساساً دین از نظر مسلمان بری از ظن و تردید است، پس موضوع اصلاح دینی یا «پروتستانتیسم اسلامی» که نه تنها امروز بلکه در همین دو قرن گذشته بسیار متداول بوده است، یعنی چه؟ چنین «نهضت پایداری» برای اصلاح چه چیز است؟

  ظاهرا من در تلاش فکری و گفتاری خودم چندان کامیاب نبوده ام. بار دیگر به کوتاهی مدعایم را تکرار می کنم که به عنوان یک اصل متدولوژیک و روش شناختی، نه اصل دینی و ایدئولوژیک، اولا فرض این است که متدین به دین اسلام فکر و مسلک خود را مدلل و با حجت (عقلی یا نقلی و یا از هر طریق دیگر) برگزیده است؛ ثانیا تا زمانی که در مبادی و اصول موضوعه مرام خود تردید و خللی نمی بیند، از آن دفاع می کند و کوشش او عمدتا در جهت توضیح و تعمیق تفسیری درون گفتمانی و احیانا اصلاح و تکیمل و توسعه تفاسیر و بینشها و روشهای جاری در درون همان فکر و سنت خواهد بود. این یک قاعده و سنت جاری است و شما نیز در چهارچوب عقاید و دیسکورس خودتان قطعا جز این نمی کنید. اما روشن است که این سخن بدان معنا نیست که انتخاب شما « یک انتخاب برای همیشه است »، شما همواره می توانید و حق دارید تمام اصول خود را به پرسش بگیرید و از این رو می توان گفت انتخاب شما « انتخاب تا اطلاع ثانوی » است. اما نکته این است که اولا پرسش و یا شک دستوری و ارادی نیست و معمولا در جریان سیال و بی انتهای اندیشه و پژوهش رخ می دهد و ثانیا تا زمانی که پرسش و تردید رخ نداده و یا پس از پژوهشهای مکرر بر همان اندیشه گذشته استوار ماندید، عقلا و عملا به لوازم اندیشه و باورتان متعهد خواهید بود و گرنه نیست انگاری که جایی برای استقرار و تداوم اندیشه و حرکت باقی نمی گذارد. این سخن نیز به کلی بی وجه است که « اگر هم بررسی می کنیم برای بازگشت به نقطه اول و برای تصدیق ایمان است ». اگر کسی واقعا با این انگیره تحقیق و بررسی کند، هر نامی می تواند داشته باشد، جز پژوهشگر.

با این توضیح در مورد پرسش جدیدتان عرض می کنم که، بر خلاف تصور شما، « اصول ذاتی دین و اساسا دین بری از تردید نیست »، اما تا زمانی که به هردلیل و علت دچار تردید نشده و بر بنیادهای اصیل و تحقیقی خود ( فراموش نکنید که طبق اجماع تمام فقها تحقیق در دین واجب است و تقلید حرام ) استوار است، در خور پیروی است و لازم الاتباع.

اما در مورد این که اصلاح دینی چیست و مصلحان و یا نواندیشان مسلمان در پی چیستند، پیش از این توضیح کافی داده ام. « اصلاح دینی » و یا عناوین ترکیبی مشابه در این حوزه، از دو جزء تشکیل شده است: « اصلاح » و « دین ». این عنوان بدان معنا است که یک دیندار مسلمان می خواهد در دینداری خود اصلاحاتی و تغییراتی مثبت ایجاد کند و به عبارات دیگر می خواهد افکار و آموزه ها و سنت ها و شعائر مذهبی خود را « اصلاح » و « نو » کند. در واقع مرحله اصلاح بر اساس دیانت معرفت اندیشانه و تحقیقی مفروض استوار است و در حوزه مباحث و مسائل معرفتی و تفسیری درون گفتمانی اسلامی معنای محصل پیدا می کند و قابل طرح و تحلیل است و از این رو یک پروژه درون گفتمانی است و پسینی نه بیرون گفتمانی و پیشینی. یعنی باید دینی موجود و مفروض باشد تا اصلاح و نواندیشی ای در آن متصور باشد و ضرورت پیدا کند. می توان گفت بر سر در آکادمی اصلاح دینی ( پروتستانتیسم اسلامی یا هر نام دیگر ) نوشته اند: هر کس ایمان ندارد و اسلامش از مرحله تحقیق و انتخاب عبور نکرده است، وارد نشود.

موضوع اصلاح دینی هم روشن است: خروج جوامع اسلامی معاصر از بن بست عقب ماندگی تمدنی از طریق احیای ایمان  راستین و خرافه زدایی از باورها و اندیشه ها و آداب دینی و بازسازی دیانت اسلام بر بنیاد ایمان، آزادی، عدالت، تعقل، اخلاق و معنویت. در واقع مصلحان نواندیش و مدرن بر آنند که با بازسازی ایمان و اندیشه های اسلامی و درانداختن یک انقلاب فکری و تحول عمیق فرهنگی و طراحی یک جنبش اخلاقی و معنوی مؤمنان را به دگرگونی اجتماعی و تمدنی فراخوانند. از این رو این جنبش یک پروژه اجتماعی است که از حدود ۱۵۰ سال پیش آغاز شده که هنوز هم ادامه دارد. بنابراین مصلحان نمی خواهند دین را تغییر دهند یا دین جدیدی بنیاد نهند و یا بر اصول و فروع اسلام چیزی بیفزایند و یا از آن بکاهند.

اما در عین حال همواره می توان از بنیادها و باورهای پیشینی نیز پرسید و از بنیادها نیز در مورد موضوع مورد بحث یعنی بازگشت ریشه های عقب ماندگی به خود اسلام و امور ذاتی آن پرسید اما مصلحان بر این گمانند که در ذاتیات اسلام نه تنها زمینه ای برای عقب ماندگی اجتماعی و تمدنی وجود ندارد بلکه به حکم تجربه و الزامات عقلی در صورت دگرگونی در بینش دینی و اصلاح ایمان و اخلاق مؤمنان ( و البته جمع شدن شرایط ضروری دیگر ) دگرگونی مثبت به سوی آزادی و زایش تمدنی و فرهنگی قطعی است. در واقع در این تحلیل تحول و اصلاح از گذرگاه تحول در ایمان و بینش و اخلاق عبور می کند.

  ۲ ـ آن سخن «بی وجه» ما پایه در دو نکته ی نا خوانا با هم دارد که شما به هردو آنها اشاره داشته اید: ۱ ـ تحقیق در دین و حتا بنیادهای ذاتی آن واجب است که در این صورت تحقیق بدون شک و پرسش معنا ندارد و اگر شک و پرسش در اینجا جدی باشند، نتیجه ی تحقیق باز است. ۲ ـ خروج از دین اسلام ارتداد است که ـ بخش نخست این گفتگو ـ هزینه سنگینی داشته و دارد.

مگر آن که ـ برای رفع این ناخوانائی ـ همچون برخی پیشگامان نواندیشی دینی امروز، موضوع ارتداد را یا خطوط قرمز دیگر نظیر کفر و شرک را در کار یک بحث آزاد و محققانه از میان برداریم. در این صورت؛ نه تنها درِ آن «آکادمی» را نمی توان بست، بلکه در تعریف دین و برداشت از آن هر عقلی آزاد است؛ از جمله عقل آنان که امروز در ایران با دین خود حکومت می کنند و عقل بنیادگرایانی که در راه وظائف ایمانی و دینی خود، از براه انداختن حمام خون دریغ ندارند….، مضافاً این که هر بحث عقلی ممکن است نتایج عملی هم داشته باشد! و اما راه دیگراین که پایه را بر این نظر شما قرار دهیم که گفته اید:

« اگر ذاتی اسلام را همان اصول دین ( توحید و نبوت معاد ) بدانیم، این اصول به خودی خود مفهوما و مصداقا هیچ ارتباطی با مقولاتی چون جامعه و سیاست و اقتصاد و به طور کلی امور مادی زندگی آدمیان ندارند تا بتوان از انحطاط آفرینی و یا پیش برندگی تمدنی آنها سخن گفت. به عبارت دیگر این سه اصل اعتقادی و ایمانی موضوعا از دائره بحث خارج هستند. فروعات دینی مانند امور عبادی ( نماز و روزه و حج و . . . ) نیز همین گونه اند.» ـ بخش نخست گفتگو ـ

که در این صورت؛ چرا و به چه منظوری باید در هر گام برای اصلاح جامعه، سیاست و اقتصاد و…، همان مقولاتی که فرمودید، به دین و ایمان و مسلمانی مردمان استناد کرد و آن را برانگیخت، که با توجه به آن «بی ارتباطی» به نظر استناد و برانگیزنده ای بی وجه می آید؟        

در مورد نخست باید بگویم به نظر می رسد تناقضی در میان نیست تا برای رفع آن تلاش کنیم. تحقیق در دین واجب است و تقلید حرام، و تحقیق نیز گاه از شک آغاز می شود و گاه از حس کنجکاوی ( و احتمالا عوامل دیگر )، اما زمانی که دینی ( و البته هر اندیشه و مکتب دیگری ) را به استناد تحقیق پذیرفتیم، دیگر به حکم عقل و الزام پژوهش به نتایج آن ملتزم می شویم. در عین حال هر بار که در ارکان اندیشه و باور ما خللی ایجاد شد و شک در آن رخنه کرد، بار دیگر به تحقیق می پردازیم و به نتایج آن نیز ملتزم می شویم. با توضیحاتی که پیش از این داده ام نباید ابهامی در این زمینه وجود داشته باشد.

و اما در مورد ارتداد نیز مسأله روشن است. اینکه کسی از دین خارج شود، حق او است و این هم به الزام وجوب تحقیق در دین است و نیز به الزام حرمت اکراه در دین ( لا اکراه فی الدین ) و هم به الزام پایبندی گریز ناپذیر به تحقیق و پژوهش که اصل عقلی است و ربطی خاص به دین ندارد. از این رو تعیین هرنوع مجازات ( بویژه مجازات مرگ ) برای مرتد نه با محکمات دین می خواند و نه با منطق عقل و الزامات عقلی و انسانی. با توجه به این بنیادها است که در سالیان اخیر برخی فقیهان، که حکم شرعی مرتد را غیر قابل دفاع یافته اند، آن را با انگیزه های خاص سیاسی زمان پیامبر توجیه کرده اند و و در نهایت به الغای آن در زمان ما فتوا داده اند ( مانند آیت الله منتظری ). بگذریم که مجازات مرگ برای تغییر عقیده و یا اظهار نظر در قرآن وجود ندارد و وقوع آن نیز در زمان پیامبر اثبات نشده است (در این مورد کتاب « حکم ارتداد در اسلام و حقوق بشر » اثر یکی از روحانیون قم به نام صرامی از انتشارات مؤسسه مطالعات استراتژیک ریاست جمهوری در زمان ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی حرفهایی مهم برای گفتن دارد). موضوعاتی چون کفر و شرک مفاهیمی هستند که معانی درون دینی خاص خود را دارند اما به هرتقدیر تعارضی با مدعای مورد بحث ندارند.     

و اما اینکه فرمودید که در این صورت هر عقلی حق دارد در دین تحقیق کند و به نتایج آن ملتزم باشد پس حاکمان جمهوری اسلامی نیز حق دارند به عقل و تحقیق خود عمل کنند، نمی دانم اشکال چیست و در چهارچوب بحث و دعاوی ما ایراد کدام است. ظاهرا اینکه آنان نیز به عنوان یک انسان و یا یک مسلمان حق دارند در دین خود تحقیق کنند و تفاسیر خاصی از اسلام و شریعت خود داشته باشند، نباید مورد اعتراض شما باشد، از این رو اگر سخنی هست در دین شناسی آنان و رفتارهایشان است. درست است هرکسی در تحقیق و تفسیر خود آزاد است اما از نظر معرفت شناسی و هرمونتیک، هر تفسیری از هر متنی ممکن نیست و به همین دلیل است که در قرون اولیه اسلامی برای هر دانشی از جمله تفسیر قران و فقه قواعدی تنظیم کرده اند تا فهم ها و تفسیرها روشمند و مضبوط باشد و از هرج و مرج تفسیری و رفتاری جلوگیری گردد. در واقع بنیادگذار این روشمندی ارسطو است که در برابر سوفسطاییان آتن منطق را تأسیس کرد.

با توجه به این نکات است که عرض می کنم ایراد ما به فقیهان و مسئولان جمهوری اسلامی این نیست که شما حق ندارید تفسیری دیگر از دین داشته باشید، بلکه دقیقا سخن ما این است که برخی تفاسیر شما از قرآن و دیگر منابع دینی یا روشمند نیست و یا خلاف قواعد و اصول عقلی و نقلی مورد توافق است و یا اصولا روشها و قواعد شما قدیمی و ناکارآمد است. یکی از فرقهای فارق بین نواندیشان مسلمان با سنتگراها و بنیادگراها در همین جا است. اصولا به آنها می گوییم که چرا به همان تفاسیر کهن دلبسته و دیری است که هیچ اجتهاد و تفسیر جدیدی نمی کنید، در حالی که راه باز است و معارف سنتی هم تا حدودی اجازه فهم های تازه را به شما می دهد.

تازه تمام آنچه گفتیم در حوزه علم و تحقیق است، پرسش اساسی این است که مگر بسیاری از گفتارها و رفتارهای حاکمان جمهوری اسلامی مبتنی بر تحقیق و اجتهاد و دین شناسی خاص است؟ هر کس که اندک آشنایی با فقه و سنت و سیره داشته باشد تصدیق خواهد کرد که شمار قابل توجهی از اقدامات جاری در جمهوری اسلامی با هیچ قاعده ای از قواعد مسلم دینی و فقهی سازگار نیست و بلکه غالبا در تعارض است و از این رو شمار قابل توجهی از فقیهان نامدار نیز از منظر کاملا فقهی بارها به این کارها اعتراض کرده و می کنند.       

و اما در مورد پرسش اخیر باید به دو نکته اشاره کنم:

نکته اول. درست است که اصول دین و حتی شماری ازفروع دین به خودی خود ارتباطی با مقولات اجتماعی و یا پدیده های تمدنی ندارند و اساسا دین برای حل مشکل تمدن نیامده است، اما این اصول در عالم واقع و در اذهان به گونه های مختلف و چه بسا متعارض تفسیر می شوند و یا می توانند چنین باشند و بدین طریق خواه و ناخواه در عمل نیز نقش آفرینند. اصولا طبق قواعد هرمونتیک کنونی، ما در عالم واقع «حقیقت تفسیر ناشده» و از این رو «دین تفسیر ناشده» نداریم و در نتیجه تفاسیری از اصول و فروع دین اسلام ( مانند هر دین یا مکتب دیگر ) می توانند فرهنگ پرور و تمدن ساز باشند و عکس آن نیز صادق است. مصلحان مسلمان در قرن اخیر تلاش می کنند با استناد به محکمات و اصول موضوعه دین و تحلیل تاریخ اسلام و نیز خرد نقاد مدرن، با تفاسیر نادرست و انحطاط آور و ذلت بخش مقابله کنند و با اتکا به تفاسیر معقول تر راهی برای آزادی و رهایی و پیشرفت مؤمنان پیدا کنند و این کاری است بایسته و مفید. زیرا برای برانگیختن جامعه مؤمنان و تغییر اذهان آنان استفاده از باورها و ارزشها و زبان و بیان دینی کارساز ترین ابزار است. محور اصلاح طلبی دینی نیز همین است. 

نکته دوم این است که نواندیشان مسلمان هر گز نمی خواهند از درون منابع دینی ( کتاب و سنت و سیره ) مفاهیمی چون آزادی و دموکراسی و حقوق بشر و امثال آنها استخراج کنند، زیرا این پدیده ها و مفاهیم را از تجارب دنیای جدید می دانند که چندان ربطی به جهان مادون مدرن ندارد. از این رو مثلا پسوند دموکراسی برای اسلام موجه نمی نماید. گرچه در گذشته برخی چنین می کردند و اکنون نیز برخی نوگرایان روحانی چنین می کنند. کاری که نواندیشان مسلمان کنونی می کنند این است که اولا نسبت این مفاهیم را با دین و منابع دینی مشخص می کنند و ثانیا با تفاسیر جدید و خرد پذیر از اصول و فروع دین و تحلیل و باز خوانی نوین از تاریخ اسلام و تغییر اذهان مؤمنان، راهی برای تحول مدنی و اجتماعی و رهایی جوامع اسلامی باز کنند.

در اینجا لازم است به این نکته مهم اشاره کنم که یکی از کارهای مهم نواندیشی و اصلاح دینی این است که اولا به این پرسش مهم پاسخ دهد که « از دین چه انتظاری؟ » و ثانیا حوزه ها را تفکیک کند و بگوید از هر حوزه و یا اصل و فرع دینی چه کاری ساخته است. دین سنتی و بنیادگرایانه یک دین تمامیت خواه است و به گزاف تمام حوزه های زندگی را در قلمرو دین و دین شناسان ( یعنی فقها و متولیان دین ) تعریف می کند و همه چیز را به همه چیز ربط می دهد و بلکه رابطه علّی بین شان بر قرار می کند و این اختلاط ها و تمامیت خواهی ها هم کار را بر دین و دینداری سخت کرده و بار سنگینی به ناحق بر گرده دین نهاده و هم بویژه در حاکمیت دینی برای حاکمان و بیشتر مردمان فاجعه ایجاد کرده است. تعیین حدود و ثغور دین و تفکیک حوزه ها، گام مهمی در اصلاح دینی است و این دو کار هم نقش متولیان دین را بسیار محدود می کند و هم طبق تفسیری حکومت دینی را بلاموضوع می کند.

۳ ـ به باور ما«بلاموضوع ساختن حکومت دینی» در عمل، نیازمند مقدمات ذهنی و نظری در حوزه های مختلف زندگی اجتماعی به ویژه در حوزه سیاست است که در آن توازن نیرو نقش مهمی را بازی می کند و در بسیاری مواقع تصور داشتن وزن سنگین تر وسوسه انگیز می شود. این مقدمات البته مستلزم بحث های روشنگر و همه جانبه تری هستند در موضوعات و مفاهیم عدیده، از جمله در باره ی پسوند «اسلامی» در پیوند با بسیاری مفاهیم که برای ما هنوز روشن نیست که این درهم آمیزی مفهومی و در عین حال تلاش برای تفکیک حوزه ها چقدر با هم خوانائی دارند. ما امیدواریم در باز نمودن بار معنائی، ابعاد نظری، نتایج عملی و احیاناً استفاده ی ابزاری آن همچنان از غنیمتِ یاری و شکیبائی شما بهره گیریم.

با امید به انجام گفتگوهای دیگر، اگر اجازه دهید، پرسش آخر این دور از گفتگویمان را مطرح کنم، آنهم با اقتباس از گفته ای از شما در مصاحبه ی رادیو زمانه (دیگر هرگز لباس روحانیت به تن نخواهم کرد!! ـ سایت شخصی اشکوری) در باره ی «چاقوی دو دم حمایت روحانیت از جنبش سبز» و «حق ویژه خواستن» در صورت پیروزی. با سرایت همین نظر به جریان روشنفکری و نواندیشی دینی که تلاش خود را در «برانگیختن مسلمانان، با استفاده از باور و ارزشها و زبان و بیان دینی کارسازتر» می شمارند، این پرسش پیش می آید که آیا این نوع برانگیختن و استفاده از باورها و… دینی انسانهای مؤمن و معتقد به همان «حق ویژه» ختم نخواهد شد؟ البته حتماً عنایت می فرمائید که در اینجا قصد بلند کردن انگشت قدرت طلبی به سوی افراد اصلاً در میان نیست، موضوع پایه های نظری و بهره گیری از افکار است. چنانچه آیت الله نائینی هم احتمالاً تصور نمی کرد که دهه ها بعد نظراتش در دست آیت الله خمینی به حکومت ولایت مطلقه فقها بدل گردد (در این باره، در صورت تمایل، به مصاحبه  با آقای اشکوری ـ پارادوکس مشروطه خواهی روحانیون ـ فصلنامه تلاش ۲۶ ویژه صدمین سال مشروطیت ـ مراجعه شود)

 به نکات مورد اشاره در پرسشها و در واقع نکته سنجی های شما به اختصار پاسخ می دهم.

اینکه برای بلاموضوع شدن طرحی به نام « حکومت اسلامی » در کشورهای اسلامی نیازمند مقدمات و مقارنات مختلف و تا حدود پیچیده است، سخن درستی است و طبعا از جهات متعدد باید برای تحقق آنها کوشید. بخشی مهم به روشنگری ها و نظریه پردازی ها بستگی دارد اما تمام ماجرا این نیست، تغییرات اجتماعی، تحولات اقتصادی، رشد شهر نشینی و گسترش جهانشهری و در نهایت توازن قوا در بزنگاه های تاریخی و در زمان تأسیس نظام سیاسی جدید از شرایط زمینه ساز مهمی هستند که مجموعه آنها به بلاموضوع شدن نظام دینی خاص و تأسیس نظامهای اجتماعی و سیاسی عرفی و مدرن می انجاند. براین اساس باید اذعان کرد که ما در جهان اسلام و نیز ایران راه درازی در پیش داریم که باید طی گردد.

در مورد اختلاط مفاهیم و درهم جوشی حوزه ها و سپس ضرورت تفکیک ها، حق با شما است؛ زیرا که در طول تاریخ و از جمله در دوران معاصر حتی به دست برخی از نواندیشان و مصلحان مسلمان، یک انتظار حداکثری و تمامیت خواهانه از دین و نقش شریعت پدید آمده و در این روند با الصاق پسوند اسلامی به مفاهیم و یا نهادها و واقعیت های زندگی و پدیده های تمدنی، اسلامی شکل گرفته است که همه چیز را در خود جمع دارد و مدعی است که برای تمام پرسشها پاسخ و برای تمام مشکلات راه حل الهی و فراتاریخی و مقدس دارد. این تلقی از دین، زاده تاریخ و غالبا ضرورت های سیاست و نها های دینی بوده است نه الزاما برآمده از دعوت دینی اولیه و یا اراده و مشیت خدا و پیامبرش. اما اکنون پس از این همه تجربه و کسب آگاهی های عظیم تاریخی، غالب نواندیشان می کوشند با تفکیک دین از تاریخ دین، این اختلاط ها را وشن کنند و بار سنگین و نامتعارف دین را کم کنند و در نهایت از دعاوی گزاف دینداران و در واقع دست درازی های بنیادگرایان بر حوزه های غیر دینی جلو بگیرند.

در مورد پرسش اصلی شما، باید بگویم گرچه الزام منطقی بین آموزه های دینی نواندیشان کنونی و تلاشهای اجتماعی و سیاسی آنان در جهت برانگیختن توده های مذهبی برای کسب آزادی و عدالت و دموکراسی و حقوق بشر وجود ندارد، اما واقعیت این است که هیچ تضمینی هم برای جلوگیری از چنان فرجامی نامبارک  وجود ندارد. در واقع از منظر تاریخی، تحولات اجتماعی عمدتا غافلانه یا خوابگردانه رخ می دهند و معمولا سازندگان تاریخ در تمام حوزه ها و از جمله حوزه اندیشه و فرهنگ خود نمی دانند در آینده از افکار و اعمالشان چه تفسیرها و برداشت هایی خواهد و در نهایت آرمانها و اندیشه های آنان دقیقا به چه فرجامی خواهند رسید. نه پیامبران به درستی می توانند پیش بینی کنند که چندی بعد دین شان چگونه فهم و عمل خواهد شد و نه مصلحان دینی بعدی و نه مصلحان و یا فیلسوفان قادر بوده و هستند که بدانند و بگویند در سیر تحولات بعدی افکار و نظریات شان به کجا و کجاها راه خواهد برد. چنانکه لوتر و کالون نیز اگر می دانستند افکار و کوششهایشان یک قرن بعد به کجا خواهد کشید، احتمالا وحشت می کردند و چه بسا از تمام یا برخی از آموزه های خود دست می کشیدند.

با توجه به این تجارب تاریخی، کاری که نواندیشان و مصلحان مسلمان کنونی می توانند و باید بکنند این است که به گونه ای سخن بگویند و به گونه ای نظریه پردازی کنند که در آینده دور و نزدیک کمتر موجب سوء برداشت و بدتر از آن موجب سوء استفاده شود و در نهایت آرمانهای شان به ضد خود تبدیل نگردد. تجربه مشروطیت و بعدها نهضت روحانیت و انقلاب اسلامی و نیز نواندیشان سیاسی اندیش و اثرگذاری چون بازرگان و شریعتی و حنیف نژاد منبع بزرگی از آگاهی و به قدر کافی مایه عبرت است. اصولا یکی از فوری ترین کارها برای مصلحان کنونی، آسیب شناسی جریانهای اسلامی معاصر است و این آسیب شناسی می تواند هم مردم را نسبت به آینده هوشیار کند و هم خود پیشگامان و رهبران فکری را در مسیر درست تر و کم خطر تر پیش ببرد. با این همه کار بشری همواره با غفلت ها و کجی ها و سوء استفاده ها همراه است و فقط می توان از دامنه آن کاست.

از این کلیت که بگذریم، به نظر می رسد اینکه متفکران مذهبی در یک جامعه مذهبی و نیمه سنتی به صورت مؤثرتری می توانند به آگاهی و بیداری مردم و تحقق دموکراسی و به طور کلی مدرن شدن جامعه و گسترش علوم و فنون کمک کنند، امر منطقی و تجربی است و ظاهرا نباید کسی منکر آن باشد. اما این واقعیت هیچ حق ویژه درحوزه جامعه و سیاست و عرصه عمومی برای این گروه نه چندان بزرگ ایجاد نمی کند، بلکه بار مسئولیت آنان را بیشتر و سنگین تر می کند. در عین حال این برتری عملی در حوزه قدرت تودها، مستعد دعوی « حق ویژه » برای این جماعت است و باید با آسیب شناسی مانع ظهور چنین حق ویژه خواهی شد و البته مسأله رشد آگاهی عمومی و تحولات مدنی در ممانعت از چنین افکار و رخداد هایی به شدت مؤثر است. اگر در مشروطیت و یا انقلاب ایران روحانیت برای خود حق ویژه خواست، در زمینه های تاریخی خاصی بوده و فکر نمی کنم در آینده چنین زمینه هایی برای هیچ گروهی وجود داشته باشد.      

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.