برگی از دفتر ایام- چون که پیش چشم داشتی شیشه ی کبود

بدست • ۱ مرداد ۱۳۹۱ • دسته: برگى از دفتر ايام

این قصه را هم عزیزی که نمی شناسمش برایم فرستاده از این محبتش یک دنیا سپاس. در این ماه مبارک تقدیم به همه انسانهای راست اندیش و راست کردار.

واقعا قصه ها چه زیبا و پر معنا و مفهوم ساخته و خلق می شوند. از این منظر انبان تاریخ و به ویژه اساطیر نیاکان ما (و به ویژه در شرق و از جمله ایران) چه بر بار و پر محتوا و آموزنده است. نوشته زیر یکی از این قصه هاست. گرچه ممکن است راست راست باشد بدان معنا که در عالم واقع رخ داده باشد اما بیشتر احتمال می رود ساخته یک ذهن خلاق و بر آمده از یک جان آگاه باشد.
در این صورت قصه چندان جدی و زیبا پرداخته شده که کاملا واقعی و عینی می نماید. در این قصه مؤمنی کج اندیش به تصویر کشیده شده که هستی و خدا و انسان و مؤمن و کافر را از دیدگاه محدود و ناراست خود می بیند و تفسیر می کند. به جای آن که جهان و آدمیان را در یک سطح متعالی جستجوگر طالب حقیقت و به تعبیر دینی عاشق خدا به مثابه روح و جان جهان ببیند و ایمان و کفر را در رفتار و زیست آدمیان تماشا کند، همه چیز را وارونه می بیند و باور چه بسا جاهلانه و اعمال چه بسا تصنعی و ریاکارانه خود را ملاک حق حقیقت گرفته و با این معیار کج و وارونه به داوری نهایی می رسد و حال این که توجه ندارد چنین جهل در واقع خودخواهی زشت و آشکارش خود عین کفر و بی ایمانی است. حداقل این است که او می توانست بیندیشد که «عاشم بر همه عالم که همه عالم از اوست». به هرحال این قصه کوتاه نشان می دهد که «چون که پیش چشم داشتی شیشه ی کبود/زان جهت عالم کبودت می نمود» و از این رو «چشم ها را باید شست» و از دایره یسته و غافلانه و خودخواهانه دوگانه متعارف «ایمان/کفر» و «دیندار/بی دین» بیرون آمد. اگر این مؤمن جاهل و خودپرست و متوهم فهم درستی از هستی و خدا و ایمان و کفر داشت، یا درباره همسایه اش چنان داوری نمی کرد و یا زمانی که برایش روشن شد که او کیست و در عمل چگونه است، حتما شرمنده می شد و از بی ایمانی خود نزد خدا و خلق خدا و آن مؤمن اصیل پوزش می خواست. خدایا بصیرتی.

فردی مسلمان ، یک همسایه کافر داشت ، هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :
خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر. مرگش را نزدیک کن ، (طوری که مرد کافر می شنید)

زمان گذشت و از قضا فرد مسلمان بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند ، ولی در کمال تعجب می دید که ، غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد.

مسلمان سر نماز می گفت ، خدایا ، ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس

روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ، دید این همسایه کافرِ است که غذا را برایش می آورد

از آن شب به بعد ، مسلمان سر نماز می گفت : خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان را وسیله کردی که برای من غذا بیاورد. من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.