شما با این پارادوکس چه می کنید؟!

بدست • ۲۷ اسفند ۱۳۹۲ • دسته: مقالات

توضیح: بخش نخست این نوشته با عنوان « تناقض تعقّل و تدّین؟ » منتشر شد. اینک بخش دوم و نهایی آن تقدیم خوانندگان می شود.

۳-ذاتگرایی و نابگرایی افراطی
چنین می نماید که جناب ملکیان در معرفت شناسی علوم و معارف و حداقل در دین شناسی پیرو نظریه ذاتگرایی و نابگرایی و آن هم از نوع افراطی و غیر قابل دفاع آن است.[۱]اگر سخنان ایشان در همین گفتگو معیار و ملاک داوری باشد، به نظر می رسد که ایشان بر بنیاد دوگانه خودساخته اش، علم و عرف را یکسره معقول و برهان پذیر و استدلالی محض می داند و تابع دلیل اما دین و منابع دینی و گزاره‌های دینی را مطلقا برهان ناپذیر و غیر استدلالی و تابع نقل و پیروی تعبّدی و بی‌چون و چرا از نصوص و اقوال خدا و نبی و از همه مهم تر این که بر وفق نظریه مختارشان گویا کلمات و مفاهیم و لغات موجود در منابع دینی نیز یک معنا بیشتر ندارند و آن هم احیانا همان معنایی است که جناب ایشان فهمیده اند. به این دعاوی جناب ملکیان توجه کنید:

«این که بعضی از آیاتش را کنار بگذاریم یک بخشی را تأویل کنیم، از ظاهرش به باطنش عدول بدهیم و بگوییم اینها بیانات حقیقی نیستند، بیانات مجازی یا استعاری یا تشبیهی یا تمثیلی یا کنایی و یا رمزی هستند، در واقع بخشی عظیم از آیات را این طوری بیان کنیم که اینها بیانات حقیقی نیستند، یکی از صناعات ادبی در آنها استفاده شده است. یک بخشی را هم که به زمان و مکان خاصی اختصاص می دهید و مثلا به مکانی مثل شبه جزیره یا قرن چندم ربط می دهند، خب، چه چیزی از دین باقی مانده است؟».

در مورد چنین دعوی شگفت چه می توان گفت؟ اگر از یک آخوند سنتی مادون مصباح یزدی نیز این سخنان را می شندیم بسی جای تعجب بود تا چه رسد به متفکر نواندیشی مانند آقای مصطفی ملکیان![۲] فکر نمی کنم در نقد و رد چنین دعوی شگفت و بی‌بنیادی تلاش زیادی لازم باشد. اما به کوتاهی به چند نکته اشاره می کنم.

نخست این که باید روشن شود زبان قرآن چه زبانی است. ادبی؟ فلسفی؟ علمی؟ هنری؟ اسطوره ای؟ روشن است که هر زبانی نوع تفسیر و قواعد تفسیری خاص خود را می طلبد و برای تمام متون و تمام زبانها قواعد و نظام تفسیری واحدی وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد. نمی دانم جناب ملکیان زبان قرآن را چگونه زبانی می داند اما به گمان من در آیات و سُوَر کتاب حکیم از زبانهای متنوع استفاده شده است. در برخی آیات و سوره‌های مکی زبان ادبی و هنری و اسطوره‌ای برجسته است و در سور مدنی زبان علمی (=واقع گرایی) که شامل آیات الاحکام و قصص و مانند آنها می شود. تأویل و استفاده از صناعات ادبی ابزار کاربرد چنین زبانهایی است. بهره گیری از قواعد متنوع و مختلف برای تفسیر و فهم قرآن امری گریزناپذیر است و این نیز از همان صدر اسلام تا کنون رایج بوده و اختصاص به روشنفکران دینی کنونی ندارد. اصول پیدایش علم تفسیر و قواعد تفسیر از قرون نخست اسلامی، برای فهم درست مراد متکلم و مقاصد شارع بوده و هدف نیز فهم و درک روشمند متون و نصوص دینی بوده نه برای ایجاد هرج و مرج تفسیری و تحریف و مسخ آموزه‌های وحیانی (کتاب اثرگذار «الاتقان» سیوطی از نمونه‌های متقدم در این باب است). اخیرا نیز هرمنوتیک و قواعد تفسیر جدید باب شده و از آنها برای فهم بهتر متن قرآن استفاده می شود چرا که چنین می نماید که قواعد سنتی تفسیر برای فهم دقیق و عمیق منابع دینی و به ویژه قرآن کفایت نمی کند.

پرسش مهمی که مطرح است این است که آیا لغات قرآن حامل فقط یک معنا هستند؟ مثلا خلق و ضرب و خلیفه و خلافت هرکدام معنایی واحد و مقطوع دارند؟ جدای از معانی الفاظ به لحاظ مضمونی و محتوایی، مضمون و فحوای جملات و گزاره‌ها واجد یک معنا و مفهوم است؟ متأسفم که مجبورم به اموری بدیهی و پیش پا افتاده استناد و استدلال کنم. البته این موضوع برای جناب ملکیان نیز روشن است و مقبول؛ چنان که در یک مورد (قیامت و نفس) بدان تصریح کرده است. در هرحال کاربرد لغات و واژگان در ساختار جملات و ساختمان متن معنای خاصی را به ذهن متبادر می کند و یا مفسر پس از وارسی معانی مختلف و رعایت حق تقدم معنای قریب بر بعید در نهایت معنایی را معقول تر و مقبول تر می شمارد و از آن دفاع می کند. با این همه، هیچ مفسری نمی تواند احتمالات معقول دیگر را نادیده بگیرد و مدعی شود حقیقت ناب در اخیار اوست و دیگراندیشان یکسره بر باطل اند. به همین دلیل یک مفسر و یا مجتهد در احکام شرعی ممکن است در گذر ایام تفاسیر و فتوایش تغییر کند و به رأی تازه برسد.

با توجه به این نکات (و البته نکات ناگفته دیگر)، ظاهرا ملکیان در فهم متون از یک رئالیسم خام و از یک ذاتگرایی افراطی و عامیانه پیروی می کند و گرنه نمی فرمود «این که من بیایم سخن قرآن و پیامبر اسلام را همه محتوایش را بیرون بکشم و حرفها و نظریه‌های خودم را قرار بدهم و بعد به مردم بگویم که این همان سخن خداست، این نه به لحاظ اخلاق علمی و نه به لحاظ هرمونتیک درست نیست، مثل تخم مرغی که با سرنگ، مایع درون آن را بیرون بکشیم و بعد مایه ی خودمان را داخل آن تزریق کنیم و به مردم بگوییم این همان تخم مرغ است. کار درستی نیست. یعنی علم تفصیل علوم دینی و مذهبی یک علم هرج و مرج طلبانه نیست که با قواعدش بشود هرچه دلمان خواست از قران و روایات بیرون بکشیم، این علم و ضوابط و قواعد و احکام دارد».

واقعا روشن نیست که آقای ملکیان با چه موافق و با چه مخالف است. مگر از صدر اسلام تا کنون کسی بوده که با تحریف قرآن و بی‌محتوا کردن متون و منابع و معارف مذهبی موافق بوده و از آن دفاع کرده که ایشان به آن اعتراض می کند؟ فرموده اند «نباید سخن حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) و پیامبر اسلام را تحریف کرد»؛ بسیار خوب و عالی، اما مگر کسی گفته تحریف سخنان پیامبر اسلام خوب است و من هم می خواهم تحریف کنم؟! انصافا چنین دعوی سستی به داستان لفظ مار و شکل مار بی‌شباهت نیست. هیچ عالمی حتی نامسلمان و ضد دین نیز تا آنجا که به فهم متون مربوط می شود با تحریف و ارائه تفاسیر خارج از ضوابط و معیارهای متعارف در عرف اهل علم و هرج و مرج در تفسیر و تأویل متون دینی موافق نیست تا چه رسد به عالمان و متفکران دینی مسلمان. این که چنین تفاسیر دلبخوانه و هرج طلبانه و غیر قابل دفاع در نحله‌های مختلف اسلامی (به ویژه در اهل تصوف و طریقت و عرفان‌مانند ابن عربی- و نیز باطنیه‌مانند کتاب «وجه دین» ناصر خسرو-) ارائه شده و اکنون نیز برخی تفاسیر نوین دینی در نحله نواندیشان مسلمان اظهار می شود (از علم گرایی افراطی و در واقع علم زدگی قرن نوردهمی گرفته تا هرمونتیک جدید و مدرن)، حرفی نیست و فکر نمی کنم مخالفی داشته باشد و حداقل من مخالف نیستم و از این نظر کاملا با جناب ملکیان همدل و هم رأی هستم و خود نیز از منتقدانم، اما از مجموعه دعاوی ایشان چیز دیگری استنباط می شود و آن این که گویا اولا لغات و جملات قرآن و دیگر منابع اسلامی دارای معنای واحدند و ثانیا از ۱۱۴ سوره و بیش از ۶۰۰۰ آیه قرآن فقط یک تفسیر می توان ارائه داد و ثالثا گویا همان یک تفسیر نیز تفسیر جناب ملکیان است و لاغیر. واقعیت این است که هرگز چنین نیست؛ به حکم عقل و منطق و به ویژه به استناد تاریخ علم و ادب و تاریخ ادیان و از جمله اسلام، هر اعتقاد و باور و گزاره‌ای تا بی‌نهایت می تواند تفسیر داشته باشد و این در عمل نیز گریزناپذیر است («ذوبطون بودن قرآن، که از قضا مستند به حدیث است، دقیقا به همین معناست). من البته به نظریه «شریعت صامت» (حداقل با معیارهایی که ارائه شده) موافق نیستم، اما معتقدم هر گزاره‌ای کف (=معنای لغوی با معیارهایی چون: حجیت ظواهر و معنای قریب) دارد اما سقف ندارد.[۳]اگر چنین باشد، دیگر صاحبان آرا و تفاسیرند که با هم به مباحثه و مجادله بر می خیزند و هرکدام با استدلال عقلی و نقلی در مقام نقد و به قول اهل حدیث «جرح» طرف مقابل بر می آیند و از نظریه مختار خود دفاع می کنند. در تداوم مباحثه‌ها و جدالهای علمی است که صدق و یا حداقل رجحان نظر و نظریه‌ای بر نظریات دیگر آشکار و محرز می شود. معیار نیز فقط و فقط علم است و منطق و استدلال (درون دینی و یا بیرون دینی). آرای دین شناسانه جناب ملکیان نیز یکی از انواع آرا و تفاسیر است و می تواند با آرای دیگر رقابت کند اما هرگز معیار دین شناخت نیست. بدیهی است که به لحاظ نظری هیچ نظریه معارض و ناقض مبانی مسلم دینی قابل قبول نیست اما این که مبانی دینی چیست و چه چیزی در شمار منابع مسلم دینی است و چه چیز نیست، باز به دیدگاهها و تفسیرها باز می گردد. ایشان از «پیام قرآن» و «سخن قرآن» می گوید، اما اختلاف از همین جا بر می خیزد که پیام و سخن قرآن چیست؟ اگر این پیام و سخن با ترجمه تحت­اللفظی کشف می شد و چنان ساده بود که جناب ملکیان تصور می کند، که این همه جدال فکری و فرقه‌ای در اسلام پدید نمی آمد. ایشان می گوید «آنچه قرآن و احادیث نبوی القا می کنند هرگز سخنی نیست که فیلسوفان اسلامی و عرفای اسلامی و متکلمان اسلامی گفته اند». بسیار خوب، اما پرسش این است که چنان پیام و سخن فیکس و غیر قابل مناقشه‌ای در آیات قرآن و کلمات احادیث نبوی وجود ندارد که معیار سنجش فهم‌ها و تفسیرها قرار بگیرد. البته اصول و کلیاتی در اصول و فروع در منابع کنونی اسلام قطعی است و اجماعی، اما مسئله تفسیر است و مداخله فهم‌ها و عقلانیت‌های تو درتو و نو به نوی بشری در این عرصه که واقعیتی است انکارناپذیر.

جناب ملکیان نیز جز این نمی کند. ایشان نیز همراه ترجمه خود نوعی تفسیر ارائه می دهد نه بیشتر. ایشان با کدام ضابطه می تواند ادعا کند که ترجمه یعنی فهم‌شان از فلان آیه (مثلا شهد­الله انه لااله هو) و یا قصص قرآن (مثلا داستان آدم و عُزیر و اصحاب کهف و ذوالقرنین و طالوت و جالوت) و یا فلان سوره (مثلا سوره نجم) و یا فلان اصل و باور دینی (توحید و قیامت و بهشت و جهنم و فرشتگان و جن) عین حقیقت و منطبق با مراد خداوند بوده و دیگران لزوما اشتباه کرده و بدین ترتیب تخم مرغ دین را با سرنگ از محتوا تهی کرده اند؟ مگر فهم آیات و قصص و تعابیر مختلف و متفاوت و حتی گاه متعارض قرآن از موضوعی واحد، با معنای لغوی و موردی الفاظ و بدون در نظر گرفتن دهها ملاحظه و قاعده از جمله آیات هم خانواده و هم مضمون امکان پذیر است؟ بدین ترتیب این سخنان جناب ملکیان دعوی گزافی بیش نیست که: «اگر کسی از من معنای یک آیه قران یا حدیث را پرسید من تا جایی که در توانم هست به دقت معنا می کنم این سخن پیامبر معنایش این است، اگر از من بپرسند شما این جمله یا روایت را قبول دارید؟ من جواب می دهم که قبول داشتن یا نداشتن من داستان دیگری است؛ ولی من حق ندارم سخن فرد دیگری را تحریف کنم، اما کسانی هستند که از زمان صدر اسلام تا الان کارشان همین بوده است». اولا، عموم اهل علم متعهد نیز همین گونه عمل می کنند یعنی به انگیزه انکشاف حقیقت و برای احتراز از تحریف فهم خود از معنا را بیان می کنند و هیچ عالم و متفکری جدی هرگز مدعی نیست که فهم او عینا با مراد خداوند منطبق است (حتی مجتهدان نیز مخطّئه اند نه مصوّبه)، و ثانیا، هیچ اهل معرفت و مفسری با دانش و به ویژه دیندار نه مدعی تحریف است و نه می خواهد تحریفی در فهم گزاره‌های دینی و متن وحیانی صورت بگیرد. هرچند در عمل ممکن است تحریفی (به ویژه تحریف معنوی) هم صورت بگیرد و از این نظر ملکیان نیز به اندازه دیگران در معرض تحریف قرار دارد و هیچ تضمینی برای صحت تفاسیرشان وجود ندارد. بنابراین، اختلاف در تفسیر و فهم است که کار بشری است و در اساس گریزناپذیر.

۴-معیار مسلمانی چیست؟
از آنجا که جناب ملکیان بر اصالت دین و تدّین تکیه می کند و با آن معیار مفسران نواندیش و حتی سنتی را مورد نقد و نفی قرار می دهند، ناگزیر باید در مورد معنای دین و معیار دینی بودن اندیشید و به این پرسش پاسخ داد که دینی بودن یک فرد به چیست؟ ایشان، به رغم دعوی دقیق و با تأمل سخن گفتن، نه معنایی از دین ارائه داده و نه معیاری برای دینداری و تدین عرضه کرده و از این رو نقد و داوری علمی درباره دعاوی انتقادی ایشان به دینداران عقل گرا دشوار است. اما به گمانم معیاری که مرز دینداری و بی‌دینی را مشخص می کند، یک چیز بیش نیست و آن همان اصل اذعان به نبوت حضرت محمد (ص) است. یعنی اگر کسی صریحا و بدون اجبار و اکراه نبوت پیامبر اسلام را انکار کند مسلمان نیست و بس. اما از باب رفع شبهه بگویم که، به دلیلی که قبلا گفته شد، استوانه و ستون خیمه دین اسلام باور به الله با رویکرد تفسیری توحید خاص است و از این منظر نبوت در مرحله دوم قرار می گیرد (چرا که نبی به اعتبار خبرآوردن از سوی خداوند اهمیت دارد و مقبولیت پیدا می کند) ولی از آنجا که نه باور به خداوند مختص مؤمنان به دین محمد (ص) است و نه توحید به معنای عام آن (از باب مثال یهودیان و مسیحیان نیز یکتاگرا شمرده می شوند)، می توان گفت ایمان به نبوت محمدبن عبدالله (ص) اصل اصیل دین اسلام است، بدین معنا که بدون این ایمان و قبول آن چیزی به نام «دین اسلام» وجود خارجی ندارد. در این صورت، حتی ایمان به قیامت، که آن همه مورد تأکید قرآن است و دیری است که از اصول سه گانه دین دانسته می شود، اصل شمرده نمی شود. از این رو، به رغم این که هر مسلمانی به دلایل دیگر به معاد اعتراف دارد (البته با تفاسیر کاملا متفاوت و گاه متضاد)، اما همچنان انکار آن موجب ارتداد و خروج از دین نمی شود. قابل توجه این که دو فقیه سنتی نامدار معاصر یعنی آیات خمینی و منتظری نیز بدان توجه کرده اند.[۴]

اما جناب ملکیان ظاهرا نه تنها ایمان به اصل توحید و نبوت را برای مسلمانی و ایمان کافی نمی داند بلکه باور به تمام اصول و فروع دینی و اجرای بی‌چون و چرای آنها را در هر زمان و مکان نیز از لوازم و از مقومات دیانت خالصانه می داند و حتی بالاتر ترک تعبّد و چون و چرا کردن و ارائه تفاسیری جز همان ترجمه تحت­اللفظی قرآن و حدیث و تعبّد را نیز گمراهی و موجب خروج از ایمان و یا دست کم اخلال در ایمان می شمارد. ایشان از همین منظر و البته درست مانند سنت گرایان بنیادگرا و حداقل با همان ادبیات و استدلال به فیلسوفان و عارفان و روشنفکران و مصلحان مسلمان خرده می گیرد و می تازد که چرا چنین گفته اید و چنان فهم کرده اید. ایشان فرموده است: «کسی که مسلمان هم باشد به اسلام ۱ باید التزام داشته باشد . . .». با چشم پوشی از این موضوع که تقسیم اسلام به یک و دو و سه به وسیله جناب ملکیان خود یک تقسیم بندی بشری و تفسیری است، ولی این مدعا کاملا درست است و هیچ مسلمانی منکر آن نیست، اما تمام سخن این است که اسلام ۱ دقیقا چیست؟ معیارها و مرزهای آن کدام است؟ چه کسی تشخیص می دهد و حق داوری دارد که چه کسی ملتزم است و چه کسی نیست؟ در پاسخ به این پرسشهاست که اختلاف تفاسیر آغاز می شود و هیچ کس حق ندارد معیارها و تفاسیر خود را به عنوان دین و مراد خداوند بر دیگران تحمیل کند و راه تکفیر دیگران را در پیش بگیرد. این کاری است که شماری از فقیهان و متکلمان کرده و می کنند و فرجام آن نیز جز خشم و خشونت و فاجعه و مرگ نبوده و نیست. خوشبختانه در اسلام و به ویژه در تشیع، حداقل به طور رسمی و نهادی، نهادی چون کلیسا و مقامی چون پاپ اعظم نداریم که منبع انحصاری تفسیری و مرجع نهایی و قاطع دینی باشد و سخن او سخن خدا شمرده شود. شاید دعوی ملکیان در باره مسیحیت کلیسایی تا حدودی زیاد با واقعیت منطبق باشد اما در اسلام هرگز.

در این میان نکته قابل تأمل این است که نوع بیان جناب ملکیان به گونه‌ای است که متأسفانه بوی تکفیر از آن استشمام می شود. چرا که اگر لوازم منطقی و الزامات عقلی دعاوی و تعابیر ایشان را در نظر بگیریم، خروج تقریبا غالب عالمان و فیلسوفان و عارفان از دین به اتهام تحریف قران و ارائه تفاسیری دگرگون کننده از آموزه‌های دینی و به ویژه خروج روشنفکران دینی کنونی و مورد خطاب ایشان، قطعی می نماید. چیزی که این فقره اخیر را تقویت می کند عمدی بودن چنین تحریفاتی از نظر ایشان است. به این جمله توجه کنید: «من هم همین دورنگری را داشتم که فهمیدم سر و کار آقایان به اینجا می افتد، از اول گفتم بیاییم حقیقت را بازگو کنیم که ما نمی توانیم هم عقلانی باشیم و هم متدّین». مضمون این کلام جز این است که آقای ملکیان و نیز «آقایان» از مدتها پیش به این نتیجه رسیده بودند که تعقّل و تدّین مانعه­الجمع اند و نمی شود هم عقلانی بود و هم متدین، اما «آقایان» عالما و عامدا بدان تن نداده و همچنان با ادعای سازگاری علم و عقل و دین و ارائه تفاسیری غلط و تحریف آلود به کار «روشنفکری دینی» ادامه داده و مردم را فریب داده اند؟ این جمله ایشان که در ادامه گفتگو آمده شاهد و مؤید این احتمال است: «من فقط می توانم بگویم که قرآن درباره ی هریک از امور چیزی می گوید و بعد هم بگویم با آن موافقم و یا مخالفم. البته شجاعت، صداقت، حق طلبی و شکیبایی می خواهد». بر این اساس، در میان متفکران و روشنفکران مسلمان معاصر تنها کسی که «شجاعت، صداقت، حق طلبی و شکیبایی» داشته و قبول کرده که عقلانی بودن و تدّین ناسازگارند، جناب ملکیان است و دیگران از آن تن زده اند! جناب ملکیان در جایی گفته است که «. . .یک استدلال اقامه کنید و نیاز به تکفیر من نیست» اما این نوعی فرافکنی است چرا که روشن است که روشنفکران مسلمان اهل تکفیر نیستند (به ویژه که خود غالبا قربانی تکفیرند). در هرحال افکار و ادبیات ایشان در این گفتگو، به رغم این که قطعا قصد تکفیر در میان نبوده است، ماهیتا استعداد تکفیر را دارد و حداقل از سوی تکفیری‌ها مستعد تحسین و بهره برداری و درخور جایزه است.[۵]

۵-دین و معارف دینی
چنین می نماید که جناب ملکیان بین دین و معارف دینی خلط کرده است؛ خلط شگفتی که از ایشان بعید می نماید. جز برخی مطالب که قبلا نقل شد، گفتاری که خلط بین دین و معارف دینی را به عیان نشان می دهد این جملات است: «اگر نظریه حرکت جوهری از معارف اسلامی است، مردمی که قبل از ملاصدرا به دنیا آمده اند، یعنی ۱۰۰۰ سال قبل از صدرا، اینها از یکی از معارف اسلامی بی‌بهره بوده اند؟ . . .چقدر نادانی و جهل می خواهد که یک نفر نظریه ی ملاصدر را در کتابهای دانشگاهی به عنوان معارف اسلامی تدریس کند و من این را نمی توانم بپذیرم».

گفتن ندارد که دین آن چیزی است که خدا و رسول به عنوان دین مقرر کرده اند (اصول اعتقادی و احکام مسلم توقیفی) اما بقیه همه تفاسیر و فهم‌های مسلمانان و البته بیشتر عالمان و فقیهان دین است که بعدها تحت عنوان «معارف اسلامی» شناخته شده اند (حدیث، فقه، کلام، فلسفه، تفسیر، عرفان و . . .). اگر این دعوی درست باشد، پس، نباید فقه و حدیث و کلام و دیگر علوم و معارف اسلامی در دانشگاهها و حوزه و هیج جای دیگر تدریس شود. در این صورت، تنها باید در دانشگاهها و حوزه‌های علمیه روخوانی قرآن و نقل لفظی حدیث، معارف اسلامی تلقی شود و بس. احتمالا ترجمه هم جایز نخواهد بود چرا که ترجمه نیز حدی از تفسیر است و به همین دلیل روزگاری فقیهان اصولا با ترجمه قرآن مخالف بودند. در هرحال، جز قرآن (البته آن هم اگر وثاقت تاریخی‌اش محرز باشد)، هرچه داریم معارف اسلامی است و جملگی از قرن دوم به بعد و به تدریج ساخته و پرداخته شده و اکنون به عنوان میراث تمدن و فرهنگ اسلامی در اختیار ماست و خواندن و دانستن آنها نه تنها ایراد ندارد که ضروری است. هرچند با نقد و پالایش مداوم و بی‌امان. احتمالا نابگرایی و ذات گرایی جناب ملکیان موجب شده که دست به چنین داوری نسنجیدیده‌ای بزند. اگر ایرادهای ایشان به فیلسوفان و متکلمان و عارفان قدیم و جدید مسلمان (از جمله ملاصدرا) صدر در صد درست و وارد هم باشد، باز جای ایراد ندارد، چرا که معارف اسلامی معارف بشری است و محصولات فکری و ذهنی آدمی، و در هرحال، آمیزه‌ای از درست و غلط و حق و باطل؛ و این غث و ثمین ها، مجموعا تمدن و فرهنک اسلامی را خلق کرده و پر برگ و بار کرده است. چه کسی گفته که حرکت جوهری ملاصدرا از لوازم دین و دینداری است که جناب ملکیان با شدت و حدت، حتی با تعابیری گزنده و توهین آمیز، آن را رد می کند و با افتخار نمی پذیرد؟ بله، مردمان پیش از ملاصدرا از یک نظریه پدید آمده در معارف اسلامی محروم بوده اند، اما هیچ خللی در ایمان و معارف دینی آنان ایجاد نمی شده است. چنان که ما نیز در قیاس با آیندگان همین حکم را داریم.

۶-اعتبار قرآن و حدیث
از موارد محل تأمل همتا قرار دادن «قرآن» و «حدیث» در گفتار ملکیان است. هرچند به طور معمول در ادبیات و آموزه‌های متقدمین و متجددین از «کتاب و سنت» به عنوان دو منبع دین شناخت یاد می شود و از جهاتی درست هم هست اما اگر در این مورد، به ویژه در سخنان مغشوش و مخدوش جناب ملکیان، درنگ و تأمل نشود و تدقیق وافی به مقصود صورت نگیرد،‌ای بسا موجب بدفهمی شود.

این مدعای جناب ملکیان فی الجمله درست است که «قرآن برای خودش یک مکتب است و احادیث نبوی هم آن مکتب را ایضاح می کنند»[۶] اما آنچه در این دوگانه درست می نماید و قابل قبول، این است که قرآن، به مثابه وحی و کلام الهی، و سنت معتبر نبوی، به مثابه سخنان حامل وحی و مفسر اولیه و شارع بخش فرعی شریعت، دو منبع دین شناخت برای مسلمانان بوده و هست. اما روشن است که این دو هم عرض نیستند و در کنار هم نشاندن آن دو فقط در یک ردیف طولی معنایی درست و قابل قبول می یابند. دلایل آن نیز روشن است. اولا، کلام نبی فقط در محدوده جعل احکام دینی است که بدون دانستن دلایل مستقیم فردی (مانند آداب نماز و روزه و حج و مانند آنها) حجت شرعی است، و ثانیا، انکشاف سخنان درست نبی (به دلایلی که بر اهل تاریخ آشکار است)، در حال حاضر از پیدا کردن سوزن در انبار کاه هم دشوارتر است. در این صورت، گفتن کلی و بدون مرز «اگر کسی مسلمان است باید قرآن و احادیث نبوی را قبول داشته باشد»، کفایت نمی کند. چنین کلماتی از اهل حدیث قدیم و اخباریون جدید شیعی چندان جای ایراد نیست اما از عقل گرای تمام عیار و روشنفکر مدرنی چون مصطفی ملکیان بعید می نماید. حداقل انتظار بود که این گزاره با قید گفته می شد. از قضا مهم‌ترین منبع تفاسیر و آرای کثیری از اهل عرفان و تصوف و حتی فلیسوفان متکلم (و یا بر عکس) مانند ملاصدرا و صوفیان و عارفانی چون ابن عربی همین احادیثی است که جناب ملکیان از آن به قوت و بدون قید یاد می کند و خوشبختانه روشنفکران و نواندیشان معاصر ایران و جهان اسلام به حق چندان اعتنایی به احادیث و اعتمادی به وثاقت انبوه احادیث منسوب به نبی و یا امامان شیعی ندارند.

۷-ایمان به بعض و عبور از فقه
بخش قابل توجهی از انتقاد ملکیان به روشنفکران دینی مورد خطابش این مدعاست که اینان در دین گزینشی برخورد می کنند و به اصطلاح «نؤمن ببعض» اند و «نکفر ببعض» و به عنوان نمونه به دعوی گذر از فقه اشاره می کند: «آخر دینی که می گوید «نؤمن ببعض و نکفر ببعض فبشّره بعذاب الیم»[۷]مگر کسی می تواند بگوید من متدینم ولی از فقه گذر می کنم؟ من این را نمی توانم بپذیرم که به بخشی از قرآن ایمان دارم و بخشی ایمان ندارم».

متأسفانه در این گفتار مغالطه و یا خلط مفهومی شگفت انگیز و عامیانه‌ای صورت گرفته است؛ خلطی که از سویی می تواند یک ایمان و اسلام ساده و بدوی را به نمایش بگذارد و موجب گمراهی شود و از سوی دیگر می تواند به سختی مورد پسند سنت گرایان عقل و علم ستیز و جزمی و عقب مانده و تکفیری بشود و صد البته تحسین نیز دریافت کند.

ظاهرا این دعوی نیز از مطلق اندیشی و نابگرایی خاص آقای ملکیان ناشی شده است و گرنه کسی که اندک آشنایی با تاریخ اسلام و سنت اندیشه اسلامی و به طور خاص با افکار و آرا و آثار نواندیشان معاصر جهان اسلام و ایران داشته باشد، می داند که، با عنایت به ملاحظلات زیر، چنین نیست:

اولا‌ چنان که گفته شد، تنها امری که موجب خروج از دایره ایمان اسلامی می شود و وجه تمایز اسلام با دیگر ادیان می شود، ایمان به نبوت محمد (ص) است و در مورد اصول و فروع دیگر، تردیدها و مناقشه‌ها و حتی انکارها موجب خروج از اسلام نخواهد بود. این بدان معنا نیست که دین مقومات دیگر ندارد و یا توحید و معاد و نماز و روزه و حج و حتی ایمان به فرشتگان و غیب و یا حلال و حرام‌ها جزء دین نیست و اهمیتی ندارند و مسلمانان نمی باید بدانها ملتزم باشند، همه آنها (البته به دلایل دیگر) از ملزومات دینداری است، اما حرف این است که انکار آنها موجب مرزکشی بین ایمان و کفر نمی شود، از این رو در مبحث کنونی استفاده از تعبیر قرآنی «نؤمن ببعض و نکفر ببعض» نادرست است و حداقل می توان گفت از باب سهل انگاری است و باز به تعبیر قرآن مصداق «یحرّفون الکلم عن مواضعه» (نساء، ۴۶). چنین سهل انگاری ای، که می تواند تیغ کارآمد تکفیر به دست زنگی مست بدهد و از این رو خطرناک هم باشد، از جانب کسی که مدعی عقلانیت است و سخن گفتن با دقت و تأمل، پذیرفتنی نیست.

ثانیا‌ آنچه نواندیشان مسلمان از گذشته تا کنون مدعی شده و هستند تماما و موضوعا در قلمرو فهم دین و تفسیر متون و منابع و احکام دینی است نه در قلمرو ایمان و اصول ایمانی. من با جناب ملکیان هم رأی‌ام که در قلمرو ایمان نؤمن ببعض نمی شود و از این رو به حکم عقل و منطق باید به الزامات گریزناپذیر ایمان تن داد، اما و هزار اما، تمام داستان اختلافی از فهم ایمان و معیارهای ایمانیات و کفریات و مرزها و مصادیق آنها، آغاز می شود. از آنجا که در هیچ سندی و متنی (در قرآن و حدیث معتبر) در این باب نظریه پردازی منظم و سازوار و غیر قابل مناقشه‌ای صورت نگرفته است، طبعا عقل و اندیشه و فهم متعارف مؤمنان وارد میدان تفسیر می شود و همین امر به خودی خود، زمینه اندیشه ورزی و نظریه پردازی‌های متنوع و متضاد را فراهم می کند. بگذریم که تاریخ اسلام نشان می دهد که اصولا مباحثی حول ایمان و کفر عمدتا حول قدرت سیاسی پدید آمده و غالبا حاکمان با انگیزه‌های سیاسی و با هدف سرکوبی دگراندیشان به حربه کارآمد تکفیر و ارتداد اجرای حکم مرتد متوسل شده اند. ماجرای برخورد خلیفه ابوبکر با شماری از مخالفان و کسانی که به دلایلی خاص، که ربطی به دین هم نداشت، با خلافت او به مخالفت برخاسته و به «جنگهای ردّه» شهرت دارد، آغاز این داستان است. بعدها تکفیر عثمان و بعدتر در جریان خوارج و تکفیر علی ماجرای کفر و ایمان جدی تر شد. از این رو استفاده گشاده دستانه از آیاتی چون «نؤمن ببعض و نکفر ببعض» (و مانند آن) برای مقابله با رقیبان فکری و یا سیاسی و آن هم از سوی روشنفکران، بسی خطرخیز است و نامناسب و بدون کمترین توجیه اخلاقی و شرعی.

از کلیات و به اصطلاح کبرویات که بگذریم، به طور خاص در حیطه مورد بحث، این پرسش از همان آغاز اسلام مطرح بوده که حلال‌ها و حرام‌ها و واجب‌های شرعی و الزامی کدامین اند؟ کدام حرام و حلال و واجب ثابت (دائمی و فرا زمانی‌مکانی است) و کدام موقت (متغیّر) و وابسته به زمان و مکان معین است؟ دلیل اصلی طرح چنین پرسش هایی مواجه شدن مسلمانان و به طور خاص خلفا و فرمانروایان با شرایط تازه و احساس ناسازگاری برخی احکام شرعی با مقتضیات زمان و زمانه بود. از این رو می بایست راه حلی معقول و منطقی می اندیشیدند که در عین وفاداری به دین و قرآن و سنت، به مشکلات تازه و به اصطلاح «حوادث مستحدثه» پاسخ درخور می دادند. «اجتهاد» از همان زمان آغاز شد. نوشته اند که ابوبکر و عمر و عثمان و علی اجتهاد می کردند. اما از قضا حکم جواز و مشروعیت چنین اجتهادی را نیز از حدیث نبوی اخذ کردند (رهنمود مشهور پیامبر به معاذبن جبل هنگام اعزام به یمن). با استناد به همین اصل و با همین ابزار است که خلفای پس از پیامبر دست به جعل احکام تازه و تعطیل برخی از احکام گذشته می زنند که نمونه‌های آن فراوان است (از جمله همان جمله مشهور عمر «محللتان فی زمن الرسول و انا احرمهما . . .»). این که این خلفا درست اجتهاد کرده اند یا نه از موضوع بحث خارج است.

حال جناب ملکیان به چه ایراد دارند؟ به اصل اجتهاد و یا به نوع اجتهاد و یا به مصادیق عینی و موردی آن؟ هرچند اجتهاد در اهل سنت در قرون اولیه بوده و در شیعه نیز رسما همیشه وجود داشته (و نه البته عملا در حد وافی به مقصود) اما این نواندیشان مسلمان بوده اند که در صد و پنجاه سال اخیر اجتهاد را به عنوان «موتور حرکت اسلام» (این تعبیر از اقبال است) مطرح کرده و با جد و جهد تمام برای بازسازی و نوسازی آن کوشیده و به یاد فقیهان آورده اند که از این ابزار کارآمد برای روزآمد کردن اسلام و حل گره کور «تناقض اسلام و مقتضیات زمان» سود بجویند. با این تفاوت که مراد این نواندیشان از اجتهاد اول اجتهاد در اصول (بازسازی اندیشه اسلامی) و بعد اجتهاد در فروع احکام (تزی که اقبال ارائه داد و بعد نیز مقبولیت یافت) است. اینان مدعی اند تا اجتهاد در اصول و مبانی صورت نگیرد، اجتهاد در فروعات فقهی، راه به جایی نمی برد. نواندیشان مسلمان کنونی دچار چه خطای دینی شده و یا چه بدعتی نهاده اند که جناب ملکیان را برآشفته و او را وادار کرده که از سنگر دفاع از دین سنتی و فهم جزمی قرون وسطایی از دیانت به متفکران نوگرای مسلمان بتازد و حتی تلویحا تا مرز تکفیر و طرح اتهام بدعت گذاری در دین پیش برود؟ هرچند نواندیشان در فروع کمتر اجتهاد کرده اند اما در اصول تغییرات بنیادینی ایجاد کرده اند که جملگی آنها در قلمرو همان اجتهاد عام اسلامی است و نه خارج از آن. حداکثر در این زمینه مدل‌های تازه‌ای نیز برای فهم اصول و متون و گزاره‌های دینی نهاده اند که برای سازگاری اسلام و احکام شریعت با مقتضیات زمان بسی کارآمد است و گفتن ندارد این روش‌ها در قلمرو معارف بشری و بیرون دینی است نه معارف نقلی و درون دینی.

دقیق تر سخن بگویم. من معتقدم که احکام اجتماعی اسلام (تمام مقرراتی که در قرآن و سنت در قلمرو جامعه و حقوق و سیاست) قرار دارند، اساسا و ماهیتا تغییرپذیرند مگر خلافش ثابت شود. معتقدم که قرار نبود که مثلا قصاص و بریدن دست دزد و شلاق زدن زانی و زانیه و جزیه و ارث و . . .تا قیامت چنان باشد که در آغاز بوده است. می پرسم اشکال ایمانی این مدعا چیست؟ می گویید که برخی از اینها از نصوص دینی اند و در قرآن و سنت و سیره ی نبوی آمده است، می گویم بسیار خوب، من که نصوص را انکار نکرده‌ام و مثلا مدعی نشده‌ام که آیات مربوط به قصاص و حدود و جزیه در قران نیامده و از این رو مصداق نؤمن ببعض و نکفر ببعض نیستم، دعوی من این است که ثابت و دائمی بودن این مقررات از کجا ثابت شده و ادلّه آن چیست؟ وضع آنها در صدر اسلام و اجرای آنها در زمان پیامبر لزوما به معنای جاودانه بودن آنها نیست، دایمی بودن این شمار احکام محتاج دلایل دیگری است که البته من تا کنون چنان دلایلی نیافته و یا قانع نشده ام. بنابراین، حتی بر وفق معیارهای شما، نظر من، درست و یا غلط، از محدوده ایمان و التزام به وحی و نصوص و دیانت اسلام خارج نیست. در هرحال در این عرصه فقط ادلّه اند که با هم در جدال احسن خواهند بود و شما هم می توانید از مدعی تقاضای دلیل کنید نه متهم کردن دگراندیشان به خروج از ایمان و عدم التزام به نصوص دینی. در این مورد غالبا به اصل «حرمت اجتهاد در برابر نص» استناد می شود. در این باب سخن بسیار است اما می پرسم در برابر این قاعده، که یک قاعده سنتی و برآمده از اندیشه خلاق عالمان است، نمی توان معنایی تازه ارائه داد که راه تحول در نص را نیز بگشاید؟ قابل ذکر که اکنون حتی سنت گرایان نیز از قاعده یاد شده عبور کرده و پاره‌ای از منصوصات شرعی را اجتهادا و یا رسما و عملا ملغی و یا تغییر داده و در مواردی تا اطلاع ثانوی به حالت تعلیق در آورده اند (به عنوان مثال می توان به سرنوشت حکم قرآنی جزیه در قانون اساسی جمهوری اسلامی اشاره کرد).[۸] وانگهی، مگر همان اصل حرمت اجتهاد در برابر نص خود یک نظریه برساخته بشر نیست؟ اصلا چه کسی «نص» را تعریف کرده و مرزهای آن را دقیقا مشخص کرده است؟ خدا؟ رسول؟ اگر عالمانی در قرون میانه اسلامی حق داشته باشند مفاهیمی چون نص و اجتهاد و قاعده‌ای چون حرمت نص در برابر اجتهاد خلق کنند، چرا ما امروز حق نداشته باشیم در این موارد و مانند آنها تجدید نظر کنیم و اصولا دست به مفهوم سازی‌های تازه تر و خلاق تر بزنیم؟ [۹]

در هرحال باور من این است که هر مسلمانی و از جمله روشنفکران و نواندیشان آن به حکم مسلمانی در برابر اوامر و نواهی قطعی و مستند دینی خاضع اند و عامل به فرایض و مبادی آداب دینی، اما به مقتضای فرمان الهی که فرموده «ولا تقف ما لیس لک به علم انّ­السمع والبصر والفؤاد کلّ اولئک کان عنه مسئولا» (اسراء، ۳۶) و نیز به حکم این که خداوند هشدار داده از نیاکان و پیشینیان کورکورانه و جاهلانه پیروی نکنند[۱۰]و به حکم این که عاقل اند و خردمند و خود مسئول اعمال خویش اند و باید پاسخگو باشند، در ماهیت و چگونگی و چرایی اصل دیانت و فروعات عملی آن (شریعت و فقه) می اندیشند و با اجتهاد در اصول و فروع و قواعد مهمی چون مفروض بودن مصالح و مفاسد ذاتی و یا قاعده تزاحم راه فهم‌های تازه و نو را در هر دو قلمرو می گشایند. در چهارچوب چنین پروژه ای، که در تاریخ اسلام دیرینه است، ممکن است پاره‌ای و یا تمام معارف و تفاسیر سنتی از اصول و فروع کلآ و جزئا متحول شوند و یا برخی احکام را ثابت بدانند و برخی دیگر را متغیر.[۱۱] با این همه من تعبیر «عبور از فقه» را نادرست و ناموجه می دانم. چرا که گذر از احکام دینی به طور مطلق (از جمله عبادات) نظرا ناممکن است (هرچند در عمل رعایت نشوند) اما نکته آن است که حتی مدافعان نظریه گذر مطلق از شریعت نیز از جرگه ایمان و مسلمانی خارج نیستند. زیرا که مسلمانی با اقرار مختارانه «شهادتین» حاصل می شود.[۱۲]از باب نمونه، آیا می توان اباحیان گذشته را از جرگه ایمان و مسلمانی بیرون شمرد؟

افزون بر آنچه گفته شد، می توان این جدال را به قرآن و نبی، که این دو مورد اعتقاد و استناد ملکیان نیز هست، هم عرضه کرد و در واقع از آن دو منبع پرسید که نظرشان در باب عقل و دین چیست. به عنوان یک اصل عقلایی و بیرون دینی، آنچه قطعی است این است که دین و پیام وحی برای انسان و خطابات قرآن به خردمندان و عاقلان است و آیات پرشمار قرآن گواه ان این مدعاست. اگر خرد آدمی منتفی و بی‌اعتبار شود، دین و اخلاق مسئولیت و پاداش و ثواب و عقاب و بهشت و جهنم به کلی بی‌اعتبار و در واقع بلاموضوع خواهند شد. در گفتارها و رفتارهای نبوی نیز همین مدعا فراوان دیده می شود. این جمله امام علی که پیامبران برای انگیزش گنجینه‌های عقول آدمی بر انگیخته شده اند (خطبه سوم نهج البلااغه) راه هر نوع مغالطه و مدعایی را می بندد. در این صورت، باید پرسید آیا از نظر خدا و رسول و مؤمنان نخستین، میان عقل و دین و به عبارتی عقل و نقل، تناقضی وجود دارد؟ آقای ملکیان چنان از مانعه­الجمع بودن تعقل و تدین سخن گفته و در این مورد چنان داد سخن داده که گویی این تناقض امری بدیهی است و فقط روشنفکران دینی کنونی، به دلیل فقدان شجاعت و صداقت لازم، از آن غفلت کرده و آن را انکار می کنند. در زبان قرآن و وحی و سیره نبوی عقل و تعقل مبنا و معیار قبول هر چیزی و از جمله دین و دیانت است و نه چیز دیگر. نقلیات نیز در نهایت با تعقل و خرد مؤمان فهم و تفسیر می شوند و نه چیزی دیگر. از این رو تدین بر بنیاد تعقل است و حتی اگر بتوان از تعبیر تعبّد هم استفاده کرد بین تعقل و تعبد نیز تناقضی نیست زیرا تعبد نیز بر اساس تعقل است. همان گونه که در زندگی روزمره مان نیز غالبا بر اساس اعتماد و اطمینان به گوینده و خبر دهنده به اقوال و شهادت‌شان در امور جاری اعمتاد می کنیم و هیچ آدم خردمندی (از جمله جناب ملکیان که بحمدالله بیش از دیگران به عقلانیت و معنویت مجهز و ملتزم هستند) چنین افرادی را ناعاقل نمی داند. صرف نظر از هر نوع جدال لفظی، در عمل نیز چنین است. اگر دعوی تناقض غیر قابل حل تدیّن و تعقّل راست باشد، نباید در عمل هیچ دینداری وجود داشته باشد. چرا که گفتن ندارد که در طول تاریخ اکثریت قریب به اتفاق مردمان به نحوی متدین بوده و اکنون نیز چنین است. آیا اینان عاقل نبوده و نیستند؟ آیا خردمندان بزرگ بشری (اعم از فیلسوفان و دانشمندان علوم طبیعی و علوم اجتماعی و شاعران و ادیبان و . . .) دیندار نبوده و نیستند؟ اگر پاسخ مثبت است، در این صورت، یا باید جناب ملکیان ثابت کند که اینان تناقض تعقل و تدین را درنیافته بودند و اکنون ایشان به درک این دقیقه موفق شده اند و یا باید پاسخ دهد که آنان چگونه و با چه منطقی تعقل و تدین را با هم سازگار کرده بوده و همزمان هم دینداری صادق و عامل بوده اند و هستند و هم عقلایی بزرگ و اثرگذار؛ به گونه‌ای که نه می توان در تدین‌شان تردید کرد و نه در خردمندی آنان. می توان در دینداری کسانی چون سن آکوستین و آکویناس و نیوتون و دکارت و کانت و هگل و بوعلی و ابن رشد و سهروردی و صدرالدین شیرازی و طباطبایی و مطهری و بازرگان و شریعتی و . . .شک کرد و یا در دانش و خردمندی‌شان تردید روا داشت؟ آیا بوعلی، که به خوبی به اهمیت عقل و اهمیت برهان و تعقل آشنا و به استدلال وفادار بود، وقتی می گفت به دلیل اعتماد به صدق نبی وجود و وقوع قیامت را می پذیرم، خلاف تعقل عمل کرده بود؟ بسیار مشتاقم پاسخ جناب ملکیان را بدانم و از ابهام و احیانا اشتباه بیرون آیم.

۸-جناب ملکیان! شما با این پارادوکس چه می کنید؟!
به پایان این نقدنوشته رسیدم اما یک پرسش مانده که پاسخ درخور می طلبد. جناب ملکیان روش درست و اخلاقی با قرآن و سنت نبوی را در این می داند که مانند امام فخر رازی صادقانه بگوید «محمد تازی» این را می گوید و «محمد رازی» این را و ادعا می کند خود نیز چنین می کند و هرگز دست به تحریف و تغییر مضمون و محتوای قرآن و حدیث نمی برد: «اگر کسی هم از من معنای یک آیه قرآن یا حدیث را بپرسد من تا جایی که در توانم هست به دقت معنا می کنم این سخن پیامبر معنایش این است، اگر بپرسد شما این جمله یا روایت را قبول دارید؟ من جواب می دهم که قبول داشتن یا نداشتن من داستان دیگری است؛ ولی من حق ندارم سخن فرد دیگری را تحریف کنم». در باره این دعوی پیش از این سخن گفته ام، اکنون از شخص شما می پرسم خودتان با این به تعبیر شما پارادوکس چه می کنید؟ پاسخ شما به تناقض غیر قابل جمع عقلانیت و تدّین چیست؟ به عبارت دیگر، شما رأی و مشرب عموم متفکران و مفسران مسلمان و از جمله روشنفکران دینی کنونی را نقد کرده و آن را مردود اعلام کرده اید، بسیار خوب، شما خود در این باب چگونه می اندیشید و پاسخ شما چیست؟ وانگهی، آیا می توانید در آثارتان منبعی را نشان دهید که در آنجا به طور روشن بین نظرتان و نبی اسلام فرق نهاده و با بیان تناقض بین دو نظر، اعلام کرده باشید که به نظر شخصی تان وفادارید نه نظر پیامبر؟ (احتمالا هست ولی من ندیده ام).

جدای از این که نسبت مورد اشاره به فخر رازی به شدت محل تردید است ولی شما با تعریفی که خودتان از ایمان و کفر ارائه داده و نؤمن ببعض را به حق مردود اعلام کرده و عملا از تز همه یا هیچ در التزام فرمالیستی به متون دینی دفاع می کنید، بفرمایید که وقتی به این تشخیص رسیدید که «مصطفای تازی» مثلا در باب قیامت و بهشت و جهنم چیزی می گوید و شما به عنوان «مصطفای رازی» چیز دیگری می گویید و با آن مخالف اید، چه خواهید کرد؟ اگر معیار ایمان و مسلمانی همان است که شما بر آن اصرار دارید، چاره‌ای ندارید که گفته‌های مصطفای تازی را بر باورهای تان ترجیح دهید و با جان و دل گفته‌های پیامبر را قبول کنید؛ در این صورت، با عقل و تشخیص خودتان چه می کنید؟ آیا در این صورت به بی‌عقلی تان اذعان خواهید کرد؟ قطعا چنین نخواهید کرد. شما فقط با بیان این مدعا که «نه، من هیچ وقت این کار را نمی کنم»، اندیشه و پاسخ خودتان را به مدعای تناقض تدین و تعقل روشن نکرده اید. همان گونه که از من و مانند من به حق پاسخ می طلبید، من نیز، به حق، از شما انتظار دارم به عنوان یک مسلمان راست کیش به پرسش از تناقض تعقّل و تدّین پاسخ بدهید تا حداقل محل نزاع روشن شود. ما پاسخ خودمان را اعلام کرده ایم و حال بر شماست که به عنوان یک مؤمن عقلگرا پاسخ خود را بفرمایید. شاید سر بی‌صاحب می تراشیم و رنج بی‌حاصل می بریم.‌ای کاش پرسشگر گفتگو از شما هم پاسخ می طلبید. گفته اید «قبول داشتن و قبول نداشتن من داستان دیگری است»؛ از قضا داستان همین است که نظر شما چیست؟

منابع و پانوشت ها
—————————–
[۱] . شاید نوعی ذاتگرایی و یا نابگرایی نسبی در دین قابل دفاع باشد اما این دو نوع گرایش به شکل رایج و سنتی عامیانه نظرا و عملا غیر قابل دفاع و قبول است.
[۲] . اصولا به نظر می رسد نگاه دین شناسانه جناب ملکیان هنوز در همان دوره‌ای که شاگرد و همراه و همفکر آقای مصباح یزدی بوده باقی مانده است. ایشان در گفتگو با مهرنامه (شماره ۳۲) از چهار ملکیان سخن می گوید که اولی همان دوره درس آموزی و همکاری با آقای مصباح یزدی است و آخرین آن دوره «عقلانیت معنویت» است که گذر از سه ملکیان پیشین است. اما اگر مضامین و گفته‌های ملکیان را در همین مصاحبه مورد بحث، منطوقا و مفهوما، معیار قرار دهیم، می توان نتیجه گرفت که دین شناسی جناب ایشان در همان مرحله مصباحی مانده چرا که هنوز با همان معیارها و حتی با همان ادبیات درباره دین شناسی دیگران داوری می کند، تفاوت در این است که این بار به زیان دین و به سود عقلانیت و معنویت انکشافی و ابداعی خود تحول یافته است.
[۳] . در رساله «تأملات تنهایی‌دیباچه‌ای بر هرمونتیک» در این باب سخن گفته ام.
[۴] . « آنچه در حقیقت اسلام معتبر است و پذیرنده آن مسلمان محسوب می شود عبارت است از اصل وجود خدا و چگونگی او و احتمالا اعتقاد به آخرت، بقیه قواعد عبارتند از احکام اسلام که مداخله در اصل اعتقاد به اسلام ندارند. حتی اگر کسی به اصول فوق معتقد باشد ولی به خاطر شبهاتی به احکام اسلامی اعتقاد نداشته باشد، این فرد مسلمان است. به شرطی که عدم اعتقاد به احکام منجر به انکار نشود. نمی شود کسی هیچ یک از احکام اسلامی را قبول نداشته باشد معذالک معتقدد به نبوت باشد. پس اگر بدانیم کسی اصول دین را پذیرفته و احتمالا قبول دارد که پیامبر احکامی داشته ولی در وجوب نماز یا حج تردید داشته باشد و گمان کند نماز و حج در اوایل اسلام واجب بوده ولی در زمان‌های اخیر واجب نیستند، اهل دین چنین فردی را نامسلمان نمی شمارند، بلکه دلایل کافی برای مسلمان بودن چنین شخصی وجود دارد که طبق مفاد آن دلایل هر کسی شهادتین بگوید مسلمان است».
خمینی، کتاب الطهاره، جلد ۳، ص ۳۲۷-۳۲۸
«. . . اگر برای کسی ضروری بودن بعضی از احکام ثابت نشده باشد و بر اساس وجود شبهه، آن را انکار نماید (به عنوان مثال وجوب نماز را منحصر به صدر اسلام بداند و یا حجاب را واجب نداند و بر همین اساس آن را انکار نماید) مرتد نمی شود و حکم مرتد در مورد او جاری نمی گردد».
توضیح المسائل، چپ بیستم، ذیل مسئله ۳۱۲۰

[۵] . اصولا جای این پرسش هست که در شرایط کنونی ایران، چرا پیاپی و بی‌امان، روشنفکران و نواندیشان دینی ایران، مورد حمله و انتقاد قرار می گیرند؟ اگر صرفا نقد علمی بود که نه تنها جای ایراد نداشت که بسیار هم مفید و مثبت می نمود، اما مجموعه رویکردهای مضمونی و محتوایی نقدها و به ویژه سمت و سویه‌های ایدئولوژیک و سیاسی شماری از این خرده گیری‌ها و به ویژه ادبیات تند و تخریبی و گاه براندازانه، از امر دیگری حکایت می کند و حداقل بسی شبهه ناک می نماید. به ویژه که شخصیت‌های مورد نقد یا در داخل کشورند اما فضایی برای گفتارهای شفاهی و امکان پاسخ گویی مطلوب برای آنان چندان باز و مساعد نیست و یا در خارج از کشورند و پاسخ‌های مکتوبشان در رسانه‌ها مطلقا منتشر نمی شود. در چنین شرایط نامساعدی، حداقل منتقدان مخلص، به الزام اخلاق و مروت و انصاف، بهتر است محتاط باشند و جانب احتیاط را نگه دارند.
[۶] . قابل تأمل این که اگر تعبیر قرآن به «مکتب» درست و موجه باشد، باز این مفسران و به ویژه متفکران نواندیش معاصرند که چنین مفهومی را خلق کرده و آن را توجیه و مقبول کرده اند و گرنه در قرآن و سنت عنوانی به عنوان مکتب (نیز عناوینی چون جهان بینی و ایدئولوژی) نداریم.
[۷] . در قرآن در دو آیه این مضمون و عبارات آمده است. یکی در آیه ۸۵ بقره است: «. . .افتؤمنون ببعض و تکفرون ببعض . . .» و دیگر در آیه ۱۵۰ نساء: «. . .و یقولون نؤمن ببعض و نفکر ببعض . . .». اما قابل ذکر این که در هر دو آیه جمله پایانی «فبشرّه بعذاب الیم» دیده نمی شود. مگر این که آیه مورد استناد آیه دیگری باشد که من نیافتم.
[۸] . به عنوان نمونه به این نظر مرتضی مطهری بنگرید: «یعنی هرجا که عقل یک مصلحت ملزمی را کشف کند، ما می دانیم که شرع هم حکم هماهنگ با آن دارد و هرجا که عقل یک مفسده ملزمی را کشف کند ما می فهمیم که شرع هم در اینجا هم آهنگ است ولو اساسا در قرآن و حدیث و کلمات علما یک کلمه در این زمینه نیامده باشد؛ و به همین دلیل ممکن است عقل یک مصلحت ملزم یا مفسده ملزمی را در موردی کشف کند که این مصلحت ملزم یا مفسده ملزم با حکمی که اسلام بیان کرده تزاحم پیدا کند؛ یعنی حکمی که اسلام بیان نکرده ولی عقل کشف کرده، با حکمی که اسلام بیان کرده تزاحم پیدا کند و آنچه که اسلام بیان نکرده مهمتر باشد از آنچه که بیان کرده است؛ یعنی آنچه که عقل از اسلام کشف کرده مهمتر باشد از آنچه که اسلام بیان کرده است. اینجا حکم عقل می آید آن حکم بیان شده شرع را محدود می کند، و اینجاست که‌ای بسا که یک مجتهد می تواند یک حلال منصوص شرعی را به خاطر مفسده‌ای که عقلش کشف کرده تحریم کند، یا حتی یک واجب را تحریم کند یا یک حرام را به حکم مصلحت لازم تری که فقط عقلش آن را کشف کرده واجب کند، و امثال اینها (اسلام و مقتضیات زمان، جلد دوم، چاپ دوم ص۳۰)

[۹] . البته طرح این موضوع صرفا برای نقد دعوی جناب ملکیان و روشن شدن محل نزاع بوده و گرنه ادله دو طرف منازعه بسی گسترده تر و دعاوی بسی ژرف تر و سنگین تر از آن است که بتوان در چند جمله فیصله داد. من در بیست سال اخیر در این زمینه بارها گفته و نوشته و در حد وسع خود هم به ادله مدعیان سنتی پاسخ داده‌ام و هم از مدعیات خود دفاع (عقلی و نقلی) کرده ام. از جمله بنگرید به کتاب «خرد در ضیافت دین» (چاپ تهران) و به ویژه به مقاله «احکام اجتماعی اسلام و حقوق بشر» که متن فارسی آن در وب سایت من منتشر شده و در کتاب unterwegs zu einem anderen Islam
HERDER ) به همت کتایون امیرپور نیز به آلمانی ترجمه شده است.
[۱۰] . آیات متعددی در قرآن وجود دارد که پیروی کوکورانه و تقلیدی از نیاکان و گذشتگان را به شدت رد می کند. از آنجمه: احزاب، ۶۷؛ بقره، ۱۷؛ مائده، ۱۰۴ و اعراف، ۲۸.
[۱۱] . نمونه چنین اجتهادی را می توان در آرای کلامی و فقهی نائینی در تنبیه الامه ملاحظه کرد. او از قواعدی چون وجود مقدمه واجب و تزاحم و اهم و مهم، به وجهی معقول و مشروع از اندیشه کاملا تازه غربی مشروطه دفاع کرد. تفاسیری که این مجتهد نامدار و اصولی و نواندیش از مفاهیمی چون عدالت و عصمت امام معصوم ارائه داد، کاملا خارج از آرای پیشینیان بود اما هیچ تعارضی با اساس دیانت و شریعت و حتی اصولی چون عدالت و عصمت سنتی شیعی نداشت.
[۱۲] . اما شگفت این که آقای ملکیان گذر از فقه و شریعت زدایی از دیانت را تلویحا تأیید می کند. پرسشگر از ایشان سئوال می کند: «الان روشنفکری دینی در حال حرکت به این سمت است و ادبیات زاییده و در حال پرورده شدن است، ادبیاتی که به نظر من در حال نزدیک شدن به ادبیات شما و پروژه عقلانیت و معنویت است یعنی بحث شریعت زدایی از دین و رسیدن به معنویت در ایمان در عین التزام به دین» و ملکیان بدون رد و انکار این گفته می گوید: «قبول می کنم که دوستان در حال نزدیک شدن به من هستند».
اما باید توجه داشت که اولا، اگر بتوان در عین التزام به دین، عقلانیت و معنویت ابداعی ملکیان را قبول کرد، پس فرضیه تناقض ذاتی تعقل و تدین به چه معناست و چرا ناممکن است؟ و ثانیا، اگر بتوان در عین التزام به دین شریعت زدایی کرد، پس ایراد ایشان به روشنفکران دینی و تأکید بر نفی نؤمن ببعض و نکفر ببعض و خرده گرفتن بر دعوی گذر از فقه چیست و چرا ایشان حق دارد این کار را بکند و دیگران نمی توانند؟ ثالثا، اگر فضیلتی برای شریعت زدایی باشد، باز فضل تقدم با نواندیشان مسلمان است (هرچند چنین نسبتی بر آنان روا نیست)، نه با ملکیان که در این وادی نوآموز است و به گفته خودش چند سالی است که با پروژه عقلانیت و معنویت (البته اگر بتوان ان را «پروژه» شمرد) به عنوان بدیل ادیان از سه مرحله قبلی عبور کرده و به مقام «ملکیان چهارم» و مرتبت «روشنفکر معنوی» صعود کرده است.

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.