روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی: همدلی و همکاری

بدست • ۱۷ فروردین ۱۳۹۴ • دسته: مقالات

میهن-آیا برای گذار به دموکراسی در ایران نیازمند مباحث نظری و فرهنگی هستیم؟
یوسفی اشکوری: از هر منظری که به چگونگی و چرایی تغییرات اجتماعی نگاه کنیم، ضرورت طرح مباحث فکری و فرهنگی در حوزه های مختلف و پیچیده اجتماعی قطعی و غیر قابل انکار می نماید. تنها موضوع مورد اختلاف می تواند موضوعاتی چون تقدم تغییرات فکری و فرهنگی بر هر نوع تغییرات عینی و اجتماعی و برعکس و یا میزان تأثیرگذاری این دو در تحولات مدنی و یا نوع تعامل این قلمروها با هم است. هرچند ماجرای تقدم فرهنگ بر تغییرات مادی و اجتماعی و یا عکس آن، داستان مرغ و تخم مرغ است ولی در این میان شاید نظریه شریعتی مبنی بر رابطه دیالکتیکی فرهنگ و اقتصاد در باب پرسش از زیر بنا و روبنا معقول¬تر و قابل دفاع¬تر باشد. با این توضیح کوتاه که شریعتی بین نظریه «کارل مارکس» مبنی بر تقدم نقش اقتصاد و در واقع ماده بر هر نوع تحولات فرهنگی و فکری به عنوان زیربنا و نظریه «ماکس وبر» مبنی بر تقدم تغییرات فرهنگی بر هر نوع تغییرات مادی و اقتصادی، جمع می کند و با ایجاد رابطه دیالکتیکی و تأثیر و تأثّر متقابل و دایمی بین آن دو، از اصطلاح «مارکس-وبر» استفاده می کند.
اگر استفاده از این الگوی تحلیل تحولات اجتماعی معقول و مقبول باشد، در پاسخ به پرسش مطرح شده، می توان گفت که بی گمان برای پذیرش دموکراسی در افکار عمومی مردمان یک سرزمین و یا کشور و تحقق این ایده مهم در گستره عمومی محتاج فرهنگ سازی و ایجاد زمینه های ذهنی و فرهنگی و فکری لازم هستیم و حداقل این مؤلفه یکی از لوازم تحقق دموکراسی شمرده می شود. این مدعا هم به نحو پیشینی قابل اثبات است و هم به نحو تجربی و پسینی. سیر مفهوم ذهنی و تحقق عینی دموکراسی در غرب (از یونان باستان تا کنون) و تعامل دیالکتیکی اندیشه دموکراسی با عینیت آن و تأثیر و تأثّر متقابل آن دو در بستر تحولات و تغییرات مدنی و اجتماعی به روشنی این مدعا را مدلل می کند.
در شرایط کنونی جامعه ما مشکل این است که از یک سو ذهنیت تاریخی و باورهای دینی و سنت های فرهنگی و اجتماعی مردم ما با مبادی نظری و الگوی سیاسی مدیریت دموکراتیک چندان سازگار نیست و از سوی دیگر دیری است که مفاهیم تولید شده و از پیش برساخته در جهان غربی و از جمله مفهوم دموکراسی وارد ذهنیت و زبان و ادب مردمان ایران زمین شده و به تدریج مقبولیت یافته و حداقل در طبقات متوسط و بالاتر از متوسط و عموم نخبگان فکری و علمی و سیاسی کشور با اقبال مواجه شده است. بدین ترتیب در وضعیت کنونی تاریخ ایران، نظریه و تحول فکری و فرهنگی بر عینیت و واقعیت ها پیشی گرفته است. با توجه به این واقعیت است که تحولات فرهنگی و تغییر ذهنیت ها در جامعه ایرانی (و البته جوامع مشابه اعم از مسلمان و غیر مسلمان) اهمیت مضاعف پیدا می کند. جان سخن این است که برای ایجاد زمینه های مساعد برای گسترش و تعمیق الگوی سیاسی و مدیریتی دموکراسی لازم است که از یک سو افکار وآداب سنتی معارض با این پدیده نوین غیر خودی تغییر کنند و از سوی دیگر مبانی و مبادی این الگو و سنت سیاسی-مدنی-فرهنگی جدید و اعتبار نظری و اهمیت عملی آن برای مردمان توضیح داده شود تا به مرحله ای از مقبولیت برسد که عموم مردم در تجربه های مختلف دموکراسی (به ویژه دموکراسی مشارکتی هابرماسی) بدان باور برسند و آن را کم هزینه ترین الگوی مدیریتی بدانند.
با این همه، لازم است بیفزایم که این مدعا بدان معنا نیست که در انتظار بنشینیم تا عده ای فرهنگ سازی کنند و بعد دموکراسی تحقق پیدا کند و دموکراتیزاسیون ایرانی به پایان برسد. دموکراسی یک پروسه است نه یک پروژه که از جایی آغاز شود و در جایی تمام شود. چنان که گفته شد تحولات مادی و فرهنگی چون شیر و شکر به هم آمیخته اند و در عالم واقع غیر قابل تفکیک اند و از این رو تغییرات عملی اجتماعی در حوزه های مختلف اقتصاد و علم و فن و معیشت و شهر نشینی و آموزش و مانند آنها خود به ایجاد افکار تازه و روند تغییرات فکری و فرهنگی کمک بسیار می کند. در تمام ادوار تاریخ بشر همواره چنین بوده که تغییرات مدنی و مادی و اقتصادی روابط تازه ای پدید آورده و این روند و پروسه ضرورت های تازه ای را خلق کرده است. از این منظر شاید دعوی ریچارد رورتی چندان بیراه نباشد که نوشت «اول دموکراسی بعد فلسفه». او مدعی بود که اگر مردم دموکراسی را عملا ببینند و تجربه کنند، بعد مبانی آن را خواهند فهمید. البته سخن تمام این است که این خود یک سوی داستان است و سویه دیگر آن این است که تحقق دموکراسی نیز به حداقل آمادگی ذهنی و فرهنگی نیازمند است.
میهن-آیا در روند دموکراتیزاسیون به اصلاح دینی نیاز است؟ چه ارزیابی از موقعیت کنونی نواندیشان و فعالان سیاسی این طیف دارید؟
یوسفی اشکوری: پاسخ من مبتنی بر دو مقدمه است. مقدمه نخست این دعوی است که اندیشه و ذهنیت هر فرد و یا جامعه ای در زندگی فردی و ریست اجتماعی او مؤثر است و مقدمه دوم این است که اکثریت جامعه ایران را مذهبی ها تشکیل می دهند و در میان مذهبی ها اکثریت با مسلمان و در میان مسلمانان اکثریت با شیعیان است. در مورد نخست شرحی آمد و در مورد دوم شرحی کوتاه تقدیم می کنم.
فکر نمی کنم جای تردید باشد یا کسی انکار کند که اکثریت عددی ملت ایران بیش از هفتاد میلیونی ایران کم و بیش اهل دیانت اند. گرچه هیچ آماری در این زمینه وجود ندارد و شناسنامه هم به تنهایی کفایت نمی کند اما می توان گمان زد که حداقل هفتاد و پنج تا هشتاد درصد مردم ذیل عنوان دیندار قرار می گیرند. اعم از مسلمانان و پیروان ادیان دیگر. اما در این میان پرسش مهم معیار دینداری است. واقعا با چه ضابطه و معیاری می توان گفت چه کسی مذهبی است و چه کسی نیست؟ دینداران یک دین نیز به راحتی نمی توانند روی یک یا چند معیار توافق کنند. زیرا فرقه ها و گرایش های فکری و فلسفی و اخلاقی و اجتماعی کاملا متفاوت و در پاره ای موارد متضادی در درون هر دینی وجود دارد و هر کدام از آنها از منظر خاص خود دین و دینداری را تعریف و تفسیر و در نهایت بر مبنای آنها داوری می کند. مثلا در اسلام سنی معیار مسلمانی به گونه ای است و در اسلام شیعی به گونه ای دیگر. در اسلام سنتی دینداری نشانه هایی خاص دارد و در اسلام بنیادگرا علامت های دیگر معیار دینداری است و در اسلام نواندیشانه معیارها به کلی متفاوت است. از منظر بیرون دینی هم تعاریف بسیار متفاوت و متنوعی از دین و دینی بودن وجود دارد. روانشناسان و جامعه شناسان و اخلاق مداران هر کدام دین را به گونه ای و با شاخص های ویژه ای تعریف کرده و می کنند.
صرفا توصیفی و جامعه شناسانه و براساس واقعیت های موجود، فعلا به صورت توافقی روی معیارهای متعارف و سنتی دینداری تکیه می کنیم و بحث را پیش می بریم. در عرف رایج چند معیار علامت دینداری است: ۱–کسی که خود را دینی و دیندار می داند و در سنت اسلامی «شهادتین» می گوید، ۲–دیگران او را دینی بدانند و چنین شهره باشد، ۳–کامل یا فی الجمله مبادی آداب دینی باشد و حداقل آنها را انکار نکند و به آن سنن احترام بگذاد (از انجام نماز و روزه و حج گرفته تا شرکت در مراسم ها و آئین های مذهبی مانند عاشورا و شبهای احیای رمضان و . . . ). اگر معیارها را چنین موسع و متعارف بدانیم و از معیارهای خاص و نخبه گرایانه چشم بپوشیم و به تعبیر جامعه شناسان دین «دین عوام» را ملاک بدانیم نه «دین خواص» را، جای انکار ندارد که احتمالا بیش از هشتاد در صد مردم ایران مذهبی شمرده می شوند. حداقل این است که غالبا مسلمان شناسنامه ای هستند و آن را انکار نمی کنند. دینداری را در نمودهای گوناگون توصیف می کنند: ایمان دینی، عقاید دینی، آداب دینی و حس دینی. مؤمن کامل تمام اینها دارد اما غالبا چندتا و یا یکی از آنها دارند.
با توجه به این دو مقدمه مدعا این است که مسلما داده های ذهنی و نوع افکار و عقاید و سنت های اسلامی در پیشرفت و یا پسرفت زندگی فردی و یا جمعی مسلمانان در هرجای جهان از جمله ایران مؤثر و نقش آفرین است. گرچه از نظر مسلمانان خللی در اساس دیانت و آنچه را که «دین حقیقی» می نامیم (حقیقت نازل شده از طریق وحی بر پیامبر) از این نظر وجود ندارد اما قطعا در «دین تاریخی» یعنی نوع فهم و تفسیر و به تعبیر امروزی ها «قرائت» از باورها و عقاید و آداب و سنن و شعائر مذهبی می تواند در فرارفتن و یا فروافتادن انسانی و تمدنی مؤمنان دخالت کند و نقش مثبت یا منفی بیافریند. تاریخ انسان تحت تأثیر مذهب است و تاریخ مذاهب نیز تاریخ اندیشه ها و تفاسیر و فهم ها و قرائت های دینداران است. تاریخ ایران ما نیز از آغاز تا پایان عصر ساسانی و از آن زمان نیز تا کنون چنین بوده و چنین است و قطعا به این زودی ها نیز دچار تغییر اساسی نخواهد شد.
با توجه به این واقعیت می توان گفت که در پروسه دموکراتیزاسیون ایران (و نیز در دیگر جوامع اسلامی) اصلاح دینی یک ضرورت است. اصلاح دینی در هر دو بعد نظر و عمل. مراد از اصلاح فکردینی در این موضوع خاص این است که آموزه های رایج و سنتی اسلامی به طور دقیق و علمی مورد نقد و واکاوی قرار بگیرند و در نهایت به وجه معقولی (معقولیت در هر دو وجه بیرون دینی و درون دینی) فرهنگ دموکراسی را در اذهان و افکار و رفتار مؤمنان به اسلام موجه و معقول و مقبول سازد؛ به گونه ای که مؤمنان به این باور برسند که مفهوم و سنت دموکراسی خود یک آموزه دینی و مطلوب خدا و رسول او در این روزگار است. البته در این میان فرض این است که مطلوبیت و در واقع کم هزینه ترین نظام سیاسی و روش مدیریتی در قیاس با انواع تجربه شده دیگر مدیریتی به حکم عقل و علم و تجربه کاملا موجه و پذیرفته شده باشد. این کاری است که نواندیشان مسلمان در روزگار ما می کنند. قابل تأمل این که در غرب مسیحی نیز رفرم دینی در آغاز سده شانزدهم میلادی و تداوم آن تا کنون یکی از مؤلفه های مهم و انکارناپذیر تحولات مدرن (از جمله دموکراسی) بوده است.
نوگرایان یا نواندیشان، که به نامهای دیگر چون روشنفکران مسلمان یا احیاگران دینی و یا مصلحان مسلمان خوانده می شوند، تنها گروهی از مسلمانان هستند که می توانند برای جوامع اسلامی و از جمله جامعه دینی ایران و به طور کلی برای جهان امروز مفید باشند و نقشی مثبت ایفا کنند. چرا که:
اولا–معتقد به قرائت تازه از دین اند و بر این باورند که دین را باید مدرن کرد نه ستیزه با مدرنیته و یا اسلامیزه کردن مدرنیته.
ثانیا-معاصراند یعنی در قیاس با دو گروه دیگر اسلامی (سنت¬گراها و بنیادگراها)، جهان مدرن را کم و بیش می شناسند و به علوم و معارف کنونی و متداول مدرن باور و با آنها انس و الفتی دارند و از آنها در تبیین معارف دینی و فهم از آنها و نیز تبیین و تحلیل مسائل جاری و اجتماعی کنونی استفاده می کنند. هیچ یک از جریانهای دیگر به واقع و به معنای دقیق کلمه «معاصر» نیستند.
ثالثا–معتقد به تعامل با جهان مدرن اند و برای استعلای تمدن مدرن تلاش می کنند و بنابراین می خواهند جوامع مسلمان وارد جهان مدرن بشوند و سهمی در زایش و یا تعالی تمدن و فرهنگ بشری به عهده بگیرند و اگر بتوانند خود به نوعی تمدن کهن اسلامی را تجدید کنند.
رابعا-از منظر سیاسی محض اینان معتقد به صلح و مدارا در جهان اند و این را عین دینداری می دانند و از نظر پراتیک نیز این منش و روش را به سود جهان و از جمله مسلمانان می شمارند.
خامسا-اینان، بر خلاف بنیادگرایان، نافی خشونت اند و برای ترویج افکار و یا پیروزی در ایده و عمل هر نوع اعمال زور و خشونت را ناروا و غیر اخلاقی و ضد اسلامی می شمارند.
به هرحال جمع بندی سخن من این است که در کنار جریانهای مختلف و متضاد دینی و غیر دینی کنونی در ایران، تنها گروهی که قادر است با تفسیر نواندیشانه و مصلحانه از دین و آئین و سنت ها و شعائر اسلامی به نقد سنت و قدرت بپردازد و افقهای جدیدی در برابر جامعه ایران بگشاید و راه تازه ای برای تغییر افکار و احوال اکثریت مسلمان نشان دهد، همین جریان نواندیشی دینی است که هرچند هسته اصلی آن دانشگاهی است ولی حوزویانی نیز به این نحله تعلق دارند. زیرا اینان به دلیل دانش دینی از یک سو و دانش مدرن از سوی دیگر، می توانند با زبان و بیان و ادبیات دینی هم با اقشار فرودست و مناطق دوردست جامعه سخن بگویند و ذهنیت های منفی و یا خرافی و سنتی آنان را دچار تحول کنند و هم با طبقات درس خوانده و متوسط شهری به شکل مفهوم و مؤثر سخن بگویند و حتی با حاکمان و ارباب قدرت با رویکرد انتقادی در عرصه اندیشه و سیاست مکالمه و مفاهمه داشته باشند و اگر در عرصه سیاست فعال باشند می توانند در سیاست و مدیریت نیز نقش مثبت و مفیدی در جهت گسترش مدرنیت و از جمله تعمیق و قوام و دوام دموکراسی ایفا کنند. اینان تنها گروهی هستند که قادرند دیانت را به زبان روز ترجمه کنند و راه تغییرات عملی را به سود آزادی و توسعه و دموکراسی و حقوق بشر هموار کنند.
اما در میزان کارآمدی این جریان و موقعیت آن در شرایط کنونی نگاهی به تاریخ معاصر ایران کفایت می کند. هرچند افکار مدرن از غرب وارد ایران شد ولی از اواسط دوره قاجار شماری از نخبگان فکری و سیاسی آنها را در ایران رواج دادند و بخش اصلی آن نیز از نوگرایان اصلاح طلب مسلمان بودند. از شاهزاده عباس میرزا تا قائم مقام ها و میرزا تقی خان و سپهسالار و علی خان و از طالب اف و مراغه ای و سید جمال¬الدین تا بعدها میرزا ابوالحسن خان فروغی و بازرگان و طالقانی و نخشب و شریعتی و اخیرا سروش و شبستری. به ویژه عالمان حامی مشروطه در طلیعه تحولات آزادی خواهی (که اکنون به دموکراسی خواهی ترجمه می شود)، نقش مهمی در بسط دموکراسی ایفا کرده اند. به عنوان نمونه فتوای علمای سه گانه نجف (خراسانی، تهرانی و مازندرانی) مبنی بر این که «این ضرورت مذهب است که در عصر غیبت، حکومت مسلمین با جمهور مردم است» (ناظم الاسلام، تاریخ بیداری ایرانیان، بخش دوم، ص ۲۳۰)، و نیز موجه سازی های دینی مفاهیم جدید آزادی و قانون و عدالت و حق و مانند آنها به وسبله فقیهانی چون نائینی و طباطبایی و محلاتی و بهبهانی، راه گسترش و تعمیق و در نهایت موفقیت نسبی آزادی و قانون و دموکراسی را گشود. در ایران پس از انقلاب نیز در تداوم سنت فکری و آموزشی نواندیشان گذشته و بسط آن توسط کسانی چون بازرگان و سروش و شریعتی و سحابی ها و پیمان و بخشی از پیروان فکری شریعتی دموکراسی خواهی تعمیق شد و گسترش یافت. جنبش اصلاح طلبی، با پیشگامی محمد خاتمی، که خود از روحانیان و سیاستمداران نوگراست و متعلق به جریان اصلاح دینی، و در استمرار آن جنبش سبز، محصول سنت فکری و تکاپوهای سیاسی پیشینیان بوده و هنوز هم وامدار آن است. با توجه به این مرور کلی می توان گفت در ایران معاصر به هر میزان که در رسیدن به آرمانهای مدرن آزادی و دموکراسی و دموکراتیزاسیون کامیاب بوده ایم، بیش از همه محصول و برآمد پروژه های مختلف فکری و سیاست ورزی های مصلحان و نواندیشان مسلمان است. نقش این گروه اخیر در قیاس با دیگران برجسته تر و از جهت تأثیرگذاری بی مانند است. اگر این میراث نبود به احتمال زیاد وضعیت ما در دوران پس از انقلاب به مراتب بدتر بود. این جریان مهم ترین موازنه تعادل بخش جامعه سیاسی ایران است. با توجه به این ملاحظات، من در مجموع جریان نواندیشی در ایران را کامیاب و مفید ارزیابی می کنم. به ویژه اگر این کارنامه را با همتایان آن در کشورهای اسلامی دیگر مقایسه کنیم.
میهن: وضعیت کنونی رابطه بین روشنفکران عرفی و مذهبی چگونه می بینید و چه چشم انداز یا پیشنهاداتی در این رابطه دارید؟
یوسفی اشکوری: واقعیت این است که از گذشته تا کنون دو نحله روشنفکری عرفی و مذهبی رابطه مفید و مؤثری با هم نداشته و ندارند و عملا هر یک جریده می شوند و این صد البته به زیان تغییر و بهبود اوضاع در ایران است.
اگر خود را از الفاظ و برخی تصورات نادرست و شاید هم بتوان گفت توهمات رها کنیم، در عرصه عمل اجتماعی، تفاوت و حداقل تعارض چندانی بین روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی وجود ندارد.
در یک نگاه کلان شاید بتوان گفت که روشنفکران چهار کار را در جامعه ایران می کنند و یا باید بکنند:
۱–روشنگری. این نقش در در ارتباط با توده های مردم است. در این نقش روشنفکران با زبان و بیان مردمی و مفهوم تر و با استفاده از ابزارهای آگاهی بخشی چون ادبیات و هنر و سخن و سخنوری به آگاهی مردم مدد می رسانند و می کوشند نهضت روشنگری (یا درست تر روشن نگری) را در میان آنان و به ویژه جوانان دامن بزنند.
۲–روشنفکری. در این نقش، روشنفکران تولید ایده و اندیشه می کنند و می کوشند برای پرسشها و مسائل جدید (به تعبیر فقهی: مسائل مستحدثه) نظریه پردازی کنند و به پرسشها و موضوعات نوین پاسخ درخور و معقول و مقبول بدهند تا در نهایت راهی به رهایی گشوده شود.
۳–کمک به بومی سازی مدلهای جدید توسعه (آزادی، دموکاسی، حقوق بشر، عدالت اجتماعی و . . .با عنایت به فرهنگ بومی و مقتضیات عصر). البته این نقش در واقع بخشی از همان کار نظریه پردازی است.
۴-فاعلیت و یا کمک به نهادسازی های مدنی مانند احزاب، انجمن ها، سندیکاها، جمعیت ها و اشکال مختلف جمعه مدرن. چرا که بدون این نهادسازی ها، صرف مباحث نظری و نظریه پردازی ها چندان مفید فایده نخواهد بود. تقریبا تمام نهادهای مدنی و سیاسی مدرن را روشنفکران ساخته و یا به تأسیس آنها یاری رسانده اند.
روشنفکران ایرانی در مجموع و به طور نسبی در این چهار عرصه کامیاب بوده اند. هرچند در نهادسازی های مدنی (نه لزوما سیاسی) موفقیت کمتری داشته اند. باید افزود که به استناد داده های تاریخی، روشنفکران مذهبی در موارد چهارگانه (و بیشتر در مورد نخست) در قیاس با روشنفکران غیر مذهبی موفقیت بیشتری داشته اند و البته یکی از دلایل آن پیوند فکری و اعتقادی این گروه با اکثریت توده مردم و نیز استفاده از ادبیات و زبان دینی و ایجاد رابطه ذهنی و زبانی با مردم بوده است.
با این همه، باید دانست که هرچند بخشی از مبانی نظری و اعتقادی دو نحله روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی از هم متمایز و چه بسا در پاره ای موارد متضاد است، اما در عرصه عمل اجتماعی و مدنی تقریبا هر دو در یک مسیر حرکت می کنند و عملا اصول و اهداف واحدی را دنبال می کنند. همه نظریه پرداز جنبش مطالباتی ای هستند که خواهان توسعه، رفاه، آزادی، عدالت، دموکراسی و حقوق بشر بر بنیاد برابری حقوقی و ذاتی آدمیان و رفع هر نوع تبعیض در روابط اجتماعی در جامعه ایران است. حال یکی با مبانی فلسفی غیر مذهبی این اصول و آرمانها را موجه و تبلیغ می کند و دیگری در چهارچوب اندیشه دینی و آموزه های مذهبی ویژه اش راهی به رهایی و تحقق همان آرمانها باز می کند. البته گفتن ندارد که نواندیشان مسلمان از امکانات اجتماعی بیشتری برای اثرگذاری بر افکار عمومی و تقویت روشنگری و در نهایت بسیج مردمی در جهت تحقق آزادی و عدالت و دموکراسی برخوردارند و این صد البته برای روشنفکران دموکرات و مردمی غیر مذهبی نیز مطلوب خواهد بود و مفید.
در همین موضوع دموکراسی اندکی درنگ کنیم. امروز یکی از مؤلفه های مهم دموکراسی جدایی نهاد دین از نهاد حکومت است که تحت عنوان «سکولاریسم» از آن یاد می شود. اگر سکولاریسم به این معنا باشد، تمام روشنفکران مسلمان از گذشته تا کنون (علی قدر مراتبهم) سکولار اند یعنی به حکومت عرفی باور دارند و برای تحقق آن می کوشند (هرچند که برخی از آنان در مقاطعی از نوعی حکومت دینی نیز حمایت کرده اند). در این صورت، بین دو نحله روشنفکران مذهبی و عرفی دموکرات تفاوت و تمایزی نیست. از این رو، حداقل در عرصه سیاست و جامعه مدنی، دوگانه عرفی و مذهبی چندان معنای مخصلی ندارد.
بدین ترتیب راز موفقیت در تحقق اصول و آرمانهای مردمی و ملی، همکاری و همدلی مجموعه روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی در ایران است. چنان که در گذشته نیز اگر موفقیتی بوده است، از طریق همین همکاری و همراهی حاصل شده است. پیشنهاد من این است که اولا، روشنفکران و نظریه پردازان دو جریان اثرگذار و پیشگام دو جریان، با هم گفتگو کنند و از افکار و آرا و تجارب هم استفاده کنند تا در نهایت، هم نزدیکی فکری ایجاد گردد و هم از سوء تفاهمات احتمالی کاسته شود. ثانیا، نهادهای فکری و فرهنگی مدنی و احیانا سیاسی مشترک تأسیس کنند تا هم بسترهای لازم و مفید برای ارتباط و گفتگو فراهم شود و هم مرزهای مصنوعی و غیر واقعی غیر مفید و مضر بین مذهبی و غیر مذهبی در جامعه ما زوده و حداقل به کمترین حد ممکن برسد. ایران میهن مشاع و مشترک همه شهروندان ایرانی است و انواع هویت ها و مرزها، هرچند که هرکدام در جای خود طبیعی و حداقل گریزناپذیر می نمایند، نباید مانع همدلی ها و همراهی تمام نیروهای ملی و مردمی در مسیر رهایی و دموکراسی و عدالت و برابری خواهی بشود. به ویژه رژیم حاکم، با توسل به انواع ترفندها، تلاش می کند بین هویت های مختلف و به ویژه بین مسلمانان و غیر مسلمانان و به طور خاص بین روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی شکاف و نقار و حتی دشمنی ایجاد کند تا روند آزادی خواهی و دمکوراتیزاسیون میهن ما همچنان ناکام و حداقل با موانع روبرو باشد و چنین مباد.

انتشار یافته در شماره دوم مهیهن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.