برگی از دفتر ایام-خدایم لا بلای توفان بود

بدست • ۳ بهمن ۱۳۹۰ • دسته: برگى از دفتر ايام

شاید شما هم تجربه کرده باشید که گاه برخی افکار و یا نوشته ها چنان جذاب و اندیشمندانه است که ساعت ها و چه بسا روزها و ماهها ذهن و فکر و روح و عاطفه ما را درگیر خود می کند. به ویژه کسی که در شبانه روز، چون من، اصولا کاری جز خواندن و نوشتن ندارد با این نوع گفتارها بسیار مواجه می شود. یعنی شغل و کار در خواندن، نوشتن و گفتن است. من، بد و یا خوب، از چنین وضعیتی برخوردارم. گاه برخی می پرسند چه می کنید؟ به شوخی-جدی می گویم همان کار دوران مدرسه را ادامه می دهم، از سال ۱۳۳۶ که وارد دبستان شدم، خواندن و بعد نوشتن را آغاز کردم و هنوز هم پس از ۵۴ سال همان کار را پی می گیرم و البته یک کار بر آن افزوده شده و آن گفتن است. به هرحال از مرحله پرت نشوم. می گفتم که گاه آدم با متنی و گاه جمله ای آشنا می شود که بسیار جذاب و اثرگذار و در عین حال مفرح و نشاط آور است. مانند عارفی که به شهود و خلسه و سکر عرفانی و مستی روحی می رسد. یک متن، یک جمله، یک شعر و یا یک قصه.
اخیرا تصمیم گرفته ام که این گونه متون و نوشته ها را تحت همان عنوان ثابت «برگی از دفتر ایام» در وب سایتم منتشر کنم تا نشاط و سکر مشروع خود را با دوستان و خوانندگان محدود سایتم تقسیم کنم. یکی از این نوشته ها همین است که اکنون برای شما نقل می کنم. با عنوان اصلی و نام نویسنده اش:

“خدایم لا به لای توفان بود”

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کردوگفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزوارنیستی ؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که برکشتی سوار نشدی . خدا رانادیده گرفتی وفرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیمان و پیامش نیز.غرورت،غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها.

پسرنوح گفت: اما آن که غرق می شود، خدارا خالصانه تر صدا می زند، تا آنکه برکشتی سواراست. من خدایم را لابه لای توفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل .

دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول وهراسی که تو گرفتار شدی، هرکفری بدل به ایمان می شود.آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبو، پس گردنی خدا بود که گردنت راشکست .

پسر نوح گفت: آنها که برکشتی سوارند، امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را ازکفم نمی برد. دختر هابیل گفت: باری، تو سرکشی کردی و گناهکاری، گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد. پسر نوح خندید و خندید و گفت: شایدآن که جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیزداشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد.

دختر هابیل سکوت کرد وسکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و عمر آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا این همه نیست. پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت .

من اینگونه به خدا رسیدم راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتراست راه تو مطمئن تر، دختر هابیل.

پسر نوح این راگفت و رفت. دختر هابیل تا دوردستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظراست و سالهاست که با خود می گوید؛ آیا همسریش را سزاوار بودم

” نوشته عرفان نظری آهاری”

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.