چند نکته قابل تأمل در باره رخداد نهروان و خوارج

بدست • ۲۳ آبان ۱۳۹۶ • دسته: جستارهائى در تاريخ ۷۰ سال اول اسلام

جستارهایی در تاریخ هفتاد سال نخست اسلام – قسمت بیست و هشتم

درآمد

سومین جنگی که در دوران فرمانروایی امام علی بن ابیطالب رخ داد جنگ نهروان بود. این حادثه در سال ۳۸ هجرت واقع شد. در پی جنگ خونین صفین و جریان حکمیت، گروهی از یاران و حامیان علی، که در پیکار صفین شرکت فعال داشتند، به اصل قبول حکمیت از سوی علی و روند و پیامدهای آن معترض شدند و کارشان با خلیفه وقت به جدالی سخت و سرانجام جنگی خونین کشید که در آغاز، به دلیل تجمع در محلی به نام «حروراء»، به «حروریه» شهرت یافتند و سپس «خوارج» نامیده شدند.

در این جستار به چند فقره از موضوعات مهم و قابل تأمل در باره این گروه اشارتی میشود. البته یکی از این موضوعات مسئله شمار کشتهشدگان دو طرف (به ویژه مقتولان خوارج) است که در جستار بعدی بدان بازخواهیم گشت.

یکم. معنا و مفهوم خوارج

نکته نخست، معنا و مفهوم عنوان «خوارج» است. دقیقا روشن نیست خارجی و جمع آن خوارج به چه معناست. برخی آن را به معنای از دین خارج شده دانستهاند اما اگر هم چنین معنایی مراد شده باشد قطعا با دیدگاه علی سازگار نیست چرا که به گواهی تمام دادههای تاریخی علی نه تنها آنان را از دین خارج شده و مرتد ندانست بلکه برعکس همواره و حتی پس از ماجرای نهروان و نابودی آنان باز به دینداری و صداقت ایمانی آنان شهادت داد (به زودی در این باره شرحی خواهد آمد). اما در این میان معنای خروج بر جماعت و یا خروج و شورش بر ضد «امام حق» با افکار و رفتار خوارج سازگارتر و در نتیجه درستتر مینماید. شهرستانی در ملل و نحل خود میگوید به هرکس که علیه امام حق در ایام صحابه و یا خلفای راشدین و یا در دوران تابعین و به طور کلی علیه هر امامی در هر روزگاری خروج کند، خارجی گفته میشود.

این نیز گفتنی است که به گزارش منابع (از جمله شهرستانی) نخستین گروه خوارج در زمان پیامبر پدید آمدهاند که شرح آن به تفصیل بیان شده است. در هرحال معنای اصطلاحی آن هرچه باشد و به هر انگیزه و قصدی جعل شده باشد، با معنای لغوی آن یعنی «خروج» (شورش، جنبش) پیوند دارد. چنان که یکی از سخنگویان اولیه این گروه از عبارت «خروج» برای تصمیم و اقدامشان استفاده کرده است. همانطور که به شورشیان علیه عثمان نیز خارجی گفته شده است.[۱] با این همه، اصطلاح خارجی و خوارج پس از ماجرای حکمیت و ظهور شورشیانی از سپاه علی در مخالفت با آن، پیدا و مصطلح شده است.

روشن نیست که عنوان خوارج از چه زمانی بر این گروه اطلاق شده است. از آنجا که این نام در تاریخ و کلام اسلامی عمدتا بار منفی داشته و در واقع نوعی طعن بر این طایفه به حساب میآمده است، احتمال دارد که بعدها این لقب به قصد طعن و طرد جعل شده باشد. این قطعی مینماید که عنوان خوارج بعدها به وسیله مخالفان و دشمنان این گروه به آنان داده شده است.[۲]

البته خوارج دارای عناوین دیگری هم هستند که پس از این در بررسی تاریخ افکار و عقاید آنان ذکر خواهد شد.[۳]

دوم. آیا خوارج علی را تکفیر کردند؟

موضوع مهم دیگر ماجرای تکفیر علی به وسیله خوارج است. در منابع اسلامی عموما عنوان شده که خوارج، علی را به دلیل قبول حکمیت، کافر و در واقع از دین برگشته و یا از دین خارج شده میدانستند[۴] و از این رو او را در مرحله نخست به توبه دعوت کردند و چون اجابت نشد بر وفق اعتقادشان، جنگ با علی را بر خود واجب شمرده و جنگیدند.

در این مدعا ابهامات و شاید بتوان گفت تناقضاتی وجود دارد که رفع و حل آن دشوار مینماید.

تناقض از آنجا بر میخیزد که از یک سو شورشیان بر علی باید مجوزی شرعی و ایدئولوژیک برای جنگیدن با مؤمنان و به ویژه با خلیفه مشروع و امام حق داشته باشند و این بهانه ظاهرا تکفیر علی بوده است و از سوی دیگر تکفیر مسلمانی و آن هم شخصی چون علی بن ابیطالب در آن مقطع تاریخی به سادگی ممکن و معقول نمینماید. ظاهرا اتهام و در واقع جواز شرعی و دینی کافر خواندن علی، این بود که خوارج ارتکاب گناه کبیره را موجب خروج از دین میدانستند و قبول حکمیت را نیز در شمار گناهان کبیره میآوردند و در نتیجه علی را کافر میشمرده و خواهان توبه او بودند و چون علی نپذیرفت آنان بر خود فرض دانستند که با کافر بجنگند. اما این گزارش از چند جهت مقبول نمینماید:

اولا- عقاید و نظام باورهای کلامی و اجتماعی و سیاسی گروههای مختلف خوارج (مانند دیگر جریانها و فرقهها از جمله انواع شیعه) در ادوار بعد شکل گرفته و عرضه شده است و هیچ روشن نیست که در مقطع بروز و ظهور جریانی به نام خوارج، نامی که حتی بعدها به وسیله دشمنان آنان به آنان داده شده، افکار و عقایدشان دقیقا چه بوده است. آنچه دادههای تاریخی به ما میگوید همین اندازه است که جمعی از یاران علی پس از قبول حکمیت و فرجام نامطلوب آن، از آن ناخرسند بوده و با خلیفه و امام خود در این باب اختلاف پیدا کرده و این اختلاف سرانجام به درگیری و جنگ کشیده و شورشیان کشته شدهاند. گرچه منطقا باید دلیل و یا دلایل اختلاف این یاران و مؤمنان چندان جدی بوده باشد که چنین خشونت و سرسختی را برای شورشیان ناراضی توجیه کند اما به راستی این دلیل و یا دلایل چه بوده است؟ با توجه به این واقعیت تاریخی که نظام اعتقادی خوارج بعدها شکل گرفته و به تدریج به صورت یک مجموعه سازوار درآمده است و گزارشها نیز چند قرن بعد ثبت شدهاند، نمیتوان به این نوع روایات اعتماد کرد.

موضوعات کلامی مهمی چون معنا و مفهوم کفر و ایمان و گناه و انواع آن (از جمله صغیره و کبیره) و ثواب و عقاب و پیامدهای این مفاهیم و اختلاف آرا نه تنها در مقطع بروز خوارج چندان مطرح و جدی نبودهاند بلکه در قرن نخست نیز چندان جدی و گسترده نبوده است. چگونه میتوان پذیرفت که در فاصله زمانی کوتاه حداکثر چند ماهه گروهی از مؤمنان، آن هم غالبا عامی و غیرمحقق، در باب مفاهیم ستبر و پر مناقشهای چون کفر و ایمان و عوامل ایجاد و تقویت و یا پیامدهای عملی این دو در این جهان و آن جهان اندیشیده و به نظریات روشنی رسیده و دیگران را هم به قبول آنها قانع کرده و مهمتر از آن پیروان را به جنگ و کشتار مؤمنان دیگر و از جمله خلیفه مشروع قانع کرده باشند؟

ثانیا- پرسش درباره طرف مقابل یعنی شخص تکفیر شده است. در طرف مقابل شخصیتی چون علی بن ابیطالب است و آن هم با حمایت شمار زیادی از بازماندگان صحابه و یا تابعین معتبر و معتمد عموم مؤمنان در ایمان و جهاد و پارسایی. چگونه میتوان چنین شخصیت و شخصیتهایی را به سادگی و با برخی تصورات خام مانند پذیرفتن اصل حکمیت و یا تردید در خلافت خود[۵] تکفیر کرد و هزاران مؤمن را به قبول آن قانع کرد؟ به رغم این که حتی در نهج­البلاغه نیز اشارتی به تکفیر علی به وسیله خوارج شده[۶] اما چنین رخدادی چندان غریب مینماید که باید به محال بودن آن حکم کرد. از این رو شاید دعوی یکی از عالمان خوارج در زمان ما (سلیمان بن داوود اباضی که به زودی از کتاب او یاد خوهیم کرد) مقبول باشد که مدعی است خوارج به رغم اعتراضاتشان همچنان پیرو امام علی بوده و هرگز او را تکفیر نکردهاند.

ثالثا- میدانیم که دشمن بزرگ خوارج در قرون اول و دوم امویان بودهاند و در این دوران، که دوران رواج روایات و احادیث به صورت شفاهی است، تمام گزارشها و اخبار در مورد خوارج و عقاید و رفتارشان به وسیله راویانی نقل شده که غالبا یا رسما وابسته و به تعبیر امروزین رانتخوار حکومت بودهاند و یا تحت تأثیر روایات جعلی و جهتدار قرار داشتهاند و چه بسیار ذکر و ترویج آنها را عین حقیقت میپنداشتهاند. البته این مدعا در مورد اغلب موضوعات دیگر نیز صادق است. در هرحال نکته این است که اخبار مربوط به خوارج در قرون بعدی از فیلتر استوار و مکرر دوران امویان و حتی عباسیان گذر کرده و از این رو نمیتوان به آنها چندان اعتماد کرد.

با توجه به این ملاحظات است که، حداقل به گمان نگارنده، تکفیر علی به وسیله خوارج غیر قابل قبول مینماید و دست کم با ابهام جدی مواجه است و جا دارد که پژوهشگران در این موضوع تحقیق و تأمل ژرفتری بکنند.[۷]

سوم. آیا علی خوارج را کافر دانسته است؟

نکته قابل تأمل دیگر تکفیر خوارج است. گرچه بر اساس تمام اسناد تاریخی، علی نه تنها خوارج را از قلمرو ایمان و از جمع مؤمنان خارج ندانست و به اصطلاح آنان را تکفیر نکرد بلکه بر عکس در طول دوران اختلاف و گفتگوها و مجادلهها و در جریان جنگ نیز آنها را برادران و مؤمنانی صادق و پارسا دانست که به خطا رفته و در درک و تشخیص حقیقت دچار اشتباه شدهاند و پس از شکست خوارج نیز آنان را تحت تعقیب قرار نداد[۸]، اما بعدها خوارج عمدتا در حد خروج از ایمان مورد انتقاد قرار گرفته و در واقع تکفیر شدهاند. شگفت این که برخی عالمان شیعی نیز اصولا خوارج را مسلمان نمیدانند،[۹] هر چند عالمان و فقیهان اهل سنت عموما خوارج را از جرگه مسلمانان خارج نمیشمارند.[۱۰]

اگر چنین باشد، که هست، دیگر نمی توان «مارق» را به معنای خارج شده از دین دانست که شخص علی نیز این گروه را بدان متصف ساخته است.

در خطبه سوم نهج البلاغه (معروف به خطبه شقشقیه) علی مخالفانش را در روزگار پس از خلافت و بیعت به سه گروه تقسیم میکند: ناکثین، مارقین و قاسطین. همین تقسیمبندی با همین تعابیر در خطبه علی که پس از بازگشت از جنگ نهروان در کوفه ایراد شده در یعقوبی نیز دیده میشود. در سخن ابنعباس و برخی دیگر در آستانه جنگ صفین از اصطلاح «قاسطین» برای شامیان نیز استفاده شده است. مراد از ناکثین، طلحه و زبیرند که پس از بیعت، نقض بیعت کرده و پیمان شکستند؛ منظور از گروه مارقین خوارجاند و مراد از قاسطین معاویه و همراهان او.

معنای لغوی و اصطلاحی اول روشن است. معنای سوم تا حدودی ابهام دارد، چرا که «قسط» را به معنای خروج از اطاعت از امر خدا دانستهاند و نیز به معنای ستمکاران و اهل تجاوز هم گرفتهاند. البته هردو معنا با هویت و رفتار و نقش شخص معاویه و حزب او منطبق است. علی قاسطین را حزب میداند. در دینوری و ابنقتیبه (البته از قول عدی بن حاتم) ، از پیمان­شکنان و اهل بغی؛ متجاوز و ظالم یاد شده است.

اما در مورد دوم ابهام بیشتر است. چرا که با توجه به ثلاثی آن معنا کاملا متفاوت است. اگر مَرَق باشد و یا مَرِقَ معنا فرق میکند. ظاهرا طبق اعرابگذاری نهجالبلاغه فیض مَرَق درست است و در این صورت جمله میشود «مرق منالدین» یعنی از دین خارج شده. اما در این صورت، این مفهوم با واقعیت سازگار نیست چرا که، به دلایلی که ذکر شد، نه خوارج از دین خارج شده بودند و نه علی آنان را بیدین دانست و تکفیر کرد.

احتمالا با توجه به این نکته است که فیضالاسلام مرقت را به خروج از بیعت ترجمه کرده است که البته با واقعیت تاریخی کاملا سازگار است. مارق را به معنای بدعتگذار هم گرفتهاند که انطباق آن با خوارج دشوار است. زیرا آنان بدعتی در دین ننهاده بودند مگر این که تکفیر علی و دیگران را بدعت بدانیم که آن هم، به دلایلی که گفته شد، چندان موجه و معقول نمینماید.

در لسانالعرب ذیل همین عنوان معانی مختلف، از جمله همان معنای رایج خروج از دین، برای مارق آمده است. یکی از معانی مارق، غلو در دین است که این معنا با افکار و روشهای خوارج زمان علی سازگار است. باز در لسان، مارق به معنای فاسد و تباه شدن هم هست که این معنا از جهتی با افکار و رفتار خوارج منطبق است و در ترجمه اسدالله مبشری از نهجالبلاغه مارق به معنای فاسق و مخالف آمده که تقریبا معادل فاسد است. در لسان و جاهای دیگر مارق به معنای تیر از کمان رها شده نیز هست که شاید در مورد خوارج زمان علی به معنای رها شدن آنان از کمان خلافت و امامت مشروع و حق باشد.

اما در ترجمه «منجدالطلاب» مارق را به معنای «هر چیزی که در چیز دیگر فرو رود و کج نشود، مثل میخ در دیوار و تخته و غیر آن» نیز دانسته است. این معنا نیز با اوصاف خوارج سازگار است. چرا که آنان را مؤمنان سختسر و جزمی و بیانعطاف وصف کردهاند. از قضا این مفهوم با خوارج بیشترین سازگاری را دارد و به احتمال زیاد امام علی با ظرافت و بلاغت خاص خود با تعبیر «مرقت» نهروانیان را با این وصف توصیف کرده است. قابل تأمل این که اکنون نیز در محاورات اهل دیانت در تشیع وصف افراد و یا جریانها به «مارقین» همین معنا مراد میشود.

روایاتی از طرق مختلف از پیامبر نقل شده است که شخص نبی اسلام به علی و برخی دیگر از اصحابش توصیه کرده است که با قاسطین و ناکثین و مارقین بجنگند.[۱۱] قابل ذکر این که تفتازانی این روایت (و برخی دیگر از این شمار روایات) را از مغیبات و از معجزات نبی اسلام دانسته است.[۱۲]

در بلاذری از دو طریق (که یکی از آنها از طریق علی است) روایتی نقل شده که پیامبر در سخنی از گروهی خبر داده که قرآن میخوانند ولی قرآن از سینههایشان در نمیگذرد و از دین چون کمانی رها میشوند و آنگاه میگوید چه نیکوست کسی که اینان را میکشد و البته او را نیز میکشند. بدین ترتیب میبینیم تعبیر مارق در بیان پیامبر هم آمده است. اما سیاق روایت و تعابیر به کار رفته در آن موهم این معناست که این خبر از برساختههای بعدی باشد. انطباق کامل آن با خوارج بعدی، این احتمال را بیشتر میکند. البته اخباری که از قول نبی اسلام در مورد خوارج زمان علی و اوصافشان آمده منحصر به همین یکی نیست و قابل تأمل این که در برخی از آنها به گونهای از اینان یاد شده که گویی پس از واقعه بیان شدهاند (مثلا به خروج اینان از عراق اشاره میکند و یا به صراحت به علی توصیه شده که با آنان بجنگد) و این همه بیش از پیش شبهه جعل بعدی این گونه اخبار را تقویت میکند.[۱۳]

نکته قابل تأمل این است که اگر خوارج و یا معاویه و شامیان و نیز اصحاب جمل در شمار خارجشدگان از دین شمرده شوند، لاجرم باید از مرتدان دانسته شده و شورشهای آنان ذیل عنوان «ردّه» طبقهبندی گردد و حال آن که چنین عنوانی هرگز به این گروهها و جریانها داده نشده است.

چهارم. افکار و آموزههای خوارج

نکته بس مهم و قابل تأمل و تحقیق، افکار و عقاید و خصوصیات اجتماعی خوارج است که تحقیق در آنها میتواند در شناخت این گروه مشهور و نقشآفرین در تاریخ اسلام بسیار مفید و راهگشا باشد. از جمله میتواند معیاری برای تشخیص جعلیات و یا اخبار موثق در باره خوارج اولیه در اختیار ما بگذارد.

روشن است که در سالهای ۳۸-۴۰ هجرت، هنوز افکار و عقاید و باورهای کلامی خوارج پدید نیامده بود. از این رو تمام آنچه که تحت عنوان عقاید کلامی و سیاسی خوارج در منابع گزارش شده برآمده از آموزههای گروههای مختلف خوارج است که در شاخهها و فرقههای مختلف و متنوع این طیف طی دو قرن نخست به تدریج شکل گرفته و سامان یافته است. هرچه بود یک سلسله باورهای کلی و خام و ابتدایی و غیردقیق و بیانسجام بود. در واقع بعدها برخی از افکار و تفاسیر دینی غالبا مبهم برخی از رهبران اولیه خوارج و پیروانشان به وسیله شارحان و نظریهپردازان دیگر پرورده شده و گسترش یافته و با افزودههای بسیاری به تدریج تثبیت شده است.

بر وفق گزارشهای تاریخی موضوع اختلاف بین این گروه با خلیفه وقت علی بن ابیطالب رخداد حکمیت بود. با این که خوارج به عنوان یک گروه[۱۴] خود در آغاز فریب توطئه معاویه را خورده و حکمیت پیشنهادی را برای دوری از جنگ و برقراری صلح پذیرفته و بر آن اصرار ورزیده بودند و تلاشهای وافر علی و بزرگانی چون مالک و هانی و ابنعباس و دیگران برای آگاهی آنان و انصرافشان به جایی نرسیده بود، پس از آشکار شدن توطئه و خیانت در امر حکمیت، با علی به مخالفت و مجادله پرداخته و به او معترض شدند که چرا او تن به این حکمیت نامشروع داده است و حال مرتکب گناه شده[۱۵]و از این رو باید توبه کند تا به ایمان بازگردد و درخور مقام خلافت شود. اما، چنان که گفته شد، گزارشهای تاریخی در این باب آشفته و گاه متناقض است. شاید از لابلای اخبار موجود در منابع بتوان محور اختلاف را، که بعدها تبدیل به مهمترین اندیشه دینی- سیاسی خوارج شد، به دست آورد.

یک بار ابنعباس به سفارش علی با خوارج سخن گفت. آنان سه ایراد به علی گرفتند: «روزی که [در متن قرار حکمیت] نام خود را از امارت محو کرد؛ و روز صفین از او برگشتیم و با شمشیر خود ما را نزد تا به خدا بازگردیم و دو حکم را به داوری پذیرفت، و گمان کرد وصی است پس وصیت را ضایع کرد…». اما به درخواست ابنعباس خود علی به آنان پاسخ داد.[۱۶]در یک گفتگوی دیگر ابنعباس با خوارج، معترضان باز به اصل حکمیت ایراد میگیرند و ابنعباس در پاسخ به آیاتی چون آیات ۳۵ سوره نساء و ۹۵ مائده که، موضوع آنها تعیین حکمیت از دو خانواده زن و شوهر برای رفع اختلافات زوجین است، استناد میکند ولی معترضان پاسخ میدهند که این دو موضوع یکی نیستند. آنان استدلال میکنند که وقتی احکام قطعی در کتاب آمده، جایی برای داوری و حکمیت آدمیان نیست. آنان به صورت جدلی استدلال میکردند که وقتی ما با معاویه و عمروبن عاص میجنگیدیم، یا ما حق بودیم و یا آنها؛ اگر ما حق هستیم، پس باید با آنان جنگید تا به حق تن دهند و در هرحال یا باید به حقیقت گردن نهند و یا کشته شوند. مهم این که اینان استدلال میکردند که پس از نزول سوره برائت، خداوند گفتگو با اهل کفر را منع کرده است. به گزارش بلاذری راسبی (فرمانده و امیر نخستین خوارج) در نامهای به علی نوشت حال که در کتاب خدا و خودت به حکمیت تن دادهای، پس در باره دینت و گمراهی دشمنت و ستمی که بر تو روا شده، دچار تردید شدهای.[۱۷]

در هرحال در آن مقطع مهمترین و شاید تنها اختلاف فکری و سیاسی علی و یاران معترض و شورشیاش یعنی خوارج بر محور مشروعیت و یا عدم مشروعیت دینی حکمیت بود. محل اختلاف نیز این بود که علی اصل حکمیت در موارد اختلافی را میپذیرفت و ایرادی در آن نمیدید اما معترضان آن را از بنیاد نادرست و در تعارض با قرآن و وحی می­شمردند. از این رو شعار محوری خوارج در برابر علی و سپاه او «لاحکم الا لله»[۱۸] (برگرفته از آیه ۵۷ انعام) بود و علی نیز در برابر هوشمندانه میگفت اینان سخن حقی میگویند اما از آن اراده باطل میکنند که احتمالا مراد تفسیر و نتیجهگیری باطل از یک گزاره حق است (به دلیل اهمیت این موضوع در بند بعدی مستقلا در باره آن سخن خواهیم گفت). بیش از این اختلاف فکری مهمی در منابع گزارش نشده هرچند بعدها پیروان گروههای مختلف خوارج دارای افکار مختلف و متنوع عقیدتی و کلامی و سیاسی شدند اما باید توجه داشت تاریخنگاران بعدی، بسیاری از عقاید بعدی خوارج را به خوارج نخستین یعنی همان چند هزارنفری که در نهروان با علی جنگیدند و کشته شدند نسبت دادهاند و این امر موجب اغتشاش و اشتباه در گزارشهای تاریخی شده است؛ اغتشاشی که در باره دیگر جریانها (از جمله شیعه) نیز تکرار شده است. اصولا در آن زمان کوتاه امکانی برای پدید آمدن افکار و عقاید روشن و متنوع وجود نداشت.

خوارج نخستین را غالبا از مؤمنان و پارسایان دانستهاند که ایمان و صدق دینی را با جزمیت و خشکاندیشی و انعطافناپذیری آمیخته بودند و علی نیز آنان را «مارق» نامیده است. گویا سپاه خوارج عموما از کوفه، شماری از بصره و غالبا از عشائر ناحیه از عرب و غیرعرب و از طبقات محروم و فرودست بودند. برخی پژوهشگران غربی، خوارج نخستین را از بدویان و بادیهنشینان دانستهاند. با توجه به خاستگاه منطقهای خوارج میتوان گفت اینان عموما تحت تأثیر فرهنگ ایرانی بودند و شاید به همین دلیل بود که بعدها جنبش خوارج در نواحی مختلف ایران ادامه یافت. قاریان قرآن در میان آنان کم نبودند. مؤمنان پاکبازی که به سادگی و با اخلاص جان در پای ایمان و عقیده میباختند. به اینان «شراه» نیز گفتهاند یعنی «جانبازان». عبدالله بن وهب راسبی را «ذوالثفنات» (پیشانی پینه بسته) میگفتند که اشارتی است به عبادتگری و زهد و پارسایی وی.[۱۹] علی نیز پس از ماجرای نهروان و کشته شدن راسبی در باره او چنین گواهی داد: «این برادر راسبی قرآن را از حفظ داشت و از حدود خدا تجاوز نمی کرد».[۲۰] مبرّد در کتاب خوارج خود راسبی را صاحب فکر و رأی میشمارد.[۲۱]

با این همه، قابل تأمل است که در سپاه خوارج هیچ صحابی حضور نداشت و این امر از سخن ابنعباس در مناظره با خوارج استنباط میشود.[۲۲]

گرچه احتمالا چنین اوصافی در خوارج نخستین و رهبران فکری و سیاسیشان وجود داشته اما دو نکته را نباید از یاد برد. یکی این که اوصاف منفی عمدتا از سوی مخالفان و دشمنان بعدی آنان مطرح شده و میتواند کاملا مخدوش و مبالغهآمیز باشد و ثانیا در این مورد نیز عموما اوصاف خوارج بعدی به نسل اول آنان نیز تعمیم داده شده است. تکفیر گروه خوارج با چنین ایمان و اخلاصی در دینداری و جهاد بسی جای شگفتی دارد. وقتی علی خود به ایمان و صدق آنان گواهی میدهد، که البته دچار خطا و گمراهی شدهاند، دیگر جایی برای تکفیر و خروج آنان از قلمرو ایمان و اسلام باقی نمیماند.

پنجم. تأملی در باب مفهوم «لاحکم الا لله».

یکی از مسائل مهم و قابل مناقشه، معنا و مفهوم «لاحکم الا لله» شعار مشهور خوارج است. واقعیت این است که در مورد مفهوم این اصل فکری و شعار سیاسی خوارج ابهام جدی وجود دارد. همان گونه که شهرت دارد خوارج اولا دچار تفکر آنارشی (البته آنارشیسم به معنای منفی و هرج و مرج طلبی) بودند و این شهرت نیز از همین شعار این گروه استنباط شده و حال آن که چنین استنباط و تفسیری درست نمینماید.

چنان که تمام منابع گواهی میدهند، شورشیان با مشروعیت خلافت و حاکمیت علی پس از ماجرای حکمیت مخالف بودند نه با مشروعیت ذاتی و اولیه خلافت علی و یا مهمتر نفی اصل فرمانروایی و ضرورت استقرار حکومت. اصولا معنای «حکم­ الله» در آیه مورد استناد خوارج همان قضاوت و داوری است، نه فرمانروایی (واژه حکم و اشتقاقات آن در قرآن جملگی به معنای داوری است نه فرمانروایی و زعامت سیاسی). از بررسی تاریخی زمینههای ظهور و بروز چنان اندیشه و شعاری استنباط میشود که در آن زمان خوارج این سخن قرآن را صرفا برای اثبات نامشروع بودن اصل حکمیت مورد استناد قرار داده بودند نه برای نامشروع بودن خلافت علی و یا بالاتر برای نفی حکومت و هر نوع فرمانروایی از سوی آدمیان به طور مطلق. به ویژه اگر موضوع حکمیت را درباره امور دیگر بدانیم (در جستاری جداگانه به ماجرای حکمیت پرداختهایم) نه حکمیت درباره اصل تعیین خلافت و خلیفه، دیگر محملی برای ارجاع شعار لاحکم الا لله به مقوله حکومت و حاکمیت بلاموضوع خواهد بود.

اما برداشت رایج این است که خوارج اصولا فرمانروایی (زعامت، ریاست، سلطنت) را از آن خداوند میدانستند و با فرمانروایی آدمیان مخالف بودند و از این رو با خلافت علی نیز مخالفت میکردند. از جمله عبدالفتاح عبدالمقصود مینویسد که آنها «فقط خواستار دولتی «دینی» هستند که مطلقا پیشوایی نداشته در آن جایی برای نزاع «بزرگان» بر سر قدرت نباشد. فرماندهی آن دولت حق خدا، و بیعت هم برای خدا باشد. آنان رژیم حکومتی جدیدی بنیاد گذاشتهاند. حکومتی بیاندازه ملی که نه کسی از مردم در آن حکومت میکند و نه بر کسی از مردم حکومت میشود، در پرتو آن همه ملت خدا هستند».[۲۳] سخن علی نیز ظاهرا مؤید همین برداشت است. در نهج البلاغه (خطبه ۴۰- فیض-) آمده که علی در برابر دعوی «لاحکم الا لله» میگوید: «سخن حقی است که از آن اراده باطل میشود، آری نیست حکمی مگر از جانب خدا ولیکن اینان میگویند: امارت و ریاست مخصوص خداوند است، و حال آن که ناگزیر برای مردم امیری لازم است، نیکوکار یا بدکار …» و در ادامه به نقش گریزناپذیر حکومت برای استقرار نظام اجتماعی و جلوگیری از هرج و مرج اشاره میکند. قابل ذکر این که جمله «کلمه حق ارید بها باطل» در یعقوبی نیز آمده است.[۲۴]

اما روشن نیست چرا چنین برداشتی از سخنان خوارج شده و حتی محقق نکتهسنجی چون مادلونگ نیز صریحا میگوید «آنان امارت را شدیدا رد میکردند»[۲۵] و البته در این میان تفسیر عبدالفتاح بسی مایه شگفتی است. تمام شواهد تاریخی و اسناد موجود نشان میدهد که آنان با قبول اصل حکمیت، به هر دلیل، مخالف بودند و پس از مشاهده فرجام تلخ آن معتقد شدند که همگی از جمله خلیفه در پذیرفتن آن اشتباه کرده و باید همگی توبه کنند و از علی هم طلب توبه کردند اما علی از اصل حکمیت به عنوان یک قاعده مشروع دفاع کرد و در تن دادن به حکمیت پیشنهادی عمروبن عاص و معاویه نیز ضمن اشتباه دانستن آن خود را خطاکار نمیدانست و در هرحال این اشتباه را هم موجب معصیت و سبب خروج از ایمان نمیدانست.

بر این اساس تفسیر روشن سخن علی مبنی بر این که اینان سخن حق میگویند ولی اراده باطل میکنند، این است که تفسیر و استنتاج آنان از آیات قرآنی نادرست و باطل است. منابع نشان نمیدهند که خوارج اصل ضرورت امارت را انکار کرده باشند. چنان که در محاجه ابن کوّاء با علی (که پیش از این نقل شد) نیز به روشنی به مشروعیت خلافت علی حداقل تا پیش از حکمیت اعتراف شده و علی را به دلیل تردید در آن مورد نقد قرار میدهد. به ویژه که خوارج خود نیز برای رهبریشان زعیم و فرمانروا انتخاب کرده و با وی بیعت کرده و رهبر خود را نیز «امیرالمؤمنین» خطاب کرده[۲۶]و بعدها نیز در این باب صاحب رأی و اندیشه سیاسی شدند. راستی وقتی خوارج زمان علی، برای خود امیر انتخاب کرده و به آن عنوان «امیرالمؤمنین» دادند، چگونه میتوانند اصولا امارت را مردود و نامشروع بدانند و به هرج و مرج اجتماعی و اغتشاش سیاسی تن در دهند؟

در این میان تنها چیزی که گفته شده این است که خوارج به درستی اصل «الائمه من قریش» اعتقادی نداشتند و در نتیجه امارت موروثی و آن هم انحصار امارت در یک تبار و خاندان برای همیشه را منکر بودند (در جستار پانزدهم در این باره سخن گفته و سستی این دعوی را نشان دادهایم) و لازمه منطقی آن نیز نفی دعوی حکومت موروثی علی هم بود که خود را به دلیل پیوند خاندانی با پیامبر اسلام (و البته دلایل دیگر از جمله ایمان و جهاد و علم و فقه و پارسایی و…) برای جانشینی نبی اسلام احق میدانست ولی آنان مشروعیت خلافت علی را که از طریق بیعت و شورا و اجماع امت حاصل شده بود انکار نمیکردند.

باید توجه داشت که این اندیشه نیز بعدها پدید آمد و در مقطع پدید آمدن خوارج و آغاز و پایان کار آنان که، شاید چند ماهی بیشتر نبود، چنین نظریه تازهای اظهار نشده بود. در هرحال اگر چنین فکر و نظریهای هم وجود داشت، باز به معنای نفی امارت موروثی بود نه نفی و انکار اصل ضرورت امارت. این که طبق گزارش بلاذری خوارج قرار گذاشتند که پس از پیروزی امر فرمانروایی را به شورا بگذارند،[۲۷] دلیل روشنی است بر این مدعا که آنان اصل امارت را منکر نبودند و شورای سنتی آن دوران یعنی شورا و بیعت را نیز راهکار تحقق امارت مشروع میدانستند. به دلیل همین نفی امارت موروثی، یعنی فکر رایج در آن زمان و حتی تا قرنها بعد نیز که ظاهرا مورد تأیید علی و آلعلی نیز بود، برخی پژوهشگران غربی خوارج را نخستین جمهوریخواهان اسلام دانستهاند و البته چندان بیراه هم نیست.

بنابراین میتوان قاطعانه گفت که خوارج زمان علی نه اصل امارت را انکار میکردند و نه در مشروعیت اولیه خلافت علی و در مقطع بعدی نیز در ترجیح علی بر معاویه تردید داشتند. این که اصرار بر توبه علی از قبول حکمیت داشتند، خود مهمترین دلیل بر این است که آنان خلافت علی را مشروع میدانستند که البته ارتکاب کبیره را موجب اخلال در مشروعیت حاکمیت وی میدانستند؛ اشکالی که از نظر آنان میبایست رفع میشد و نشد. اگر تحلیل و استدلال راقم معقول و مقبول باشد، باید نتیجه گرفت که سخن مورد اشاره علی از برساختههای بعدی است و نمیتواند از امام علی بن ابیطالب باشد.

ششم. وفاداری علی به ارزشها و آرمانهایش

علی در این پیکار نیز در چهارچوب افکار و باورها و سنت دینی و سیاسی و اخلاقی خود رفتار کرده و در هیچ شرایطی از آن کوتاه نیامد. علی در آغاز بسیار تلاش کرد که دوستان انشعابی و سرسخت و جزماندیش خود را قانع کند که اشتباه میکنند و آنان را به فراموش کردن گذشته و به انگیزه جبران آن و پیوستن به اردوی پیکار با معاویه و شامیان دعوت کرد و زمانی که از تغییر احوال و افکارشان ناامید شد تلاش وافر کرد که ساکت باشند و از لجاجت و تقابل نظامی و خشن دست بردارند و برای جلوگیری از جنگ و قتال و خونریزی از تمام تدابیر و شیوهها سود جست. قابل توجه این که حتی اعلام کرد خوارج اگر ساکت باشند از جماعت ما خواهند بود.[۲۸] یعنی حتی در صورت انکار علی و اشتباهکار خواندن وی و بالاتر از آن تکفیر خلیفه، باز آنها را از مؤمنان و یاران خود میشمارد. علی میافزاید اگر خوارج سخنی بگویند، با آنها سخن خواهیم گفت و حجت خواهیم آورد، و اگر به جنگ و مقابله برخیزند، با آنان خواهیم جنگید. علی به این سیاست و مشی خود کاملا وفادار ماند و کوششهای فراوان کرد تا کار به جنگ کشیده نشود.

در این میان میتوان به یک ابتکار جالب و قابل توجه علی در جلوگیری از جنگ و به ویژه کاستن از چرخه خشونت و کشتار اشاره کرد. وقتی علی دانست که خوارج بیش از همه به یزیدبن قیس اعتماد میکنند و نزد او میروند، در فُسطاط نزد او رفت و پس از وضو و نماز با او گفتگو کرد و او را به امارت اصفهان فرستاد و آنگاه نزد خوارج بازگشت. این اقدام به پراکندن گروه شورشی خوارج و کاهش خشونت و خونریزی کمک کرد.[۲۹]در هنگامه رویارویی در آوردگاه نهروان، باز جنگ و حمله را آغاز نکرد. این فرمان جاودانه علی بود که «ولا تقاتل الا من قاتلک».[۳۰]

با این همه، گویا رخداد خونین نهروان در همان زمان و بعدها نیز چندان بیمسئله نبوده و حداقل شخصیتی چون عبدالله بن عباس، که بعد از علی شخصیت معتبر دوم در طیف علی شمرده میشد، به او معترض بوده و بلاذری از آن با عنوان «نافر علیا بالنهروان» یاد کرده و دلیل خروج او از بصره و کوچ به مکه را نیز همین اعتراض دانسته است[۳۱] (هرچند روشن نیست که ابن عباس به کدام رخداد و برخورد علی ایراد داشته است).

از معاصران، مادلونگ نیز رفتار و سیاست علی در مواجهه با خوارج را، البته با ذکر موارد دقیق، مورد انتقاد قرار میدهد. او میگوید: «از دیدگاه عادی کشورداری، این امر، عملی منطقی و حتی ضروری بود. این مردمان شوریدند، بیعت شکستند، صفوف امت را درهم ریختند، و آشکارا تهدید کردند که خون مسلمانان، از جمله خویشاوندان خود را که به آنان ملحق نمیشدند، خواهند ریخت … اما بحث بردبارانه با آنان، ممکن بود به تدریج حمایت بیشتر آنان، اگر چه نه همه آنان، را جلب کند. نخستین وظیفهاش این بود که از نو در میان قاریان قرآن، یا دست کم فعالان آنان، که متحدان طبیعیاش بودند، وحدتی ایجاد کند. علی جنگ با معاویه را با شتاب از سر میگرفت، به گونهای که او را ناگزیر میساخت به تهدیدهایی روی آورد که اثر معکوس داشت و در برابر پیروان قبلیاش به شدت عمل متوسل شود. جنگ نهروان شکاف بین شیعه و خوارج را مسجّل ساخت».[۳۲]

هفتم. واپسین نکته این که پیکار نهروان کاملا در محدوده جغرافیایی و فرهنگی ایران کهن رخ داد. انبار و مداین و پل نهروان و نواحی دیگری که از آغاز پیدایش گروه خوارج تا آغاز و پایان جنگ نهروان نام برده شده، جملگی در قلمرو جغرافیایی ایران پیشین قرار داشتهاند. از این رو اسامی نیز عموما فارسی و یا معرّباند. به عنوان نمونه به گزارش دینوری: «در آن زمان عبدالله بن عباس حاکم بصره بود و چون خروج خوارج بصره را شنید ابوالاسود دوئلی را با هزار سوار به تعقیب ایشان فرستاد و او در محل «پل شوشتر» به آنان رسید، شب فرارسید و خوارج از چنگ او گریختند».[۳۳]

[۱]. دینوری، اخبارالطوال، ص ۲۴۸؛ شهرستانی، الملل و النحل، جلد ۱، ص ۱۱۴ و ۱۱۶؛ در باره معانی مختلف اصطلاح خوارج بنگرید به: صلابی، ص ۹۰۵-۹۰۶٫

[۲]. احسان صدقی، ص ۲۲۹٫

[۳]. بنگرید به مدخل «خوارج» در جلد هفتم دایره المعارف تشیع به قلم نگارنده.

[۴]. از جمله بنگرید به منبع شیعی «الجمل»، اثر مفید، ص ۲۹٫

[۵]. دینوری (اخبارالطوال، ص ۲۵۴-۲۵۵) گفتگوی علی بن ابی طالب با ابن کوّاء یکی از سخنگویان خوارج را آورده و در آن ابن کواء ادعا میکند «تو درباره خودت چون به داوری راضی شدی شک و تردید کردی و در این صورت ما سزاوارتر به شک کردن درباره تو خواهیم بود». این گزارش نشان میدهد که اولا خوارج مشروعیت خلافت علی را به عنوان یک اصل اولیه قبول داشتند و این گرچه درست است اما با شعار «لاحکم الا لله» با تفسیری که از آن (از جمله در خطبه ۴۰ نهج البلاغه) شده سازگار نیست و ثانیا جمله «درباره خودت به داوری راضی شدی» بدان معناست که موضوع حکمیت تعیین خلیفه به وسیله داوران بوده و این نیز، به دلایلی که گفته شد، چندان موجه نمی نماید و با اندیشهها و دعاوی علی بن ابی طالب حتی در دوران پس از حکمیت نیز ناسازگار است.

[۶]. در خطبه ۵۷ (فیض) آمده است: «آیا بعد از ایمان آوردن به خدا و جهاد به همراهی رسول خدا بر کفر خود گواهی دهم؟ پس در این هنگام گمراه شده از راه راست قدم بیرون نهادهام . . .». چنان که روشن است این سخن با دیگر منابع، که از تکفیر علی به وسیله خوارج گزارش میدهند، هماهنگ است اما با این حال، با توجه به مجموعه شواهد و قراین حالیه و مقالیه، چنین نسبتی معقول نمینماید. در این صورت باید در صحت انتساب چنین سخنی به امیرالمؤمنین علی تردید کرد.

[۷]. البته نقل شده که برخی از فرقههای خوارج بعدها نه تنها علی بلکه حتی بزرگانی چون ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، عایشه، عبدالله بن عباس و… را نیز تکفیر کرده و آنها را مستوجب عذاب الهی در جهنم میدانستند.

[۸]. «و لاتقتلوا الخوارج من بعدی، فلیس من طلب الحق فاخطأه، کمن طلب الباطل فادرکه» (بعد از من خوارج را نکشید، زیرا کسی که حق را به دست آورد و خطا کرده مانند کسی نیست که در راه باطل گام نهاده و آن را یافته است). گردآورنده نهج البلاغه سید رضی میافزاید مراد از گروه دوم معاویه و پیروان اوست. نهج البلاغه- فیض-،سخن شماره ۶۰٫

[۹]. به عنوان نمونه میتوان به فتوای آیتالله منتظری اشاره کرد. ایشان در رساله عملیهشان (چاپ شانزدهم، ۱۳۷۷، مسئله شماره ۳۲۱۰) خوارج و نواصب و غلات را مرتد و خارج از دین میداند. نیز مطهری (سیری در سیره ائمه اطهار، ص ۳۵) تصریح میکند که خوارج از نظر ما کافرند.

[۱۰]. در این مورد بنگرید به آرای مختلف عالمان سنی در صلابی، ص ۹۳۲-۹۳۳٫

[۱۱]. در این میان جاحظ (العثمانیه، ص ۴۹-۵۰) با این جمله که شیعیان میپندارند که پیامبر به علی فرموده است که «انک ستقاتل من بعدی الناکثین والقاسطین والمارقین»، این سخن را مورد نقد و چالش قرار میدهد. هرچند (البته بر فرض صحت روایات) دقیقا روشن نیست این سخن پیامبر در چه زمانی گفته شده باشد ولی به جد جای تأمل دارد که پیامبر سالها قبل از کسانی چون زبیر و طلحه چنان یاد کرده و آنگاه آن همه ستایش نیز نسبت به آنان اظهار کرده باشد.

[۱۲]. تفتازانی، شرح المقاصد، جلد ۵، ص ۳۵-۳۶٫

[۱۳]. بلاذری، انساب الاشراف، ص ۱۱۴، ۱۷۹ و ۳۷۵-۳۷۶؛ دینوری، اخبارالطوال، ص ۲۵۷؛ یعقوبی، جلد ۲، ص ۹۶؛ ابن قتیبه، الامامه والسیاسه، جلد ۱، ص ۱۴۱ و ۱۷۹؛ ابن کثیر، البدایه، جلد ۳۳۸-۳۳۹؛ نصربن مزاحم، وقعه صفین، ص ۱۱۵-۱۱۷٫

[۱۴]. این قید برای آن است که گفته شده چند نفر از قبیله عنزه و مراد از همان آغاز با اصل حکمیت مخالف بودند.

[۱۵]. پس از آن که علی به یاد خوارج آورد که وی با آنچه رخ داده مخالف بوده و خود آنان بودند که او را بر این کار وادار کردند، آنان گفتند راست میگویی اما ما توبه کردیم تو هم باید توبه کنی. (طبری، جلد ۴، ص ۴۸)

[۱۶]. یعقوبی، جلد ۲، ص ۶۴-۹۶٫ متن نسبتا مفصل پاسخ مستدل علی را در همانجا ببنید؛ بلاذری، ص ۳۴۹٫ در یک گزارش دیگر (بلاذری، ص ۳۶۰) از ایرادهای خوارج این دانسته شده که علی جنگ میکند اما اسیر و غنیمت نمی گیرد که اشارتی است به رخداد پایان جنگ جمل که علی فرمان داد جز سلاح جنگجویان دشمن شکست خورده چیزی از آنان به غنیمت گرفته نشود.

[۱۷]. طبری، جلد ۴، ص ۴۷؛ نصربن مزاحم، ص ۱۷؛ بلاذری، انساب الاشراف، ص ۳۴۹ و ۳۷۰٫

[۱۸]. طبری، جلد ۴، ص ۵۳٫

[۱۹]. بلاذری (انساب الاشراف، ص ۳۵۹) میگوید عنوان «ذوالثفنات» به این دلیل بوده که پیشانی و دستان راسبی به خاطر سجدههای فراوان و مستمر مانند پینههای دست و پای شتر بود.

[۲۰]. مسعودی، مروج، جلد ۲، ص ۵۰٫

[۲۱]. طبری، جلد ۴، ۵۴؛ مسعودی، مروج، جلد ۱، ص ۷۰۹؛ مبرد، الخوارج، ص ۵٫

[۲۲]. صلابی، ص ۹۱۸٫

[۲۳]. عبدالفتاح عبدالمقصود، امام علی، جلد ۵، ص ۲۶۲٫

[۲۴]. یعقوبی، جلد ۲، ص ۹۴٫

[۲۵]. مادلونگ، جانشینی حضرت محمد، ص ۳۵۷٫

[۲۶]. طبری، جلد ۴، ص ۱۴۵٫

[۲۷]. بلاذری، انساب الاشراف، ص ۳۴۲٫

[۲۸]. به نقل بلاذری (انساب الاشرف، ص ۳۵۲) سخن علی چنین است: «فان سکتوا ترکناهم، و ان تکلمّوا حججناهم، و ان خرجوا علینا قاتلناهم». اگرآرام گرفتند و سکوت کردند، با آنان کاری نخواهیم داشت؛ و اگر سخن گفتند و استدلال کردند، ما نیز در برابر با آنها سخن میگوییم و حجت میآوریم؛ و اگر دست به اسلحه بردند و جنگیدند، با آنان مقابله میکنیم و خواهیم جنگید.

[۲۹]. طبری، جلد ۴، ص ۴۷ و ۵۳٫

[۳۰]. نصربن مزاحم، ص ۱۴۹؛ نهج البلاغه، نامههای شماره ۱۲ و ۱۴٫

یکی از اصحاب علی نقل میکند که امیرالمؤمنین علی در هربار که با دشمنی روبرو میشدیم توصیه میکرد: «لاتقاتلوا القوم حتی یبدءوکم» نصربن مزاحم، ص ۲۰۴٫ نیز: کلام شماره ۱۴ نهج البلاغه

[۳۱]. بلاذری، انساب الاشراف، ص ۴۰۵٫

[۳۲]. مادلونگ، ص ۳۷۲-۳۷۳٫

[۳۳]. دینوری، اخبارالطوال، ص ۲۵۱٫

البته مادلونگ (ص ۳۶۲) میگوید این خبر که ابن عباس ابوالاسود را فرستاده باشد، احتمالا نادرست است، چرا که او در این زمان در ارتباط با مسئله حکمیت در دومته الجندل بوده است.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.