ملاحظاتی در باره جنگ نهروان و خوارج

بدست • ۵ مرداد ۱۳۹۲ • دسته: مقالات

شاره: این نوشتار صفحاتی از زندگی نامه امام علی در کتاب در حال نگارش است که به عنوان جمع بندی فصل مربوط به پیکار نهروان نگاشته شده است.

پیکار صفین، که در سال ۳۷ هجرت رخ داد و حدود چهار ماه  طول کشید، از پیکارهای خونین و پر هزینه و در عین حال تراژیک نه تنها صدر اسلام بلکه در تمام ادوار تاریخ اسلام است. تلفات سپاه علی و عراق را از هفتاد تا صد و بیست هزار تن و سپاه معاویه و شام را از هشتاد و پنج  تا صدو پنجاه هزار گفته اند که البته مبالغه آمیز می نماید. از پیامدهای فاجعه بار صفین شکست علی و انتقال خلافت مشروع و قانونی او به مدعی نامشروع خلافت یعنی معاویه بن ابی سفیان و در پی آن ظهور پدیده خوارج از طریق توطئه و فریب بوده است.

در این نوشتار در ارتباط با پدیده خوارج به نکاتی اشاره شده که برخی از آنها از موضع نقد تاریخی است و تا حدودی تازگی دارد از این رو از خوانندگان نکته سنج و آگاه انتظار دارم که از نقد و راهنمایی خود دریغ نکنند و مطمئن باشند که نقادی های آنان در اصلاح تحقیق من مفید و مؤثر خواهد بود و موجب امتنان می شود.

از آنجا که این نوشتار به مناسبت ایام شهادت امیرالمؤمنین علی به دست خوارج منتشر می شود، این وجیزه را به آن بزرگوار و آن شهید خودخواهی ناکثین و توطئه قاسطین و جهل و تعصب مارقین تقدیم می کنم.    

در یک نگاه کلان و به عنوان جمع بندی رخداد نهروان چند نکته قابل تأمل و درخور تعمق است:

یکم. نکته نخست معنا و مفهوم عنوان «خوارج» است. دقیقا روشن نیست خارجی و جمع آن خوارج به چه معناست. برخی آن را به معنای از دین خارج شده دانسته اند. اما اگر هم چنین معنایی مراد شده باشد قطعا با دیدگاه علی سازگار نیست چرا که به گواهی تمام داده های تاریخی علی نه تنها آنان را از دین خارج شده و مرتد ندانست بلکه برعکس همواره و حتی پس از ماجرای نهروان و نابودی آنان باز به دینداری و صداقت ایمانی آنان شهادت داد.

در این میان معنای خروج بر جماعت و یا خروج و شورش بر ضد «امام حق» با افکار و رفتار خوارج سازگارتر و در نتیجه درست تر می نماید. شهرستانی در ملل و نحل خود می گوید هرکس علیه امام حق در ایام صحابه و یا خلفای راشدین و یا در دوران تابعین و به طور کلی علیه هر امامی در هر روزگاری خروج کند، خارجی گفته می شود. در هرحال معنای اصطلاحی آن هرچه باشد و به هر انگیزه و قصدی جعل شده باشد، با معنای لغوی آن یعنی «خروج» (=شورش=جنبش) پیوند دارد. چنان یکی از سخنگویان اولیه این گروه از عبارت «خروج» برای تصمیم و اقدام شان استفاده کرده است.[۱]نیز روشن نیست که عنوان خوارج از چه زمانی بر این گروه اطلاق شده است. از آنجا که این نام در تاریخ و کلام اسلامی عمدتا بار منفی داشته و در واقع نوعی طعن بر این طایفه به حساب می آمده است، احتمال دارد که بعدها این لقب به قصد طعن و طرد جعل شده باشد. این قطعی می نماید که عنوان خوارج بعدها به وسیله مخالفان و دشمنان این گروه به آنان داده شده است.[۲]البته خوارج دارای عناوین دیگری هم هستند.[۳]

دوم. موضوع مهم دیگر ماجرای تکفیر علی به وسیله خوارج است. در منابع اسلامی عموما عنوان شده که خوارج علی را به دلیل قبول حکمیت کافر و در واقع از دین برگشته و یا از دین خارج شده می دانسته و از این رو او را در مرحله نخست به توبه دعوت کردند و چون اجابت نشد بر وفق اعتقادشان جنگ با علی را بر خود واجب شمرده و جنگیدند. در این مدعا ابهامات و شاید بتوان گفت تناقضاتی وجود دارد که رفع و حل آن دشوار می نماید.

تناقض از آنجا بر می خیزد که از یک سو شورشیان بر علی باید مجوزی شرعی و ایدئولوژیک برای جنگیدن با مؤمنان و به ویژه با خلیفه مشروع و امام حق داشته باشند و این بهانه ظاهرا تکفیر علی بوده و از سوی دیگر تکفیر مسلمانی و آن هم شخصی چون علی بن ابی طالب در آن مقطع تاریخی به سادگی ممکن و معقول نمی نماید. ظاهرا اتهام و در واقع جواز شرعی و دینی کافر خواندن علی، این بود که خوارج ارتکاب گناه کبیره را موجب خروج از دین می دانستند و قبول حکمیت را نیز در شمار کبیره می آوردند و در نتیجه علی را کافر شمرده و خواهان توبه او بودند و چون علی نپذیرفت آنان بر خود فرض دانستند که با کافر بجنگند. اما این گزارش از چند جهت مقبول نمی نماید:

اولا-عقاید و نظام باورهای کلامی و اجتماعی و سیاسی گروههای مختلف خوارج (مانند دیگر جریانها و فرقه ها از جمله انواع شیعه) در ادوار بعد شکل گرفته و عرضه شده است و هیچ روشن نیست که در مقطع بروز و ظهور جریانی به نام خوارج، نامی که حتی بعدها به وسیله دشمنان آنان به آنان داده شده، افکار و عقایدشان دقیقا چه بوده است. آنچه داده های تاریخی به ما می گوید همین اندازه است که جمعی از یاران علی پس از قبول حکمیت و فرجام نامطلوب آن، از آن ناخرسند بوده و با خلیفه و امام خود در این باب اختلاف کرده و این اختلاف سرانجام به درگیری و جنگ کشیده و شورشیان کشته شده اند. گرچه منطقا باید دلیل و یا دلایل اختلاف این یاران و مؤمنان چندان جدی بوده باشد که چنین خشونت و سرسختی را برای شورشیان ناراضی توجیه کند .

اما به راستی این دلیل و یا دلایل چه بوده است؟ با توجه به این واقعیت تاریخی که نظام اعتقادی خوارج بعدها شکل گرفته و به تدریج به صورت یک مجموعه سازوار درآمده است و نیز این گزارشها چند قرن بعد ثبت شده اند، نمی توان به این نوع روایات اعتماد کرد. موضوعات کلامی مهمی چون معنا و مفهوم کفر و ایمان و گناه و انواع آن (از جمله صغیره و کبیره) و ثواب و عقاب و پیامدهای این مفاهیم و اختلاف آرا نه تنها در مقطع بروز خوارج چندان مطرح و جدی نبوده اند بلکه در قرن نخست نیز چندان جدی و گسترده نبوده است. چگونه می توان پذیرفت که در فاصله زمانی کوتاه حداکثر چند ماهه گروهی از مؤمنان، آن هم غالبا عامی و غیر محقق، در باب مفاهیم ستبر و پر مناقشه ای چون کفر و ایمان و عوامل ایجاد و تقویت و یا پیامدهای عملی این دو در این جهان و آن جهان اندیشیده و به نظریات روشنی رسیده و دیگران را هم به قبول آنها قانع کرده و مهم تر از آن پیروان را به جنگ و کشتار مؤمنان دیگر و از جمله خلیفه مشروع قانع کرده باشند؟

ثانیا-پرسش درباره طرف مقابل یعنی شخص تکفیر شده است. در طرف مقابل شخصیتی چون علی بن ابی طالب است و آن هم با حمایت شمار زیادی از بازماندگان صحابه و یا تابعین معتبر و معتمد عموم مؤمنان در ایمان و جهاد و پارسایی. چگونه می توان چنین شخصیت و شخصیت هایی را به سادگی و با برخی تصورات خام مانند پذیرفتن اصل حکمیت و یا تردید در خلافت خود[۴] تکفیر کرد و هزاران مؤمن را به قبول آن قانع کرد؟ به رغم این که حتی در نهج ­البلاغه نیز اشارتی به تکفیر علی به وسیله خوارج شده[۵]اما چنین رخدادی چندان غریب می نماید که باید به محال بودن آن حکم کرد. از این رو شاید دعوی یکی از عالمان خوارج در زمان ما (سلیمان بن داود اباضی در کتاب خود «الخوارج هم انصار الامام علی بن ابی طالب) مقبول باشد که مدعی است خوارج به رغم اعتراضات شان همچنان پیرو امام علی بوده و هرگز او را تکفیر نکرده اند.

ثالثا-می دانیم که دشمن بزرگ خوارج در قرون اول و دوم امویان بوده اند و در این دوران، که دوران رواج روایات و احادیث به صورت شفاهی است، تمام گزارش ها و اخبار در مورد خوارج و عقاید و رفتارشان به وسیله راویانی نقل شده که غالبا یا رسما وابسته و به تعبیر امروزین رانت خوار حکومت بوده اند و یا تحت تأثیر روایات جعلی و جهت دار قرار داشته اند و چه بسیار ذکر و ترویج آنها را عین حقیقت می پنداشته ند. البته این مدعا در مورد اغلب موضوعات دیگر نیز صادق است. در هرحال نکته این است که اخبار مربوط به خوارج در قرون بعدی از فیلتر استوار و مکرر دوران امویان و حتی عباسیان گذر کرده و از این رو نمی توان به آنها چندان اعتماد کرد.

با توجه به این ملاحظات است که، حداقل به گمان نگارنده، تکفیر علی به وسیله خوارج غیر قابل قبول می نماید و دست کم با ابهام جدی مواجه است و جا دارد که پژوهشگران در این موضوع تحقیق و تأمل ژرف تری بکنند.[۶]

سوم. نکته قابل تأمل دیگر تکفیر خوارج است. گرچه بر اساس تمام اسناد تاریخی، علی نه تنها خوارج را از قلمرو ایمان و از جمع مؤمنان خارج ندانست و به اصطلاح آنان را تکفیر نکرد بلکه بر عکس در طول دوران اختلاف و گفتگوها و مجادله ها و در جریان جنگ نیز آنها را برادران و مؤمنانی صادق و پارسا دانست که به خطا رفته و در درک و تشخیص حقیقت دچار اشتباه شده اند و پس از شکست خوارج نیز آنان را تحت تعقیب قرار نداد[۷]، اما بعدها خوارج عمدتا در حد خروج از ایمان مورد انتقاد قرار گرفته و در واقع تکفیر شده اند. شگفت این که برخی عالمان شیعی نیز اصولا خوارج را مسلمان نمی دانند.[۸]

چهارم. موضوع مهم دیگر شمار کشته شدگان دو طرف در جنگ نهروان است. در منابع تاریخی در مورد شمار سپاه خوارج در نهروان آشفتگی فراوان وجود دارد. از چهارهزار تا دوازده هزار تن گفته شده است. احتمالا یکی از دلایل این تفاوت آمار و ارقام کم شدن تدریجی همراهان و حامیان رهبران شورشی بوده که با گفتگوها و تدابیر علی شمار قابل توجهی از آنان جدا شده و بدین ترتیب از تعدادشان کاسته شد. شاید هم برخی ارقام مربوط به گروههای چندگانه خوارج (از جمله حروریّه) بوده باشد. در هرحال در این که از چهار هزار سپاه خوارج جملگی کشته شده و فقط ده نفر بازمانده باشند، از جهات مختلف قابل قبول نمی نماید:

اولا-این بدان معناست که از این چهار هزار نفر هیچ کس فرار نکرده و این با تجارب جنگها و منطق امور چندان سازگار نیست. چرا که در جنگها زمانی که سپاهی در آستانه شکست قرار می گیرد و فرمانده به قتل می رسد و نظم و نظام سپاه از هم می پاشد و امیدی برای بقا و پیروزی بر جای نمی ماند، افراد به طور غریزی و طبیعی فرار را بر قرار ترجیح می دهند و صحنه را ترک می کنند و گاه حتی اسارت را بر کشته شدن ترجیح می دهند. چنان که در همه جنگها و از جمله در جمل و صفین نیز چنین روندی طی شده است. حال چگونه قابل قبول است که در نهروان تمام چهارهزار نفر کشته شده و تقریبا کسی فرار نکرده و یا اسیر نشده باشد؟ گرچه از جزمیت و تعصب و خشونت غلیظ خوارج، البته اگر بتوان به روایات تاریخی در این باب اعتماد کرد، چندان دور از انتظار نیست که مقاومت و پایداری را تا حد نابودی تمام نفرات ادامه داده باشند اما با این همه قبول این شمار تلفات دشوار می نماید. به ویژه که علی نه فراریان را تعقیب می کرده و نه اسیران را مجازات می کرده و نه مجروحان را به قتل می رسانده است.

ثانیا-نکته ای که گزارش قتل تمام خوارج را مشکوک و مخدوش می کند، شمار تلفات سپاه مقابل است. گفته شد که از سپاه علی هفت نفر و یا نه نفر کشته شدند. هرچند طبیعی و معقول است که سپاه شکست خورده بیشتر آسیب دیده و تلفات بیشتری داده باشد اما منطقا باید تناسبی بین تلفات و هزینه های دو سپاه پیروز و شکست خورده وجود داشته باشد. چگونه می توان قبول کرد که در یک طرف چهار هزار نفر یعنی تمام افراد رزمنده آن کشته شده باشند اما سپاه پیروز تقریبا تلفاتی نداشته باشد؟ از قضا اگر عنصر جزمیت و استواری خوارج را در تلفات بالای آنها دخیل و مؤثر بدانیم، همین عنصر می تواند بر شمار تلفات طرف مقابل نیز بیفزاید. افزون بر آن، جنگ در آن زمان یا تن به تن بوده و یا به صورت گروهی انجام می شده و گاه نیز جنگ به اصطلاح مغلوبه می شده و دو طرف با تمام امکانات و ابزارها با هم مقابله می کرده و برای پیروزی خود و شکست نهایی حریف تلاش می کرده اند و این امر شمار تلفات را از هر دو سو بالا می برده است. چنان که در صفین نیز بیشترین تلفات در همان پیکار عمومی یک شبانه و روز لیله الهریر پدید آمده است. وفق روایات جنگ نهروان، بخش عمده پیکار سخت در شرایط و فضای مقابله عمومی جریان داشته و همین امر موجب تلفات بسیار شده اما این تلفات منطقا و عملا نمی تواند یک طرفه و مربوط به یک طرف، ولو طرف پیروز، باشد.

در هرحال قبول ارقام تلفات خوارج، به گونه ای که در منابع گزارش شده، در نهروان چندان معقول و مقبول نمی نماید. به ویژه باید به یاد داشت که برخورد نهروان در مدت کوتاهی به پایان و فرجام رسیده و در این زمان محدود تلفات پر شمار چهارهزار تن قابل قبول نمی نماید. حتی رقم حضور چهار هزار رزمنده خوارج نیز درست به نظر نمی رسد.

پنجم. افکار و عقاید و خصوصیات اجتماعی خوارج.

روشن است که در آن زمان هنوز افکار و عقاید و باورهای کلامی خوارج پدید نیامده بوده و از این رو تمام آنچه که تحت عنوان عقاید کلامی و سیاسی خوارج در منابع گزارش شده برآمده از آموزه های گروههای مختلف خوارج است که در شاخه ها و فرقه های مختلف و متنوع این طیف طی دو قرن نخست به تدریج شکل گرفته و سامان یافته است. در واقع بعدها برخی از افکار و تفاسیر دینی غالبا مبهم برخی از رهبران اولیه خوارج و پیروانشان به وسیله شارحان و نظریه پردازان دیگر پرورده شده و گسترش یافته و با افزوده های بسیاری به تدریج تثبیت شده است. در این مجال صرفا در محدوده عقاید خوارج نخستین در مقطع پیکار نهروان به برخی نکات مهم اشارتی می شود.

بر وفق گزارشهای تاریخی موضوع اختلاف بین این گروه با خلیفه وقت علی بن ابی طالب رخداد حکمیت بود. با این که خوارج به عنوان یک گروه[۹]خود در آغاز فریب توطئه معاویه را خورده و حکمیت پیشنهادی را برای دوری از جنگ و برقرای صلح پذیرفته و بر آن اصرار ورزیده بودند و تلاشهای وافر علی و بزرگانی چون مالک و هانی و دیگران برای آگاهی آنان و انصراف شان به جایی نرسیده بود، پس از آشکار شدن توطئه و خیانت در امر حکمیت، با علی به مخالفت و مجادله پرداخته و به او معترض شدند که چرا او تن به این حکمیت نامشروع داده است و حال مرتکب گناه شده[۱۰]و از این رو باید توبه کند تا به ایمان باز گردد و درخور مقام خلافت شود. اما، چنان که گفته شد، گزارشهای تاریخی در این باب آشفته و گاه متناقض است. شاید از لابلای اخبار موجود در منابع بتوان محور اختلاف را، که بعدها تبدیل به مهم ترین اندیشه دینی-سیاسی خوارج شد، به دست آورد.  

در یک گفتگوی ابن عباس با خوارج، معترضان به اصل حکمیت ایراد می گیرند و ابن عباس در پاسخ به آیاتی چون آیات ۳۵ سوره نساء و ۹۵ مائده که، موضوع آنها تعیین حکمیت از دو خانواده زن و شوهر برای رفع اختلافات زوجین است، استناد می کند ولی معترضان پاسخ می دهند که این دو موضوع یکی نیستند. آنان استدلال می کنند که وقتی احکام قطعی در کتاب آمده، جایی برای داوری و حکمیت آدمیان نیست. آنان به صورت جدلی استدلال می کردند که وقتی ما با معاویه و عمروبن عاص می جنگیدیم، یا ما حق بودیم و یا آنها، و اگر ما حق هستیم، پس باید با آنان جنگید تا به حق تن دهند و در هرحال یا باید به حقیقت گردن نهند و یا کشته شوند. مهم این که اینان استدلال می کردند که پس از نزول سوره برائت خداوند گفتگو با اهل کفر را منع کرده است.[۱۱]

در هرحال در آن مقطع مهم ترین و شاید تنها اختلاف فکری و سیاسی علی و یاران معترض و شورشی اش یعنی خوارج بر محور مشروعیت و یا عدم مشروعیت دینی حکمیت بود. محل اختلاف نیز این بود که علی اصل حکمیت در موارد اختلافی را می پذیرفت و ایرادی در آن نمی دید اما معترضان آن را از بنیاد نادرست و در تعارض با قرآن و وحی می­شمردند. از این رو شعار محوری خوارج در برابر علی و سپاه او «لاحکم الا لله»[۱۲] (برگرفته از آیه ۵۷ انعام) بود و علی نیز در برابر هوشمندانه گفت اینان سخن حقی می گویند اما از آن اراده باطل می کنند که احتمالا مراد تفسیر و نتیجه گیری باطل از یک گزاره حق است.[۱۳]

بیش از این اختلاف فکری مهمی در منابع گزارش نشده هرچند بعدها پیروان گروه های مختلف خوارج دارای افکار مختلف و متنوع عقیدتی و کلامی و سیاسی شدند اما باید توجه داشت تاریخ نگاران بعدی بسیاری از عقاید بعدی خوارج را به خوارج نخستین یعنی همان چند هزارنفری که در نهروان با علی جنگیدند و کشته شدند نسبت داده اند و این امر موجب اغتشاش و اشتباه در گزارشهای تاریخی شده است؛ اغتشاشی که در باره دیگر جریانها (از جمله شیعه) نیز تکرار شده است. اصولا در آن زمان کوتاه امکانی برای پدید آمدن افکار و عقاید روشن و متنوع وجود نداشت.

اما خوارج نخستین را غالبا از مؤمنان و پارسایان دانسته اند که ایمان و صدق دینی را با جزمیت و خشک اندیشی و انعطاف ناپذیری آمیخته بودند و علی نیز آنان را «مارق» نامیده است.[۱۴]گویا سپاه خوارج عموما از طبقات محروم و فرودست بودند. برخی پژوهشگران غربی خوارج نخستین را از بدویان و بادیه نشینان دانسته اند. اینان برآمده از کوفه و بیشتر بصره بودند و از این رو برخی عرب و شماری غیر عرب اما عموما تأثیر پذیرفته از فرهنگ ایرانی بودند و شاید به همین دلیل بود که بعدها جنبش خوارج در نواحی مختلف ایران ادامه یافت. قاریان قرآن در میان آنان کم نبودند. اما مؤمنان پاکبازی که به سادگی و با اخلاص جان در پای ایمان و عقیده می باختند. به اینان «شراه» نیز گفته اند یعنی «جانبازان». عبدالله بن وهب راسبی را «ذوالثنفات» (=پیشانی پینه بسته) می گفتند که اشارتی است به عبادتگری و زهد و پارسایی وی. مبرّد در کتاب خوارج خود راسبی را صاحب فکر و رأی می شمارد.[۱۵]گرچه احتمالا چنین اوصافی در خوارج نخستین و رهبران فکری و سیاسی شان وجود داشته اما دو نکته را نباید از یاد برد. یکی این که اوصاف منفی عمدتا از سوی مخالفان و دشمنان بعدی آنان مطرح شده و می تواند کاملا مخدوش و مبالغه آمیز باشد و ثانیا در این مورد نیز عموما اوصاف خوارج بعدی به نسل اول آنان نیز تعمیم داده شده است. تکفیر گروه خوارج با چنین ایمان و اخلاصی در دینداری و جهاد بسی جای شگفتی دارد. وقتی علی خود به ایمان و صدق آنان گواهی می دهد، که البته دچار خطا و گمراهی شده اند، دیگر جایی برای تکفیر و خروج آنان از قلمرو ایمان و اسلام باقی نمی ماند.

ششم. علی در این پیکار نیز در چهارچوب افکار و باورها و سنت دینی و سیاسی و اخلاقی خود رفتار کرد و در هیچ شرایطی از آن کوتاه نیامد. علی در آغاز بسیار تلاش کرد که دوستان انشعابی و سرسخت و جزم اندیش خود را قانع کند که اشتباه می کنند و آنان را به فراموش کردن گذشته و به انگیزه جبران آن و پیوستن به اردوی پیکار با معاویه و شامیان دعوت کرد و زمانی که از تغییر احوال و افکارشان ناامید شد تلاش وافر کرد که ساکت باشند و از لجاجت و تقابل نظامی و خشن دست بردارند و برای جلوگیری از جنگ و قتال و خونریزی از تمام تدابیر و شیوه ها سود جست. قابل توجه این که حتی اعلام کرد خوارج اگر ساکت باشند از جماعت ما خواهند بود. یعنی حتی در صورت انکار علی و اشتباهکار خواندن وی و بالاتر از آن تکفیر خلیفه، باز آنها را از مؤمنان و یاران خود می شمارد. علی می افزاید اگر خوارج سخنی بگویند، با آنها سخن خواهیم گفت و حجت خواهیم آورد، و اگر به جنگ و مقابله برخیزند، با آنان خواهیم جنگید. چنان که در گزارش پیکار آمده است، علی به این سیاست و مشی خود کاملا وفادار ماند و کوشش های فراوانی کرد تا کار به جنگ کشیده نشود. جز آنچه که در گزارش رخداد نهروان آمد، می توان به یک ابتکار جالب و قابل توجه علی در جلوگیری از جنگ و به ویژه کاستن از چرخه خشونت و کشتار اشاره کرد. وقتی علی دانست که خوارج بیش از همه به یزیدبن قیس اعتماد می کنند و نزد او می روند، در فسطاط نزد او رفت و پس از وضو و نماز با او گفتگو کرد و او را به امارت اصفهان فرستاد و آنگاه نزد خوارج بازگشت. این اقدام به پراکندن گروه شورشی خوارج کمک کرد.[۱۶]در هنگامه رویارویی در آوردگاه نهروان نیز باز جنگ و حمله را آغاز نکرد.

هفتم. واپسین نکته این که پیکار نهروان کاملا در محدوده جغرافیایی و فرهنگی ایران کهن رخ داد. انبار و مداین و پل نهروان و نواحی دیگری که از آغاز پیدایش گروه خوارج تا آغاز و پایان جنگ نهروان نام برده شده جملگی در قلمرو جغرافیایی ایران پیشین قرار داشته اند. از این رو اسامی نیز عموما فارسی و یا معرب اند. به عنوان نمونه به گزارش دینوری «در آن زمان عبدالله بن عباس حاکم بصره بود و چون خروج خوارج بصره را شنید ابوالاسود دوئلی را با هزار سوار به تعقیب ایشان فرستاد و او در محل «پل شوشتر» به آنان رسید، شب فرارسید و خوارج از چنگ او گریختند».[۱۷]


[۱] . دینوری، اخبارالطوال، ص ۲۴۸٫

[۲] . احسان صدقی، ص ۲۲۹٫

[۳] . در این مورد بنگرید به مدخل «خوارج» در جلد  هفتم دایره المعارف تشیع به قلم من.

[۴] . دینوری (اخبارالطوال، ص ۲۵۴-۲۵۵) گفتگوی علی بن ابی طالب با ابن کّواء یکی از سخنگویان خوارج را آورده و در آن ابن کواء ادعا می کند «تو درباره خودت چون به داوری راضی شدی شک و تردید کردی و در این صورت ما سزاوارتر به شک کردن درباره تو خواهیم بود». این گزارش نشان می دهد که اولا خوارج مشروعیت خلافت علی را به عنوان یک اصل اولیه قبول داشتند و این گرچه درست است اما با شعار «لاحکم الا لله» با تفسیری که از آن (از جمله در خطبه ۴۰ نهج البلاغه) شده سازگار نیست و ثانیا جمله «درباره خودت به داوری راضی شدی» بدان معناست که موضوع حکمیت تعیین خلیفه به وسیله داوران بوده و این نیز، به دلایلی که گفته شد، چندان موجه نمی نماید و با اندیشه ها و دعاوی علی بن ابی طالب حتی در دوران پس از حکمیت نیز ناسازگار است.

[۵] . در خطبه ۵۷ (فیض) آمده است: «آیا بعد از ایمان آوردن به خدا و جهاد به همراهی رسول خدا بر کفر خود گواهی دهم؟ پس در این هنگام گمراه شده از راه راست قدم بیرون نهاده ام . . .». چنان که روشن است این سخن با دیگر منابع، که از تکفیر علی به وسیله خوارج گزارش می دهند، هماهنگ است اما با این حال، با توجه به مجموعه شواهد و قراین حالیه و مقالیه، چنین نسبتی معقول نمی نماید. در این صورت باید در صحت انتساب چنین سخنی به امیرالمؤمنین علی تردید کرد.

[۶] . البته نقل شده که برخی از فرقه های خوارج بعدها نه تنها علی بلکه حتی بزرگانی چون ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، عایشه، عبدالله بن عباس و . . .را نیز تکفیر کرده و آنها را مستوجب عذاب الهی در جهنم می دانستند.

[۷] . «و لاتقتلوا الخوارج من بعدی، فلیس من طلب الحق فاخطأه، کمن طلب الباطل فادرکه» (بعد از من خوارج را نکشید، زیرا کسی که حق را به دست آورد و خطا کرده مانند کسی نیست که در راه باطل گام نهاده و آن را یافته است). گردآورنده نهج البلاغه سید رضی می افزاید مراد از گروه دوم  معاویه و پیروان اوست. نهج البلاغه-فیض-،سخن شماره ۶٫

[۸] . به عنوان نمونه می توان به فتوای آیت الله منتظری اشاره کرد. ایشان در رساله عملیه شان (چاپ شانزدهم، ۱۳۷۷، مسئله شماره ۳۲۱۰) خوارج و نواصب و غلات را مرتد و خارج از دین می داند. در سیره علی در این باب شرحی خواهد آمد.

[۹] . این قید برای آن است گفته شده چند نفر از قبیله عنزه و مراد از همان آغاز با اصل حکمیت مخالف بودند که پیش از آن بدان اشاره شد.

[۱۰] . پس از آن که علی به یاد خوارج آورد که وی با آنچه رخ داده مخالف بوده و خود آنان بودند که او را بر این کار وادار کردند، آنان گفتند راست می گویی اما ما توبه کردیم  تو هم باید توبه کنی.   طبری، جلد ۴، ص ۴۸٫

[۱۱] . طبری، جلد ۴، ص ۴۷٫

[۱۲] . طبری، جلد ۴، ص ۵۳٫

[۱۳] . در مورد معنا و مفهوم این اصل فکری و شعار سیاسی خوارج ابهام جدی وجود دارد. شورشیان با مشروعیت خلافت و حاکمیت علی پس از ماجرای حکمیت مخالف بودند نه با مشروعیت ذاتی و اولیه خلافت علی و یا مهم تر نفی اصل فرمانروایی و ضرورت استقرار حکومت. از بررسی تاریخی زمینه های ظهور و بروز چنان اندیشه و شعاری استنباط می شود که در آن زمان خوارج این سخن قرآن را صرفا برای اثبات نامشروع بودن اصل حکمیت مورد استناد قرار می دادند نه برای نامشروع بودن خلافت علی و یا بالاتر برای نفی هر نوع فرمانروایی از سوی آدمیان. به ویژه اگر موضوع حکمیت را امور دیگر بدانیم نه حکمیت درباره اصل تعیین خلافت و خلیفه، دیگر محملی برای ارجاع شعار لاحکم الا لله به مقوله حکومت و حاکمیت بلاموضوع خواهد بود. اما برداشت رایج این است که خوارج اصولا فرمانروایی (زعامت=ریاست=سلطنت) را از آن خداوند می دانستند و با فرمانروایی آدمیان مخالف بودند و از این رو با خلافت علی نیز مخالفت می کردند. سخن علی نیز ظاهرا مؤید همین برداشت است. در نهج البلاغه (خطبه ۴۰-فیض-) آمده که علی در برابر دعوی «لاحکم الا لله» می گوید: «سخن حقی است که از آن اراده باطل می شود، آری نیست حکمی مگر از جانب خدا ولیکن اینان می گویند: امارت و ریاست مخصوص خداوند است، و حال آن که ناگزیر برای مردم امیری لازم است، نیکوکار یا بدکار . . .» و در ادامه به نقش گریزناپذیر حکومت برای استقرار نظام اجتماعی و جلوگیری از هرج و مرج اشاره می کند.

اما روشن نیست چرا چنین برداشتی از سخنان خوارج شده است. تمام شواهد تاریخی و اسناد موجود نشان می دهد که آنان با قبول اصل حکمیت، به هر دلیل، مخالف بودند و پس از فرجام تلخ آن معتقد شدند که همگی از جمله خلیفه در پذیرفتن آن اشتباه کرده و باید همگی توبه کنند و از علی هم طلب توبه کردند اما علی از اصل حکمیت به عنوان یک قاعده مشروع دفاع کرد و در تن دادن به حکمیت پیشنهادی عمروبن عاص و معاویه نیز ضمن اشتباه دانستن آن خود را خطاکار نمی دانست و در هرحال این اشتباه را هم موجب معصیت و سبب خروج از ایمان نمی دانست. بر این اساس تفسیر روشن سخن علی مبنی بر این که اینان سخن حق می گویند ولی اراده باطل می کنند، این است که تفسیر و استنتاج آنان از آیات قرآنی نادرست و باطل است. منابع نشان نمی دهند که خوارج اصل ضرورت امارت را انکار کرده باشند. چنان که در محاجه ابن کّواء با علی (که پیش از این نقل شد) نیز به روشنی به مشروعیت خلافت علی حداقل تا پیش از حکمیت اعتراف شده و علی را به دلیل تردید در آن مورد نقد قرار می دهد. به ویژه که خود نیز برای رهبری شان زعیم و فرمانروا انتخاب کرده و بعدها در این باب صاحب رأی و اندیشه سیاسی شدند. تنها چیزی که در این مورد گفته شده این است که خوارج به اصل «الائمه من قریش» اعتقادی نداشتند و در نتیجه امارت موروثی و آن هم انحصار امارت در یک تبار و خاندان برای همیشه را منکر بودند و لازمه منطقی آن نیز البته نفی دعوی حکومت موروثی علی ، که خود را به دلیل پیوند خاندانی با پیامبر اسلام (و البته دلایل دیگر از جمله ایمان و جهاد و علم و فقه و پارسایی و . . .) برای جانشینی نبی اسلام احق می دانست، بود. اما باید توجه داشت که این اندیشه نیز بعدها پدید آمد و در مقطع پدید آمدن خوارج و آغاز و پایان کار آنان که شاید چند ماهی بیشتر نبود، چنین نظریه تازه ای اظهار نشده بود. در هرحال اگر هم چنین فکری و نظریه ای هم وجود داشت، باز به معنای نفی امارت موروثی بود نه نفی و انکار اصل ضرورت امارت. به دلیل همین نفی امارت موروثی، یعنی فکر رایج در آن زمان و حتی تا قرنها بعد نیز که ظاهرا مورد تأیید علی و آل علی نیز بود، برخی پژوهشگران غربی خوارج را نخستین جمهوری خواهان اسلام دانسته اند. در قسمت مربوط به خوارج به تفصیل در باره عقاید کلامی و سیاسی آنان صحبت خواهد شد. بنابراین می توان قاطعانه گفته که خوارج زمان علی نه اصل امارت را انکار می کردند و نه مشروعیت خلافت علی را. این که اصرار بر توبه علی از قبول حکمیت داشتند خود مهم ترین دلیل بر این است که آنان خلافت علی را مشروع می دانستند که البته ارتکاب کبیره را موجب اخلال در مشروعیت حاکمیت وی می دانستند؛ اشکلی که از نظر آنان می بایست رفع می شد و نشد. سخن آخر این که باید نتیجه گرفت که سخن مورد اشاره علی از برساخته های بعدی است و نمی تواند از علی بن ابی طالب باشد.

[۱۴] . در خطبه سوم نهج البلاغه (معروف به خطبه شقشقیه) علی مخالفانش را در روزگار پس از خلافت و بیعت به سه گروه تقسیم می کند: ناکثین، مارقین و قاسطین. مراد از گروه نخست طلحه وزبیرند که پس از بیعت نقض بیعت کرده و پیمان شکستند، منظور از گروه دوم خوارج اند و گروه سوم معاویه و همراهان اوست. معنای لغوی و اصطلاحی اولی روشن است و معنای سومی تا حدودی ابهام دارد. چرا که «قسط» را به معنای خروج از اطاعت از امر خدا دانسته اند و نیز به معنای ستمکاران و اهل تجاوز هم گرفته اند. البته هردو معنا با هویت و رفتار و نقش گروه معاویه و شخص او منطبق است. اما در مورد دومی ابهام بیشتر است. چرا که با توجه ثلاثی آن معنا کاملا متفاوت است. اگر مَرَق باشد و یا مَرِقَ معنا فرق می کند. ظاهرا طبق اعراب گذاری نهج البلاغه فیض مَرّق درست است و در این صورت جمله می شود «مرق من الدین» یعنی از دین خارج شده. اما در این صورت این مفهوم با واقعیت سازگار نیست چرا که، به دلایلی که ذکر شد، نه خوارج از دین خارج شده بودند و نه علی آنان را بی دین دانست و تکفیر کرد. احتمالا با توجه به این نکته است که فیض الاسلام مرقت را به خروج از بیعت ترجمه کرده است که البته با واقعیت تاریخی کاملا سازگار است. مارق را به معنای بدعت گذار هم گرفته اند که انطباق آن با خوارج دشوار است. زیرا آنان بدعتی در دین ننهاده بودند مگر این که تکفیر علی و دیگران را بدعت بدانیم که آن هم، به دلایلی که گفته شد، چندان موجه و معقول نمی نماید. در لسان العرب ذیل همین عنوان معانی مختلف، از جمله همان معنای رایج خروج از دین،  برای مارق آمده است. در لسان یکی از معانی غلو در دین است که این معنا با افکار و روش های خوارج زمان علی سازگار است. معنای دیگر فاسد و تباه شدن است که باز از جهتی با افکار و رفتار خوارج منطبق است و احتمالا با توجه به این معنا اسدالله مبشری مارق را فاسق ترجمه کرده است. اما در ترجمه «منجدالطلاب» مارق را به معنای «هر چیزی که در چیز دیگر فرو رود و کج نشود-مثل میخ در دیوار و تخته و غیر-» نیز دانسته است. این معنا نیز با اوصاف خوارج سازگار است. چرا که آنان را مؤمنان سخت سر و جزمی و بی انعطاف وصف کرده اند. از قضا این مفهوم با خوارج بیشترین سازگاری را دارد و به احتمال زیاد امام علی با ظرافت و بلاغت خاص خود با تعبیر «مرقت» نهروانیان را با این وصف توصیف کرده است. قابل تأمل این که اکنون نیز در محاورات اهل دیانت در تشیع وصف افراد و یا جریانها به «مارقین» همین معنا مراد می شود

در دینوری، اخبارالطوال، ص ۲۵۷ و در این قتیبه، الامامه والسیاسه، جلد ۱، ص۱۴۱ (البته از قول عدی بن حاتم)، از پیمان شکنان و اهل بغی=متجاوزان و ظالمان-یاد شده است.

[۱۵] . طبری، جلد ۴،  ۵۴٫

نیز: مسعودی، مروج، جلد ۱، ص ۷۰۹٫

مبرد، الخوارج، ص ۵٫

[۱۶] . طبری، جلد ۴، ص ۴۷ و ۵۳٫

[۱۷] . دینوری، اخبارالطوال، ص ۲۵۱٫ m

منتشر شده در سایت ملی-مذهبی

 

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.