نسل رو به انقراض؟

بدست • ۱۶ خرداد ۱۳۹۱ • دسته: مقالات

این روزها نخستین سالگشت سه عزیز است. مهندس عزت الله سحابی، دخترش هاله سحابی و هدی صابر. یک سال از اندوه از دست دادن این سه یار و یاور مردم و همکار و همراه نحله «ملی-مذهبی» گذشت. سه مبارز آشتی ناپذیر با «مثلث شوم زر و زور و تزویر». از دست دادنشان، به ویژه هاله و هدی که نابهنگام و مظلومانه به شهادت رسیدند، رنجی عمیق برای خانواده هایشان و خسرانی بزرگ برای مردم و همراهان ملی-مذهبی بود. به جاست که در اینجا یادی بکنم از عزیز دیگر از دست رفته از جمع ملی-مذهبی در سال گذشته، مهندس وحید میرزاده که ناگهان و با شتاب پر کشید و از محفل یاران رفت. یادشان و خاطره زیبایشان جاودان باد.
در باره این سه عزیز، به ویژه مهندس سحابی، در این یک سال سخن بسیار گفته شده و باز هم می توان گفت و من هم سخنانی گفته و منتشر کرده ام، اما در این گفتار کوتاه فقط می خواهم به نکته ای و در واقع دغدغه ای اشاره کنم. با ذکر مقدمه ای:
زندگی بیشتر محصول تجربه است تا علم و منطق و استدلال و عقل نظری. بدان معنا که بسیاری از باورها و ارزشها و حتی عقاید و سنتها از طریق تجربه و درک و تشخیص حسی و عینی به دست می آیند نه از طریق داده های علمی و عقلی و انتزاعی و در امور عقلی نیز به طور انضمامی به نتایج معینی می رسیم و به آنها باورمند می شویم. به همین دلیل است که از امام علی نقل شده است که «التجربه فوق العلم». با تجارب مکرر و اعتماد بخش است که به کسی اعتماد می کنیم یا نمی کنیم و کسی را به عنوان آدم خوب و یا بد می شناسیم و می شناسانیم و به دوستی و مصاحبت بر می گزینیم یا نمی گزینیم.
آنچه گفته شد شاید مورد توافق همه نباشد اما در زندگی شخصی من در این ۶۳ سال چنین مدعایی مستند است. از دوران کودکی در ده تا دوران جوانی در شهر و در حوزه دینی قم تا عصر انقلاب و پس از آن در مجلس اول و تب و تاب دهه ۶۰ و پس از آن تا کنون با افراد زیادی آشنا شده و مرتبط بوده ام؛ از افراد منفرد و مستقل گرفته تا وابسته و مرتبط با احزاب و جریانهای مختلف و متنوع فرهنگی و اجتماعی و سیاسی. در این دوران با هزاران شخص و شخصیت با گرایشهای متنوع و متضاد فکری و سیاسی آشنا شده و در دوره هایی به مناسبت هایی ارتباط داشته و همراهی و گاه همکاری داشته ام. اما امروز پس از حدود نیم قرن می توانم با عدد بگویم که از دوستان و همراهان نیمه اول عمرم یعنی تا مقطع انقلاب شمار اندکی باقی مانده اند و در مقابل اکثریت قریب به اتفاق دوستان نزدیک و همدلان و همکاران سه دهه اخیرم محصول آشنایی های این دوره و در زندگی در تهران است. از این رو به طور نمادین می توان گفت که «قم» و «تهران» دو فصل زندگی من است اما فراتر از دو مکان. این دو شهر نماد دو فرهنگ و دو تجربه در زندگی شخصی و اجتماعی ام محسوب می شوند. زمانی که به دلیل عضویت در مجلس به تهران آمدم به دلیل افکار و آرای سیاسی و فرهنگی ام در مجلس و بیرون آن از فضای قم و روحانیت و دوستان و همسنگران سابق در دوران مبارزه فاصله گرفته و به تدریج از سوی آنان طرد شدم، چرا که آنان افکارم را غریب و انحراف از دین و روحانیت و «امام» و به تعبیر رایج آن ایام غیر «انقلابی» می دانستند. برخی از این دوستان روحانی پیش از انقلاب در مجلس هم بودند اما گسسته و حتی قهر با من. بگویم تا آنجا که به من مربوط می شد با هیچ کسی قطع رابطه نکردم چرا که از آن زمان تا کنون باورم این است که حداقل روابط انسانی و عاطفی، ولو در حد سلام علیک و احوالپرسی، می تواند در هرحال (جز مواردی نادر) وجود داشته باشد و افکار و عقاید و مواضع سیاسی نباید مانع روابط اخلاقی و انسانی افراد بشود. در هرحال اکنون از دوستان روحانی پیش از انقلاب قم و نیز شهرهای دیگر تقریبا هیچ کس باقی نمانده اند. گویی ۱۵ سال در حوزه نبوده و با کسی آشنا نبوده ام. قابل توجه به این در بازداشت دوم من در سال ۵۴ با سه تن از این یاران روحانی هم پرونده بوده ام.
اما دوستان کنونی من عمدتا محصول آشنایی ها و روابط دوران پس از انقلاب در تهران هستند. از قضا مَفصَل این دوستی ها نیز مجلس اول است. در مجلس دوستان قدیمی و بیشتر روحانی را از دست دادم و در مقابل در همان مجلس با دوستان و همفکران تازه ای آشنا شده و این آشنایی و ارتباط هر روز استوارتر شده و تا کنون ادامه یافته است. قرآن اشاره می کند که خداوند اگر آیه ای را نسخ کند حتما آیه مانند او و یا آیه بهتری را جانشین آن می کند. در مورد دوستان قدیم و جدید من چنین تحولی رخ داده است. گرچه در مجلس اول با دوستان منفرد و از قبل ناشناخته ای نیز آشنا شدم که تا کنون نیز با اکثرشان دوست و مرتبط هستم اما در این دوران به طور خاص با دوستانی و بزرگانی از جریان و در واقع گروه نهضت آزادی آشنا شدم که اکثرشان را به نام از قبل می شناختم و برخی از آنان از سالها پیش در شمار معلمان و الگوهای فکری و سیاسی ام بودند. به طور مشخص مهندس مهدی بازرگان، دکتر یدالله سحابی و مهندس عزت الله سحابی. نیز با برخی از جوانان انقلابی از طیف دکتر جبیب الله پیمان (جنبش مسلمانان مبارز) آشنا شدم که بعدها این آشنایی ها گسترده تر شد و عمق و ژرفای بیشتری یافت.
منظور از نقل این خاطره به عنوان مقدمه ضروری این بود که بگویم سیر زندگی شخصی و تجربه نیم قرن من چنین بوده است که در عمل و در صیرورت تحولات و فراز و فرودهای روزگار طیفی از دوستان را از دست داده و در مقابل طیف دیگری را به دست آورده م و این گسست و پیوست پیوندها عمدتا محصول تجربه عینی و درک و تشخیص در پروسه پراتیک است نه لزوما به طور پیشینی برآمده از عقل نظری و برهان و استدلال. حال می خواهم بگویم در عمل و تجربه دریافتم که دوستان دوران دوم زندگی ام حداقل در قیاس با دوستان دوران اول و به طور خاص دوستان طلبه و روحانی از جهات مختلف متمایز و ممتازند. بیش از همه در ایمان، اخلاص، دانش اجتماعی، وفاداری، اخلاقمداری، وطن دوستی و نگاه ملی، رواداری، عدالت خواهی با معیار برابری طلبی، صدق و راستی، خیرخواهی. این ویژگیها را در دوستان دوران اول زندگی ام و به ویژه در روحانیان از مقامات عالی تا دانی به مراتب کمتر دیده ام و می بینم. همین خصوصیات مرا جذب این شخصیت ها و افراد وابسته به این جریان کرد تا لزوما گرایشهای سیاسی زودگذر. قابل توجه این که در کیفرخواست دادگاه ویژه روحانیت علیه من انحراف مرا از زمان آشنایی ام با جریان نهضت آزادی می داند: «آقای یوسفی اشکوری متأسفانه از زمان نمایندگی مجلس در دامان لیبرالها و نهضت باصطلاح آزادی و روشنفکران غرب زده گرفتار شده که زمینه ساز همه انحرافاتش همین ابتلاء و گرفتاری وی بوده است».
نام و عنوان این جریان می تواند «مکتب طالقانی-بازرگان-سحابی». این مکتب به لحاظ تاریخی از دهه بیست آغاز شده و در دهه سی تا پنجاه با گستردگی و عمق زیادی در تهرن و در شهرهای بزرگ فعال و اثرگذار بود. در این نیم قرن انجمن های اسلامی و نهادهای دینی و مدنی و حتی اقتصادی متعدد به وسیله بزرگان این نحله و همراهی و مددکاری شاگردانشان بنیاد نهاده شده که غالب آنها هنوز برجاست. مانند انجمن اسلامی مهندسین و انجمن اسلامی پژشکان. (بگویم که نحله هایی چون جاما و جنبش مسلمانان مبارز را در این تحلیل، به رغم تفاوتهایی، زیر مجموعه همین مکتب می شمارم). تجربه و آشنایی بیش از سی ساله ام مرا به این نتیجه می رساند که شاگردان این مکتب و مدرسه در قیاس با افراد و شخصیت های فراوان دینی و اجتماعی و به ویژه سیاسی ایران در همین نیم قرن اخیر و اکنون فعال در صحنه، اخلاقی¬تر، مذهبی¬تر، دموکرات¬تر، ملی¬تر، فساد ناپذیرتر، و در مجموع و به طور نسبی مورد اعتمادترند. به طور خاص می توان نهاد دینی-سیاسی نهضت آزادی را با همتای آن یعنی در جریان راست سنتی یعنی نهاد دینی-سیاسی حزب مؤتلفه مقایسه کرد که تقریبا همزمان تأسیس شده و هر دو هنوز هم برجا هستند و در عرصه سیاست مدعی و فعال. هرچند یکی در این ۳۴ سال با رانت حکومت بقا یافته و دیگری با رانت ملت و به مدد ایمان و صداقت و استقامت خود بر جا مانده است. به طور عینی می توان ویژگیهای بر شمرده را در این دو جریان دینی-سیاسی پر سابقه به محک آموزن نهاد و به داوری منصفانه رسید.
در سالهای اخیر بارها به این نکته اندیشده ام که این نسل ویژه تا کی بقا خواهد داشت؟ نسل طالقانی-بازرگان-سحابی ها و پرورش یافتگان مکتب آنان از جهات مختلف «ویژه» اند. از جمله آنان عموما دینداری را با روشنفکری و مقتضیات جهان مدرن سازگار کرده اند. این نسل در قیاس با همتایان سنتی و مدرن جریانهای راست مذهبی و حتی دموکراتهای سکولار از جامعیت بیشتری برخوردارند. دینداری و روشفنکری آنان الگویی است برای گذار از سنت به مدرنیته و از دین به سیاست و از تخصص به تعهد و از زیست اخلاقی در زندگی فردی و در عرصه هایی چون جامعه و سیاست و حکومت. مهم این است که بسیاری از اینان در نیم قرن تا حدودی به آزمون نهاده شده اند و از این نظر برای حال و آینده ایران و برای تحقق پروژه گذار به دموکراسی مفیدتر و کارآمدترند.
اکنون پرسش این است که آیا این جریان با زوال و فروپاشی روبروست؟ به ویژه در شرایط نگران کننده چند دهه اخیر، که محصول عملکردهای ویرانگر جمهوری اسلامی در عرصه های دینی و اخلاقی و ملی است، جامعه ایران با یک فروپاشی واقعی مواجه است. در این شرایط نامساعد این دغدغه بیش از پیش جدی است.
این نگرانی پس از مرگ بازرگان و سحابی بزرگ در من قوت گرفت اما پس از درگذشت سحابی دوم و به ویژه پرپر شدن دو میوه شیرین این درخت تناور و ریشه دار یعنی هاله و هدی و در پی آن مرگ وحید بیش از پیش بر نگرانی و حتی اضطرابم افزود و با خود گفتم آیا این نسل رو به انقراض است؟ می توان امیدوار بود که نسلهای کنونی و بعدتر این میراث پر بها را حفظ کنند؟ به هرحال واقعیت این است که اغلب شاگردان این مکتب اکنون از معمرینند و بازمانده از نسل گذشته و به مقتضای طبیعت و قانون خلقت به زودی جای خود را خالی خواهند کرد اما آیا نسل دوم و سومی هست که راه آنان را ادامه دهد؟ اصولا باید پرسید که آموزگاران در این نیم قرن برای تربیت و پرورش نسلهای بعد و تکثیر نوع به قدر کافی همت کرده اند؟ روزگار نامساعدی است؛ چندان نامساعد که هرلحظه آدمی به تعبیر شریعتی بر سر ایمان خود می لرزد. مرزها به شدت به هم ریخته و ارزشها دچار بحران و حتی فروپاشی شده است. روزگاری که کسانی چون سحابی شریعتی و پیمان و سامی تربیت شدند روزگار دیگری بود و حتی روزگار تربیتی کسانی چون هاله و هدی و وحید با شرایط کنونی به کلی فرق داشت. با این همه نباید نا امید بود و بر نسل دیروز و امروز است که با تمام بصیرت و تدبیر و آموزش و عمل به تداوم این راه بکوشد. هاله سحابی، به رغم خصوصیات گاه منحصر به فردش، باید در زنان و حتی مردان جامعه تکثیر شود. هدی و وحید نیز در حد خود از چنین ظرفیت و امکانی برخوردارند.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.