کلام هراسی و براندازی نرم!

بدست • ۱۴ بهمن ۱۳۸۷ • دسته: مقالات

سالها است که در ایران گاه و بیگاه سخن از طرح براندازی نظام از طریق « انقلاب رنگی » و « انقلاب مخملی » و اخیرا « براندازی نرم » در میان است و مسئولان امنیتی و  قضایی و گاه عالی نظام جمهوری اسلامی از نقشه و توطئه دشمنان با سردمداری آمریکا و انگلیس پرده بر می دارند و افراد و یا باند هایی را دستگیر و زندانی می‌کنند و گاه نیز اعترافات برخی از دستگیر شدگان را از « سیمای جمهوری اسلامی » پخش می‌کنند ودر معرض داوری ایرانیان و جهانیان قرار می دهند. آخرین آنها ( البته تا لحظه نگارش این یادداشت ) در هفته گذشته بوده که مسئولان امنیتی با افتخار اعلام کردند که یک شبکه گسترده ازیک جریان « براندازی نرم » را که از طرف آمریکا و انگلیس مأموریت داشتند از طریق مسالمت آمیز مردم را وادار به شورش کنند و بین دولت و ملت جدایی بیندازند. گفته شد که در این شبکه افراد زیادی از گروه های مختلف اجتماعی ( از استادان دانشگاه گرفته تا روحانی ) شرکت دشتند که البته چون شماری از آنها غافل بوده و سوء نیتشان احراز نشد بازداشت نشدند. ظاهرا تا کنون نام چهار نفر آنان ( از جمله برادران پزشگ علایی ) اعلام شده و خبر داده اند که به زودی اعترافات آنان از تلوزیون پخش خواهد شد.اما حقیقت ماجرا چیست و آیا این اخبار و ادعاها درست است؟ اگر پاسخ مثبت باشد، دست کم یک واقعیت بدیهی خواهد بود و آن این که از یک سو مردم و بویژه نخبگان ایران ( چراکه طبق اعلام مسئولان این افراد منحصرا تحصیلکرده و از نخبگان علمی و سیاسی و فرهنگی جامعه هستند ) در طول سی سال عمر جمهوری اسلامی پیوسته در حال توطئه برضد نظام هستند و می‌خواهند نظام را براندازند و هر روز نیز بر این تلاش افزوده می‌شود و از سوی دیگر مسئولان مملکتی و مقامات امنیتی و قضایی بسیار هوشیار ند و « دشمن » را زیر نظر دارند و توطئه ها را نقش برآب می‌کنند و به هررو در کار خود موفق و کامیابند.

احتمالا مقامات با استنتاج دومی موافقند اما اولی را قطعا انکار می‌کنند اما روشن است که به الزام منطقی گریزی و گزیری از آن ندارند.

من اکنون در مقام تحلیل و تبیین چگونگی و چرایی این پدیده نیستم و بویژه نمی خواهم در باره هیچ شخص و یا متهم و یا پرونده ای داوری و حکم قضایی صادرکنم( که کار من نیست )، فقط می خواهم به عنوان یک آشنا با مسائل کشور و یک تحلیلگر اجتماعی در اتباط با این موضوع رایج در جمهوری اسلامی به یک نکته مهم وقابل تأمل و آموزنده اشاره کنم و آن این است که مقامات حاکم از پدیده ای به نام « کلام » هراس دارند و بیم دارند که عده ای مخالف و یا دشمن با « نظام مقدس جمهوری اسلامی » با تبلیغات و با سخن گفتن با مردم و فعالیت فرهنگی در سطوح و لایه های مختلف جامعه نظام را تضعیف و در نهایت براندازند. جان کلام همین است و بس. البته روشن است که دراین تحلیل کسانی که به واقع از راه های کم و بیش شناخته شده ای چون کودتا و یا اقدامات مسلحانه و ایجاد آشوب و یا برای بیگانگان و به واقع دشمنان جاسوسی می‌کنند و دلایل حقوقی و قضایی کافی در باره آنها وجود دارد از موضوع بحث من خارج است. 

برای تبیین این دعوی اشاره من‌کنم که درجمهوری اسلامی و در نظر اغلب حاکمان از آغاز تا کنون ذهنیت و پیش فرضی وجود دارد که می توان به آن « اصالت کلام » گفت. در این ذهنیت  کلام و سخن و یا ساده تر « حرف »، مهمترین عامل است و با حرف مشفوه و یا مکتوب می توان جهانی را دگرگون کرد. به گفته مولوی « عالمی را یک سخن ویران کند »  ( که البته روشن است که منظور وی بیان نکته ظریف دیگری است ). البته حق آن است که بگوییم این ذهنیت بیش از هر چیز میراث جاودانه تاریخ و فرهنگ ایرانی است که در طول چند هزاره شکل گرفته و هنوز گریبان مارا رها نمی‌کند و همگان در سطوح و اشکال مختلف گرفتار آنند. اما این ذهنیت و خصلت در مسئولان جمهوری اسلامی به مراتب بیشتر و شدید تر است. دلایل آن متعدد است که توضیح کامل آن در این مجال نمی‌گنجد اما به اجمال می‌شود گفت که به مصداق یک ضرب المثل ایرانی « غیر از تری نم هم دارد ». بدین معنا که حاکمان جمهوری اسلامی از آغاز یا روحانی یعنی عالم و مبلغ دینی و در کسوت روحانی بوده و یا روحانیان مکلا و مکلاهای روحانی بودند و مسئولانی که فاقد این خصیصه باشند چندان نادر بوده که « النادر کالمعدوم » و آنهایی هم که تصادفا قاطی شده بودند یا خودشان کنار رفتند و یا کنارشان گذاشتند. کار و تخصص اصلی یک روحانی مسلمان اشتغال در یک سلسله علوم و معارفی است که جملگی آنها خصلت نظری و انتزاعی دارند و در این معارف ( ادبیات، منطق صوری، اصول فقه، فقه، کلام و فلسفه ) حتی یک دانش تجربی دیده نمی‌شود. یک طلبه و عالم دین یک عمر در این معارف غرق است و تقریبا به هیچ علمی و تخصصی توجه ندارد. البته در سالیان اخیر به برخی از معارف جدید و غیر حوزوی توجه شده که فعلا خللی به مدعای ما وارد نمی‌کند ( لازم است بیفزایم که در اینجا ناعالمانی که دانشی نیندوخته و از عالم دین بودن فقط به لباس روحانی بسنده کرده و از این طریق امرار معاش می کنند از موضوع گفتار من خارجند ).  کار دیگر یک روحانی ایراد سخنرانی و تبلیغات مذهبی است که این گروه « طبقه واعظان » را تشکیل می‌دهند. به هر جال در گروه روحانیان دو ویژگی اصلی همواره وجود دارد، یکی اهتمام مستمر به امور کاملا ذهنی و انتزاعی، و دیگر به حرافی و سخنوری و ایراد خطابه برای توده مردم. حال یا درس می خواند یا درس می دهد و یا منبر می رود و برای مقلدان و یا توده مردم پیرو و هواخواه و مرید سخن می گوید و موعظه می‌کند. بدین ترتیب تخصص و تجربه و بویژه منطق صوری به یک روحانی آموخته که همه چیز « ذهن » است و « کلام » و « سخن » و « سخنوری ». وقتی یک روحانی عمری در این وادی است و با این ذهنیت و تجربه زیست می‌کند و نام و نان خود را از این طریق به دست می‌آورد، خواه و ناخواه به این باور جاودانه و عمیق می رسد که همه چیز در زندگی و در هدایت و ارشاد و تغییر مطلوب در احوال مردمان و مؤمنان، کلام است و سخن و موعظه و در عبارت ساده تر « حرف ». فرجام چنین ذهنیت و اندیشه ای این است که اگر مردم گمراهند و یا از دین دوری می‌کنند و یا به فساد و بی اخلاقی تمایل پیدا می‌کنند و ساده تر به حرف علما و واعظان محترم گوش نمی دهند، به خاطر این است که اینان حرفهای حق عالمان را نشنیده و یا به آن توجه کافی نکرده و یا فاسدند و دشمن حق و حقیقت. به همین دلیل روشن است که اینان معمولا چنین می‌پندارند که اگر امکانات کافی و ابزارهای مؤثر و بویژه مدرن به آنان داده شود، به زودی تمام مردمان گمراه ( اعم از مسلمان و غیر مسلمان ) را به راه راست خواهند آورد وارشادشان خواهند کرد. با باور به چنین دیدگاهی بود که دراوایل دهه چهل آیت الله خمینی در یک سخنرانی عمومی فرمودند که شما را دیو و تلوزیون را یک بیست و چهار ساعت به ما بدهید.

حال شما در نظر بگیرید که این روحانیان با چنین پییشینه و ذهنیت و تجربه وارد سیاست شوند و مهمتر از همه حکومت را با اختیارات مطلق و نامحدود در اختیار بگیرند و تمام امکانات و ابزارهای سنتی و مدرن را هم اسخدام کنند، طبیعی است که بیشترین تأکید و تکیه شان به سخن و سخنوری و تبلیغات باشد و رادیو و تلوزیون و فیلم و سینما و کتاب و مطبوعات و مدرسه و دانشگاه و هرچیز دیگر را جانشین منبر و کرسی خطابه کند و صد البته تریبونهای سنتی مذهبی را هم یکسره در اختیار بگیرد. در واقع این تفکر بر این باور است که با « معجزه کلام » می توان هر کاری کرد و هر تغییری در سطح دولت و مردم و حتی در سطح جهان ایجاد کرد. نوع سخن گفتن و دعاوی آقای احمدی نژاد یک نمونه روشن از این نوع تفکر و سیاست است. این همه توجه به امر تبلیغات مذهبی و سیاسی برای حکومت و یا رهبران دینی و سیاسی و تخصیص ارقام روز افزون نجومی یرای تبلیغات برآمده از چنین بینشی است. اساسا این همه حرف و سخنرانی ( غالبا طولانی ) مسئولان عالی ودانی ایران حیرت آور است و ما چون به آن عادت کرده ایم غیرعادی بودن آن را احساس نمی‌کنیم. فکر نمی کنم در هیچ زمانی و در هیچ کشوری در تاریخ و حال جهان این همه حرف زده زده شود و مسئولان حکومتی‌اش این همه سخنوری کنند و این همه به موعظه و ارشاد و عتاب و خطاب و در واقع تبلیغات و معجزه کلام بها بدهند. جان سخن را زمانی آقای قرائتی گفت. ایشان می گفت، یکی به من گفته است که شما پیش از انقلاب می گفتید کلمه سه گونه است: اسم است و فعل است و حرف اما حالا نشان می دهید که :  حرف است و حرف است و حرف.

سخنی از این حکیمانه تر و دقیق تر در وصف حال حاکمان روحانی و یا روحانی زده جمهوری اسلامی در طول این سی سال نمی توان گفت.

آنچه گفتیم رویه ایجابی این رویکرد بود اما رویکرد سلبی آن نیز قابل توجه است. اندیشه ( البته اگر بتوان آن را اندیشه به معنای درست کلمه گفت ) اصالت الحرف در وجه سلبی آن بسیار مخرب و خطرناک آشکار می‌شود. زیرا از آنجا که صاحبان چنین فکر و تجربه ای با  سحر سخن و  جادوی حرف وحرافی زیسته و عمیقا به ایجاد هرنوع تغییر بوسیله حرافی باور دارند، به سادگی و در حد توان و اقتضای شرایط به دگر اندیشانشان اجازه سخن گفتن و حرافی نخواهند داد و نمی‌گذارند دگر باشان و مخالفانشان از این امکان و ابزار سود جویند. بویژه که این  اشخاص از یک ایدئولوژی بسته و انحصار طلبانه ای بر خود دارند و علی الاصول تمام حقیقت را در انحصار خود می بینند و دیگران را گمراه و یا غافل و یا فریب خورده و یا ابزار دشمن و یا خود دشمن می پندارند. در این صورت چرا و با چه مجوزی و با چه منطقی می‌توانند به چنین گمراهانی و دشمنانی اجازه دهند که از حق سخنوری و حرافی بر خوردار شوند و با سخنان گمراه کننده و باطلشان مردمان را بفریبند و موجبات سستی و سقوط خود و پیروزی « دشمن » رافراهم کنند؟ آنان پیشاپیش این را باور دارند که همه چیز سخن است و حرف و حرفی و « عالمی را یک سخن ویران کند » و با حرف و حرفی می‌توان همه چیز را دگرگون کرد.

با این مقدمه طولانی اما ضروری، اکنون می توان به مدعای اصلی آغاز مقال باز گشت و پاسخ پرسش را به روشنی در یافت. گفتم مسئولان جمهوری اسلامی در سطح بسیار عمیقی از کلام و حرف بیمناکند و از آن شدیدا هراس دارند. دلیل اساسی و مهم و البته اعلام نشده آن همین است که گفتم. اینان با توجه به نوع تفکر و تجربه زیسته شان، از یک سو در حقانیت ایدئولوژیکشان و در مواضع سیاسی و مقام و حکومتشان تردیدی ندارند و از سوی دیگر در بطلان ایدئولوژیک دگر اندیشان و منتقدان و به تعبیر خودشان دشمنان شکی نیست و براین باورند که دشمنان و مخالفان می‌توانند و می خواهند با استفاده از کلام و سخن و ارتباط ذهنی و زبانی با مردم آنها را ضعیف و در نهایت نابود کنند، همان گونه که خودشان با استفاده از همین ابزارها بر مسند قدرت مانده و مخالفان و دگراندیشان را ضعیف و نابود کرده اند. این همه مخالفت با آزادی اندیشه و بیان و این همه دشمنی با ارباب جراید و اصحاب قلم و این همه توقیف مطبوعات و سرکوبی بی رحمانه  روزنامه نگاران و این همه اعمال سانسور بر همه چیز از جمله بر مطبوعات و فیلم وکتاب و این همه ایجاد محدویت بر استادان دانشگاه و این همه اعمال سختگیری در مدارس از طریق امور تربیتی ها و مدیران برآمده از چنین فکر و تجربه ای است. اینان به واقع می پندارند که  یک مقاله و یا یک کتاب ( آن هم با ۱۵۰۰ تیراژ) و یا یک فیلم و یا یک جمله یک استاد و یا معلم با چند شاگرد همه را گمراه می‌کند و موجب انحراف مردمان و جهنمی شدنشان و یا از نظر سیاسی موجب تضعیف« نظام مقدس » و مسئولان صالح و برگزیده خدا و رسول می شود. این مدعا تحلیل و یا برداشت من از سخنان و یا نیت حاکمان حکومت ولایی نیست و لذا نه بحث روان شناسی است و نه بحث نیت  خوانی، آنچه در مقام ارائه دلایل اعمال سانسور و سرکوبی آزادیها گفتم، عینا و تقریر گفته ها و نوشته های مسئولان عالی ودانی ایران است که در طول این سه دهه بارها ابرازشده و اسناد آنها در دست است. آنچه تحلیل من است و اکنون بر آن تأکید دارم، این است که بنیاد این تفکر و سیاست عمدتا در باور مسئولان روحانی و یا تابعان به اعجاز کلام است. البته روشن است که عواملی چون دشمنی با آزادی و دموکراسی و حقوق بشر و حداقل بی اعتقادی به این مفاهیم مدرن و در مقابل باور به حکومت تئوکراتیک و حق ویژه فقیهان برای حکومت در عصر غیبت و نیز توطئه نگری نسبت به امور عالم، هرکدام به سهم خود در این گفتارها و رفتارها نقش دارند که در این مقال مورد بحث و نظر من نبودند.

با توجه به این بنیادها است که مسئولان هر شب و هر لحظه خواب توطئه می‌بینند و همواره می‌پندارند که « دشمن » در پی طراحی و اجرای انقلاب و کودتا و شورش و بر اندازی نظام و نابود کردن انقلاب و محاکمه حاکمان است که در اشکال گوناگون عملیاتی می‌شود و خواهد شد. یک زمانی با کودتای نظامی( کودتای نوژه )، یک زمانی جنگ ( جنگ عراق علیه ایران )، یک زمانی جنگ مسلحانه « گروهکها » ( خرداد شصت و کردستان ) و حالا که آن طرح ها شکست خورده از طرح « براندازی نرم » استفاده می‌شود، یعنی « براندازی سفت » جایش را به « براندازی نرم » داده است. در این طرح جدید دشمن، تهاجم و یا « شبیخون فرهنگی » محور کار است و روشن است که فرهنگ با کلمه و کلام و سخن و حرف و حرافی و در نهایت مطبوعات و قلم و کتاب و فیلم و سینما و دانشگاه و مدرسه سرو کار دارد.  می‌توان صورت استدلال را چنین صورت بندی کرد:

۱- انقلاب اسلامی و نظام مقدس جمهوری اسلامی مشروع و حق است.
۲- دشمن و یا دشمنان داخلی و خارجی در اندیشه بر اندازی نظام هستند و اکنون پروژه براندازی نرم را در دست اجرا دارند.
۳- ابزار کار بر اندازی نرم، فرهنگ و کلمه و کلام است.
۴- هرنوع فعالیت فرهنگی و بویژه بیانی و بنانی ( گفته و نوشته ) که به شکلی به تضعیف و یا بی اعتبار شدن نظام و مسئولان نظام منتهی شود و در مقابل خواسته های مخالفان و دشمنان را در هر شکلی و به هر بهانه ای مطرح و تبلیغ کند، به تضعیف نظام و در نهایت  به بر اندازی ( البته از نوع نرم آن ) منتهی خواهد شد.
۵- امروز اسلحه و ترور و حمله نظامی جایش را به ابزار هایی چون دموکراسی و حقوق بشر و آزادی مطبوعات و جنبش زنان و جنبش دانشجویی و حقوق اقوام و حقوق اقلیت های مذهبی داده است و لذا با تمام قوا با این ابزارهای بر اندازی نرم مبارزه می‌شود.

در این چهار چوب فکری و تحلیلی است که « تبلیغ علیه نظام » در ایران جرم قانونی است. در این تفکر است با « کمپین یک میلیون امضا »  و با « کانون مدافعان حقوق بشر » و خانم عبادی و دانشجویان و مطبوعات و اهل قلم و یا با ارتباطات فرهنگی و حتی احزاب غیر خودی چنان برخورد سختی می‌شود. در این تفکر اگر حتی یک مرجع عالی شیعه فتوای دگر اندیشانه بدهد و بویژه از حقوق بشر و دموکراسی و این نوع خواسته های استکباری سخن بگوید، ابزار تهاجم و شبیخون فرهنگی است و حداقل آن است که به تضعیف نظام کمک می‌کند. اگر به اتهاماتی که در این سالها به دستگیر شدگان زده شده و در باز جویی‌ها و در کیفر خواست ها و در احکام صادره علیه این متهمان آمده است، توجه کنیم، دو اتهام بیش از دیگر اتهامات مطرح شده است: اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام. مستندات بازجویان و کیفر خواست نویسان و قاضیان به خوبی نشان می‌دهد که گفته ها و نوشته ها و یا شرکت در یک راهپیمایی اعتراضی و یا تشکیل جمعیت های دموکراسی خواهی و حقوق بشری و امثال آنها به عنوان سند جرم مورد استناد قرار گرفه اند. یعنی « اندیشه » و « بیان اندیشه » سند جرم است و این که مردم و بویژه زنان و دانشجویان و اصناف و حتی روحانیان آزادی و دموکراسی و حقوق بشر خواسته اند و چون از نظر آقایان این خواسته ها ابزار فرهنگی بر اندازی نرم است قابل تحمل نیست و نخواهد بود. بویژه مروری بر پرونده های مشهور و جنجالی ده سال اخیر به روشنی این مدعا را ثابت می‌کند.

حرکت اعتراضی دانشجویان در ۱۸ تیر ۷۸ و محاکمه شمار زیادی از دانشجویان، ماجرای کنفرانس برلین در بهار ۷۹ که درآن شماری از نوسیندگان و روشنفکران دگراندیش و کسانی از پیکره حاکمیت به اتهام « توطئه و براندازی نظام مقدس جمهوری اسلامی » دستگیر و محاکمه شدند، توقیف « فله ای » مطبوعات درپی جنجال کنفرانس برلین به اتهام این که « پایگاه دشمن » شده اند، دستگیری گسترده اعضای نهضت آزادی ایران و فعالان ملی-مذهبی در اواخر سال ۷۹ و اوایل ۸۰ و محاکمه آنها و صدور احکام سنگین و باور نکردنی برای آنها، دستگیری مدیران مؤسسه آینده که به دلیل انجام یک نظر سنجی و به اتهام جاسوسی و محاکمه و محکوم شدنشان در سال ( احتمالا ) ۸۱ و بالاخره دستگیری چند پژوهشگر ایرانی خارج نشین ( هاله اسفندیاری و کیان تاج بخش و علی شاکری ) در سال گذشته به اتهام بر اندازی نرم و انقلاب مخملی  و اخیرا نیز تکرار همان سناریو و دستگیری چند دانشجوی ایرانی خارج نشین و پزوهشگرانی در داخل. داستانی که در طول سال چند بارها تکرار شده و اتهامات نیز به طور کلیشه ای ثابت است: تبلیغ علیه نظام، اقدام علیه امنیت ملی و انقلاب رنگی و یا همان بر اندازی نرم.

اما آنچه در این میان جالب است این است که این اتهامات سنگین هر گز در یک دادگاه قانونی و با رعایت تشریفات قانونی متعارف و حتی پذیرفته شده در قانون اساسی جمهوری اسلامی ( ازجمله اصل ۱۶۸ ) رسیدگی و اثبات نمی‌شود و آنچه هست دعاوی تبلیغاتی گسترده مسئولان امنیتی و قضایی است که البته گاه با چند جمله از افراد بازداشت شده تحت عنوان « اعتراف » در تلوزیون همراه می‌شود و جالب است که همین اقاریر نیز در صورت درست بودن غالبا جرم نیستند. از آن جالب تر و شگفت انگیزتر این است که همین افراد پس از چند ماه بازداشت بدون هیچ دلیل و حداقل توجیهی آزاد می‌شوند و به خارج کشور می‌روند و احتمالا همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود و حتی گاه افراد متهم به جاسوسی و براندازی نرم در همان دادگان خودشان از تمام اتهامات تبرئه می‌شوند ( ازجمله علی شاکری ). متهمان کنفرانس برلین نیز با وجود چندین اتهام بزرگ که یکی از آنها براندازی بود در نهایت یا تبرئه شدند و یا به  جزای نقدی و یا چند ماه حبس محکوم شدند و فقط مورد من استثنا بود چراکه ماده اول و دوم کیفر خواست من ( اول ارتداد و دومی براندازی  از طریق شرکت در کنفرانس برلین ) تجمیع شد و حکم اعدام داده شد. از همه خوشمزه تر در همان پرونده چندی پس از دستگیریها و محاکمه ها رئیس وقت  دادگستری تهران ( آقای علیزاده ) رسما اعلام کردند که اصل شرکت در کنفرانس برلین جرم نیست. چگونه ممکن است متهمان به توطئه و اقدام علیه امنیت ملی و افساد فی‌الارض و براندازی آن هم  با همکاری و همدستی با یک دولت خارجی، اکثرا حتی بازداشت نشوند، اکثرا تبرئه شوند، چند نفر به جزای نقدی و یا چند ماه حبس محکوم شوند و در آخر یک مقام قضایی رسما اعلام کند که اصل شرکت در کنفرانس ( یعنی محور ومیدان عمل بر اندازانه ) عملی مجرمانه نبوده است؟ و گفتنی این که حکم اعدام من نیز پیش از حتی ابلاغ آن به من بوسیله  دادستان کل دادگاه ویژه روحانیت ( اقای محسنی اژه ای ) مورد اعتراض قرار گرفت و در فرجام کار نقض شد.

کدام حقوقدان و حتی عقل سلیم می‌تواند این رخداد شگفت را توجیه کند و حتی آن را بفهمد؟ دیگر پرونده ها نیز کم و بیش همین گونه اند.   

واما به نظر می رسد اشتباه بزرگی که مدیران نظام می‌کنند این است که تصور می‌کنند واقعا کلام معجزه می‌کند و سخن و حرف و حرافی از یک سو ضامن بقای آنها است و از سوی دیگر « باطل‌السحر » تمام بدیها و مخالفت ها است و می‌توان با متهم کردن منتقدان و ایجاد جنگ روانی تبلیغاتی علیه دگر اندیشان در رسانه های دولتی و یا اعترافات تلوزیونی بقای خود را تضمین و منتقدان را خاموش و یا برای همیشه خفه کرد. تجربه سی ساله نشان می‌دهد که این فکر و روش نه تنها سودی برای حاکمان نداشته و مخالفان را خاموش و حتی بی اعتبار نکرده بلکه نتیجه معکوس داده و نظام و مسؤلان را روز به روز فرسوده تر و از اعتبار شان کاسته و بر اعتبار مخالفان افزوده است. من پس از زندانی شدن دوست ارجمندم آقای عبدالله نوری  مقاله ای در یکی از روزنامه ها نوشتم با عنوان « محکومان حاکمیت محبوبان ملت ». اکنون پس از ده سال این سخن در ست تر است. اگر مسؤلان باور ندارند تحقیق کنند. دلیل آن نیز کامل روشن است، زمانی که در این سلسله اتهامات بی پایان حتی یک مورد جرم متهمان در هیچ دادگاهی علنی و قانونی ثابت نشده و هیچ آدم منصف و بی طرف را قانع نکرده است بلکه بر عکس همواره خلافگویی آنها برای عموم روشن شده است، چگونه می توان انتظار داشت که مردم باورشان کنند. می‌توان گفت که ماجرای « چوپان درغگو » درباره مسؤلان ایران صادق است ولذا راست هم بگویند کسی باور نمی‌کند. اشتبا بزرگتری که می‌کنند این است که فکر می کنند این گفته ها ونوشته های چند مخالف و منتقد است که به براندازی نظام منجر می-شود. قطعا تجربه هایی چون انقلاب ایران و فروپاشی شوروی مورد نظر آقایان است و بار ها نیز به آنها اشاره و استناد کرده اند. اما در این مورد نیز دقت و تأمل کافی نمی‌کنند و ابعاد پیچیده رخداد های انقلا بها را در نظر نمی‌گیرند. تاریخ و جامعه شناسی انقلابها نشان می‌دهد که اولا « کسی انقلاب نمی کند » بلکه « انقلاب می شود » و ثانیا رخداد انقلابی توده ای و در سطح ملی به عوامل زیادی بستگی دارد که مهمترین آن فساد و فروپاشی درونی خود رژیم سیاسی حاکم است. شاید روحانیان تصور می‌کنند که با منبرهای آنان و یا چهارتا اطلاعیه این و آن انقلاب شد ورژیم شاه فرو پاشید اما روشن است که چنین نیست، رژیم فاسد پهلوی نه با چهارتا سخنرانی و اعلامیه فرو پاشید و نه با چهارتا ترور و عملیات نظامی چهارتا چریک، تباهی و استبداد خشن شاه عامل بنیادین زوال آن بود. اکنون مسؤلان باید بدانند آینده آنان و نظام جمهوری اسلامی ایران به عملکرد دیروز و امروزشان بستگی دارد. عملکرد سی ساله که ضامن بقای نظام نیست، حال باید دید که فردا چه می‌کنند. به هر حال اگر دموکراسی و حقوق انسانی شهروندان مردم رعایت شود و استقلال کشور تأمین گردد و توسعه همه جانبه و آبادانی محقق شود و در یک کلام وعده های رهبری و رهبران انقلاب ۵۷ عملی‌گردد، دلیلی بر مخالفت جدی و بویژه براندازی نیست.

مگر در کشور های دموکرات و آزاد، براندازی و حتی مخالفت براندازانه دیده می‌شود؟ مخالفت با کی و چی؟ اما اگر حاکمان جمهوری اسلامی بخواهند روش سی ساله را ادامه دهند و هر مخالفتی را توطئه و هر مخالف و منتقدی را برانداز نرم بدانند و صدای هر منتقدی را خاموش و یا خفه کنند، بدیهی است که در آن صورت کلام و سخن به میدان می‌آید و  معجزه می کند و توده های ناراضی را بر می‌آشوبد و در  آن روز راه نجاتی نیست. در آن روز به حق باید از اعجاز کلام و جادوی سخن ترسید. این را من نمی گویم، تاریخ و سرنوشت نظامهایی که با انقلاب مردمی برافتادند گواه آن است. سرنوشت رژیم مستبد پهلوی و رخداد انقلاب ۵۷ و ۱۲ و ۲۲ بهمن برای عبرت کافی نیست؟ آیا ناخرسندی و انتقادهای جدی و مستند شخصیت روحانی دوم انقلاب آیت الله منتظری و این که ایشان گاه برخی رفتارهای مسؤلان فعلی را با رفتار مدیران رژیم شاه مقایسه می‌کند و در سخنان اخیر خود در ارتباط با تخریب گورستان خاوران می گوید « رژیم شاه حداقل با مرده ها کاری نداشت »، هشدار دهنده نیست؟ در این سالگرد مبارک انقلاب گوش شنوایی هست؟

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.