یکی بر سر شاخ و بن می برید

بدست • ۱۲ فروردین ۱۳۹۲ • دسته: مقالات

در روز چهارشنبه ۷ فروردین ۹۲ (۲۷ مارس ۲۰۱۳) مقاله ای از جناب آقای محمد جعفری با عنوان «مروری تاریخی بر داوریهای آقای یوسفی اشکوری درباره بنی صدر» در سایت «روزنامه انقلاب اسلامی» و بعد در سایت گویا و اخبار روز (و احتمالا جاهای دیگر) منتشر شد. در ذیل می کوشم به ترتیب موضوعات مطرح شده در مقاله را به بحث و تحقیق و داوری بگذارم. این را در همین آغاز بگویم که در این نقدنوشته اولا عمدتا به موضوعات مربوط به خودم و به موضوع نوشته پیشین من (منتشر شده در سایت بی بی سی) خواهم پرداخت و ثانیا به رخدادها و مسائلی می پردازم که در باره آنها فی الجمله اطلاع دارم و یا به هر دلیل دارای نظر مشخصی هستم.
۱-در مقام نقد فرموده اند «برخورد شخصی شده و گزنده و گاه واقعا اهانت آمیز این مفسر متون دینی با اولین منتخب مردم . . .». نمی دانم از کجای سخنان و یا زندگی من استنباط شده که با جناب آقای بنی صدر مشکل شخصی دارم و با ایشان برخورد شخصی صورت گرفته است. چرا و به چه دلیل باید با ایشان که هرگز نه همسایه بوده ایم و نه همکار و نه دارای سابقه اختلاف و در تمام عمرم چند بار ایشان را عمومی و فقط یک بار فردی دیده ام مشکل شخصی داشته باشم؟ ممکن است برخی تعابیر من به دلیل صراحت گزنده به نظر برسند اما در هرحال بیانگر دیدگاه واقعی من هستند و هرگز قصد آزردن و گزیدن ایشان را نداشته ام. اما کدام کلام و توصیف من اهانت بوده است؟ ای کاش نمونه ای ذکر می شد. البته معمولا بر اساس قاعده «حبّ الشئ یعمی و یصم» ذوب شدگان در ولایت هر نقدی را توهین تلفی می کنند. احتمالا مرادشان طرح مشابهت آقای بنی صدر با آقای احمدی نژاد است. در این باره بعدا توضیح خواهم داد اما این دعوی منطبق است با باور من و برخی مشابهت ها را نیز در همان مقاله آورده کرده ام و باز هم خواهم آورد. با این همه صمیمانه عرض می گویم که اگر دو نفر معتمد من و آقای جعفری کلمه ای را در حرفهای من مصداقا توهین بدانند، با کمال میل پوزش خواهم خواست. فراموش نکنید توهین از امور قصدیه است و به صرف لفظ نیست.
۲-ادعا شده: «این نوشته آقای اشکوری بدون این که خواننده مشتاق را به پرسشهای واقعی و عمیق برای کشف واقعیت هایی از تاریخ سی و چند ساله اخیر میهنمان و مصیب عظمایی به نام حکومت سلسله روحانیت بر سرنوشت یک ملت متنوع و متکثر سوق دهد، راه برای سوء تفاهم میان نیروهای وفادار به استقلال و آزادی ایران گشوده است».
جناب حعفری که خود اهل تحقیق و قلم است باید بداند که هر نوشته ای (مقاله و یا کتاب) دارای موضوع معین است و نویسنده به انگیزه ای خاص و برای رسیدن به هدفی معین دست به قلم می برد. قطعا مسائل و موضوعات بسیار مهم همیشه وجود دارند که باید به آنها پرداخت اما «هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد». در آن نوشته (که به توصیه مسئول سایت بی بی سی تلخیص هم شد) فقط و فقط می خواستم پاسخی به فرمایشات جناب بنی صدر بدهم و بس. با این همه این موضوع نیز بی ارتباط با موضوع مورد نظر شما یعنی چگونگی و چرایی «مصیبت عظمای حکومت سلسله روحانیت» نیز نیست. چرا که عملکرد جناب بنی صدر و برخی همفکرانش در سپیده انقلاب و در اندام نخستین دولت رسمی و منتخب مردم در حد خود سهم مهمی در تأسیس این مصیبت عظما داشته است. شاید در مباحث بعدی تا حدودی این مدعا مدلل شود.
۳-مرقوم فرمود اند: «بدون اینکه بخواهم وارد انگیزه خوانی شوم، در بحث آقای اشکوری به لحاظ روش‌شناختی متوجه نوعی نگاه تعمیم یافته بی‌مدرک یا دست کم به شدت غیرمنقح می شویم که به نحوی شدیدا سابجکتیو و جدلی در باره شخص و شخصیت‌ یک نفر به داوری اخلاقی می نشیند. به گواه تصریح خود وی هدف آقای اشکوری از این بحث رسیدن به یک مغالطه واقعا عجیب تاریخی است؛ بنی صدر و احمدی نژاد به لحاظ روش و منش یکی اند. من اصول فقه نخوانده‌ام ولی اگر این دست فتوا صادرکردن از فقه خوانده ای مثل آقای اشکوری جایز باشد باید گفت ما با مکتب فقهی تازه‌ای در میان شیعیان مواجه هستیم که نه تنها قیاس را رد نمی کند بلکه بر مبنای انواع قیاسهای مع الفارق واضح، حکم هم علیه افراد صادر می‌کند».
نیازی به این گفتار فاضلانه و مبهم گویی و اظهار منطق و فقه دانی نیست، صورت مسئله روشن است: مدعی شده ام که بنی صدر از برخی جهات سلف احمدی نژاد است. به این جهات نیز اشاره کرده ام: افشاگری و تهدید و تخریب رقیبان به افشاگری، تحریک مردم و سوار شدن شدن بر امواج احساسات توده (توده گرایی=پوپولیسم)، جنجال و هیاهو، قدرت طلبی و انحصارگرایی، ایجاد تقابل در قوای حاکمیت، ایجاد تقابل در گروههای اجتماعی، تمسک به قانون برای حذف رقیب و البته گاه از گفتن دروغ نیز ابایی ندارد. به ویژه در این دو سال اخیر به صورت شگفت انگیزی احمدی نژاد بیش از پیش به روش و منش بنی صدر شباهت پیدا کرده است.
حال شما این وجوه مشترک بین این دو رئیس جمهور را قبول ندارید، بسیار خوب! می توان بحث و استدلال کرد، اما گزاره دهان پرکن «روش روش شناختی نوعی نگاه تعمیم بی مدرک . . .» یعنی چه؟ طبعا من که چنین سخنی می گویم مدارک و مستنداتی برای دعوی خود دارم و چون شما اصل مدعا را قبول ندارید پس می شود «تعمیم بی مدرک» و «غیر منقح»؟ قیاس من هم «قیاس متصل» است نه «قیاس منقطع». ضمنا شما باید فرق بین «فتوا» و «تحلیل» را بدانید. اگر این نوع اظهار نظرها فتوا باشد ناگزیر شما هم در این نقدنوشته تان بارها فتوا صادر فرموده اید.
بعد گفته شده که داوری اخلاقی صورت گرفته است. البته این نسبت ها بعد اخلاقی هم دارد اما مگر نمی توان در باره «یک شخص و شخصیت» داوری اخلاقی کرد؟ خود شما در باره من در همین مقاله بارها به داوری اخلاقی (از قضا بی مدرک) کرده اید که اشاره خواهم کرد.
آمده است: «به گواه تصریح خود وی هدف آقای اشکوری از این بحث رسیدن به یک مغالطه واقعا عجیب تاریخی است». کجا «تصریح» کرده ام که «هدف» من از این بحث رسیدن به یک مغالطه واقعا عجیب تاریخی است؟ پیش از نگارش مقاله چنین قصدی نبوده که این دو رئیس را با هم مقایسه کنم اما وقتی مناستی پیدا شد بدان اشاره کرده ام.
اما شگفت انگیزتر داستان قیاس است که نمی دانم چگونه توضیح دهم که سخن ایشان مصداق «خسن و خسین هر دو دختران مغاویه اند»! اولا تعیین وجه تشابه بین دو چیز هیچ ربطی به قیاس فقهی ندارد و گرنه ما روزانه چه بسا چند بار مثلا دو آدم و دو درخت را با هم قیاس می کنیم و لابد داریم فقه تازه ای تأسیس می کنیم! ثانیا قیاس «منصوص العله» در فقه شیعی پذیرفته شده است. ثالثا برخی از فقیهان متقدم قیاس به معنایی که در فقه حنفی هست را قبول داشتند. در هرحال فرضا هم به قیاس مذموم هم معتقد شده باشم مخل ایمان و اعتقادات دینی من نیست. جناب جعفری نگران دین و ایمان من و فقه شیعه نباشند که فقاهت متولیانی بس متعصب و غیرتمندتر از ایشان دارد. بیفزایم قیاس قیاس من با قیاس فقهی قیاس مع الفارق است و مطلقا بی وجه.
سخن آخر در این قسمت این که گرچه از برخی جهات بنی صدر و احمدی نژاد را با هم مقایسه کرده ام اما این بدان معنا نیست که این دو در تمام جهات یکی اند و از این رو نقل شما از من که آن را «دقیقا» مثل هم دانسته ام نادرست و غی دقیق است. به گمان من جناب بنی صدر از فضیلت هایی برخوردار است که آدمی به نام «محمود احمدی نژاد» از آن محروم است. لابد می دانید در مقام مشابهت فقط یک «وجه شبه» کفایت می کند.
۴-«از نویسنده ای که خود را محقق می داند این حکم پیشاپیشی نیز جای بسی شگفتی دارد که می نویسد «اکنون جای تحقیق در مورد تحلیل سال ۵۸-۵۹ و از جمله انتخابات مجلس و بررسی آماری نیست» ظاهرا منظور وی بی اعتبار کردن ادعای بنی صدر بر مشارکت ۱۴ درصدی در سال ۵۹ است . . .باید پرسید اگر تحقیق آماری در این مورد بی ارزش و بی اعتبار است، پس بر چه مبنایی می شود گفت که آن انتخابات تا چه حد با اصل مشارکت مردمی سازگار است؟».
ظاهرا دوست گرامی آقای جعفری با اخلاق و عادل، که از قضا از ماکزیمم اخلاق نیز بهره دارد، بنا را بر این گذاشته که از هر بهانه ای برای تحقیر و تخفیف و تضعیف منطق طرف مقابل سود جوید. «چون غرض آمد هنر پوشیده ماند». نه برادر بزرگوار! اساسا از بن دچار خطا شده اید، نه بررسی آماری در مورد شمار شرکت کندگان در هر انتخاباتی بی اعتبار است و نه انگیزه من بی اعتبار کردن حرفهای بنی صدر بوده است (چرا که دلایل آماری و غیر آماری و از جمله شهودی بسیار مبنی بر بی اعتباری شرکت ۱۴ درصدی مردم در دست هست). محتوا و مضمون و دلالت های لفظی و معنایی همان جملاتی که از من نقل کرده اید به روشنی گواه است که منظور چه بوده است. موضوع اصلی من گشودن پرونده انتخابات و بررسی آماری و تحلیلی انتخابات مجلس اول، که محتاج بررسی دقیق و همه جانبه تمام اسناد و زاوایای آن است و در شرایط کنونی نه من چنین امکانی دارم و نه شما، نبوده بلکه انگیزه نگارش آن یادداشت کوتاه صرفا به چالش کشیدن برخی دعاوی جناب بنی صدر است و بس. کلام من چندان دشوار و مبهم نیست که جای «اما» و «اگر» و تفسیر «بمالایرضی صاحبه» باشد.
۵-اما در مورد دعوی اعتراض جناب بنی صدر در آن زمان. صمیمانه عرض می کنم که من به یاد نداشتم که در مقطع انتخابات مجلس اول ایشان در سطح علنی به سلامت انتخابات معترض بوده و از این رو این ایرادم را پس می گیرم و از شما هم تشکر می کنم که توضیح دادید. اما در این زمینه چند نکته قابل ذکر است:
اول. اگر بخواهم در عالم تحقیق سختگیرانه برخورد بکنم طبعا اول باید منابع ارجاعی شما را می دیدم و آنگاه داوری می کردم ولی تا اطلاع ثانوی به مستندات شما اعتماد می کنم. به ویژه که شما به شکل گزینی فقط برخی اخبار برخی روزنامه های آن دوران را نقل کرده و هیچ اشارتی به اخبار و گزارشهای دیگر نکرده اید.
دوم. این مستندات جداکثر نشان می دهد که اولا اعتراضاتی مبنی بر تقلب بوده و ثانیا رئیس جمهور منتخب (البته نه هنوز رسمی) نیز معترض بوده و وعده رسیدگی داده است. اما با هیچ منطقی نمی توان نتیجه گرفت که این اعتراضات (جزئا و کُلّا) لزوما درست بوده است.
سوم. در هرحال اگر با حب و بغض داوری نکنیم و بر گردیم به فضا و شرایط سال ۵۹ و تابع خرد جمعی آن زمان باشیم، معترف خواهیم شد که در آن زمان عموم مردم قانع شده بودند که به این اعتراضات رسیدگی شده و مسئولان نیز در نهایت بر سلامت انتخابات (ولو با معیارهای جهان سومی و نسبی) توافق کرده و نتایج کلی را پذیرفته اند. به ویژه فراموش نکنیم که در آن زمان اولا تمام مسئولان در سطح عالی مورد اعتماد عموم مردم بوده اند (حال از ناحیه شما به گونه ای مسائل مطرح می شود که گویا فقط رئیس جمهور معتمد و صادق بوده و بقیه بی اعتبار و حتی متهم که تحریف واقعیت است) و ثانیا علی الاصول نباید انکار کنید که در آن زمان، درست و یا نادرست، «امام خمینی» بود که معیار تمام داوری ها بود و حرف او بود که حجت نهایی برای افکار عمومی شمرده می شد (برای زدودن هر نوع بهانه تازه عرض می کنم منظور ترسیم فضای آن روزگار است نه بیان صحت و سقم آن).
چهارم. طعن زده اید که اشکوری گویی به کلی از اوضاع بی خبر بوده و حتی روزنامه های دوران نمایندگی اش را نمی خوانده است. زهی انصاف! گرچه حافظه آدم سن گذشته دیابتی چندان نیرومند و مورد اعتماد نیست اما هنوز به مرحله فراموشی نرسیده ام. من هم فی الجمله به یاد دارم که اعتراضاتی به صحت انتخابات در برخی شهرها بوده و از این رو در مجلس نیز به برخی از اعتبارنامه ها اعتراض بوده اما پس از رسیدگی در وزارت کشور در مجلس در سه مرحله به این اعتراضات رسیدگی می شده است. اول در شعبه ها و دوم در کمیسیون تحقیق (از قضا رئیس آن دکتر ابراهیم یزدی بوده که وابسته به حزب جمهوری اسلامی و اکثریت مجلس نبوده و در نهایت به بنی صدر نزدیک تر بوده تا به حزب جمهوری اسلامی) و در نهایت در صحن علنی مجلس مورد بحث قرار می گرفته و پس از سخنان موافق و مخالف و دفاع منتخب به رأی گذاشته می شده است. روشن است که من در مقام بیان حقیقت نفس الامری نیستم، که اساسا در عالم واقع انکشاف حقیقت نفس الامری تقریبا محال است، بلکه عرض می کنم که در نظام های حقوقی راهکارهایی برای انکشاف نسبی حقایق در امورد حقوقی و مدنی وجود دارد و در مجلس اول نیز از این راهکارها استفاده شد. تا آنجا که به یاد می آورم اعتبارنامه دو تن از منتخبین (بندر انزلی و کلیبر) در مجلس رأی نیاورد (هرچند دلایل رأی نیاوردن آنها نیز عمدتا مربوط می شد به وابستگی دو منتخب انزلی و کلیبر به جریان چپ انقلابی و جناح راست و محافظه کار روحانی و غیر روحانی مجلس به این دلیل به آنان رأی ندادند در واقع ادعای تقلب در صندوق آرا بهانه ای بود برای حذف دیگر اندیشان).
در همین جا بگویم که داستان اعتبارنامه ها در مجلس اول خود داستان جالب و قابل بررسی است و اگر به وسیله پژوهشگرانی بی طرف مورد مداقه و بررسی قرار گیرد، برخی از رازهای ناگشوده اختلافات جناحی درون حاکمیت آن روز جمهوری اسلامی (از جمله جدال پشت پرده ساکنان سرای قدرت با محوریت بنی صدر و حزب جمهوری اسلامی) گشوده خواهد شد.
در هرحال من نیز آن داستانها و اعتراضات را به طور مبهم به یاد دارم اما از آنها و به صرف ارجاع به چند خبر روزنامه نمی توان قاطعانه نتیجه گرفت که پس کل انتخابات مخدوش بوده و به مجلس برآمده از آن عنوان «مجلس قلابی» بدهیم. استدلالهای آقای جعفری صرفا مستند است به دعاوی یک طرف منازعه یعنی رئیس جمهور وقت. دلیل آن نیز روشن است. چون از نظر ایشان و همفکران سخن بنی صدر قاعدتا درست است و حق و سخنان طرف مقابل نادرست است و باطل. «الحق مع البنی صدر و بنی صدر مع الحق». تمام! از قضا این منطق اصحاب قدرت و زورمداری و ذوب شدگان در ولایت است نه منطق «گفتمان آزادی»! اگر آقای جعفری می خواهد بیشتر به حقیقت وفادار بماند باید در گزارش خود دیدگاهها و اظهارنظرهای طرف مقابل را نیز از همان مطبوعات بیاورد و از جمله کسانی که در هیئت بررسی عضو بوده اند باید سخن بگویند (به ویژه آنان که زنده اند) و گرنه تنها به قاضی رفتن البته راضی برگشتن است.
پنجم. گاه استدلال می شود که انتخابات مجلس دموکراتیک نبوده است. باید دید مراد از دموکراتیک چیست؟ اگر مراد رعایت معیارهای دموکراتیک و انتخابات عادلانه و منصفانه در عرف جهانی است و ما امروز از آن دفاع می کنیم، گفتن ندارد که هیچ یک از انتخابات های جمهوری اسلامی از آغاز تا کنون دموکراتیک نبوده و نمی توانسته باشد. زیرا نه ساختار حقوقی نظام یعنی قانون اساسی چنین اجازه ای می دهد و نه ساختار حقوقی آن که از آغاز تا کنون غالبا معتقد به دموکراسی نبوده و نیستند. با این معیار انتخابات ریاست جمهوری اول هم دموکراتیک نبوده است. چرا که در چهار چوب قانونی انجام شد که در آن تبعیض حاکم بود و حداقل زنان و اقلیت های مذهبی نمی توانستند کاندیدا شوند. ولایت فقیه نیز که خود عین تبعیض است هم در قانون اساسی وجود داشت و هم در عمل به شکل مطلقه اش حاکم بود. چرا و چگونه جناب بنی صدر دموکرات و مدافع بی چون و چرای گفتمان آزادی و نافی زور و حقوق ملت و مخالف استبداد دینی به خود اجازه داد در چنان شرایطی کاندیدای ریاست جمهوری شود؟ آقای بنی صدر پیوسته از خیانت و خلف وعده آیت الله خمینی می گوید (که غالبا درست است) اما در سال ۵۹ که همه چیز روشن شده بود و قانون اساسی بر بنیاد ولایت فقیه و نظام تبعیض تدوین شده و به تصویب رسیده بود. برای ریاست جمهوری در چنان نظام حقوقی و حقیقی چه توجهی وجود دار؟ مگر در همان زمان آیت الله خمینی نگفت کسانی که به قانون اساسی رأی نداده اند حق کاندیاتوری ندارند؟ (و بدین ترتیب از ورود کاندیدای مجاهدین به عرصه انتخابات ریاست جمهور جلوگیری شد). چنین انتخاباتی چگونه می تواند مشروعیت دموکراتیک داشته باشد؟ حتی اگر قرار بر استناد بر طرح اعتراضات مبنی بر تقلب در اخذ آرا باشد، می پرسم در انتخابات ریاست جمهوری اعتراضی نبود؟ پرسش من واقعی است. من به یاد ندارم اما شما که اهل تحقیق اید و متخصص در این امور بفرمایید.
۶-واقعیت این است که اگر هم تقلب تعیین کننده ای و آن هم به معنایی جا بجایی آرا رخ داده باشد، درباره کاندیداهای مجاهدین است. زیرا که در آن زمان جناح خط امامی و امت حزب الله عزم خود را جزم کرده بودند تا به مقابله با مجاهدین بروند و آنها را به کلی از عرصه سیاست حذف کنند. با وجود این که در فاصله بین مرحله اول و دوم انتخابات آیت الله خمینی طی یک سخنرانی تندی به مجاهدین حمله کرد و این قطعا موجب کاهش آرای آنان شد اما در عین حال بسیار بعید است که در شهرهای بزرگ (مانند تهران و تبریز) هیچ مجاهدی موفق به کسب آرای لازم نشده باشد. اما نمی دانم در این میان موضع آقای بنی صدر چه بوده (یعنی الان به یاد ندارم) اما در آن زمان تنها شخصیتی که با انتشار بیانیه ای صریحا از حق مشارکت مجاهدین در فرایند سیاسی و حق و ضرورت ورود مجاهدین به پارلمان دفاع کرد مهندس بازرگان بود که متأسفانه در آن غوغای قدرت پرستی و جدالهای خشن چند طرفه شنیده نشد.
۷-با این همه جناب جعفری عزیز! «حکایت همچنان باقی است» و ایراد اصلی همچنان پابرجاست و شما نه تنها بدان پاسخ نداده اید بلکه اشارتی نیز بدان نیز نداشته اید. مدعای قبلی را عینا با اندکی تلخیص می آورم:
«از همه مهم تر صحت این دعوی بیش و پیش از آن که تقلب کنندگان را زیر سئوال ببرد شخص مدعی را به چالش می کشد چرا که ایشان باید به این پرسش مهم پاسخ دهند که اصلا چرا به چنان انتخابات متقلبانه و مجلس قلابی و فرمایشی تن داده و حتی با آن همکاری کرده و در همان مجلس سوگند خورده اند که به قانون اساسی وفادار باشند؟ ایشان در آن زمان تمام سمت های اجرایی و حتی تقنینی کشور را در اختیار داشتند و چنان که از فحوای کلام شان بر می آید از چنان مقام و مرتبی برخوردار بوده اند که شخصیتی چون آیت الله خمینی در مقام رهبر بلامنازع انقلاب را هم در مقامی فروتر می دیده و به او همواره «تذکر» می داده است! چرا و به چه دلیلی چنان خیانتی را پذیرفته است؟ (قابل ذکر است که نسبت خیانت صرفا بر اساس پیش فرض قلابی بودن مجلس است نه نظر شخصی من). بدین ترتیب مشروعیت قانونی خود ایشان به عنوان رئیس جمهور مخدوش بوده (زیرا طبق قانون اساسی منتحب مردم پس از ادای سوگند در مجلس و در محضر نمایندگان ملت و نیز پس از تنفیذ –تنفیذ به هرمعنا-مقام رهبری مشروعیت و رسمیت می یابد) و دولت و کابینه او نیز مطلقا نامشروع بوده است. آیا آقای بنی صدر به پیامدهای منطقی مدعای خود اندیشیده اند؟ اگر بگویند به مصلحت و یا از ترس تن به چنان تقلب و افتضاح بزرگ داده اند، باز عذری بدتر از گناه است و قابل قبول نیست؛ زیرا اولا چنین خیانتی و آن هم در آن زمان حساس و در آغاز شکل گیری نظام سیاسی جدید و بر آمده از یک انقلاب بزرگ و آزادیخواهانه (که جناب بنی صدر هنوز نیز به درستی از آن دفاع می کند) با هیچ بهانه ای قابل قبول نیست و ثانیا با مدعای پایدار ایشان مبنی بر قانون گرایی و مبارزه با جبهه استبداد از موضع دفاع از قانون و حقوق ملت در تعارض است».
جناب جعفری! پاسخ شما چیست؟ دوست دارم پاسخی در خور بشنوم. به نظر می رسد داستان شما داستان بریدن بُنی است که بر سر شاخ آن نشسته اید. این که آقای بنی صدر پس از حذف از خود انتقاد کرده و گفته اشتباه کردم، هر گز مسموع نیست. مسئله یک اشتباه ساده فردی نیست، اگر آقای بنی صدر در گفتار خود صادق است و همچنان مجلس را قلابی و نامشروع می داند، ناگزیر باید مسئولیت پذیر باشد و قبول کند در انحراف آرمانهای انقلاب و «خیانت به امید» به سهم خود نقش اساسی داشته است. این که نمی شود هر کس از قدرت حذف شود، بعد طبق منطق مشهور «که بود، که بود، من نبودم» تمام تقصیرها را به گردن دیگران بیندازد و خود را قهرمان بشمارد و لاف در غربت بزند. تمام مدیران اصلی سابق و منتقد بعدی نظام جمهوری اسلامی باید مسئولت پذیر باشند و بگویند که در انحراف آرمانهای یک ملت چه اندازه نقش داشتند و صادقانه از مردم پوزش بخواهند. از بازرگان و یزدی بگیرید تا بنی صدر و خاتمی و موسوی و کروبی. گرچه باید شهامت اخلاقی کسانی چون بازرگان و زنده یاد احمد حاج سید جوادی (البته به نمایندگی از نهضت آزادی) و به ویژه آیت الله منتظری را ستود که علی قدر مراتبهم به اشتباهات و نقش منفی خود اذعان کرده و از مردم حلالیت طلبیده اند. شاید آقای بنی صدر چنین کرده باشد که سلام بر او اما بفرمایید تا من اطلاع پیدا کنم.
۸-ادعا شده «وی که همچنان افتخار می کند، علی رغم بهره گیری از خوش نامی مجاهدین و رئیس جمهور در وقت انتخابات که به ویژه در حوزه انتخابیه ای که او بود نیاز داشت،؛ چندین ماه بعد در خرداد ۶۰ در زمره گروه اندکی از میان ملی مذهبی بوده که در جریان کفایت سیاسی بنی صدر به «جمع آوری» امضا علیه بنی صدر اقدام کرده بوده است. آیا می شود این را دلیلی بر وجود مینیمومی از وجود مروت و اخلاق سیاسی تفسیر کرد».
دوست گرامی! به راستی خود را ناتوان می بینم چگونه پاسخ دهم که از مرز ادب خارج نگردد. باز هم همان داستان «خسن و خسین و دختران مغاویه» تکرار شده است.
اولا- در زمان انتخابات سوابق و موقعیت من در شماری از شهرهای شمال (شهرهایی که سالها در آنجا حضور فرهنگی و سیاسی داشته و فعال بوده ام) به فضل الهی به گونه ای بوده که نیازی به کسب محبویت و مشروعیت کسی چون بنی صدر تازه از راه رسده نبوده است. بنی صدر دو سالی بود که البته به دلیل سخنرانی ها و نوشتارهای فراوان و سفرهای تبلیغاتی به نقاط مختلف کشور و صد البته بیشتر به دلیل انتساب به رهبر انقلاب در سطح ملی محبوب بوده اما من هم در حد خود در منطقه در شرایطی بودم که تمام شخصیت های روحانی و سیاسی و نهادهای انقلابی به اجماع روی من توافق داشته و به اصرار از من می خواستند که بر خلاف تصمیم و اراده ام کاندیداتوری مجلس را بپذیرم. هنوز همان افراد و مقامات نهادها، که امروز اکثرا زنده اند و از قضا مخالف من اند، می توانند به شما کمک کنند تا از این دعوی باطل دست بردارید. سالیانی که جناب ابوالحسن بنی صدر در ایران حضور نداشت وکسی از او چیزی نمی دانست، من پانزده سال در مبارزه حضور داشتم و گاه در زندان بودم. در شمار قابل توجهی از شهرهای مختلف کشور حضور فعال داشتم. چه نیازی به کسب محبوبیت از بنی صدر؟ اگر هم از ایشان حمایت می کردم و به او رأی دادم به دلیل تشخیص خودم بود نه هیچ گونه انگیزه ای شخصی و یا طمعی. اگر هم اهل طمع بودم حداقل پس از بنی صدر به ارباب قدرت و ثروت و منزلت نزدیک می شدم. خدایا کمی انصاف! گرچه ما (اعضای فراکسیون ما) با اختیار و بر وفق تحلیل و تشخیص خود رأی به بی کفایتی بنی صدر دادیم اما به دلیل استمرار مواضع انتقادی مستقل مان و نیز انتشار بیانیه انتقادی نسبت به هر دو طرف منازعه همچنان مورد خشم و کینه و حتی آزار امت حزب الله قرار داشتیم. همان کسانی که یک سال و نیم قبل به بنی صدر و من رأی داده بودند،در نشستی در دفتر سپاه تنکابن با حضور من تصمیم اعلام کردند که رأی کافی نیست، بلکه باید توبه کنید و بیایید در نماز جمعه شهر توبه کنید و از امت حزبه الله پوزش بخواهید و من تن ندادم و از این رو در تمام دوران بعدی نمایندگی در منطقه تحریم بودم. حتی در سال ۸۰ در بازجویی زندان سپاه از رابطه من و بنی صدر می پرسیدند و ساعت ها حتی با تهدید بازجویی شدم. با این همه پشیمان نیستم چرا که از حق دفاع کرده ام نه از شخص و نه به انگیزه طمعی. جناب جعفری طبق قولی که در مقاله تان داده اید قرار بود از مرز عدالت خارج نشوید و شدید.
اما در مورد مجاهدین. از قضا ماجرا کاملا بر عکس است. در شهرهای شمالی عموما مجاهدین و فداییان قدرتمند و پر طرفدار بودند و آن دو سازمان تصمیم داشتند که در انتخابات شرکت کنند. در شهسوار (تنکابن بعدی) و رامسر مجاهدین پر طرفدار بودند و بخش قابل توجهی از جوانان را با خود داشتند. در آن مقطع جریان مجاهدین کاملا از جریان عمومی انقلاب (وفاداران به خط رهبری) جدا شده بودند. از این رو خط امامی های آن روز منطقه نگران بودند که مجاهدین برنده انتخابات باشند. همین جریان در دوران ریاست جمهوری برای موفقیت بنی صدر بسیج شده و به او رأی قاطع دادند و بعد من را کاندیدا کردند تا پیروزی شان تضمین شده باشد. زیرا در آن زمان بنی صدر و من به عنوان مخالف روشهای مجاهدین شناخته شده بودیم و به همین دلیل از ما حمایت شد و ستاد انتخاباتی بنی صدر ستاد انتخاباتی من هم بود. حال چگونه است که من از مجاهدین کسب محبوبیت کرده ام؟ در آن شرایط اگر من حامی مجاهدین بودم طبعا می بایست کاندیدای آنها می شدم نه کاندیدای امت حزب الله.
اما کلام اصلی در این فراز از گفتار فاجعه بارتر است که می گویید من در خرداد ۶۰ با گروه اندکی از ملی مذهبی ها برای جمع آوری امضا علیه بنی صدر مشارکت داشتم. اولا-گویا حافظه شما از من هم ضعیف تر است، در آن زمان اصطلاح ملی مذهبی وجود نداشت. در مجلس چند تن از شخصیت های شاخص نهضت آزادی و برخی از نزدیکان آن بودند که عموما خود را کنار کشیدند و در رأی گیری نیز شرکت نکردند و جمع مستقل دیگری بودند که ارتباط خاصی با نهضت آزادی نداشتند و فراکسیون مستقلی هم بود که من هم عضو آن جمع بودم. بفرمایید «گروه اندک ملی-مذهبی» یعنی کدام گروه؟ عنوان «ملی-مذهبی» در جریان انتخابات ریاست جمهوری ۷۵-۷۶ در رسانه ها مطرح شد و در جریان انتخابات مجلس ششم حول مجله «ایران فردا» و زنده یاد مهندس سحابی تثبیت شد (قابل ذکر که این عنوان به وسیله سحابی و ماها مطرح نشده است).
اما اصل مدعا. به تمام دروغ و خلاف است. نمی دانم مستند شما در این دعوی کذب چیست؟ قطعا شما از کسی شنیده و به آن اعتماد کرده اید اما عرض می کنم که کذب محض است و اگر انگیزه های شخصی در میان باشد البته بهتان است (که امیدوارم چنین نباشد). احتمالا مراد همان متن عدم کفایت است که روشن است من آن را امضا نکرده ام. در این صورت چگونه ممکن است من برای جمع آوری امضا کوشیده باشم؟ ضمن این که اگر هم چنین کرده بودم طبیعی بود چرا که از ماهها پیش به عدم کفایت سیاسی رئیس جمهور برای مدیریت کلان کشور معتقد شده بودم. گفته می شود که مهندس بازرگان به آیت الله خمینی، که پیشنهاد کرده بود پستی در دولت به بنی صدر بدهد، گفته بود چنین نمی کنم چرا که او نمی تواند مدرسه ای را اداره کند و خود شما مسئولتی به او بدهید. من و بسیاری در آن زمان به صحت تشخیص بازرگان معتقد شده بودیم.
اما دلایل آن رأی چه بود، در این باره اشاراتی داشته ام و فکرمی کنم کفایت می کند. گرچه هنوز حرفهای ناگفته فراوان است و شاید مجالی پیدا شود برای بازگویی آنها (خاطرات مجلس اول من موجود است و در صورت انتشار می تواند هم مواضع مرا در آن زمان روشن تر کند و هم احتمالا می تواند بر برخی زوایای تاریخ تحولات آن روز پرتوی بیندازد به ویژه که غالبا روزنوشت است و از اهمیت تاریخی بیشتری برخوردار است).
۹-گفته شده «آقای اشکوری در مقام اقامه دلیل بر عدم تقلب در انتخابات مجلس و قلابی نبودن آن می گوید چون آن زمان خود آقای بنی صدر «رئیس جمهور و رئیس شورای انقلاب و رئیس دولت» بود بنابراین تقلبی نبوده است. در اینجا آقای اشکوری با قیاس ساده ای که از سنخ کم عمق ترین مغالطات در عالم منطق صوری است، این گونه نتیجه می گیرد: صغرا-آقای بنی صدر رئیس دولت و رئیس شورای انقلاب بوده است. کبرا-دولت/شورای انقلاب مجری انتخابات بوده است. نتیجه: پس انتخابات تقلبی نبوده است. یعنی چون بنی صدر خود مجری انتخابات بوده، انتخابات درست و صحیح برگزار شده و لاجرم بنی صدر هم نباید بر خلاف آن حرفی بزند» و آنگاه ایشان به تفصیل و در چند بند داد سخن داده تا در نهایت نشان دهند که «اما از این منطق ساده سازانه که به سبک فقهای سنتی در برابر سئوالات مردم کوچه و بازار ارائه شده است» و از این رو بالضروره دعوی اشکوری باطل است.
خدمت دوست عزیز جناب جعفری عرض می کنم باز بیهوده این همه رنج برده اید و به ویژه باز هم بی مورد وارد معقولات منطق شده اید و گویا هدف تسویه حساب با منطق صوری نیز هست و البته قربه الی الله لگدی هم به فقهای سنتی که فقط بلدند چگونه با توسل به کم عمق ترین مغالطات منطقی مردم عوام را گمراه کنند! البته من به اندازه ایشان منطق نمی دانم و چندان از سطح و عمق مغالطات منطقی نیز سر در نمی آورم اما به نظر می رسد برهان سازی ایشان باطل است چرا که از آن دو مقدمه چنان نتیجه ای بالضروره استخراج نمی شود. اصولا من در مقام تشکیل برهان نبوده ام. آنچه گفته ام این است که جناب بنی صدر در مقام مسئول عالی برگزاری انتخابات در قبال آنچه رخ داده مسئول است و هرچه هست دستپخت اوست و از نظر قانونی باید پاسخگو باشد. به همین سادگی! از کدام حرف من استنباط می شود که ایشان حق نداشته به تقلب اعتراض کند؟ عرض من این است توپ در زمین شماست و شما باید پاسخگو باشید. البته شما می فرمایید اعتراض کرده، بسیار خوب! در این صورت بحث وارد حوزه دیگری می شود ولی در هر صورت ربطی به منطق صوری مادر مرده ندارد. اگر از منطق و فقه دست بردارید به صواب نزدیک تر است.
۱۰-در حد ممکن و ضروری به محورهای مهم و اصلی نقدهای جناب جعفری پرداختم و کوشیدم ابهام زدایی کنم. می ماند برخی مسائل فرعی دیگر که مهم ترین آنها دعوی جناب بنی صدر و البته جناب جعفری چراغ سبز نشان دادن آیت الله خمینی به حزب جمهوری اسلامی برای تقلب بزرگ و در واقع مدعای همدستی خمینی و دیگر ارکان نظام و نیز رهبران حزب جمهوری اسلامی در پروژه تقلب بزرگ در انتخابات مجلس اول و در نتیجه تشکیل «مجلس قلابی» است. در این زمینه نمی توان اکنون حرف آخر را زد چرا که نه اسناد و مدارک معتبری در دست است و نه حافظه من حتی تمام و حوادث و شنیده های آن دوران را به یاد می آورد. حداقل چیزی که می توانم بگویم این است که دوستان مدعی هیچ دلیل معتبر و متقنی برای این مدعا ارائه نداده اند و لااقل من ندیده ام. طبق قاعده البینه علی المدعی مدعیان باید دلایل و مستندات خود را ارائه کنند تا قابل بحث و تحقیق و داوری باشد. نکاتی که جناب جعفری به عنوان دلیل و یا شاهد نقل کرده اند به هیچ وجه مثبت چنین مدعای بزرگی نیست. هرچه هست تفسیر است و آن هم با نیت خوانی بس شگفت و با سوء ظن عمیق به طرف مقابل. در واقع یک داوری پیشنی صورت گرفته و بعد برای تثبیت و تحکیم آن دنبال سند و مدرک و آن هم از نوع نقل به معنا و کشف انگیزه ها می گردند. در جایی که پس از جمله ای از آقای خمینی ظاهرا آقای جعفری متوجه بوده که دعوی او نمی تواند معقول باشد و نیاز به مدرک دارد می گوید «کسانی که زبان قدرت را می دانند معنای این جمله را . . .می توانند بفهمند». تکلیف روشن است؛ تخصص می خواهد و هر کسی در شناخت زبان قدرت متخصص نیست. به تعبیر ضرب المثل مشهور فقط حلال زاده می فهمد. به عنوان نمونه به این دعوی توجه کنید: «آقای بهشتی و رفسنجانی پیش آقای خمینی می روند و می گویند که اگر این هیئت کارش را تمام کند و گزارش آن را اعلام نماید، همه چیز از دست می رود و آبروی همه از بین خواهد رفت». احتمالا این قصه برای سرگرمی کودکان گفته شده است. سند این حرف کجاست؟ چرا باید این ادعا را پذیرفت؟
از سوی دیگر نه تنها دلایل متقنی مبنی بر همدستی خمینی برای تقلب در انتخابات مجلس اول وجود ندارد بلکه بر عکس شواهد فراوانی مبنی بر حمایت پنهان و آشکار آیت الله خمینی از بنی صدر و مقاومت پایدار او در برابر سران حزب جمهوری اسلامی تا حد اقل چهارده اسفند ۵۹ در دست است. از جمله نامه های هاشمی رفسنجانی به خمینی که در سالهای اخیر منتشر شده به روشنی از گله آنان از رهبری در مورد حمایت از بنی صدر و بی اعتنایی به آنان پرده بر می دارد. من خود در مجلس گواه بودم در موارد زیادی که آیت الله خمینی مجبور می شد در اختلافات دخالت کند جانب رئیس جمهور را می گرفت. اصولا شماری از حامیان بنی صدر در مجلس به دلیل جانبداری رهبری از وی از او حمایت می کردند و بعدا تجدید نظر کردند. در هرحال این موضوع قابل بررسی است و باید در جای خود بدان پرداخت.
۱۱-در این ارتباط این پرسش مطرح می شود که اصولا انگیزه مخالفت بنی صدر با انتخابات مجلس اول چه بوده و چرا پس از سالها هنوز هم این داستان از سوی ایشان و حامیان و مبلغان ادامه دارد. مجال تحلیل جامع نیست اما بر وفق تجارب من و اطلاعات و شواهد متنوع رئیس جمهور وقت، که به هر دلیل برآن بود تمام ارکان قدرت را قبضه کند، با فعالیت گسترده (و عمدتا از طریق تشکل شبه حزبی «دفتر هماهنگی مردم با رئیس جمهور») تلاش کرد اکثریت کرسی های پارلمان را از آن خود کند اما وقتی که دید چنین نشده داستان تقلب گسترده را، که البته به برخی اعتراضات نیز مستند بود، پی گرفت. اما در نهایت به هر تقدیر (که من از مسائل پشت پرده اطلاعی ندارم) توافق شد و انتخابات مرحله دوم انجام و مجلس در هفتم خرداد ۵۹ افتتاح شد و (احتمالا و طبق قاعده) رئیس جمهور نیز در اجلاس افتتاحیه شرکت کرد.
اما از همان آعاز ناسازگاری با مجلس از سوی رئیس جمهور (مانند ناسازگاری با دیگر نهادها) آغاز شد و ایشان از هر طریق ممکن (از توهین و تحقیر مجلس و نمایندگان گرفته تا عدم امضای برخی مصوبات و قوانین و تا معرفی نخست وزیر و وزرا و ماجری گروگانها) تلاش کرد با مجلس و مجلسیان بستیزد و این کشمکشها از دو سو ادامه یافت و کوششهای خیرخواهان (مانند اعضای جامعه روحانیت مبارز تهران که جدی ترین حامی ایشان بود تا شخصیت های نهضت آزادی و برخی منفردین و بیشتر شخص رهبری) به جایی نرسید و از هر دو ناسازگاری و نزاع ادامه پیدا کرد تا در نهایت به عزل رئیس جمهور منتهی شد. خود به عنوان حامی رئیس جمهور در آن مقطع برای اثبات مدعای خود گواه فراوان دارم.
می توان با یک فرض صورت مسئله را روشن تر کرد. فرضا اگر آقای بنی صدر چهارسال و احتمالا هشت سال در مقام ریاست جمهوری باقی ماند و امروز ایشان هنوز از مقامات جمهوری اسلامی بود، باز داستان قلابی بودن مجلس اول مطرح بود و این همه روی آن مانور داده می شد؟ نمی دانم پاسخ خوانندگان چیست اما پاسخ من منفی است و گواه من نیز تجارب و اطلاعات من است. چنان که در نوشتار پیشین نوشتم ادامه این ماجرا برای توجیه ادعای کودتایی بودن عزل بنی صدر و فرار از مسئولیت شخص ایشان در تحولات آن دوره و در نتیجه حوادث تلخ بعدی است.
۱۲-تا اینجا به گفته ها و نقد جناب جعفری پاسخ دادم و هنوز سخن جامعی در باره جناب بنی صدر نگفته ام. در نظر داشتم که نظر نهایی ام را به طور جامع بیان کنم تا همه بدانند اکنون چگونه فکر می کنم و چه تحلیل و نظری در این باب دارم. اما گفتار بسی دراز شد و ناچار باید نوشتار را به پایان ببرم. اما کوتاه سخن این که افکار و نظریات کنونی من در تمام امور از جمله در مورد ریاست جمهوری اول و شخص و شخصیت جناب بنی صدر برآمده از تجربه زیسته من در طول این سی و چهار سال است. دوران کشمکشهای بنی صدر و مجلس را دیده ام و به یاد دارم. نوع تعامل رئیس رئیس جمهور با مجلس و به ویژه با نخست وزیر و دولت منصوب خود او را به یاد دارم. از اقدامات پیدا و پنهان هر دو سوی منازعه در آن زمان کمی آگاهم. البته گفتارها و رفتارهای جناب ایشان در دوران تبعید نیز در شکل گیری تصورات من از ایشان بی تأثیر نبوده است. در این حدود پنج سالی که در همسایگی جناب بنی صدر زندگی می کنم و گاه گفتارها و رفتارهای ایشان و البته برخی حامیان وفادار را می بینم، خواه ناخواه در تداوم تجارب گذشته من اثر گذاشته و کم و بیش مؤید همان تجربه تلخ پیشین است. با این همه از جهات مختلف برای آقای بنی صدر احترام قایلم و بیش از همه استقلال شخصیت و ملی بودن و وطن خواهی حضرت ایشان را می ستایم. اصولا بنی صدر هم مانند دیگر آدمها و رجال معاصر ما نه سیاه است و نه سفید؛ می توان برای او از منظرهای مختلف نقاط قوتی بر شمرد و نیز نقاط منفی و قابل نقدی.
۱۳-واپسین کلام این که جدای از شخصیت حقیقی جناب بنی صدر به دلیل پیوند فصلی از شخصیت حقوقی وی در ارتباط با یک برهه مهم تاریخ انقلاب بسیار مهم است و در خور تحقیق و بررسی و باید پژوهشگران منصف و بدون پیشداوری و اغراض سیاسی و جناحی آن دوره را حول محور ایشان مورد مداقه و بررسی قرار دهند. بررسی این تجربه به منظور شناخت دوران شکل گیری نظام جمهوری اسلامی و چرایی تحولات تلخ بعدی و تجربه اندوزی برای آینده و عدم تکرار گذشته های تلخ بسی ضروری است.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.