پاسخ هایی برای اندیشیدن ۱۲۰- گفتگویی پیرامون تاریخ نگاری و تاریخ اسلام

بدست • ۳۱ مرداد ۱۳۹۸ • دسته: مقالات

اشاره: متن زیر گفتگوی مکتوب من با آقای مسعود امیرخلیلی است که در قالب کامنت نویسی در پایان مقاله «محمد، قرآن و اسلام «در حدیث دیگران» منتشر شده در سایت زیتون است که برای اطلاع خوانندگان خاص سایت در اینجا عینا بازنشر می شود.

آقای اشکوری ، با درود
اشکال ما ایرانیان دو سده اول اسلام نیست، اشکال ما چگونگی بازی سازی این دو سده است، به این معنی که با چه متد تاریخ نویسی ما می توانیم تا حدی درست از این دو سده خبر بدهیم: با متد تاریخ شفاهی ( تاریخ طبری و تاریخ نویسان عرب قرن ۸ و ۹ ) یا با متد تاریخ نویسی کتبی ( رجوع به سکه ها، سنگ نبشته ها ، پاپیروس های این دو قرن و اسناد همزمان نویسندگان مسیحی).
به عقیده اسلام شناس دانمارکی پاتریسیا کرون ( Patricia Crone) می توان با اندک امیدی سرآغاز تاریخ اسلام را بازسازی کرد اگر ما، بدون رجوع به اسناد اسلامی، به یافته ها و اکتشافات از حفاری ها ( باستان شناسی ) و به پاپیروس ها از این دوره استناد کنیم:
Without correctives from outside the Islamic tradition, such as papyri, archaeological evidence, and non- Muslim sources, we have little hope of reconstituting the orginal shapes of this early period.
تاریخ شفاهی فقط برای بازسازی زمان حال است، به طور مثال ما می توانیم با پرسش و مصاحبه ( تاریخ شفاهی) از شرکت کندگان در جنگ ایران و عراق از اتفاقات این جنگ با خبر شویم، اما با درگذشت آخرین شرکت کننده در این جنگ دیگر نمی توان از تاریخ شفاهی برای بازسازی استفاده کرد، نمی توان به نسل بعدی ، که این اخبار جنگ را شنیده اند رجوع کرد. تاریخ شفاهی طبری و تاریخ نویسان عرب قرن ۸ و ۹ حدود ۱۵۰ سال بعد نوشته شده اند ( اسناد زنجیره ای که حدود ۸ نسل برای یک دیگر تعریف کرده اند ).
به نقل از شما : ” یا این دو باستان شناس مدعی شده اند که «واژه های «مذهب مسلمانان»، «دشمن خدا»، آموزش نفرت انگیز محمد»، «ایمان به اسلام» و «بت پرستان» که در خبر یوحنا نیقوسی آمده نمی تواند از اواخر قرن ۷ (زمان نیقوسی) باشد». می پرسم چرا و به چه دلیل”. به این دلیل که در هیچ سند کتبی از قرن ۷ واژه اسلام مشاهد نشده و وآژه محمد در سکه های که در ایران ضرب شده اند دیده می شوند.. موسسه اناره به رجوع به اسناد کتبی و نه شفاهی کوشش می کند این دو سده اول اسلام را باز سازی کنند.

دوست گرامی جناب آقای امیرخلیلی
با سلام و سپاس از این که اطلاعات خودتان را با من و با مخاطبان درمیا نهادید. اگر نوشته ام هیچ فایده ای نداشته باشد جز این که گفتگوی خوبی بین من و شما و برخی دیگر درانداخت خود مهم است و پر فایده و موجب خرسندی است.
اما در باره گفته های حضرتعالی نمی توان در این جا سخن بایسته و جامعی گفت از این رو از آنها در می گذرم. فقط در باب تاریخ شفاهی و غیر شفاهی باید بگویم که قبلا مقاله مفصلی در این زمینه نوشته و منتشر کرده ام و محتاج تدقیق بیشتر است. اما اجمالا گر مراد بی اعتباری مطلق تاریخ پدید آمده از خاطرات و شفاهیات باشد با آن کاملا مخالفم و گرنه گفتن ندارد که در قرن اخیر اسنادی چون سکه و کتیبه و . . . اهمیت بی مانندی یافته اند و باید آنها را در شمار منابع دست اول قرار داد. در هرحال اگر منابع مکتوب پدید آمده از شفاهیات را به طور مطلق حذف کنیم تقریبا تمام تواریخ موجود (از هردو ت گرفته تا منابع اسلامی و ایران شناسی) را باید به دریا ریخت.
اما تلاش برای بازسازی علمی تاریخ اسلام پر ارج است و یک ضرورت ولی باید عرض کنم که متأسفانه در حد اطلاع من تلاش های گروه اناره تلاش سترونی است. زیرا نوع تحقیقات نویسندگان این گروه به لحاظ روش شناسی و نوع استدلال و استنتاج های گاه شگفت به هیچ وجه با معیارهای علمی و موجه سازی متعارف سازگار نیست. فلکر پپ از روایات اسلامی با عنوان «کلاه جادویی» یاد می کند ولی واقعیت این است که کتاب ایشان و اولیگ و دکوین به واقع درخور این عنوان است. نوعی افسانه سازی مدرن و شبه علمی. این را از باب تعریض و تخفیف نمی گویم. امیدوارم بتوانم نمونه های آن را به زودی نشان دهم. می توان گفت اگر منابع اسلامی قرن دوم به بعد جملگی جعل باشند حداقل آن است که به گونه ای سازگار جعل شده اند ولی کلاه جادویی این بزرگواران چنان بی ربط و ناسازگار می نمایند که باورنکردنی اند.
جان کلام این است که من با روش علمی بازسازی نوین و معقول تاریخ اسلام کاملا موافقم و اصلا علم یعنی همین ولی در این که گروه اناره در این کامیاب بوده اند همدلی ندارم. از قضا بر عکس مجموعه اسناد ارائه شده در سه کتابی که من دیده ام (از اوگاریت به سامره، از بغداد به مرو و آغاز ستایش علی) بیشتر مؤید منابع اسلامی اند تا ناقض آنها. حتی مسلمانان سنتی هم باید خوشحال بود که این آثار منتشر شده اند.
البته داوری من محدود به اطلاعات محدود من است. شاید در آینده شاهد آثار استوارتر و معقول تری باشیم.
بگذاریم و بگذاریم. باز هم طولانی شد. آسوده سری خواهد و مهتاب شبی. خوش باشید
اشکوری

دوست گرامی ، آقای اشکوری
با اینکه ما از گفتمان یوحنای دمشقی فاصله گرفتیم، اما هنور مبحث تاریخ را ترک نکردیم من اینجا خیلی کوتاه به مشکلات تاریخ شفاهی اشاره می کنم. تاریخ شفاهی برای ما ایرانیان اهمیت زیادی دارد، چون آگاهی تاریخی ما از دو سده اول اسلام شفاهی است. تاریخ شفاهی در رابطه مستقیم با خاطره و حافظه است ، یعنی با یاخته های عصبی ( neuron، یا بهتر با eural circuit)
و درست همین جا است که ما وارد بحث پزشکی می شویم و باید از متخصصین اعصاب کمک بگیریم که تا چه حد یک شخص می تواند یک اتفاق ( تاریخی) را که خود شاهد آن بوده در حافظه خود بایگانی و بعد درست بازگو کند. اما دوباره برگردیم به تاریخ شفاهی، یا بهتر به خاطره (حافظه )
تاریخ نویس آلمانی Johannes Fried اشاره می کند:
Alles, was der Erinnerung verdankt, hat prinzipiell als falsch zu gelten“
“ تمام چیزهای که مدیون خاطره هستند غلط به شمار می آیند „.
بازگو کنده حادثه تاریخی باید از حافظه ( خاطره ) خود کمک بگیرد. اما اینگونه خاطرات فردی بیشتر منتخبی ( دستچین شده ) هستند و روایتگر می تواند حتا نظریات شخصی ( ایدئولوژی )، یا اتفاقاتی که نیافتاده را نیز به خبر خود اضافه کند. به همین علت فرهنگ شناس آلمانی Aleida Assmann یادآور می شود:
” آنچه که ما به خاطر می آوریم برنمی گردد به طرف آنچه که واقعا اتفاق افتاده است، بلکه به آن طرف که ما بعد ها از آن یک داستان تعریف کنیم ”
Das, was wir erinnern, richtet sich nicht nach dem, was eigentlich gewesen ist, sondern danach, wovon wir später eine Geschichte erzählen können
مسئله دیگر تاریخ شفاهی که نسل ها زیادی در روایت آن نقش داشتند این است که کافی بود فقط یک نسل دروغ بگوید، یا اشتباها خبر را بازگو کند تا سند ارزش تاریخی ( درست بودن ) خود را از دست بدهد. همچنین قوه حافظه و درک، یا برداشت افراد از یک حادثه تاریخی متفاوت است. بدین معنی که فردی قادر است جنبه های بیشتری از یک حادثه را به خاطر بسپارد تا فرد دیگر. حتا یک فرد نمی تواند دوبار یکسان یک واقعه را به خاطر بیآورد. به همین علت جامعه شناس فرانسوی Maurice Halbwachs اشاره می‌کند که تاریخ نویسی و حافظه جمعی دو مبحث جدا گانه هستند.
تاریخ نویس معاصر قرانسوی Pierre Nora در کتاب ” بین تاریخ و حافظه ” اشاره می‌کند که واژه های تاریخ و حافظه نه فقط مطابق با هم نیستند، بلکه مغایر یک دیگر نیز هستند، خاطره همیشه تازه، کنونی است و پلی است بین گذشته و آینده، اما تاریخ نو، یا تازه نیست و گذشته را از زمان حال به طور رادیکال جدا می کند. این تاریخ نویس ادامه می دهد که برای تاریخ خاطره همیشه مشکوک به نظر می آید، مشکوک به این علت که: „خاطره بدون آنکه خود متوجه شود، تغییر می‌کند و مستعد هر گونه تحریف و دستکاری نیز هست”
اسلام‌شناس دانمارکی، Patricia Crone، یادآوری می‌کند که ” تاریخ نویسان سنتی ( طبری و نویسندگان عرب قرن ۸ و ۹ ) اطلاعات و جزئیات زیادی ارائه داده‌اند، اما هیچ سندی را ضمیمه این اطلاعات خود نکرده‌اند”.
What the tradition offers is thus a mass of detailed information, none of wich represents straightforward facts
اسلام‌شناس دانمارکی اضافه می‌کند که “ تمام تاریخ سنتی دارای گرایش‌های ( سوگیری ) عمدی هستند، هدف این تاریخ نویسان نوشتن یک تاریخ رستگاری ( salvation history ) برای اعراب بود „:
The entire tradition is tendentious, its aim being the
elaboration of an Arabian Heilgeschichte
اسلام‌شناس آلمانی ‚ Josef von Ess تحقیقات تاریخی خود در رابطه با ابتدای تاریخ اسلام در کتاب “ الیهات و جامعه در قرن ۲ و ۳ هجری“ را از قرن دوم و نه از قرن اول هجری شروع می‌کند. این اسلام شناس معتقد است که از سده اول هجری اسناد زیادی در دست نیستند و به همین علت نیر نمی‌توان تاریخ این دوره ( قرن اول هجری ) را بازسازی کرد.
به طور خلاصه: ما نمی‌توانیم تاریخ قرن اول و دوم هجری ایران را با نقل قول آوردن از تاریخ شفاهی طبری ( بلاذری و ..) که بیش از ۱۵۰ سال بعد از اتفاقات قرن ۷ نوشته ( رونویسی ) شده است بازسازی کنیم. اواخر قرن ۱۹ اسلام شناس آلمانی Gustav Rothstein اشاره کرد: ” تا زمانی که نوشته های نویسندگان عرب و ایرانی ( وفایع نامه ها، شجره نامه ها) به کمک اخبار مستقل (غیر وابسته ) تایید نشوند به صحت این اخبار باید تردید کرد”.

با سپاس از شما جناب امیرخلیلی که اطلاعات تازه ای از منابع غربی در باب تاریخ اسلام در اختیار من و علاقه مندان قرار دادید.
با مشکلات طرح شده در باره تواریخ اسلامی قرن دوم به بعد فی الجمله موافقم اما اگر جمع بندی و نتیجه این باشد که پس: باید این مجموعه عظیم را به کلی مردود اعلام کرد موافق نیستم. به عبارت دیگر نمی توان گفت چون این گزارشات از محمد و صحابه و قرآن و اسلام و خلفای راشدین و داستان کربلا و . . . در قرن نخست هجری مستند به سکه و کتیبه و پاپیروس و یا حتی گزارشات همزمان نیستند، پس: کذب است، نه معقول است و نه مقبول. زیرا تمام تواریح مکتوب بشری حتی در همین زمان ما از گزارشهای شفاهی و کتبی پراکنده و ای بسا متضاد پدید آمده اند. البته هر تاریخ نگار مسئولی می بایست تمام اسناد و منابع موجود (اعم از اسناد مکتوب کهن و یا موجود ) را گرد آورد و با تعادل و تراجیح علمی و ارزیابی های ممکن به نتیجه گیری های نسبی و محتاطانه ای برسد.
به عبارت دقیق تر، تا زمانی که در یک ارزیابی علمی و معقول، بی اعتباری منابع کهن ثابت نشده و یا مورد تشکیک جدی قرار نگرفته، معتبرند. نمی توان گفت اصل بر کذب است مگر آن که صدقش ثابت شود. گفته اند «الخبر یحتمل الصدق والکذب» اما معقول نیست که خبری را در همان آغاز کذب بدانیم تا صدقش ثابت شود.
نکته دیگر آن است ایراد گرفته اند که طبری هیچ اسنادی را ضمیمه کتاب خود نکرده است. راستی طبری در قرن سوم و چهارم کدام سند را می توانسته بیاورد و نیاورده است؟ ظاهرا منابع او (چنان که خود طبری در آغاز کتاب عظیم خود آورده است) عمدتا نقل اقوال رایج و مشهور بوده و بعد هم شماری آثار مکتوب پدید آمده در قرن دوم و احیانا اول و آن هم بدون این که وثاقت آنها را تضمین کند. واقعا انتظار دارید طبری و بلاذری و دینوری و یعقوبی سکه شناسی کنند و ی دنبال کتیبه و پاپیروس و مانند آنها بروند؟ اسنادی که در آن زمان نه وجود داشته و نه اصولا اهمیت داشته است. تازه در آن زمان حتی تا حدود یک قرن پیش نیز نویسندگان عادت نداشتند منابع شفاهی و حتی کتبی خود را ذکر کنند. با این همه برای این که خوانندگان بتوانند رد راوایان را پیدا کنند، کسانی چون ابن سعد و طبری و بلاذری سلسله راویان را معمولا ذکر می کنند. آنها خود می دانستند که این اخبار چندان موثق نیستند و به همین دلیل علم رجال و درایه و به طور کلی «علم الحدیث» پدید آمده تا وزن و عیار این اخبار وارسی شود. کسی نگفته و نمی گوید که هرچه منابع از محمد و خلفا و حسن و حسین گفته اند درست است و عین واقعیت.
وانگهی، اگر بنا را بر اسناد همزمان بگذاریم، کاری که بایسته است، باز به نقل اسنادی که شما و دیگر گروه اناره آورده اید، وجود تاریخی محمد نبی و خلفای راشدین و اموی و قرآن و دیگران در قرن اول ثابت است. خودتان منابع غیر اسلامی و غیر عربی آنها را آورده اید. تفاوت این است که شما آنها را به گونه ای تفسیر می کنید که به نفی واقعیت تاریخی این افراد و یا اسلام منتهی شود. اختلاف اساسی من و شمایان در این است.
اینجاست که روش شناسی و روش تفسیر اسناد و متون اهمیت می یابد. احتمالا قبول می فرمایید همان گونه که هیج متن (از یک جمله تا یک کتاب) بدون تفسیر و یا تأویل خام است و معنای محصلی ندارد، هیچ سکه و یا کتیبه و گزارش فلان نویسنده و یا رویدادنگار بیزانسی و یونانی و به تنهایی و به طور منفرد معنایی تمام ندارد. مثلا اگر سکه ای به نام «عبدالملک مروانان» در ترکمنستان پیدا شد، می توان عجولانه نتیجه گرفت که ین همان «عبدالملک بن مروان» خلیفه مشهور اموی در دمشق است؟ می توان گفت عبدالملک منابع اسلامی دروغ است و افسانه؟ روشن است که دهها سند و شاهد و قرینه حالیه و مقالیه لازم است تا روشن کند این شخصیت کیست و کی بوده و چه کرده و چه نسبتی با خلیفه دمشقی داشته و یا نداشته است.
قبلا گفته ام اگر این گونه باشد که شما می فرمایید، پس تمام تواریخ چند هزار ساله بشری موجود را باید باطل اعلام کرد تا زمانی که از طریق سکه ها و کتیبه های معتبر اجزای فلان رویداد تاریخی (مثلا فتح بابل به دست کوروش و یا حمله خشاریاشا به یونان و یا واقعه کربلا و یا حمله اعراب به ایران و سقوط ساسانی و . . .) روشن و ثابت شود. بعید می دانم که حضرتعالی با این جمع بندی موافق باشید.
در هرحال ماییم و این انبوه اطلاعات متفاوت و متناقض تاریخی و گفتن ندارد که این منابع مکتوب و سنتی انباشته است از راست و دروغ و بر مورخ است که در حد امکان و با استفاده از اسناد معتبر (به ویژه باستان شناسی و زبان شناسی و دیگر معیارهای نقد تاریخی مدرن) سره و ناسره را عیان کند. حال اگر در نهایت به نحو مستند و مدلل ثابت شود که مثلا محمدبن عبدالله به عنوان نبی و دینی به نام اسلام وجود نداشته، بسیار خوب! باید بدان ملتزم بود و هیچ محققی نمی تواند از آن بگریزد.
ببخشید باز هم «مدرسه ام دیر شد».

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.