نقدی بر «معمای خمینی»

بدست • ۱۷ خرداد ۱۳۹۵ • دسته: مقالات

با خواندن مقاله دوست گرامی جناب آقای ابراهیم نبوی با عنوان «معمای خمینی» در زیتون، نکاتی به نظر رسید که ذیل چند ملاحظه تقدیم می کنم:
ملاحظه یکم
مهم ترین ایراد این مقاله این است که با پیش فرض نوعی جبرگرایی تاریخی، پدیده انقلاب به طور عام و انقلاب ایران به طور خاص و تحولات پس از آن فهم و تحلیل و تفسیر شده است: «همه این اشتباهات، جنایات و خطاهایی که رخ داد، نتایج اجتناب ناپذیر و طبیعی انقلاب ۵۷ بود». اما چرا انقلاب شد؟ به زعم نویسنده برای این که رژیم محمدرضا شاه هیچ گونه جانشین برای خود باقی نگذاشته بود و در این شرایط خمینی «لجباز» پاسخی ضروری برای رهبری انقلاب بود.
در باب مدعای نخست یعنی دلایل اسقاط رژیم و رخداد انقلاب و پیروزی آن، اکنون حتی اشارتی نیز ممکن نیست و فقط می گویم که تحلیل و فهم پدیده ای عظیم چون انقلاب ایران، تک عاملی نیست و نمی توان با یک عامل آن را توضیح داد و البته مدعیات جناب نبوی بخشی از واقعیت است و نه تمام واقعیت (بگذریم که تعیین این عوامل و یا تشخیص واقعیت ها نیز از منظرهای مختلف متفاوت اند و شاید روی همه آنها توافق ممکن نباشد).
اما توسل به دترمینیسم تاریخی برای توجیه انقلاب ها و به طور کلی تغییرات اجتماعی، به گمانم خطای نظری بزرگی است که حداقل آسیب آن، پیامدهایی نظری و عملی بس شگفت و غیر قابل دفاع دارد و فکر نمی کنم آقای نبوی بتواند از آنها دفاع کند. یکی از الزامات چنین نظریه ای نفی عاملیت انسان در زندگی فردی و تحولات اجتماعی اوست. نظریه مختار من نوعی ارتباط علّی دیالکتیکی بین عامل انسانی و واقعیت های عینی است یعنی به تعبیر درست شریعتی، هرچند جامعه و تاریخ را آدمی می سازد اما جامعه و تاریخ کاردستی انسان نیست؛ جامعه و تغییرات اجتماعی نیز فی نفسه دارای الزاماتی است جبری. بدین ترتیب، می توان گفت، انقلاب ها به وسیله انقلابیون و در سطح گسترده تر با عاملیت توده های مردم رخ می دهد، اما البته گزینه انقلابی الزاماتی دارد که حداقل بخشی از آنها گریزناپذیر است. به همین دلیل است که انقلاب ها معمولا با پیشگامی و فداکاری شماری انقلابی با انگیزه های غالبا درست و انسانی آغاز می شود ولی در نهایت عواقبی به بار می آورد که خلاف نظر و هدف معماران آن است. می توان گفت عاملیت انسانی نقش اول را در تغییرات اجتماعی (از نوع اصلاحی و یا انقلابی آن) دارد اما زمانی که جامعه با بازیگران دو سویه یعنی حاکمیت و مردم، به هر دلیلی، به مرحله ای از تعارض رسیدند که حل آن از طریق مسالمت و اصلاح ممکن نبود، پدیده «انقلاب» رخ می دهد و به همین دلیل است که در جامعه شناسی انقلاب ها می گویند که «انقلاب اتفاق می افتد» نه این که «انقلابیون انقلاب می کنند». در هرحال اگر ربط تعاملی عامل انسانی و واقعیت عینی و خارجی انقلاب را قبول کنیم، هر دو گزاره یاد شده از منظری دست می نمایند و در نهایت، هر کدام وجهی از حقیقت را بازنمایی می کنند.
در مورد انقلاب ایران و تحولات پس از آن، چه می توان گفت؟ آیا وقوع انقلاب و سقوط رژیم شاه، گریزناپذیر بود؟ هرچند امروز پس از حدود چهار دهه و روشن شدن واقعیت های بسیار و به ویژه مشاهده هزینه های سنگین انقلاب ۵۷، من هم مانند بسیاری دیگر از نسل انقلاب، آرزو می کنم ای کاش انقلابی رخ نمی داد و این همه هزینه بر دوش نانوان مردم ایران آوار نمی شد؛ اما آیا تداوم رژیم محمدرضا شاه در سال ۵۷ امکان پذیر بود؟ البته «اما» و «اگر» زیاد می توان گفت، ولی به نظر می رسد که در سال ۵۷ سقوط نظام پهلوی و حتی زوال نظام فرسوده و پوسیده سلطنتی به اصطلاح دو هزار و پانصد ساله، قطعی و محتوم بود. برای مدلل کردن این فرضیه می توان دلایل جامعه شناختی فراوان اقامه کرد و در این میان یکی از مهم ترین دلایل همان است که جناب نبوی گفته است: نابودی تمام نیروهایی اصلاح طلب درونی رژیم به دست شخص محمدرضا شاه و ایادی سرکوبگرش. وقتی رژیمی دچار بحران ساختاری می شود و مدیران آن از کنترل بحران ناتوان اند و هیچ آلترناتیو مشروعی نیز در درون حکومت و حتی در عرصه مدنی باقی نمانده است، خلاء قدرت سیاسی را طبعا مخالفان و معارضان هوشمند و فعال پر خواهند کرد. این قاعده بازی است و منطق انقلاب های سیاسی. از این منظر می توان گفت یکی از عامل بقای جمهوری اسلامی این است که تا کنون اپوزیسیونش را خود تولید کرده است.
بیفزایم که اخیرا در باب امکان اصلاح پذیری رژیم زوال یافته پیشین سخن بسیار است اما آیا واقعا رژیم شاه تن به اصلاح معنادار و مؤثری می داد؟ بعید می دانم که چنین می شد.
اما در باره تحولات پس از انقلاب چه می توان گفت؟ آیا به واقع گزینه های دیگری پیش پای رهبران انقلاب و شخص آیت الله خمینی نبود؟ این همه خشم و خشونت گریزناپذیر بود؟ در این مورد نیز پاسخ من میانه است؛ بدین معنا که از یک سو، به دلایل جامعه شناختی، معتقدم که بخشی از ویرانی برآمده از سقوط ناگهانی یک نظام سیاسی جا افتاده و مستقر و آشفتگی های ناشی از آن و همین طور ناشی گریهای مدیران انقلاب، طبیعی و گریزناپذیر بوده است ولی در همان حال، سخت بر این باورم که پیامدهای انقلاب در قالب دولت موقت و قانون اساسی و به طور کلی «نظام جمهوری اسلامی ایران» می توانست به کلی با آنچه رخ داد و اکنون شاهدش هستیم، متفاوت و حتی متعارض باشد. چنین حوادثی سرنوشت محتوم ما نبوده و نیست. اگر جز این باشد آقای نبوی و من و ما نباید در چهارچوب ساختار حقوقی و حقیقی جمهوری اسلامی از منطق اصلاح طلبی پیروی کنیم. مفهوم مخالف راهبرد اصلاح طلبی، ظرفیت تحول پذیری حاکمیت مستقر است. در هرحال به لحاظ نظری، دلیل من تقدم عاملیت انسانی بر واقعیت های جاری عینی است؛ هرچند که واقعیت ها نیز اموری را بر اذهان و عامل انسانی تحمیل می کند.
حال بر من است که برای مدلل کردن فرضیه ام با معیار عقل عملی اقامه دلیل کنم ولی اکنون مجال آن نیست و فقط محض خالی نبودن عریضه از یک مدعای مهم جناب نبوی حجت می آورم. ایشان به درستی و با ذکر نمونه هایی گفته است که از همان آغاز پس از انقلاب تصویرهای مختلف و حتی متضادی از آیت الله خمینی در میان پیروان ایشان پدید آمده و این خطوط موازی غالبا متقاطع هم هستند و به همین دلیل می بینیم که در آغاز نورچشمی امام و عضو شورای انقلاب و وزیر خارجه شورای انقلاب (صادق قطب زاده) و بعدتر شخصیت دوم انقلاب و قائم مقام رهبری (منتظری) به دست رهبر انقلاب عزل و به دست جانشینش پنج سال در خانه اش زندانی می شود و اخیرا دو تن از شخصیت های خط امامی درجه اول انقلاب و نظام (موسوی و کروبی) به دست رهبر کنونی در زندان خانگی به سر می برند. من هم چون نبوی می پرسم خمینی واقعی و ناب کدام است؟ همین یک واقعیت به تنهایی به معنای نقض تحلیل جبرگرایانه جناب نبوی است چرا که مؤید این نظر است که ابعاد دیگر اندیشه های خمینی می توانست متجلی شود و بدین ترتیب تحولات پس از انقلاب می توانست به گونه ای دیگر باشد.
مثلا اگر در همان دهه شصت خمینی به برخی توصیه های آیت الله منتظری عمل می کرد، قطعا هزینه های انقلاب می توانست کاهش پیدا کند و یا اگر بعد از خمینی منتظری رهبر می شد، بی تردید مسیر حوادث به گونه ای دیگر رقم می خورد (حتی اگر فرض کنیم اوضاع از جهاتی بدتر می شد). حتی اگر شخصی چون هاشمی رفسنجانی، که شخصیت مورد احترم جناب نبوی هم هست، رهبر می شد، بی تردید بسیاری از امور به گونه ای دیگر می گشت. بر همین قیاس می توان گفت جانشینی آیت الله خامنه ای، امر مهمی است و این که این جانشین چه کسی و با چه ویژه گی هایی باشد، در سیر تحولات بعدی حمهوری اسلامی و سرنوشت مردم، بسیار مهم خواهد بود. این واقعیت دقیقا به معنای نفی تئوری جناب نبوی در باره انقلاب است و نشان می دهد آن همه خطا و جنایت، اجتناب پذیر بود..
اما این که چرا چنین نشد، به دلایل مختلف باز می گردد. که اکنون مجالی بیان آن نیست. با این که بی گمان شخصیت و تفکر و منش خاص آیتالله خمینی در تصمیمات نادرست صدر انقلاب اثر داشته اما، هرچه هست، تمام ایرادها به خمینی باز نمی گردد؛ چنان که آقای نبوی نیز به درستی بر آن انگشت تأیید نهاده است. مجموعه ای از عوامل قریب و بعید داخلی و خارجی (از جمله عملکرد گروه های سیاسی و جنگ) در تصمیم گری های خمینی و دیگران اثر مستقیم و غیر مستقیم داشته اند. گفتن ندارد که بیان این واقعیت صرفا برای فهمم درست رخدادهاست و نه به انگیزه توجیه خلاف ها و یا جنایات و رفتارهای خلاف عدل و قانون و اخلاق.
اما این که خمینی دروغ گفت یا نه، به دلیل اهمیت واژه «دروغ» در این باب اظهارنظر نمی کنم ولی در این میان یک امر مسلم می نماید و آن این که ایشان در طول دوران مبارزات سیاسی و انقلابی اش (از ماجرای انجمن های ایالتی و ولایتی در پاییز سال ۴۱ تا مقطع انقلاب و تا پایان عمر) در موارد مهمی مواضع متفاوت و گاه متضاد داشته است. بی تردید ایشان در نوفل شاتو چهره ای در مجموع دموکرات ارائه داده و حتی به اعتراف خودش مدافع جمهوری فرانسه بوده و امروز تمام گفته ها و نظریاتش در دسترس است. بر خلاف دعوی نبوی، کسانی چون یزدی و قطب زاده و بنی صدر، نقشی در تصویرسازی خمینی نداشتند؛ هرچند که بی تأثیر هم نبودند. اما در ایران این تصویر به کلی شکست و به ویژه پس از سی خرداد سال شصت یکسره دگرگون شد. این که این دگردیسی چگونه رخ داد و چرا، جای بحث و بررسی دقیق و مستند دارد. بدین ترتیب اصرار نبوی مبنی بر تصویری سر راست و صادق از آیت الله خمینی ناراست می نماید.
در هرحال آقای نبوی ظاهرا برای دفاع از آیت الله خمینی در برابر مدعیانی که تمام خطاها را به او نسبت می دهند، به حمایت تمام قد از خمینی برخاسته است اما در نهایت، هم به صورت مدافع بد ظاهر شده و هم تحلیل یک سویه ایشان به تحریفاتی منتهی شده است. در نهایت نه تنها «معمای خمینی» حل نشده بلکه بر ابهامات نیز افزوده گشته است.
ملاحظه دوم
جناب نبوی روی بی اطلاعی مردم از مسائل از جمله از شخصیت و تفکر آیت الله خمینی تأکید کرده که صد البته فی الجمله درست است اما بیان ایشان حاوی برخی اشتباهات و به ویژه مبالغه و غلو نیز هست. از جمله ایشان به طور تناقض آمیز در یک جا می گوید «در باره شخص خمینی پنج شش جمله وجود داشت که تمام دانش عمومی نیروهای انقلابی ناشی از همان جمله ها بود . . . مردمی که در باره آیت الله خمینی ۷۶ ساله هیچ کدامشان نمی توانستند بیش از پنج دقیقه حرف بزنند، او را به رهبری خودشان پذیرفتند و شعارشان «درود بر خمینی» شد». اندکی بعد ایشان مدعی می شود که «تقریبا همه مردم می دانستند که خمینی لجباز است». باید پرسید مردمی که چند جمله در باره خمینی بیش نمی دانستند، چگونه و از کجا فهمیدند که او «لجباز» است؟ نکند که لجبازی او را هم در ماه دیده بودند؟
با این همه این دعوی که نیروهای سیاسی از خمینی فقط پنج شش کلمه می دانستند آشکارا غلوآمیز است. شاید سن و سال آقای نبوی اجازه ندهد یا به تناسب سن و نوع زندگی در جریان مسائل نبوده اند و گرنه چنین نبوده است که ایشان می گوید. نمی توان به استناد آمار استدلال کرد اما من به تجربه زیسته ام در دهه چهل و پنجاه مدعی هستم که بخش قابل توجهی از مردمان مذهبی و مقلد (به ویژه بازاریان که نقش مهمی در مبارزات و انقلاب داشتند) خمینی را کم و بیش می شناختد و بسیاری مقلدش بودند و طبعا اطلاعات مفیدی از تفکرات ایشان البته در چهارچوب همان زمان داشتند. روحانیون عالی و میانی و طلبه های مبتدی حوزه ها و به ویژه حوزه قم آقای خمینی را در حد زیاد می شناختند و به همین دلیل شماری موافق و شماری هم مخالف و تعداد قابل توجهی نیز بی تفاوت بودند. روحانیون مبارز و پیرو آیت الله خمینی رساله ها و کتاب ولایت فقیه و اطلاعیه ها و سخنرانی های او را تا اقصی نقاط کشور می بردند. چگونه می توان گفت که این نیروی بزرگ در حد چند جمله از او می دانستند؟ نیروهای سیاسی (نهضت آزادی و مجاهدین و حتی جبهه ملی آن زمان) نیز در روابط شخصی و یا از طریق آثار و افکار از خمینی بی خبر نبودند. چگونه می توان قبول کرد که شخصی چون بیژن جزنی بدون هیچ شناختی از خمینی در نقد او کتاب می نوشت؟ البته این که همه ماها از تمام جوانب اندیشه های ایشان اطلاع نداشتیم، حرف درستی است و یا این که در آن زمان نمی توانستیم از افکار بعدی ایشان در مقام رهبر انقلاب و یا ولی فقیه جمهوری اسلامی باخبر شویم، داستان دیگری است و شاید علم لدنی ماها کفایت نمی کرد.
به هر تقدیر فضای خاص دهه چهل و پنجاه و جذابیت ویژه آیت الله خمینی در سالهای ۵۶-۵۷ چنان بود که روشنفکران وابسته به جریانهای مختلف فکری و سیاسی از شناخت دقیق افکار آیت الله خمینی و الزامات گریزناپذیر آموزه هایش غفلت کردند و این البته زیانبار بود.
ملاحظه سوم
مطلب قابل تأمل دیگر جناب نبوی در باره حجاب است. ایشان در این باب نیز اشتباه شده و عملا قلب حقیقت کرده است. ایشان می نویسد: «بسیاری معتقدند که آیت الله خمینی باعث شد زنانی که مذهبی شده بودند، حجاب سرشان بگذارند و پس از انقلاب نیز با حجاب اجباری بقیه با حجاب شدند. این یک دروغ تاریخی است. زمانی که نام آیت الله خمینی به گوش مردم رسید، میلیون ها زن به خاطر آثار شریعتی حجاب سرشان می گذاشتند و برای آنان حجاب یک ارزش سیاسی و اجتماعی بود».
در اینجا برای ایضاح حقیقت دو نکته را باید تفیک کرد. مسئله اصل حجاب و مسئله حجاب اجباری بودن حجاب. این که فضای فکری-دینی-سیاسی دهه چهل و پنجاه به گونه ای بود که روسری یک ارزش سیاسی و اجتماعی بود، کاملا درست است و این ارزش در دهه پنجاه و در آستانه انقلاب به اوخ خود رسید تا آنجا که در تظاهرات خیابانی شماری از زنان جوان غیر مذهبی و مارکسیست نیز به احترام انبوه مؤمنان انقلابی سرشان را فی الجمله می پوشاندند. سهم شریعتی البته در این میان برجسته بود ولی باید توجه داشت سهم و نقش او غیر مستقیم بود نه در نقش مفتی حجاب. چرا که او هرگز یک سخنرانی و یا مقاله در باره حجاب ارائه نداده و از آن تبلیغ نکرده است؛ هرچه بود، تأثیر فضای فرهنگی و سیاسی دهه پنجاه بود نه تفکر تعلیمی و یا تبلیغی شریعتی و مانند او. سهم مجاهدین از این نظر، بسیار گسترده تر و عمیق تر بوده است. زیرا سازمان مجاهدین بر حفظ پوشش کامل اصرار داشت و برای این پوشش الگویی خاص و سختگیرانه ابداع کرد؛ الگویی که هنوز پس از این همه تغییرات، هنوز هم به قوت برقرار است. حداقل نمی توان این الگو را برگرفته از افکار شریعتی دانست. بگذریم که قراین حالیه و مقالیه گواه است که شریعتی خود به عنوان یک مسلمان عقیده ای به حجاب نداشته و اگر جز این بود با زنی بی حجاب ازدواج نمی کرد.
نکته دیگر ماجرای حجاب اجباری است که به کلی موضوع متفاوتی است. بسیار خوب! جرم حجاب پیش از انقلاب را برای شریعتی بنویسید، اما مگر شریعتی از حجاب اجباری و شعار «یا روسری یا توسری»، شعاری که در سال ۵۸ بخشی از حزب اللهی ها سر دادند، دفاع می کرد؟ جناب نبوی می خواهد خمینی را از اتهام تحمیل اجباری تبرئه کند اما قلب حقیقت می کند و تاریخ را مخدوش می سازد و به مردم آدرس غلط می دهد.
ملاحظه چهارم
جناب نبوی در نوشته خود مرتکب چند اشتباه فاحش تاریخی نیز شده است. یکی در باره مرتضی مطهری است. ایشان در باب مسئله حجاب مطهری را در کنار شریعتی می نشاند و سخنی در باره مطهری می گوید که راست نمی نماید. ایشان می نویسد: «نه مطهری و نه شریعتی هیچ کدام مورد قبول آیت الله خمینی نبودند و آیت الله مطهری همیشه متهم به نفوذی بودن و لیبرال بودن بود».
این که شریعتی مورد قبول خمینی نبود درست است اما این نسبت در باره مطهری حقیقت ندارد. اگر روابط مطهری و خمینی را از آغاز (دهه سی) تا آخر درنظر بگیریم، نه تنها نشانه ای از بی اعتباری مطهری نزد خمینی ندارد بلکه ده ها شاهد و سند وجود دارد که او مورد اعتماد کامل آقای خمینی بوده است. درست است که مطهری در دهه چهل و پنجاه در شمار روحانیان به اصطلاح انقلابی و ر ادیکال نبود ولی او همواره از خمینی و مبارزات او (هرچند با فاصله) حمایت می کرد. او حتی در دوره ای (قبل از پنجاه و چهار) از مجاهدین نیز حمایت می کرد. این که مطهری از طرف خمینی مأمور تشکیل شورای انقلاب می شود، خود به تنهایی بر اعتبار و وزن سیاسی او نزد رهبر انقلاب گواهی می دهد. افزون بر آنها، این که در دوران پس از انقلاب (به دلایلی) خمینی تمام قد از مطهری دفاع کرد و اعلام کرد کتاب های مطهری بی استثنا خوب اند، باز گواه دیگری بر این مدعاست.
درست است که برخی از آرای مطهری (از جمله کتاب «مسئله حجاب») او به مذاق برخی سنتگرایان خوش نیامد، اما او هر گز متهم به نفوذی و لیبرال بودن متهم نشد. اصولا اصطلاح «لیبرال» از برساخته های پس از انقلاب است که به عنوان یک دشنام برای خارج کردن رقیبان آزادی خواه جعل شد. شگفت تر این که اصطلاح «نفوذی» در شش ماه اخیر جعل شده و نمی دانم کی و چه زمانی چنین عبارتی در باره مطهری به کار رفته است.
اشتباه دیگر در باب مقالات مطهری در باره حقوق زن در مجله زن روز است که ایشان در گزارش خود مرتکب دو خطا شده است. یکی این که این مقالات در سالهای ۴۶-۴۷ بوده و نه در سالهای ۱۳۵۵ و ۱۳۵۶ و دیگر این که این مقالات به طور خاص در باره ججاب نبوده بلکه در باره حقوق زنان بوده که بعدها تحت عنوان «نظام حقوق زن در اسلام» منتشر شده و اکنون نیز در دست است.
اشتباه احتمالی دیگر در باره بهشتی است. ایشان مرقوم کرده است که بهشتی گفته است « کتاب ولایت فقیه آیت الله خمینی آبروی ما را برده است». سند این حرف کجاست؟ نمی گویم ایشان این حرف را نزده ولی به ویژه وقتی که یک حرف غریب می نماید و احتمال خطا در باره آن می رود، باید دقت بیشتر به خرج داد و حداقل سند مدعا را ذکر کرد. ممکن است در جایی هم کسی چنین حرفی را نقل کرده باشد اما تا زمانی که مستند به اسناد معتبری نباشد، مسئولیت اخلاقی اقتضا می کند از انتشارش خودداری شود. اگر صرف نقل در جایی سند و حجت باشد، همین حرف و دیگر حرف های آقای نبوی نیز می تواند سند نقل دیگران باشد و این یعنی اغراء به جهل.
ملاحظه پنجم
بالاخره ملاحظه پنجم این است که در نقد و بررسی هر چیزی و هر کسی، نباید جانب ادب و احترام معمول را فرونهاد و به ویژه روا نیست از تعابیر و کلمات تند و موهن و حتی گزنده استفاه شود. رعایت ادب نقد هم یک ضرورت اخلاقی است و هم یک تعهد علمی و پژوهشی. به ویژه که تعابیر توهین آمیز و آزار دهنده، حداقل علاقه مندان شخصی و یا فکری را می آزارد و این زمینه ساز نقار اجتماعی و سبب تولید خشم و خشونت می شود.
هرچند آقای نبوی خود در در باره آیت الله خمینی از کلمات موهن استفاده نکرده است ولی در نقل برخی از کلمات، هرچند از قول مخالفان و منتقدان آیت الله خمینی، سهل انگاری کرده و به نظر می رسد که همین حد نیز روا نیست. در موارد نقل قول ضروری، یا باید منبع نقل قول ذکر شود و یا حداقل لازم است داخل گیومه بیاید تا بر خواننده روشن باشد که نقل قول است و مسئولیتش با نویسنده و ناقل نیست. بالاخره آیت الله خمینی یک شخصیت تاریخی است و هنوز هم در ایران و خارج از ایران مورد احترام بسیاری است و به لحاظ راهبردی هم شده نباید جانب حرمت را فرونهاد و نقد را با توهین و کلمات آزار دهنده آلود و موجب آزردگی ابنوهی ار مردمان هم وطن شد.
در باره انقلاب نیز همین گونه است. حق هر کسی است که هر نظری در باب انقلاب ایران داشته باشد و بی تکلف آن را اظهار و ابراز کند، اما جایز نیست بخشی از تاریخ مان را حذف کنیم و یا نادیده اش بگیریم و یا بدتر لجن مالش کنیم. فرقی نمی کند که این قطعه تاریخ، تاریخ قاجار باشد و یا تاریخ پهلوی ها و یا تاریخ انقلاب. هرچه هست «آش خاله» است.
منتشر شده در سایت زیتون مورخ ۵ جون ۲۰۱۶٫

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.