شق القمری که «ما» را دو شقه کرده است

بدست • 26 آوریل 2020 • دسته: مقالات برگزيده از ديگران

اشاره: متن زیر به قلم آقای صالح طباطبایی است و از زیتون بازنشر شدده است
مقدمه

از دیرباز، آیات نخستین سورۀ قمر دربارۀ شکافتن ماه در میان مفسران و متکلمان اسلامی محل بحث بوده است. جمعی بر این رأی رفتند که این آیات از معجزۀ بزرگی که در زمان پیامبر اسلام به وقوع پیوست سخن می‏‌گوید، و برخی نیز این رأی را نپذیرفتند و گفتند که این آیات از معجزه‏ای در عصر پیامبر نمی‏‌گوید، بلکه دربارۀ حوادث قیامت و شکافته‏ شدن آسمان است. این اختلاف با آن‏که در عصر تابعین جلوۀ آشکاری داشت، رفته‏ رفته و با گذشت ایام رنگ باخت و بیش‏تر مفسران اسلامی به رأی نخست گراییدند، چندان‏که کم‏تر مفسری را می‏‌توان یافت که از آن رأی رویگردان شده باشد. رأی غالب چنان چیرگی بی‌‏هماوردی یافت که بسیاری از سرایندگان مسلمان در وصف «شق‌القمر» شعر سرودند و ادیبان در بیان معجزات پیامبر خاتم مکرر بدان استناد کردند. چنین بود تا آن‏که در روزگار معاصر و زمانۀ پیشرفت‏‌های کیهان‏شناسی بار دیگر این پرسش پیش کشیده شد که آیا به‏ راستی، به گفتۀ قرآن، ماه زمانی شکاف برداشته و از میان دوپاره شده است. مگر می‌‏شود که چنین شده باشد و هیچ اخترشناس یا اخترگویی که پیوسته چشم بر آسمان می‏‌دوخته چنین پدیده‏ای را گزارش نکرده باشد؟ و اگر حتی یک تن در جهان آن را دیده باشد، مگر ممکن است که از فرط شگفتی فریاد بر نیاورده و آن را به گوش دیگر همشهریانش نرسانده باشد، و از آن پس زبان به زبان نگشته باشد و سرانجام در کتابی یا سندی تاریخی ثبت نشده باشد؟ کار اختلاف چندان بالا گرفت که جمعی دست به دامان مؤسسۀ علوم ماه ناسا شدند و این مؤسسه سرانجام در ۲۰۱۰ به‏صراحت اعلام کرد که «شواهد علمی کنونی هیچ نشان نمی‏دهند که زمانی ماه دو یا چندپاره شده و سپس در زمانی در گذشته به هم برآمده باشد»[۱] از آن پس، مسلمانانی که هم می‌‏خواستند حرمت رأی مفسران بزرگ اسلامی را نگه دارند و هم به رویاروی علم نوین برنخیزند، دو راه پیش روی خود دیدند: جمعی رضا دادند که ماه دوپاره نشده، بلکه به اعجاز (یا بگوییم به چشم‏بندی) الهی (یا حتی به واسطۀ نوعی ماه‏ گرفتگی) به نظر مردم عصر پیامبر چنین آمده که ماه دوپاره شده است، و جمعی گفتند که هنوز علم نوین به آن جایگاهی نرسیده است که اثر دوپاره‏ شدن ماه را بر آن بیابد و باید منتظر ماند تا روزی حجتی بر درستی این مدعا بیاورد. اما یک راه دیگر آن است که دست از این همه قیل و قال بشوییم و یک‏بار دیگر به آیات نخستین سورۀ قمر نظر کنیم، ولی این‏بار بی‌‏پیش‏داوری و فارغ از رأی این و آن. در نوشتاری که در پی می‌‏آید کوشیده‌‏ایم چنین کنیم.

چند پرسش

پیش از آن‏که آیات سورۀ قمر را به‏ تفصیل بررسی کنیم، جا دارد که در همین آغاز، دربارۀ سه مطلب مهم سخن گوییم و در هر مورد پرسش‏‌هایی را پیش بکشیم. مطلب اول روایاتی است که در این باره مورد استناد قرار گرفته‌‏اند؛ مطلب دوم نحوۀ استدلال مفسران در تأویل آیات سورۀ قمر به شق‏ القمر است؛ و مطلب سوم عبارت است از برخی از خرده‏‌هایی که بر تفسیر معروف «شق‏ القمر» گرفته‏اند و پاسخ‏‏‌هایی که معمولاً به آن‏ها داده شده است.

روایات دربارۀ شق‌القمر در مقام معجزه‌‏ای که در زمان پیامبر اسلام روی داده باشد هم در برخی از مجامیع روایی اهل سنت وارد شده‏‌اند و هم در برخی از منابع شیعه. [۲] بحث مستوفا دربارۀ این روایات مجال فراخی را می‏طلبد که در نوشتار حاضر فراهم نیست. اما به منظور آن‏که با وضعیت کلی این روایات آشنایی اجمالی‌ای حاصل شود به دسته‏ بندی برخی از مهم‏ترین و پرتکرارترین این روایات می‏‌پردازم.

در مجامیع روایی اهل سنت، چند دسته از روایات دربارۀ شق ‏القمر هست، و این روایات از شش تن از صحابه نقل شده‏‌اند: انس بن مالک، جبیر بن مُطعِم، عبدالله بن مسعود، حُذَیفه بن یمان، عبدالله بن عباس، و عبدالله بن عمر. مثلاً در سلسله ‏روایاتی که به انس بن مالک، خادم پیامبر اسلام، می‌‏رسد آمده است که انس می‏‌گوید اهل مکه از پیامبر درخواست کردند که معجزه‏‌ای به آنان نشان دهد، و پیامبر دوپاره‏ شدن ماه را به آنان نشان داد (مثلاً ن.ک. صحیح البخاری، ج۴، ص ۲۰۶، و ج ۶، ص۱۴۲؛ و صحیح مسلم، ج۴، ص ۲۱۵۹)؛ در دستۀ دوم از سلسلۀ روایاتی که باز به انس می‏‌رسند آمده است که اهل مکه از پیامبر معجزه‏‌ای مطالبه کردند و پیامبر دوپاره ‏شدن ماه را به آنان نشان داد، در حالی که کوه حراء (کوه نور) در میان دو نیمۀ ماه حائل شده بود (مثلاً ن.ک. صحیح البخاری، ج۵، ص ۴۹)؛ دستۀ سومی که به جبیر بن مُطعِم می‌‏رسند می‏‌گوید که ماه دو پاره شد و هر پارۀ ماه بر سر یک کوه قرار گرفت (مثلاً ن.ک. سنن ترمذی، ج۵، ص۲۹۸)؛ و در دسته‏‌ای دیگر از روایات که به عبدالله بن مسعود می‌‏رسند آمده است که «ما با پیامبر خدا در منا بودیم که ماه دو پاره شد. یک پارۀ آن بالای (یا در روایتی، پشت) کوه بود و پارۀ دیگرش پایین (یا جلو) آن» (ن.ک. صحیح البخاری، ج۶، ص ۱۴۲؛ صحیح مسلم، ج۴، ص ۲۱۵۸) و…

اول از همه، این پرسش پیش می‏‌آید که چرا وقوع رویدادی به غرابت و عظمت شق ‏القمر بایستی روایانی چنین معدود از میان صحابۀ پیامبر اسلام داشته باشد، به‌‏خصوص که برخی از این راویان، چون ابن ‏عباس، در زمان وقوع چنین رویدادی بایستی طفل خردسالی بوده باشند. اگر چنین رویداد عظیمی واقع شده باشد، انتظار می‏رود که شمار کثیری از صحابه دربارۀ آن سخن گفته باشند، و روایاتی به ‏مراتب بیش‏ از این از صحابۀ پیامبر به ما رسیده باشد. و اما در خصوص محتوای خود این روایات نیز پرسش‏‌های دیگری پیش می‏آید: چنان‏که پیداست، در روایات انس، مشرکان مکه از پیامبر معجزه‏ای مطالبه کردند و پیامبر معجزۀ دونیمه‏‏ شدن ماه را به آن‏ها نشان داد. نظیر این سخن در مآخذ شیعی نیز آمده است. مثلاً شیخ طبرسی در این باره می‏‌نویسد: «مشرکان نزد پیامبر خدا گرد آمدند و گفتند که اگر راستگویی، ماه را برای‏مان دوپاره کن. پیامبر خدا گفت: اگر چنین کنم، ایمان می‏آورید؟ گفتند: آری» (مجمع‏البیان، ج۹، ص۳۱۰). اما چنین می‌‏نماید که این روایات با نصّ قرآن سازگار نباشند زیرا در سورۀ اسراء: ۵۹ آمده است: «وَ ما مَنَعَنا أن نُرسِلَ بِالآیاتِ إلا أن کَذَّبَ بِها الأوَّلُونَ و آتَیناه ثَمودَ الناقهَ مُبصِرَهً فَظَلَموا بِها و ما نُرسِلُ بالآیاتِ إلا تَخویفاً.» (ما را از فرستادن معجزات چیزی بازنداشت جز آن‏که پیشینیان آن‏ها را دروغ انگاشتند، (چنان‏که) به ثمود آیت روشنگر ماده‏ شتر را دادیم پس به آن ستم کردند، و ما معجزات را جز برای بیم‌‏دادن نمی‌‏فرستیم). درخواست معجزه از سوی مشرکان و سپس پاسخ مثبت به این درخواست و سپس تکذیب مشرکان ظاهراً با مفاد این آیه ناسازگارست. به‏ جز این، در همین سورۀ اسراء (آیات ۹۰-۹۳) آمده است که کافران به پیامبر گفتند به تو ایمان نمی‌‏آوریم مگر آن‏که معجزاتی به ما نشان دهی: «و قالُوا لَن نُؤمِنَ لَکَ حتی تَفجُرَ لَنا مِنَ الأرضِ یَنبُوعاً أو تَکونَ لَکَ جَنَّهً مِن نَخیلٍ و عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الأنهارَ خِلالَها تَفجیراً…» (به تو ایمان نخواهیم آورد تا آن‏که از زمین برای‏مان چشمه‌‏ای بشکافی یا باغی از درختان خرما و انگور داشته باشی و جوی‌‏ها در میان‏شان جاری سازی…). به نظر می‌‏رسد که معجزۀ شکافتن ماه دست‏ کم از معجزۀ شکافتن چشمه‏ ساری از زمین یا داشتن نخلستان و تاکستانی با نهرهایی در میان درختانش بسی عظیم‏تر باشد. ولی پاسخ قرآن به این درخواست‏‌ها چنین است: «قُل سُبحانَ رَبّی هَل کُنتُ إلا بَشَراً رَسُولاً» (بگو: «پاک است خداوندم؛ مگر من جز بشری باشم که به رسالت فرستاده شده‏‌ام؟») (اسراء: ۹۳). پرسش این است که اگر پیامبر معجزۀ شق‏ القمر را به کافران نشان داده بود (یا بعداً نشان می‏داد)، آیا شایسته‏‌تر نبود که به این درخواست‏‌ها مثلاً چنین پاسخ داده می‏شد: «معجزات و آیات بزرگ‏تری به شما نشان دادیم (یا می‏‌دهیم)، ولی باز ایمان نیاوردید (یا نمی‌‏آورید)»؟ وانگهی، در یک دسته از روایات انس سخن از حائل‏ شدن کوه نور میان دو پارۀ ماه است، ولی در روایات منسوب به جبیر بن مطعم از دو کوه سخن رفته است که هر نیمۀ ماه بر فراز یکی از آن‏ها بود، و در روایات منسوب به عبدالله بن مسعود چگونگی قرارگرفتن دو نیمۀ ماه به گونه‏ای یکسره متفاوت وصف شده است. اگر چنین رویدادی به وقوع پیوسته باشد، نمی‏توان به‏ سادگی توضیح داد که چگونه در گزارش‏‌های راویانی که همگی در مکه (یا در نزدیکی آن) شاهد آن رویداد بودند چنین اختلاف‏‌های فاحشی راه یافته است.

اما مفسران اسلامی که آیات آغازین سورۀ قمر را دربارۀ معجزۀ شق‏ القمر دانسته‌‏اند اغلب استدلال یکسانی در این باره داشته‌‏اند. مثلاً زمخشری در تفسیر الکشاف ذیل این آیات آورده است: «دوپاره ‏شدن ماه از نشانه‏‌ها و معجزات آشکار پیامبر خداست… و برخی اشخاص گفته‌‏اند که معنایش آن است که ماه روز قیامت دوپاره می‌‏شود، ولی آیۀ بعدی («و اگر نشان‌ه‏ای ببینند روی برمی‏تابند و می‌‏گویند جادوی مستمری است») این سخن را رد می‏کند و برای رد کردن آن بس است» (ج۴، ص۴۳۱). محمد حسین طباطبایی نیز در تفسیر المیزان ذیل همین آیات می‏‌نویسد: «وَ انشَقَّ القَمَرُ یعنی پاره‏ای از ماه از پارۀ دیگرش جدا شد و دو پارۀ جداگانه گشت. آیه به معجزۀ شق‏ القمر که خدا آن را به دست پیامبر(ص) در مکه پیش از هجرت در پی درخواست مشرکان مکه به اجرا درآورد اشاره دارد. روایات فراوانی در این باره هست و اهل حدیث و مفسران آن را به اتفاق چنان‏که گفته شد قبول دارند، و کسی با آنان مخالفت نکرده است جز حسن بصری و عطاء و بلخی[۳] که گفتند معنای آیه آن است که ماه در قیامت دوپاره خواهد شد و تنها از آن رو فعل ماضی در آیه به کار رفته است که حتمیت وقوع آن را نشان دهد. اما این سخن باطلی است که آیۀ بعدی آن را رد می‏کند زیرا سیاق آیه روشن‏ترین گواه است بر آن‏که «آیه» (نشانه، معجزه) تعبیر مطلقی است شامل دوپاره‏ شدن ماه… و معلوم است که در قیامت که زمانۀ آشکارشدن حقایق و رسیدن به معرفت است معنا ندارد که بگویند این جادوی مستمری است…» (ج۱۹، ص ۵۵). با ذکر این دو نمونه- یکی از مفسران عامه و دیگری از مفسران متأخر شیعه- روشن شد که عمدۀ استدلال مفسران در خصوص دلالت آیه به شق‏ القمر مبتنی بر همین آیۀ دوم است که در ادامه، با تفصیل بیش‏تری به آن خواهیم پرداخت.

اما یکی از اشکالاتی که معمولاً به این تفسیر وارد شده است ناظر به تعبیر «سِحرٌ مُستمِرٌّ» در آیۀ دوم سورۀ قمر است. برخی گفته‏‌اند که اگر مراد از «انشَقَّ القَمَرُ» معجزۀ شق‏ القمر باشد، معنا ندارد که کافران آن را «جادوی مستمری» بخوانند زیرا شق‏ القمر تداوم و استمراری نداشته است و سزاوار نیست که آن را مستمر خوانده باشند. مفسران، در مقام پاسخ به این اشکال، معمولاً دو روش متفاوت را در پیش گرفته‌‏اند. در روش اول، کوشیده‏‌اند که واژۀ «مستمر» را به صورت دیگری معنا کنند تا از این ایراد خلاصی یابند. مثلاً گفته‌‏اند که مستمر از ریشۀ «مَرَّ» (به معنای عبور کرد و گذشت) گرفته شده و «مستمر» در این‏جا وصف چیزی است که بگذرد یا گذر کند. به بیان دیگر، سِحر مستمر یعنی جادویی گذرا (مثلاً ن.ک. طبری، جامع‏البیان، ج۲۲، ص۵۷۰). برخی نیز واژۀ مستمر را از «مِرَّه» به معنای قوت و استحکام گرفته‏‌اند و معنای سحر مستمر را جادویی نیرومند و استوار پنداشته‌‏اند (مثلاً ن.ک. طبرسی، مجمع‏البیان، ج۹، ص ۳۱۰-۳۱۱). اما هر دو این توجیهات با پرسش مهمی روبه‌‏رویند. واژۀ «مُستَمِرّ» دوبار در قرآن به کار رفته است، و هر دو بار آن در همین سورۀ قمر است. بار اول در آیۀ دوم این سوره که مورد بحث ماست، و بار دوم در «کَذَّبت عادٌ فَکَیفَ کانَ عذابی و نُذُرِ إنّا أرسَلنا عَلَیهِم ریحاً صَرصَراً فی یَومِ نَحسٍ مُُستَمِرٍّ» (قمر، ۱۸-۱۹). آیۀ ۱۹ دربارۀ عذاب قوم عاد است و می‏‌گوید در روز شوم “مستمری” بر آنان تندبادی سخت فرستادیم. اما مراد از «مستمر» در این آیه از آیۀ دیگری از قرآن روشن می‏‌شود. در سورۀ حاقه، آیات ۶-۷، آمده است: «اما عاد با تندبادی بنیان‏کن که خداوند آن را هفت شب و هشت روز پیوسته بر آنان گماشت نابود شدند» پس ظاهراً «یوم نحس مستمر» نیز در آیۀ ۱۹سورۀ قمر به معنای زمانۀ شوم مداوم است، نه زمانۀ‏ شومی گذرا یا حتی استوار و نیرومند!- ناگفته نماند که یوم در زبان عربی و در قرآن هم به معنای روز /شبانه ‏روز و هم به معنای دورۀ زمانی و زمانه است، مانند یوم‏ الدین.[۴] حال اگر در آیۀ ۱۹ سورۀ قمر، مستمر به معنای پیوسته و مداوم باشد، چرا باید همین واژه را در آیۀ دوم همین سوره به گذرا یا نیرومند و استوار معنا کنیم؟

شاید از همین روست که برخی دیگر از مفسران به جای برگرداندن مفهوم «مستمر» به معانی دیگر پذیرفته‌‏اند که مفهوم این واژه در آیۀ دوم سورۀ قمر نیز پیوسته و پیاپی است. حال دوباره پرسش این است که اگر مراد از انشَقَّ القَمَرُ معجزۀ شکافتن ماه باشد، چرا بایستی کافران آن را «جادویی پیوسته، مداوم یا پیاپی» خوانده باشند. این دسته از مفسران در پاسخ گفته‌‏اند که آیۀ دوم «و إن یَرَوا آیهً یُعرِضُوا و یَقُولوا سِحرٌ مُستَمِرّ ٌ» جمله‏‌ا‌ی شرطی است که روش کلی کافران را در مواجهه با معجزات الهی باز می‏‌نماید چه آنان با روبه‏‌روشدن با هر یک از این معجزات آن را جادویی پیاپی که یکی پس از دیگری به آنان نشان داده شده بود می‏‌خواندند. مثلاً زمخشری ذیل این آیه می‌‏نویسد: «مستمر دائم و پیاپی است، و هر چه شیوه‌‏اش برقرار باشد و حالش تداوم یابد در موردش گفته می‏‌شود استَمَرَّ. هنگامی‏که پی‏‌درپی‌‏بودن معجزات و توالی نشانه‏‌ها را دیدند، گفتند این جادوی مستمری است» (الکشاف، ج۴، ص۴۳۱). در تفسیر المیزان نیز در این باره آمده است: «استمرار یعنی گذشتنی پس از گذشتنی دیگر و باری پس از باری دیگر، و از این روست که بر دوام و پیوستگی اطلاق می‌‏شود. پس گفتۀ آنان که آن «سحر مستمر» است یعنی جادویی در ادامۀ جادویی دیگر. و «آیهً» (نشانه‏ای، معجزه‏ای) اسم نکره‏‌ای در سیاق شرط است که مفهوم عمومیت را می‏رساند، و معنایش آن است که هر معجزه‏ای که ببینند، می‏‌گویند این جادویی در پی جادویی دیگر است. برخی واژۀ «مستمر» را به استوار و محکم، و برخی آن را به گذرا و زایل ‏شونده، و برخی دیگر به زشت و منفور برگردانده‌‏اند، ولی این‏ها معانی دور از ذهنی‏اند» (ج۱۹، ص ۵۶). اما، بر این اساس، باید فرض کرد که معجزاتی در حدّ «شق‏القمر» پیوسته و پی‏درپی رخ داده باشند، و گرنه چگونه ممکن است که وقوع تک‏ معجزۀ نادری به بزرگی شق ‏القمر به‏ت نهایی کافی بوده باشد که آن را «جادویی پیاپی» خوانده باشند؟ در این صورت، آیا سزاوارتر نمی‌‏بود که آن را، در عوض، «جادویی عظیم» (مثلاً در اعراف: ۱۱۶ همین تعبیر در وصف جادوی ساحران فرعون به کار رفته است) می‏‌خواندند، نه جادویی مداوم و پی‌‏درپی؟ این دسته از مفسران به این پرسش‏ها پاسخ روشنی نداده‏‌اند.

اکنون زمان آن فرارسیده است که به بررسی مفصل‏تر آیات آغازین سورۀ قمر پرداخته شود.

بازخوانش آیات ۱-۲ سورۀ قمر

اقتَربَتِ الساعَهُ و انشَقَّ القَمَرُ * و إن یَرَوا آیهً یُعرِضُوا و یَقُولوا سِحرٌ مُستَمِرٌّ

به منظور تبیین پیوند میان آیات باید نخست به دو پرسش مهم پاسخ داد. (۱) آیا افعال ماضی «اقتَربَت» و به‏ویژه «انشَقَّ» لزوماً به رویدادی در گذشته دلالت دارند؟ (۲) مشرکان چه چیزی را جادو می‏‌خواندند و مراد از جادو خواندن «آیه» در آیۀ دوم («و إن یَرَوا آیهً یُعرِضُوا و یَقولوا سحرٌ مُستَمِرٌّ») چیست؟

افعال ماضی
در زبان عربی و، به تَبَع آن، در قرآن، فعل‏های ماضی لزوماً به وقوع رویدادی در گذشته دلالت ندارند. ابن اثیر در این باره می‏نویسد: «هنگامی‏که با فعل ماضی از آن‏چه در آینده واقع می‏شود و هنوز وجود ندارد خبر دهیم سخن رساتر است و تأکید بیش‏تری در تحقق فعل دارد» (المثل السائر فی أدب الکاتب و الشاعر، ج۲، ص۱۸۵). مثلاً در قرآن آمده است: «و یَومَ یُنفَخُ فی الصورِ ففَزِعَ مَن فی السماواتِ و مَن فی الأرضِ الا مَن شاءَ اللهُ» (نمل: ۸۷). چنان‏که پیداست، فعل اول (یُنفَخُ) مضارع است، ولی فعل دوم (فَزِعَ) ماضی آمده، ظاهراً از آن رو که حتمیت وقوع آن را برساند. از قضا، از همین ریشۀ فعل «انشَقَّ» نیز در موضع دیگری از قرآن، فعلی به صورت ماضی و به مفهوم مضارع به کار رفته است: «فَیومئِذٍ وَقعَتِ الواقِعَه * و انشَقَّتِ السَماءُ فَهِیَ یومَئِذٍ واهِیهٌ» (الحاقه: ۱۵-۱۶): «در آن هنگام، آن رویداد واقع شود و آسمان شکاف بردارد پس آن‏هنگام سست و گسسته باشد». چنان‏که پیداست، در این آیات سخن از رویداد قیامت است، ولی همۀ افعال به صورت ماضی به کار رفته‌‏اند تا حتمیت وقوع‏‌شان را برسانند.[۵] بنا بر این، افعال ماضی «اقتَرَبَت» و «انشَقَّ» در آیۀ نخست سورۀ قمر نیز لازم نیست معنای ماضی داشته باشند، بلکه ممکن است که معنای این آیه چنین باشد: «زمانۀ (رستخیز) نزدیک شود و ماه شکاف بردارد» (باید توجه داشت که سخن از «امکان» این معنا برای آیه است، نه «ضرورت» آن).

مراد از «جادو» و «آیه»
در قرآن، بارها دربارۀ واکنش کافران در قبال آیات قرآنی ‏چنین آمده است که آنان این آیات را جادو می‏‌خواندند (مثلاً احقاف: ۷؛ زخرف: ۳۰-۳۱). اما، به طور خاص، گاهی نیز خود آموزۀ رستاخیز و زندگی بازپسین که در قرآن مکرراً از آن یاد شده است از زبان کافران به وصف «جادو» خوانده شده است:

وَلَئِن قُلتَ إنَّکُم مَبعُوثُونَ مِن بَعدِ المَوتِ لَیَقُولَنَّ الذینَ کَفَرُوا إن هذا إلا سِحرٌ مُبینٌ (هود: ۷): و اگر بگویی که شما پس از مرگ برانگیخته می‏شوید، کافران بی‏شک خواهد گفت که این جز جادوی آشکاری نیست.

این‏جا مجال آن نیست که به این مطلب بپردازیم که چرا کافران در قبال طرح موضوع رستاخیز و زندگی ‏پس‏ از مرگ از زبان پیامبر، آن را «جادویی آشکار» می‏‌خواندند (هرچندکه در پی‏نوشت به ‏اجمال آراء مفسران در این باره آورده شده است).[۶] مهم این است که به گفتۀ قرآن، کافران موضوع زندگی بازپسین و معاد را به وصف «جادوی آشکار» می‏‌خواندند. نکتۀ دیگر آن است که کم‏تر موضوعی در قرآن هست که به اندازۀ روز داوری و زندگی بازپسین پی‏‌درپی و مدام از آن یاد شده باشد. بنا بر این، حال که کافران چنین آموزه‏ای را که «جادو» می‏‌نامیدند، اگر آن را به نام جادوی پی‌‏درپی (سحر مستمر) نیز می‌‏خواندند، جای هیچ شگفتی نبود.

اما مراد از «آیه» چیست؟ مفسرانی که آیات آغازین سورۀ قمر را به معجزۀ شق‏ القمر برگردانده‏‌اند عموماً مفهوم «معجزه» را برای این واژه در نظر گرفته‏‌اند. می‌‏توان در این باره چندوچون کرد،[۷] ولی بگذارید که ما نیز در این‏جا همین مفهوم را برای واژۀ «آیه» در نظر گیریم. بنا بر این، معنای «و إن یَرَوا آیهً…» چنین می‌‏شود: «و اگر معجزه‏ای ببینند…». اما مراد از این «آیه» (معجزه) که به صورت نکره، آن‏هم در جمله‏‌ای شرطی، آمده است چیست؟ اگر مقصود معجزۀ خاصی بود، مگر نمی‏‌بایست مثلاً گفته می‌‏شد: «و إذا رَؤَوُا الآیهَ…» (و هنگامی که آن معجزه را دیدند،…)؟ چرا معجزه به صورت اسم نکره آمده است؟ محمدحسین طباطبایی در تفسیرالمیزان در ذیل همین آیه به این پرسش به‏ درستی پاسخ گفته است: «آیهً اسم نکره‏ای در سیاق شرط است که مفهوم عمومیت را می‏‌رساند، و معنایش آن است که هر معجزه‏ای که ببینند، می‏‌گویند این جادویی در پی جادویی دیگر است» (ج۱۹، ص ۵۶). پس، در واقع، مفهوم این بخش از آیه این است: ««و إن یَرَوا (کُلَّ) آیهٍ…». ناگفته نماند که این تعبیر اخیر دست‏کم در دو جای دیگر قرآن دربارۀ کافران آمده است: «و إن یَرَوا کُلَّ آیهٍ لایؤمِنوا بِها» (انعام: ۲۵؛ اعراف: ۱۴۶). بنا بر این، این وصف کلی کافران است که اگر هر آیت یا معجزه‌‏ای ببینند، ایمان نمی‌‏آورند. پس آیۀ دوم سورۀ قمر نیز به همین ترتیب می‏‌تواند در مورد معجزۀ خاصی نباشد، بلکه به واکنش کلی کافران در قبال معجزات اشاره کند.

پرسش دیگر آن است که چرا «آیه» (معجزه) در جملۀ شرطی ذکر شده است؟ به منظور تبیین بهتر این پرسش، بگذارید مثالی از قرآن بیاورم: در سورۀ طور دربارۀ برخی از کافران عهد پیامبر اسلام آمده است: و إن یَرَوا کِسَفاً مِن السَّماءِ ساقِطاً یَقُولُوا سَحابٌ مَرکُومٌ (طور: ۴۴) (و اگر ببینند پاره‏‌ای از آسمان فرومی‌‏افتد، ‏گویند ابری متراکم است.) آشکارست که لازم نیست که آن کافران به‌‏راستی دیده باشند که پاره‌‏ای از آسمان فروافتاده باشد، بلکه آیه می‏‌گوید اگر ببینند که پاره‌‏ای از آسمان فرو می‏‌افتد، چنان سخنی می‌‏گویند. پس در چنین جملاتی، تحقق خارجی جملۀ شرط امری حتمی و ضروری نیست، بلکه آن‏چه ضرورت دارد ترتب جملۀ جواب شرط بر جملۀ شرط است. بنا بر این، از عبارت «و إن یَرَوا آیهً یُعرِضُوا و یَقُولوا سِحرٌ مُستَمِرٌّ» نیز لازم نمی‏‌آید که آنان حتماً معجزه‏‌ای دیده باشند، بلکه «اگر (هر) معجزه‌‏ای ببینند، روی برمی‌‏تابند و می‌‏گویند جادویی پیاپی است». کوتاه‏ سخن آن‏که از آیات آغازین سورۀ قمر، به‏ خودی‌‏خود، تحقق معجزه‏‌ای خاص استنباط نمی‏‌شود.

اکنون پس از ذکر این دو مقدمه – یکی دربارۀ امکان دلالت فعل ماضی به تحقق فعل در آینده در زبان عربی و در قرآن، و دیگری دربارۀ جادو خواندن آموزۀ معاد از سوی کافران و مفهوم آیه در آغاز سورۀ قمر- زمان آن فرارسیده است که دربارۀ پیوند میان آیۀ نخست این سوره («اقتَربَتِ الساعَهُ و انشَقَّ القَمَرُ») و آیۀ دوم («و إن یَرَوا آیهً یُعرِضُوا و یَقُولوا سِحرٌ مُستَمِرٌّ») سخن گفته شود. فراموش نکنیم که عمدۀ استدلال مفسران اسلامی در خصوص دلالت آیه به شق‏ القمر مبتنی بر پیوند میان این دو آیه است. آنان استدلال می‌‏کنند که اگر آیۀ دوم را دربارۀ معجزۀ شق‏ القمر ندانیم، پیوند میان این دو آیه قطع می‏‌شود. باید گفت که چنین نیست. اگر فرض کنیم که افعال ماضی در آیۀ نخست معنای مضارع دارند (فرضی که چنان که گذشت، محتمل و ممکن است)، پیوند وثیقی- که از قضا نمونه‌‏های دیگری نیز در قرآن دارد- میان دو آیه برقرار می‏‌شود.

بیایید همین فرض را پی بگیریم. ضمناً به یاد داشته باشیم که کافران آموزۀ معاد و دادرسی الهی در روز داوری را منکر بودند و آن را به وصف «جادو» می‏‌خواندند. بر این اساس، این آیات می‏‌توانند چنین مفهومی داشته باشند: زمانۀ رستخیز نزدیک شود و ماه شکاف بردارد، و (هم‏چنان کافران)، اگر (هر) معجزه‌‏ای ببینند، (از قبول رستخیز) سر باز می‌‏زنند و می‌‏گویند که (معاد/رستخیز) جادویی است(که محمد) پیاپی (از آن می‏گوید).

آیا از چنین مضمونی در آیات دیگر قرآن نیز می‌‏توان سراغ گرفت؟ باید گفت که آیاتی دیگر از قرآن، به لحاظ مفهوم و حتی از نظر تعبیر، به دو آیۀ نخست سورۀ قمر بی‏شباهت نیستند، مثلاً آیات آغازین سورۀ انبیاء:

اقتَرَبَ لِلنّاسِ حِسابُهُم و هُم فی غَفلهٍ مُعرِضُونَ * ما یأتیهِم مِن ذِکرٍ مِن رَبِّهِم مُحدَثٍ إلا استَمَعُوهُ و هُم یَلعَبُونَ * لاهیهً قُلُوبُهُم و أسَرُّوا النَّجوَی الذینَ ظَلَمُوا هَل هذا إلا بَشَرٌ مِثلُکُم أفَتأتُونَ السِحرَ و أنتُم تُبصِرُونَ (انبیاء: ۱-۳)

برای مردمان (زمانۀ) حساب‏شان نزدیک شود، و ایشان هم‏چنان در غفلت رویگردانند. هیچ پند تازه‏ای از سوی خداوندشان به آنان نرسد مگر‏ آن‏که بازیگوشانه آن را شنیدند و دل‏های‏‌شان سرگرم بود، و آن ستم‏ پیشه‌‏گان پنهانی نجوا کردند که «آیا این جز بشری همانند شماست؟ آیا در حالی که می‌‏بینید [(با چشم باز)] به جادو درمی‏‌آیید؟»

ممکن است که خوانندۀ گرامی در نگاه اول شباهت چندانی میان این آیات آغازین سورۀ انبیاء و آیات آغازین سورۀ قمر نیابد. از این رو، بگذارید بخش‏‌های متناظر این آیات را یک‏ به‌ ‏یک باز بنگریم:

«اقتَربَتِ الساعَهُ و انشَقَّ القَمَرُ» ¬ «اقتَرَبَ لِلنّاسِ حِسابُهُم» (صیغۀ همۀ افعال ماضی ‏است)

«و إن یَرَوا آیهً» ¬ «ما یأتیهِم مِن ذِکرٍ مِن رَبِّهِم مُحدَثٍ»

«یُعرِضُوا» ¬ «و هُم فی غَفلهٍ مُعرِضُونَ» و «إلا استَمَعُوهُ و هُم یَلعَبُونَ لاهیهً قُلُوبُهُم»

«و یَقُولُوا»¬ «و أسَرُّوا النَّجوَی الذینَ ظَلَمُوا»

«سِحرٌ مُستَمِرٌّ» ¬ «هَل هذا إلا بَشَرٌ مِثلُکُم أفَتأتُونَ السِحرَ و أنتُم تُبصِرُونَ»

در آیات آغازین سورۀ انبیاء، سخن از آن است که زمانۀ حساب‏رسی مردم در روز جزا نزدیک می‏شود ولی مردم هم‏چنان در غفلت‏‌اند، و نمود بارز این غفلت آن است که چون هر ذکری از سوی خدا به آنان می‏‌رسد بازیگوشانه از آن روی برمی‏‌تابند و به یکدیگر می‏‌گویند که آن‏ها جادو و سحرند. چنان‏که پیداست، در این آیات نیز نزدیک‏ شدن زمانۀ رستخیز با رویگردانی کافران از قبول آن و جادو خواندن آموزه‏‌های قرآن پیوند داده شده است. حال پرسش آن است که اگر در سورۀ قمر، عبارت «انشَقَّ القَمَرُ» به رویدادهای قیامت دلالت کند، آیا نمی‏توانیم این آیات متناظر را از دو سورۀ قمر و انبیاء به شیوه‌‏ای مشابه تفسیر کنیم؟ و آیا، در این صورت، مضامین آیات آغازین سوره‏‌های انبیاء و قمر شبیه نیستند؟ پس چرا مفسران آیات متناظر این دو سوره را چنین متفاوت تفسیر کرده‌‏اند؟ پاسخش روشن است: زیرا، در واقع، به پیروی از پاره‏‌ای از روایات، «انشَقَّ القَمَرُ» را ناگزیر به شق‏ القمر برگردانده‌‏اند.

نتیجه ‌گیری

دو نگرش تفسیری محتمل یا دو رویکرد متفاوت نسبت به آیات آغازین سورۀ قمر می‌‏توان برگزید. یکی آن است که فارغ از همۀ قیل ‏وقال‌‏هایی که در این باره هست، آن‏ها را با استفاده از شواهد موجود در خود آن آیات و به کمک آیات دیگری از قرآن معنا و تفسیر کنیم (شیوۀ تفسیر قرآن به قرآن). رویکرد دیگر آن است که روایات وارده در این باره را – که از قضا، چنان‏که به‌‏اجمال گذشت، نه مفید یقین‌‏اند و نه عاری از مشکل- ملاک استنباط خویش قرار دهیم و این آیات را در خصوص معجزۀ «شق‏القمر» بینگاریم. هر دو راه پیش روی ماست. راه نخست، اگر آن را برگزینیم، بسیاری از مشکلات علمی و غیرعلمی فراروی تفسیر این آیات را برطرف می‏‌سازد، ولی ما را در برابر سنت ستبر مفسران اسلامی برمی‌‏انگیزاند. راه دوم، اما، از هر گونه مخاطرات دگراندیشانه مبراست، ولی بر آتش شقاق میان خرد دین‏‌ورزانه و شور مؤمنانه چندان می‌‏دمد که بیم آن می‌‏رود که باز آشوب بیش‏تری میان دو دسته از دین‏داران نوگرا و سنت‏گرا برانگیزد. در این صورت است که شاید بتوان گفت شق‏ القمر «ما» را دو شقه کرده است، نه «ماه» را!

پی‏نوشت ‏ها:

[۱]. “Evidence of the moon having been split in two,” Retrieved from https://sservi.nasa.gov/?question=evidence-moon-having-been-split-two

۲. در متون روایی و تفسیری شیعه دو سلسله روایت دربارۀ شق القمر آمده است: روایتشیخ طوسی در امالی و روایتی در تفسیر قمی.
۳. «وقد استفاضت الروایات علی ذلک ، واتفق أهل الحدیث والمفسرون علی قبولها کما قیل. ولم یخالف فیه منهم إلا الحسن وعطاء والبلخی حیث قالوا : معنى قوله «انْشَقَّ الْقَمَرُ» سینشق القمر عند قیام الساعه» (ج ۱۹، ص ۵۵). چنان‏که پیداست، صاحب المیزان، روایات را در این باره مستفیض (و نه متواتر) می‏داند. به‏جز کسانی که او از آنان نام برده، معروف است که نظّام و برخی دیگر از معتزله این آیات را مربوط به حوادث قیامت می‏دانستند.
۴. هم‏چنین در قرآن آمده است: تَعرُجُ المَلائکهُ و الروحُ إلیهِ فی یَومٍ کانَ مقدارُهُ خَمسینَ ألفَ سَنَهٍ (معارج: ۴): فرشتگان و روح در روزی که اندازه‌اش پنجاه هزار سال است به سویش بالا می‌روند. از این آیه برمی‏آید که در زبان عربی، «یوم» می‌تواند حتی در دلالت به دورۀ زمانی بسیار طویلی به کار رود. ضمناً از این‌جا روشن می‌شود که آفرینش شش روزۀ آسمان‌ها و زمین (که بارها در قرآن از آن یاد شده است) ظاهراً به معنای پدیدآوردن‌شان در شش دوره یا مرحلۀ طویل زمانی است، نه شش روز متعارف زیرا سخن‌گفتن از روز، در معنای متعارفش، هنگامی‌که هنوز خورشید و زمینی پدید نیامده باشد معنا ندارد (هم‏چنین ن.ک.: سورۀ حج: ۴۷).
۵. در این بخش از آیات سورۀ حاقه، به‏جز مفهوم‏ آیات، قرینۀ لفظی صارفه‏ای که اقتضا کند که فعل ماضی معنای مضارع بدهد وجود ندارد. قید زمان یَومَئِذٍ (در آن روز، در آن هنگام) نیز به‏خودی خود معنای آینده نمی‏دهد، چنان‏که در سورۀ هود: ۶۶، یَومَئِذٍ در مورد زمان گذشته به کار رفته است.
۶. مفسران در تفسیر آن‏که چرا کافران رستاخیز مردگان را به وصف «جادوی آشکار» خوانده‏اند اقوال مختلفی دارند. برخی چون محمدحسین طباطبایی در تفسیر المیزان دلیل اطلاق چنین وصفی را آن دانسته‏اند که کافران، به‏طور کلی، بلاغت و فصاحت و نظم آیات را سحر می‏پنداشتند (ج۱۰، ص ۱۵۴). مفسرانی چون زمخشری و طبرسی بر این رأی رفته‏اند که مراد کافران آن بود که هم‏چنان‏که جادو امری دروغین و باورناپذیر است، زندگی پس از مرگ نیز چون جادویی دروغین و سحری فاحش است (الکشاف، ج۲، ص ۳۸۱؛ مجمع‏البیان، ج۵، ص ۲۴۵-۲۴۶). برخی نیز چون ابن‏کثیر گفته‏اند که غرض کافران آن بود که بگویند که این سخن (موضوع زندگی پس‏ازمرگ) سخنی است که آشکارا آن دسته از مردمی را که از پیامبر پیروی کردند سحر و جادو کرده است (تفسیر القرآن العظیم، ج۴، ص ۳۰۸).
۷. آیه (در اصل، به معنای «نشانه») در مواضع بسیاری از قرآن، در اطلاق به آیات قرآن به کار رفته است. گاهی سخن از آن است که کافران آیه (نشانه‏ای) از قرآن را می‏بینند، ولی آن را از افسانه‏های کهن برمی‏شمارند:
و مِنهُم مَن یَستَمِعُ إلَیکَ و جَعَلنا عَلی قُلُوبِهِم أکِنَّهً أن یَفقَهُوهُ و فی آذانِهِم وَقراً و إن یَرَوا کُلَّ آیهٍ لایؤمِنوا بِها حتّی إذا جاؤوکَ یُجادِلونَکَ یَقُولُ الذینَ کَفَرُوا إن هذا إلا أساطیرُ الأوّلینَ (انعام: ۲۵)

و از ایشان کسانی هستند که به تو گوش می‏کنند، و ما بر دل‏های‏شان پرده‏هایی افکندیم که آن را درنیابند و در گوش‏های‏شان سنگینی‏ای نهادیم، و اگر هر آیه‏ای را ببینند به آن ایمان نمی‏آورند تا آن‏جا که چون از سرِ مجادله به نزدت آمدند، آن کافران به تو می‏گویند که این جز افسانه‏های پیشینیان نیست.

در این‏جا «و إن یَرَوا کُلَّ آیهٍ» به تعبیر «و إن یَرَوا آیهً» در آیۀ دوم سورۀ قمر نزدیک است، و از سیاق کلام برمی‏آید که «آیه» ظاهراً به آیات قرآن دلالت دارد زیرا کافران در وصف آن می‏گویند: «این جز افسانه‏های پیشینیان نیست».

مآخذ:

ابن الأثیر. (بدون تاریخ). المثل السائر فی أدب الکاتب والشاعر. تحقیق الدکتور أحمد الحوفی والدکتور بدوی طبانه. القاهره: دار نهضه مصر للطبع والنشر.

ابن کثیر، ابوالفداء اسماعیل بن عمر (۱۴۲۰ق). تفسیر القرآن العظیم. تحقیق سامی بن محمد سلامه. ریاض: دار طیبه للنشر و التوزیع.

البخاری، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله. (۱۴۲۲ق.). صحیح البخاری. تحقیق محمد زهیر بن ناصر الناصر. بیروت: دار طوق النجاه.

الترمذی، محمد بن عیسی بن سَوْره بن موسى بن الضحاک (۱۳۹۵ق./۱۹۷۵م.). سنن الترمذی. تحقیق أحمد محمد شاکر و محمد فؤاد عبد الباقی و إبراهیم عطوه. مصر: شرکه مکتبه ومطبعه مصطفی البابی الحلبی.

الزمخشری، جارالله محمود بن عمر (بدون تاریخ). الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الأقاویل فی وجوه التأویل، بیروت: دارالکتاب العربی.

الطباطبایی، سید محمد حسین (۱۳۹۱ق.). المیزان فی تفسیر القرآن. قم: مطبعه اسماعیلیان

الطبرسی، فضل بن حسن (۱۴۱۵ق./۱۹۹۵م.). مجمع البیان فی تفسیر القرآن. بیروت: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات.

الطبری، محمد بن جریر. جامع البیان عن تفسیر آی القرآن. تحقیق محمود شاکر. بیروت: دار إحیاء التراث العربی.

مسلم بن الحجاج أبو الحسن القشیری النیسابوری (۱۹۷۲م.). صحیح مسلم. تحقیق محمد فؤاد عبد الباقی. بیروت: دار إحیاء التراث العر

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.