سخن گفتن خداوند

بدست • ۳ بهمن ۱۳۹۰ • دسته: مقالات

گفتاری در باب وحی-قسمت دوم
موضوع مهم دیگر، مسأله سخن گفتن خداوند است که در حوزه مبحث وحی بسیار مورد توجه و مناقشه واقع شده است. همین باور موجب شده است که مدافعان وحی غیر ملفوظ و یا اساسا به یک معنا ناباوران به رخداد وحی از جانب خداوند به نبی، با مردود دانستن دعوی سخن گفتن خداوند، رخداد و یا گزاره ای تحت عنوان « خداوند با نبی سخن گفته است » را ممتنع بدانند و در نهایت آن را انکار کنند.
منکران وحی ملفوظ برای مردود شمردن دعوی سخن گفتن خداوند و از آن سو برای مدلل کردن مدعای خود، از چند نقطه آغاز می کنند اما شاید مهم ترین نقطه عزیمت شان تکیه بر پیش فرض «محال بودن سخن گفتن خداوند» باشد. تقریر دعوی اینان این است که از یک سو می دانیم کلام و سخن پدیده ای است انسانی و از سوی دیگر روشن است که خداوند انسان نیست و از این رو نمی تواند سخن گفته باشد. در نتیجه این گزاره که «خداوند سخن می گوید» یا سخن گفته است، ثبوتا و اثباتا محال و ممتنع است. می توان این استدلال را چنین صورت بندی کرد:
الف-سخن و تأسیس کلام و الفاظ امری است انسانی و بشری،
ب-خداوند انسان نیست،
ج-پس خداوند نمی تواند سخن بگوید.
به عبارت دیگر «خدای سخنگو» پارادوکسیکال است. چون «دایره مربع». با این الگوی تحلیلی، وحی ملفوظ محال است و قرآن نیز حداقل نمی تواند از نظر لفظ و انشاء سخن خداوند باشد. یعنی نه ممکن است خداوند با محمد سخن گفته باشد و نه ممکن است که الفاظ قرآن ساخته و کلام الهی باشد. یک دعوی مهم و بنیادینی هم وجود دارد که می گوید اصلا با فرض کلام الهی بودن قران یعنی نسبن دادن این کلام به خداوند متن نامفهوم می گردد و از این رو برای فهم و تفسیر متن راهی جز کلام بشری دانستن آیات قرآن و در واقع قرآن محمدی دانستن این کتاب وجود ندارد.[۱]

این مبحث به موضوع خدای متشخص و یا غیر متشخص (خدای بی صورت و خدای با صورت) نیز به شکلی مرتبط شده و کسانی با دفاع از خدای غیر متشخص به کلی امکان سخن گفتن خداوند را انکار کرده اند. در این صورت در چهارچوب دینداری یعنی از منظر کلامی و درون دینی (چرا که در این حال بحث دیگر از مقولات فلسفی و برهانی خارج می شود و صرفا به صورت یک مبحث درون دینی و کلامی در می آید[۲]) نظریه وحی غیر ملفوظ قابل دفاع شمرده شده است. به عبارت دیگر زمانی که امکان سخن گفتن خداوند و تشکیل گزاره «خداوند سخن می گوید» ممتنع می شود، برای اعلام تقید به دینداری و حفظ مفهوم وحی و نبوت و پاسداری از عقاید اسلامی، چاره ای نمی ماند جز این که گفته شود قرآن کلام محمد (ص) است، اما در عین حال نوعی ارتباط نیز با خداوند برقرار بوده است. اعتراف به نوعی ارتباط زمین و آسمان و ایجاد پیوند بین پیام خداوند و کلام قرآن لازمه ایمان و تدین است.

در این چهارچوب چند نظریه فرعی عرضه شده است. یکی این که معنا از خداوند است و لفظ از محمد (نظریه دکتر پیمان و تا حدودی نصر حامد ابوزید). دیگر این که هر چند لفظ و معنا هر دو از پیامبر است، اما در نهایت سخن او سخن خداوند است و او در واقع از جانب خداوند سخن می گوید ( نظریه سروش[۳]). دعوی دیگر این است که لفظ و معنا از پیامبر است، ولی خداوند گوینده آن را به این کار توانا کرده و این به معنای وحیانی بودن مصحف شریف است. در این تعبیر وحی همان توناشدن و یا تواناسازی نبی برای گفتن چنین کلمات است و از این رو ایشان تصریح می کند «آیات قرآن محصول وحی هستند نه خود وحی». در این تحلیل قرآن منشاء الهی دارد و به این بیان هم الهی شمرده می شود که محمد خود تصمیم نگرفته این کلمات را بگوید (نظریه شبستری). نیز اعتراف شده است که پیامبر به هرحال دارای کشف و شهود بوده و از تجربه باطنی برخوردار بوده است (دیدگاه گنجی[۴]). چنان که روشن است تمام این نویسندگان از آنجا که مسلمانند، با پیش فرض ایمانی خود به تحلیل و نظریه پردازی در باب وحی و نبوت پرداخته و در نهایت به توجیه و تفسیر و دفاع همان ایمان مفروض اهتمام کرده اند و این عین کلام است. چاره ای هم نیست چرا که به هرحال باید نوعی ارتباط بین کلام محمد و عالم معنا و قدس و خداوند متصور و برقرار باشد وگرنه دیگر جایی برای مفهومی به نام وحی و حتی محلی برای مسلمانی باقی نمی ماند. در غیر این صورت پیوند نازک ایمانی نظریه جدید در مبحث قرآن و در نتیجه نبوت و نبی با عالم امر و ذات باری نیز خواهد گسست.

به هرحال در این مجال نمی توان به مبحث مهم خدا (در اصطلاح اسلامی «الله») و مفهوم و ذات و افعال و صفات آن پرداخت و به ویژه ورود به مقوله خدای متشخص و غیر متشخص مجال فراخ می طلبد، اما در ارتباط با موضوع مورد پرسش کنونی حداقل چیزی که می توان گفت این است که در هر دو تفسیر از خداوند و نوع ارتباطش با جهان و عالم و آدم، سخن گفتن خداوند «محال» نیست، بلکه کاملا «ممکن» است. واقعیت این است که اگر ما باشیم و متن قرآن به عنوان یک متن مکتوب با مدلولات کلام بشری، هر دو تفسیر و نظر از این متن قابل استنباط است؛ هم می توان با استنباط شماری آیات خدا را از تمام شوائب مادی و بشری منزه دانست و به خدای بی صورت و غیر متشخص باور داشت (تنزیه) و هم می توان باز به استناد شماری دیگر از آیات به خدای با صورت و متشخص و انسانوار معتقد شد (تشبیه). به تعبیر جناب رضا علیجانی در این مورد (مانند موارد بسیاری دیگر) متن دو صدایی است.[۵] گرچه من بر این گمانم که خدای قران، در نهایت خدای غیر متشخص است و آیات مرتبط با تشبیهات و تشخصات و انتساب برخی صفات انسانی به خداوند (به ویژه دو گانه هایی چون خوشحالی و ناخرسندی خداوند و قهر و مهر ذات باری)، به ضرورت «تنزیل»[۶] است و از این رو برای تقریب ذهن و تفهیم مفاهیم تجریدی به انسانها چنین تعابیری به کار گرفته شده است و به عبارتی برای هبوط عالم معقول به عالم محسوس و مشهود، گریزی و گزیری جز این نبوده است. بنابراین، طبق قاعده ارجاع فروع به اصول و قاعده تفسیر متشهابهات حول محکمات، باید آیات تشبیهی را حول محور محکمات تنزیهی تفسیر و تحلیل و درک و در صورت لزوم و البته با لاحظ کردن قواعد تأویل، تأویل کرد. با این همه در چهارچوب هر دو تفسیر و تبیین، خدای سخنگو پارادوکسیکال نیست و برعکس کاملا ممکن و معقول است.

به اشاره می توان گفت اگر به خدای متشخص معتقد باشیم، که ظاهرا باور رایج مسلمانان است، بر وفق مدعای ایمانی و منبع نقلی قرآن و الزمات عقلی خداوند از یک سو به هرکاری تواناست (علی کلّ شیئی قدیر) و این بدان معناست که هیچ کاری از ذات باری و «واهب الصور» غیر ممکن و نامحتمل نیست، و از سوی دیگر، براساس اصل بنیادین در الاهیات اسلامی «ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها»، خداوند هر کاری را از طریق خاص و مقرر خودش انجام می دهد. از این رو مشیت و اراده الهی زمانی که از عالم امر به عالم خلق میل می کند، در چهارچوب تعینّات و الزامات عالم خلق عمل می کند و متحقق می گردد. در این صورت «سخن گفتن خداوند»، مانند دیگر افعال و اعمال الهی، از مجاری مادی و عینی خود به عرصه عمل و اجرا در می آید. درست است که خداوند مغز و زبان و لب و دهان ندارد و طبیعی است که نمی تواند مانند آدمیان سخن بگوید و کلمه و جمله و عبارت بسازد و سخنرانی بکند و مقاله و کتاب بنویسد، اما او از طریق نشانه ها (به تعبیر قرآن «آیات») پیام خود را به عالم و آدم منتقل می کند. دعوی قرآن و مؤمنان نیز جز این نیست. وحی تکوینی و وحی تشریعی نیز به همین معناست. با توجه به ناممکن بودن سخنگویی خداوند به معنای بشری یعنی سخنگویی مستقیم بر گونه بشری بوده است که در گذشته ها نیز متکلمین و فیلسوفان مسلمان نظریه های خاصی برای تحلیل مفهوم سخن گفتن خداوند با نبی و یا دیگران و ایجاد پلی بین عالم امر و عالم خلق برساخته اند. مانند نظریه ایجاد اصوات در گوش پیامبر[۷] و یا طرح عقول عشره و عقل فعال و قدرت تخیل وسیله فیلسوفان مشائی و اشراقی (ابن سینا و فارابی و سهروردی) مطرح شده است. حتی طرح پدیده ای چون جبرائیل (روح الامین) در این زمینه قابل تحلیل و تأویل است. منظور رد و یا اثبات این نظریات نیست، بلکه منظور این است که بگویم هیچ کسی نگفته است خداوند خود شخصا مانند آدمیان کلمات وحی را عینا با الفاط موجود زبر گوش نبی زمزمه کرده است. این دیگر توضیح واضحات است. آنچه مورد ادعاست این است که خداوند با استفاده از طرق مختلف، پیام خود را در قالب الفاظ معین بشری و در زبان معین عربی (عربی مبین) و با استفاده از المانهای استعاری و زبانی یک فرهنگ مشخص (فرهنگ عرب قرن هفتم در حجاز) بر نبی برخوانده و او همانها را بدون دخل و تصرف بر مؤمنان برخوانده است. البته گفتن ندارد که این طرق (حداقل تا کنون) بر ما ناشناخته است و ما نمی دانیم که چگونه و با چه ابزارهایی این کلمات متمثل شده است، اما این جهل ما به معنای ناممکن بودن سخنگویی خداوند نیست. درجهان پیرامون ما از وقوع بسیاری از امور آگاهیم و به آنها ایمان داریم، اما از چگونگی وقوع و مکانیسم تحقق شان یا هیچ نمی دانیم و یا کم می دانیم. اساسا در این زمینه علم ما چندان اندک و آمیخته با اشتباهات است که ادعای علم داشتن خود از جهل مرکب حکایت می کند. در این احوال چگونه است که وقتی به رخداد پیچیده و رازآلودی چون وحی و سحنگویی خداوند می رسیم، یکباره در پی علم مطلقیم و از هر ابهامی برای انکار کلام الهی سود می جوییم؟

اما اگر به خدای غیر متشخص معتقد باشیم، سخنگویی خداوند از این هم جدی تر و مقبول تر است. زیرا خدای غیر متشخص و بی صورت همواره خود را در هستی و طبیعت و عالم خلق نمایان می سازد و وجود و حضور پر فروغ خویش را در پدیده ها و به تعبیر قرآن «آیات» و اطوار جهان نشان می دهد. این سخن بدان معناست که خدا در عین بی نامی پر نام و در عین بی نشانی پر نشان[۸]است و مسمای نام و نشان خود را در خلقت و عالم آفرینش پیوسته و بی وقفه و «آن» به «آن» (خلق جدید[۹]) آشکار می کند و این خلق در اشکال و اطوار متنوع و متکثر به صورت بی پایان ادامه دارد. پس خدا هیچ است اما در عین حال همه چیز است، بی مکان و بی زمان است اما همه مکانها و زمانها را پر کرده است، از طبیعت جدا نیست اما طبیعت نیست و خالق آن است، مقهور طبیعت و قوانین آن نیست اما طبق سنت خود پرداخته رفتار می کند و سنت و مشیت مطق خود را پیش می برد. «او» یک علامت و جهت و غایت مفهومی (نه مکانی) است که همه جا هست و هیچ جا نیست. هر چه هست، هست اوست در آیات و نشانه ها و او پیوسته خود را در اشکال مختلف و بی پایان می نمایاند.

اقبال در اندیشه عرفانی – کلامی تجربه گرایانه اش به خوبی این خدای «همه چیز» و «هیچ» را به روشنی تصویر کرده است. او چند جمله دارد که گرچه او آنها را در جاهای مختلف و در زمینه های خاص بیان کرده است اما کنار هم نهادن آنها تصویری تا حدودی روشن از خدای بی تشخص به دست می دهد. او می گوید: حیات خدا در تجلّی اوست، و تجلّی خدا در طبیعت است، و طبیعت رفتار خداست. طبق این تفسیر خدا جدای از طبیعت نیست و در واقع طبیعت و عالم خلق نشان و مجلای ذات باری است. اصولا دیدگاههای فلسفی و الهیاتی و هستی شناسی اقبال از این ظرفیت برخوردار است که بستر مناسبی برای تفسیر نواندیشانه و در عین حال وفادارانه به مبادی ایمان اسلامی و محکمات دینی باشد.

چنین دیدگاهی خدا را در تجلّی و مجلاها می جوید. یکی از تجلّی ها ظهور در کلام است، چنان که هر چیز دیگر تجلّی و مجلای حضور اوست. کلام و سخن و الفاظ در شمار پدیده های عالم خلق اند و از این رو بی گفتگو و به صورت طبیعی و الزام آور نشان حضور اوست. شاید این دعوی که در گذشته برخی می گفتند زبان را خدا آفریده است، به همین حقیقت الاهیاتی نظر داشتند. قابل توجه و تأمل است که خداوند هم «کلمه» دانسته شده و این عنوان به ویژه در اناجیل و الاهیات مسیحی بسیار پرمغز و پر معنا شمرده شده است. عیسی خود کلمه است و در عین حال وحی هم هست. «وحی» و «کلمه» یک چیزند نه دو چیز. در یهودیت خدا در کوه طور بر موسی تجلّی کرده و پیام خود را آشکار کرده است. در اسلام خدا در سخن و الفاظ خود را نشان داده و پلی بین زمین و آسمان برقرار شده است. اشکال کار در کجاست؟ وقتی در اندیشه خدای بی صورت، تجلّی محور است و خداوند در همه چیز خود را آشکار می کند، چرا آشکارگی او در کلام و سخن بر پیامبران (و یا هر ذهن و جان مستعد دیگر)، امری غریب و ممتنع جلوه می کند؟ احتمالا کاربرد واژه وحی در قرآن درباره تمام موجودات عالم خلق، به همین دلیل است. همه چیز وحی خداوند است، چرا که همه چیز نماد تجلّی اوست. بنابراین، وحی ملفوظ نه تنها امری غریب و ناممکن نیست، بلکه کاملا ممکن و معقول است و به مقتضای اندیشه خدای بی صورت است. در این صورت چرا آیات قرآن مفهوم و برای آدمیان قابل فهم و درک و تفسیر نباشد؟ مگر کسی انکار کرده که این آیات با زبان بشر است؟ مگر در گذشته و تا کنون که عموم مؤمنان و مفسران قرآن را تفسیر کرده و می کنند، با همان پیش فرض کلام الهی بودن قرآن، به فهم و تفسیر و تأویل آن دست نزده اند؟ این الزام از کجا آمده است که فقط با نسبت دادن این متن به نبی و به یک انسان می توان آن را فهم کرد؟ به هرحال یا باید گوینده این سخن مدعی شوند که تا کنون در طول هزار و چهارصد سال هیچ کس قرآن را نفهمیده و فهم آن ممتنع بوده و یا باید قبول کنند که با پیش فرض وحی ملفوظ می توان متن را فهمید و مرادات متکلم را درک و تفسیر کرد.

البته در حاشیه این مبحث، سخن دیگری نیز گفته می شود که در جای خود قابل توجه و قابل بررسی است ولی ما اکنون نمی توانیم وارد آن موضوع بشویم. منکران وحی ملفوظ در مقام رد این نظریه و در مقابل تحکیم دعوی خود می گویند که افزون بر این که خدا نمی تواند سخن گفته باشد، برخی از سخنانی که در قرآن هست را نیز، نمی تواند خدا گفته باشد. منظورشان برخی آیاتی است که تصور می شود با برخی از علوم و یا قوانین اجتماعی و یا حتی برخی امور اخلاقی امروز و احیانا در عصر نزول در تعارض است. یا برخی آیات که طبق گزارشهای مربوط به اسباب النزول، دخالت خداوند در شماری از امور جزئی و کم اهمیت (مانند نزول آیات در مورد اختلافات خانوادگی پیامبر) شمرده شده و وجود این گونه آیات در قرآن را دلیلی و نشانه ای بر انکار دعوی وحی ملفوظ و انتساب متن قرآن به خدای حکیم دانسته اند.[۱۰]

واقعیت این است با تمام اهمیتی که این دعوی دارد، طرح این گونه سخنان در مقام احتجاج پیرامون شناخت وحی و انکشاف ماهیت و فهم چند و چون آن، چندان مهم و مؤثر نیست. در واقع چه کلام قرآن را سخن خدا بدانم و چه انشای پیامبر، در هرحال، این نوع پرسشها و یا اشکالات مطرح است و باید بدانها پاسخ معقول و سازگار داد. وقتی می گوییم پیامبر این کلام را از سوی خداوند گفته و به هر تقدیر حداقل مضامین و محتوا و الفاظ مورد تأیید و امضای خداوند است، اشکالات مطرح شده (درست یا نادرست) بر جای می مانند و در نهایت با انتساب این کلام به پیامبر نمی توان از پاسخ گریخت و صورت مسئله را پاک شده دانست. البته رازگشایی از این پرسشها، در حوزه های دیگر و با ابزارها و قواعد تفسیری خاص، ممکن است و باید بدان پرداخت. در اینجا فقط به اشاره می گویم که این مدعیان دو نکته کلیدی را از یاد برده اند. یکی تاریخی بودن وحی ملفوظ است و دیگر معنای تنزیل و الزامات گریز ناپذیر آن است. چنین می پندارم که اگر این دو مفهوم دقیق مورد مداقه قرار گیرند، تا حدود زیادی (اگر نگوییم کاملا) ابهام در این زمینه ها بر طرف خواهد شد.
منابع :

[۱] . جناب شبستری بر این نظر اصرار دارند. ایشان اخیرا نیز در گفتاری که از ایشان در سایت جرس منتشر شد (مورخ ۳۰ آذر) بدان تصریح کرده و فرموده اند که برای فهم قرآن «اولین گام این است که متن قرآن یک متن بشری تلقی شود».
[۲] . گرچه جناب شبستری اصرار دارند که بگویند نه از منظر فلسفی به موضوع نگاه می کنند و نه از منظر کلامی و نه از منظر عرفانی، بلکه فقط از منظر ادبی و زبان شناسی برای اثبات دعوی خود اهتمام دارند. اما واقعیت این است که ایشان هر چند، به رغم جناب سروش که معمولا رویکرد آشکار فلسفی و عرفانی در این زمینه دارند، به فلسفه و عرفان توجه ندارند و از مبادی و مبانی آنها برای مدلل کردن نظریه خود سود نمی جویند، اما مبحث و رویکرد ایشان اساسا کلامی است؛ گرچه از جهاتی کلام کاملا جدید و بدیع. چنان که سروش نیز در نهایت در چهارچوب کلام مبحث خود را سامان داده اند. کلام دو ویژگی بنیادین دارد، یکی توضیح و توجیه یک سلسله باورها و عقاید دینی، و دوم ، دفاع از آن عقاید در برابر منکران و پاسخ به مخالفان و شبهه افکنان. علم کلام یهودی و مسیحی و اسلامی همواره این دو کارکرد درهم تنیده را داشته است. اکنون مدافعان نظریه وحی غیر ملفوظ نیز همین دو کار را انجام می دهند. هر چند از منظرهای کاملا متفاوت. این که این نواندیشان مسلمان تلاش دارند نشان دهند نظریه سنتی وحی و نبوت نادرست و ناکارآمد است و در مقابل نظریه مختارشان معقول و مقبول است، خود یک مبحث کاملا دینی و کلامی است و به انگیزه دفاع از ساحت خداوند و پیامبر و دیانت و دینداری و دینداران، صورت می گیرد. چنان که این دوستان بارها خود در مقام استدلال و احتجاج با منتقدان به همین موضوع اشاره کرده و می کنند. بنابراین گرچه همواره سخن از بحث علمی و برهانی و فلسفی و ادبی در میان است، اما روشن است که موضوع و انگیزه و رویکرد کاملا دینی و کلامی است نه بحث آزاد و برهانی و فلسفی. در واقع تفاوت در این است که این متفکران فقط نظریات کلامی گذشتگان را در مورد وحی و نبوت و قرآن قابل قبول نمی دانند و خود در مقام تأسیس کلام جدید بر آمده اند. در گذشته نیز چنین بوده است. در گذشته بزرگانی با استخدام فلسفه و عرفان و ادبیات و دیگر معارف زمانه تلاش وافر داشتند که حقانیت خداوند و وحی و نبوت انبیاء و برتری و حقانیت مطلق دین اسلام و پیامبرش و قرآنش را مدلل و ثابت کنند. روشن است که نمی خواهم بگویم این رویکرد غلط است، بلکه می خواهم بگویم که دوستان نیز در نهایت دست اندرکار کلام و دفاع از ساحت دین و وحی و نبوت اند اما به گونه ای متفاوت و شاید هم در برخی موارد متعارض. از این رو نمی توانند مدعی بحث علمی محض و استدلال و برهان به معنای متعارف آن باشند. این مؤمنان اول به هرحال به یک سلسله ایمانیات معتقد شده اند و حداقل خود را به آنها ملتزم نشان می دهند و آنگاه تلاش دارند که به شکلی متفاوت ایمانیات خود را مدلل و مبرهن کنند. درست همین کار را حامیان نظریه رقیب نیز می کنند. به همین دلیل است که گاه دچار تناقض می شوند. به ویژه تناقضهای فراوان گنجی ریشه در همین امر دارد. قبول اصل «تجربه وحیانی» محمد به وسیله ایشان و تکرار عنوان ایمانی «پیامبر گرامی اسلام» در گفتارها و مقالات ایشان به روشنی از این امر حکایت دارد. به هرحال اینان همواره بین صفای ایمان و مروه علم و فلسفه و عرفان و زبان شناسی و معرفت شناسی مدرن د ر هروله اند. گاه یک عقلگرای تمام عیار و گاه یک ایمانگرای پرشور و شوریده. گاه بوعلی و گاه بوسعید. گاه استدلالی محض و گاه پای استدلالیان چوبین. به هرحال گاه فوئرباخ و گاه کیرکگور.
[۳] . دکتر سروش می گوید « بهترین فرضیه برای تبیین سخن گفتن خداوند این است که بگوییم پیامبر به جای او سخن می گوید». گفتگو با حسین سخنور و بیژن مومیوند، منتشر شده در سایت «امروز»، فروردین ۱۳۸۸
[۴] . جناب گنجی بارها به تجارب شهودی محمد (ص) اشاره و اعتراف کرده است اما نگفته است چه دلیلی برای این دعوی وجود دارد؟ آیا ایشان، که از مدعیان کلام الهی بودن قرآن طلب دلیل می کند و می گوید اینان حتی یک دلیل برای اثبات دعوی خود ندارند، خود دلیلی برای تجربه وحیانی محمد و شهود پیامبر و وقوع آن دارند؟
نظریات تفصیلی صاحب نظران یاد شده را می توان در گفتارهای مکتوب و انتشار یافته آنان دید. گفتارهای فراوان جناب دکتر سروش عمدتا در گفتگوی نخستین او با یک خبرنگار هلندی که در سایت رادیو منتشر شده و نامه های بعدی وی به آیت الله جعفر سبحانی و گفتارهای استاد شبستری در گفتگو با فصلنامه مدرسه (شماره ششم) و مقاله «تفسیر نبوی جهان» در همانجا و نیز مقالات متعدد و منتشر شده ایشان در سایت دایره المعارف بزرگ اسلامی و گفتارهای جناب گنجی با عنوان «قرآن محمدی» در سایت رادیو زمانه انتشار یافته اند.
[۵] . گرچه تعبیر دو صدایی چندان بلیغ نیست و حداقل در تمام موارد صادق نیست.
[۶] . در مقاله « تاریخمندی وحی و نبوت » در این زمینه توضیح داده ام.
[۷] . حدیث مشهور «صلصله الجرس» تا حدودی این مفهوم و پدیده را تبیین می کند و برای تقریب ذهن بسیار مفید و روشنگر است. ایزوتسو نیز در کتاب «خدا و انسان» از این حدیث برای تبیین و معقولیت وحی و کلام الهی به نیکویی سود جسته است.
[۸] . جلال الدین آشتیانی (مقیم آلمان) در مقدمه یکی از آثارش هنگام یاد از خداوند از این تعبیر عارفانه و زیبا و در عین حال عمیق استفاده کرده است: به نام بی نام پرنشان. جملات من الهام گرفته از آن است.
[۹] . تعبیر «خلق جدید» در قرآن بارها به کار رفته و در فلسفه اسلامی نیز مبحث مهمی است.
[۱۰] . به ویژه آقای گنجی در سلسله مقالات خود تحت عنوان «قرآن محمدی» به این نوع احتجاج جدلی بسیار توجه کرده و متأسفانه با بی پروایی تمام و غالبا بدون توجه به شیوه ها و قواعد تحقیق و بدون عنایت به زمینه ها و اسباب النزول آیات و حتی گاه تقطیع آیات و با استناد به ترجمه تحت االفظی آیات گزینش شده، به نتایج اسفباری رسیده و در نهایت به بهانه نقد و نقادی و حتی نواندیشی ستمی بر یک متن (جدای از این که گوینده آن چه کسی است و حتی دینی است یا نه) روا داشته است که در تاریخ نقادی دین و قرآن کم سابقه است. جای شگفتی است که این نوع برخورد با این متن، نامش هم کارعلمی و پژوهشی است و بر آمده از «ایمان شجاعانه» و مخالفان فکری ایشان نیز افرادی بی اعتقاد و حداقل بی توجه به اصول نقد و کار علمی و حتی متعصب و خام اندیش و غیر مدرن و البته دارای «ایمان بزدلانه». اساسا شیوه جناب گنجی در نقادیها، شیوه تقطیع و یا به عبارتی «بریدن» و «دوختن» است. ای کاش مجال بود نمونه هایی از این دست نقادی، که در کارهای ایشان کم نیست، نشان می دادم تا روشن شود که این نوع نقادی نه با روش تحقیق می خواند و نه با علم و انصاف سازگار است. در واقع آقای گنجی از شیوه ناپسندی که در نقادی تخریبی دکتر شریعتی استفاده کرده می کند، در مورد قرآن و پیامیر اسلام نیز استفاده کرده است. با این همه ایکاش در همان شریعتی می ماند و به شریعت و وحی و قرآن و پیامبر نمی پرداخت.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.