سیما و شخصیت محمد (ص)

اشاره: به هر تقدیر و به هر دلیل جدال سختی بر ضد مسلمانان و جهان اسلام در جریان است و در این میان دو رکن دین اسلام بیش از هر چیز مورد حمله و تخریب و دشمنی قرار گرفته اند: شخصیت نبی اسلام به عنوان بنیادگذار این دین بزرگ جهانی و قرآن به عنوان محور ایمان و دین شناسی مؤمنان به این و نیز محور وحدت جوامع اسلامی از آغاز تا کنون. گرچه در این جدال برخی افکار و رفتار ناپسند و نادرست مسلمانان سهم مهمی در برانگیختن دشمنی‌ها و سوء استفاده‌ها دارد اما روشن است که این کینه ورزی‌ها و خشونت‌های گاه بیمارگونه ریشه در عوامل پیچیده غالبا پنهان سیاسی و اجتماعی دارد ه احتمالا بر اهل نظر و تأمل پنهان نیست.
اکنون سیما و شخصیت پیامبر اسلام را تقدیم خوانندگان جرس می کنم. این مقاله فصلی از سیره محمد است در کتاب «تاریخ اسلام و ایران‌قرن اول [تحقیقی در حال نگارش]) که در بخش پایانی زندگی نامة مفصل نبی اسلام این جمع بندی به نگارش در آمده است.
چنان که ملاحظه می شود منابع مقاله ترکیبی است از منابع کهن و جدید و از محققان سنتی مسلمان و غربی مدرن. باید افزود که در زندگی پیامبر برخی ابهامات وجود دارد که در قسمت اصلی (یعنی زندگینامه) به آنها اشاره شده است. این نوشته عمدتا توصیفی‌تحلیلیاست و کمتر به موارد اختلافی اشاره شده است.
***

سیما و شخصیت محمد (ص)-قسمت نخست

محمد به عنوان یک پیامبر و بنیادگذار آخرین دین نهادینه شدة تاریخی و آخرین جامعة نوین مذهبی، اهمیت ویژه‌ای در تاریخ عمومی انسان و به ویژه تاریخ اسلام دارد. شخصیت، افکار، تعالیم، منش و به طور کلی گفتار و سلوک فردی و اجتماعی او، پس از تعالیم مستقیم وحی، بیشترین تأثیر را در تکون و تأسیس جامعة اسلامی داشته است. این مجموعه، که بعدها به عنوان «سیرة پیامبر» (سیره النبی) نامیده شد، عبارت است از نوع تفکر، نقش و عملکرد و سلوک حضرت رسول در طول دوران نبوت و رسالت که گاه به آن «روش» نیز گفته می شود.[۱]

اهمیت سیره پیامبر برای مسلمانان
اهمیت سیرة پیامبر برای مسلمانان از دو جهت بود: یکی این که قرآن بارها محمد را به عنوان الگوی عملی و نمونه‌های اخلاقی و مثال اعلای دینداری برای مؤمنان معرفی کرده و او را «اسوة حسنه» (احزاب، ۲۱) و دارای خلق عظیم (قلم، ۲۴) دانسته و از مسلمانان خواسته است که از او پیروی کنند (آل عمران، ص ۳۱). و دیگر، تأثیرگذاری عملی و مستقیم و روزمرّة پیامبر بر افکار و کردار و رفتار انبوه مؤمنان در مکه و مدینه. در واقع مسلمانان نخستین «دینداری نظری» و «دینداری عملی» را مستقیما از شخص رسول الله می آموختند و آنها را در زندگی روزانة خود کم و بیش به کار می بستند. در نهج البلاغه بارها (از جمله خطبه ۱۰) به ضرورت پیروی از سیرة پیامبر تأکید شده است. از این رو پس از پیامبر مهم‌ترین چیزی که پس از قرآن مورد توجه و اهتمام مسلمانان قرار گرفتت، نقل سیره و سپس حفظ و تدوین و نگارش سیرة نبوی بود. در این فصل، به استناد منابع موجود، به اجمال سیمای ظاهری و بشری محمد و نیز سیما و شخصیت اخلاقی و انسانی و اجتماعی پیامبر را به تفکیک ترسیم و تصویر می کنیم:
الف) سیمای ظاهری و شمایل محمد
از امام علی نقل است که «رسول دراز قد نبود و بلندتر از میانه بود. سپید سخت روشن، سری تمام خلقت، پیشانی گشوده، ابروانی گشاده، مژه‌های چشم دراز، پنجه‌های ستبر، چون رفتی چنان بودی که کسی در زمینی شیب می رود». در روایتی دیگر: «مویی به سرخ و نه سیاه. میان دو ابرو رگی که وقت خشم محتلی [برجسته] شود. بینی بلند که نوری از آن تابان بودی. محاسنی انبوه، دو خد هموار و پرپشت، چشم سیاه، موی تنک، گردن چون گردن آهو سپید، میان دو گوش پهن، پشتی فراخ و با گوشت، خلقتی معتدل، سینه‌ای پهن، شکم و سینه هموار، پستانها را گوشت بسیار نه، بر ساعد و ارش موی تمام، کف دست فراخ، چون نگریستی به جمله سر و گردن نگریستی، پیوسته چشم فرو خوابانده، نظرش به زمین بیشتر بودی که آسمان، اصحاب در پی‌اش بودندی چون رفتی و هر که را دیدی سبق وی در سلام کردن».[۲]در اصول کافی آمده است که امام باقر پیغمبر را چنین توصیف کرد: «پیغمبر خدا رنگش متمایل به سرخی بود، چشمانش سیاه و درشت، ابروانش به پیم پیوسته، کف دست و پایش پرگوشت و غیر کوتاه بود و از سفیدی گویا در قالب نقره بود، سر استخوانهای شانه‌اش درشت بود، رشتة مویی از گودی گلویش تا سر نافش کشیده شده و مانند خط میان صفحه‌ای از نقرة درخشان بود و از گردنش تا شانه مانند گلاب پاش نقره‌ای بود، بینی کشیده‌ای داشت که هنگام نوشیدن آب نزدیک بود آب را پس بزند، و چون راه می رفت به جمله متمایل می رفت، مثل این که سرازیر می رود».[۳]و در منابع دیگر[۴]، همین اوصاف و برخی ویژگیهای دیگر آمده است. روشن است که این اوصاف در برخی موارد با هم سازگارند و حتی در مواردی تکرار می شوند اما در عین حال تفاوتها و تعارضها نیز قابل توجه اند.[۵]

ب) سیمای اخلاقی و انسانی محمد
مهم‌ترین و معتبرین منبع شناخت «خلق عظیم» پیامبر اسلام، قرآن است. اوصاف و نامهایی که از پیامبر در قرآن ذکر شده است، خطوط اصلی سیما و شخصیت او را روشن می کند: ُامّی (مردمی یا بی‌سواد)[۶]، مُزمّل (در خود خود فرو پیچیده)، مُدثّر (نیز در خود فرورفته)، عبد خدا، نذیر (بیم دهنده)، بشیر (بشارت دهنده)[۷]، مبین (روشنگر)، احمد، محمد (هر دو از ریشه حمد و ستوده شده)[۸]، رحمته للعالمین[۹]، مصطفی (برگزیده)، رؤف، رحیم، صدق (درستی)، نبی (خبر دهنده از غیب یا پیام خداوند[۱۰]، رسول (پیام آورد وحی)[۱۱]، کریم، نور، نعمت، شاهد (گواه – نمونه)، شهید[۱۲]، داعی (دعوت کننده به حق)، سراج منیر (چراغ روشن راه)[۱۳]، طه (بیدارگر)، مُذکّر (پند دهنده) و خاتم النبیین.[۱۴]
مجموعة این اوصاف و توضیحاتی که در برخی آیات قرآن آمده است، پیامبر اسلام را پیشوایی امین، مهربان، راستگو، راستکردار، بخشنده، بزرگوار، زاهد، دلسوز، دعوت کننده به خیر و نیکی، بیدارگر، هدایتگر، متواضع و فروتن، معتدل و میانه رو در تصمیم گیریها و در عین حال مقتدر و قاطع در صورت لزوم، مدیر، مدبّر، دارای اراده‌ای نیرومند، خویشتن دار وصبور، استوار و سیاستمداری با هوش و توانا معرفی می کند.[۱۵] این خلق و خو، همان گونه که همسرش عایشه گفته است[۱۶]، همان «اخلاق قرآن» بود. به ویژه اهمیت این صفات و خصایص زمانی آشکار می شود که بدانیم پیامبر فقط یک رهبر دینی و معلم اخلاق نبود که فقط مردمان را موعظه کند، بلکه او در طول ده سال در مدینه به صورت زمامدار و سیاستمداری بزرگ و پر مشغله ظاهر شد که بیشترین اوقاتش صرف مسایل فکری، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی جاری می شد.[۱۷] به استناد مطالبی که ارباب سیر در خلق و خو و منش و سیرة نبوی (شمایل النبی) آورده اند، برخی از خطوط اساسی شخصیت فردی و اجتماعی پیامبر اسلام را به تصویر می کشیم:
۱-زهد و پارسایی محمد
بی گمان محمد یکی از نوادر زمامدارانی است که پیامبرانه و با زهد و پارسایی زیست و هرگز (حتی در مقام قدرت و حکومت) به تکلف و رفاه طلبی آلوده نشد. حتی وی در مدینه و در اوج اقتدار، زاهدانه تر زیست. خود کار می کرد و به گفتة بیهقی در هرحال برای کار آمادگی داشت. شتران و گوسفندان و بزهایی داشت که از آنها برای تغذیه و گذران زندگی استفاده می کرد و خود شخصا آنها را نگهداری می کرد. از دیگران بیگاری نمی گرفت. در لباس و جامه به حداقل قناعت می کرد. تشک او چرمی انباشته از لیف خرما بود. در غذا به حداقل بسنده می کرد و حتی روایات مختلف حکایت از آن دارد که پیامبر بارها و گاه چند روز پیاپی گرسنه می ماند. به شهادت امام علی در نهج البلاغه (خطبه ۱۶۰) وی برای خود سنگی بر سنگ ننهاد و با شکم گرسنه دعوت حق را اجابت کرد. اهل بخشش بسیار بود و غالبا درآمدهایش را انفاق می کرد. پیش از مرگ دستور داد دو یا هفت دیناری که در خانه داشت، انفاق کنند. استدلال او این بود که چگونه خدایم را دیدار کنم که چند دینار پس¬انداز دارم. تمامی میراث مادی وی عبارت بود از چند پیراهن که بین زنانش تقسیم شد. البته برخی روایات حاکی است که اولا او میراثی باقی نگذاشت. در نهج البلاغه (خطبه ۱۰۶) نیز علی پیامبر را «راهنمای شناخت ذم دنیا و عیبهای آن» شمرده است. وی در همان جا و در توضیح این زهد فوق العاده می گوید «تهیگاه او از همه مردم لاغرتر بود و شکم او از همه خالی تر». این در حالی بود که او می توانست از بیت المال و هدایایی که برای او فرستاده می شد و حتی از درآمد شخصی اش، زندگی بهتری داشته باشد و از این رو خود یک بار به عایشه گفت: «به خدا سوگند اگر بخواهم، خداوند کوههای نقره و طلا در اختیارم می گذارد». همین زهد و پارسایی نبی اسلام بود که بعدها در میان بسیاری از اصحاب و پیروان سرمشق بود و کسانی چون امام علی، که در تمامی جهات برجسته‌ترین شاگرد مکتب نبوی بود، بارها مؤمنان را به پیروی از پیامبر و به ویژه در تأسی از او در زهد از دنیا و پارسایی دعوت کردند (در این مورد بنگرید به سخنان مختلف و متنوع علی در نهج البلاغه).[۱۸]
۲-بهداشت و آراستگی محمد
در عین زهد و مصرف اندک، بهداشت و پاکیزگی و آراستگی سر و روی و جامه بسیار مورد توجه پیامبر بود. در واقع از منظر وی زهد و ساده زیستی نه به معنای ژولیدگی و بی‌نظمی لباس و سر و روی بود و نه به معنای تظاهر به نداشتن یا فقر و ناداری و خود را به شکل مصنوعی همرنگ توده‌های فقیر نشان دادن، بلکه به معنای استغنای از وابستگی‌های غیر ضرور از زندگی و لذتها و برخورداری‌ها و در واقع به معنای نوعی زیست و سلوک معنوی و اخلاقی برای تعالی روح و رستگاری برین شمرده می شد؛ چنان که فلسفه دعوت دینی او اقتضا می کرد. سخن مشهور منسوب به او «الفخر فخری»، معنایی جز این ندارد.
مسواک را هرگز فراموش نمی کرد و حتی لحظه‌ای پیش از مرگ نیز آن را از یاد نبرد. به روایتی، وی، پس از خواب و پیش از خواب وضو و مسواک می کرد. این که بوی خوش را در کنار زن و نماز مطرح می کند و می گوید از دنیای شما این سه چیز را برگزیده ام، حکایت از توجه پیامبر به آراستگی ظاهر می کند. او همواره از عطر استفاده می کرد و بوی خوش داشت و به آن شناخته می شد. شانه و آئینه و روغن (برای موی سر) و مسواک و سرمه پیوسته (حتی در سفر) به همراه داشت. در واقع، زهد و پارسایی و قناعت و پاگیزگی و آراستگی و بهداشت – جمال و بهداشت باطن و ظاهر – به صورت منطقی و شگفت انگیزی به هم آمیخته بود. وی حتی کمتر حاضر بود با کسانی که به نظامت توجه نداشتند، روبرو شود.[۱۹]
۳-رفتار محمد در خانه
طبق نقل مشهور محمد هنگام وفات، ۹ زن در خانه داشت. در کنار مسجد، خانة پیامبر بود، ۹ حجره ساده و چوبین و گلین و مسقف به شاخ و برگ نخل که هریک مربوط به یکی از زنان وی بود. ظاهرا این اتاقکها تا زمان عبدالملک مروان و به روایتی تا زمان عمربن عبدالعزیز (پایان قرن اول) برپا بود.[۲۰] پیامبر در خانه رفتاری نیکو داشت و با زنان و کنیزان خود به مهر و محبت و گذشت رفتار می کرد. از حسین بن علی روایت شده است که فرمود از پدرم علی در بارة خلوت و حالات رسول خدا در منزل سئوال کردم، فرمود: پیامبر وقت خود را در خانه به سه خش تقسیم می کرد، یک بخش برای عبادت، بخش دیگر برای خانواده و بخش دیگر اختصاص داشت به کارهای خصوصی اش. به روایت عایشه، وی جامه‌اش را خود می شست و وصله می کرد و کفشش را خود پینه می دوخت، گوسفندهایش را خود می دوشید و کارهای شخصی‌اش را خود انجام می داد. البته با استفاده از وقت اختصاص یافته به امور شخصی، اصحاب نیز به دیدارش می آمدند و با وی به گفتگوی می نشستند. عایشه می گوید، پیامبر در منزل همواره لبخند بر لب داشت و در کار خانه به خانواده کمک می کرد. هرگز از طعام خرده نمی گرفت، اگر اشتها داشت و غذایی را دوست می داشت، می خورد و گرنه آن را کنار می گذاشت. اصولا پیامبر زنانش را بسیار دوست می داشت و با نهایت محبت و عشق با آنان رفتار می کرد و دیده نشده که با آنان به خشونت رفتار کرده باشد. ماجرای افک عایشه (ماجرای پر سر و صدایی که در جریان جنگ بنی المصطلق رخ داد و موجب متهم شدن وی گردید و در جای خود به تفصیل گزارش شد) نمونة بارزی از این نظر است. زمانی که عایشه مورد اتهام قرار گرفت و فضای شهر از این خبر پر شد و به نظر می رسید که پیامبر نیز تحت تأثیر قرار گرفته و حداقل به همسر جوان و زیبا و محبوبش مشکوک شده، اما واکنش وی صرفا سکوت و خودداری از سخن گفتن با همسر بود و کمترین خشونتی، حتی لفظی، نیز علیه عایشه به کار نبرد. این در حالی بود که مردان عرب در این مورد تعصب تمام به خرج می دادند و چنین نسبتی‌ای بسا به سادگی می توانست به قتل زن متهم منتهی شود؛ رخداد تلخی که امروز تحت عنوان «قتلهای ناموسی» شهره است و هنوز هم حتی در بلاد غرب نیز گاه رخ می دهد. این که وی فرمود از دنیا زن و بوی خوش را دوست می دارد، حکایت از عشق و علاقة او به همسرانش دارد.[۲۱] در این میان گرچه به برخی از زنانش، به دلایلی، دلبستگی بیشتری داشت، اما بین زنان به عدالت رفتر می کرد و کوشش او این بود حق کسی در امور مختلف ضایع نگردد.[۲۲] با این که عایشه پس از خدیجه محبوب‌ترین زن در نظر او بود، اما به روایت ابن سعد، گاه برای آمدن به خانه عایشه از زنان دیگر اجازه می گرفت. زنان و اعضای خانوادة رسول نیز، تقریبا مانند خود او، زاهدانه زندگی می کردند و گاه این امر موجب مشکلاتی می شد و از این رو خداوند یک بار در همین زمینه با نزول آیة ۲۷ احزاب، زنان پیامبر را از زینت و رفاه مادی و دنیا پرستی برحذر داشت.[۲۳] اگر نگرش مردمان عرب در آن روزگاران نسبت به زن و چگونگی برخورد مردان با همسرانشان در نظر آورده شود، اهمیت رفتار محمد در خانه و با زنان و فرزندان، آشکارتر می شود و بدین ترتیب تحولی که اسلام در ارتباط با ارزش و حقوق زن در آن مقطع تاریخی ایجاد کرد، روشن می گردد. اصولا رفتار و سلوک شخصی محمد در خانه و در ارتباط با زنان، خود عامل مهمی در بهبود وضعیت حقوقی و اجتماعی زنان در شبه جزیرة عربستان و تا حدودی در فقه اسلامی شد.
از آنجا که چند همسری محمد از گذشته تا کنون همواره مورد پرسش بوده و غالبا از منظر نقد بر آن نگریسته شده و حداقل آن را با شخصیت اخلاقی و عدالت طلبانه و برابری خواهانه او ناسازگار شمرده اند، در اینجا در حد مختصر در چرایی آن تأمل می کنیم.
از دير باز يكي از پرسش‌هاي مهم در سيره نبوي، مسأله ازدواجهاي مكرر پيامبر اسلام در مدينه است. به¬ويژه زماني اين پرسش جدي‌تر مي‌شود كه مي‌بينيم پيامبر جواني و ميان سالي را با يك همسر، آن هم زني بيوه و دو همسر ديده، گذرانده ولي در ثلث آخر عمرش پياپي ازدواج كرده و پيوسته بر اعضاي زنانش افزوده است.اگر سال هفتم هجرت را سال پايان ازدواجهاي پيامبر بدانيم، پس از خديجه در طول سيزده سال وي حداقل ده همسر (سوده، عايشه، زينب، حفصه، ام‌سلمه، زينب دختر خُزيمه، جُويريه، صفيّه، ام‌حبیبه و ميمونه) و دو كنيز (ماريه و ریحانه) اختيار كرده است. يعني تقريباً هر سال يك همسر جديد. البته اگر زنان مطلقه و يا به دلايلي درگذشته و قبل از آمدنشان به خانه پيامبر را به شمار آوريم، هر سال به دو همسر نيز مي‌رسد. اين پرسش مطرح است که دليل با دلايل اين همسرگزيني‌ها و چند همسري‌چه بوده است؟
در تحليل اين پديده، از گذشته تا كنون، دو ديدگاه متناقض و كلي وجود دارد، گروهي از تحليلگران و تاريخ نگاران اين تعدد ازدواجها را كاملاً و يا عمدتاً برآمده از كامجويي جنسي و زن دوستي مفرط پيامبر دانسته‌اند (كه البته اينان غالباً از اغراض و تعصب خالي نيستند)، و در مقابل شماري از مورخان و به ويژه مؤمنان نظريه نخست را مردود دانسته و دلايل اين چند همسري را به مقتضاي شرايط و صرفاً بنا به مصلحت انديشی¬‌هاي سياسي و اجتماعي و حتي به سود زنان تفسير و تحليل كرده و مي‌كنند. گروه اول فارغ از نگاه درون ديني و يا باورهاي ايماني (و البته گاه با اهداف معين)، با استناد به برخي از گزارش‌هاي تاريخي و به ويژه روايات موجود در تاريخ‌ها و سيره‌ها و حتي آيات قرآن (مانند ماجراي زينب دختر جحش و همسر زيد) و يا جواني و زيبايي بیشتر زنان پيامبر، حداقل دليل اصلي اين همسر گزيني‌ها را علاقه وافر به زن و كامجويي دانسته‌اند.
گروه دوم نيز با استناد به برخي از آيات قرآن و گزارش‌هاي تاريخي و نيز با تكيه به برخي از استدلالهاي كلامي و ايماني (مانند عصمت و خير‌خواهي براي ديگران)، مدعيات منتقدان را مردود و نادرست اعلام كرده و گفته‌اند كه پيامبر اين زنان را فقط و فقط به مقتضاي مصلحت و حكمت از جمله پيوند با قبايل بزرگ و با نفوذ و كاستن از درگیري و جنگ با آنان در نهايت اقداماتي به سود اسلام و مسلمانان اختيار كرده است.
اما واقعيت اين است كه امروز پس از چهارده قرن و گسست بزرگ اطلاعاتي از حوادث و تحولات عصر نبوت در قرن نخست و دوم هجری و حداقل بي‌اطلاعي از جزئيات رخدادها و شرايط مكه و مدينه در اواسط سده هفتم ميلادي، نمي‌توانيم داوري درست و همه جانبه‌‌اي از حادثه‌اي مانند ازدواجهاي يك شخصيت ديني-سياسي چون پيامبر اسلام در مدینه عربستان داشته باشيم، به ويژه بايد توجه كرد كه بخشي از آن ماجراها به زندگي شخصي و لاجرم انگيزه‌ها و نيت‌ها و حالات فردي باز‌مي‌گردد و روشن است كه امروز از پس قرون تشخيص درست آن تقريباً ناممكن است. اما به استناد مستندات تاريخي و قرآني مي‌توان گفت كه عنصر مصلحت انديشی به نفع برخي زنان و يا به سود نهضت اسلام و مسلمانان هم در برخي همسر گزيني‌هاي پيامبر قابل تشخيص است اما تمام اين ازدواجها را در چنين بستري تحليل كردن دشوار به نظر مي‌رسد.
خيلي سريع نگاهي دوباره به چگونگي همسرگزيني‌هاي پيامبر بيفكنيم تا تحليل آسان‌تر باشد. از ازدواج نخست يعني پيوند با خديجه عبور مي‌كنيم كه وضعيت استثنايي و تا حدودي طبيعي دارد و طبعا محل مناقشه هم نيست. ازدواج با سوده نيز خيلي بحث ندارد. او زني بيوه و احتمالا ميان سال بود، هر چند كه در هر حال حداقل نيمي از عمر پيامبر را داشته، و از زيبايي و طراوت جواني نيز بهره‌اي نداشت. احتمالاً پيامبر او را صرفاً به خاطر نگهداري از فرزندانش و رسيدگي به امور خانوادگي‌اش انتخاب كرده بود. به او علاقه‌اي هم نداشت. حتي، چنانكه گفته شد، پيامبر تصميم گرفت او را طلاق دهد كه او در ازاي گذشت از نوبتش به سود عايشه مانع اين كار شد. شايد بتوان گفت ازدواج با سوده، آن هم در زماني كه عايشه نوجوان را به عنوان نامزد عقدي‌اش دركنار خود مي‌ديد، صرفاً به اقتضاي حفظ و مصلحت خانواده‌اش بود و نگهداري او نيز به انگيزه انساني و حرمت اخلاقي ممكن شد. اما ازدواج با عايشه با چه مصلحتي صورت گرفت؟ با فرض صحت سن ازدواج عایشه می توان گفت اين كه پيامبر بالاتر از پنجاه سال دختر شش يا هفت ساله را به عقد خود درآورد[۲۴]، مي‌تواند با عادي و عرف بودن آن در آن زمان توجيه شود (به ويژه كه در آن زمان كسي بدان اعتراض نمي‌كند)، اما آيا با وجود داشتن همسر (سوده) وگرم بودن فضاي خانواده، توجیهي و مصلحتي در ازدواج با عايشه وجود داشت؟ گفته شده است كه انگيزه پيامبر پيوند با ابوبكر، دوست قديم و يا شفيق وی، و خاندان محبوب بنی تیم بود. ممكن است چنين هم بوده باشد اما اولاً اثبات آن آسان نيست و از این رو نمی توان بر آن انگشت تأکید نهاد و ثانياً اين انگيزه به صورت فرضي براي اكثر ازدواجهاي آدميان ديگر هم مي‌تواند مطرح باشد و ثالثاًً اين انگيزه با انگيزه‌هاي ديگر مانعه‌الجمع نيست. درعين حال سوده و عايشه را به دليل نخستين ازدواجهاي پس از خديجه، مي‌توان تا حدودي طبيعي و عادي دانست، اما در مورد حفصه دختر عمر چه مي‌توان گفت؟ با توجه به چگونگي اين ازدواج، به احتمال قوي پيامبر به انگيزه دلجويي از زني جوان و بيوه كه همسرش را كه يكي از سرداران مجاهد اسلام بود از دست داده بود و پريشان حال بود و نيز به قصد استمالت از عمر كه پاسخ منفي دو دوستش ابوبكر و عثمان را در مورد پيشنهاد ازدواج حفصه با آنان شنيده بود، خود از حفصه خواستگاري كرد. اما باز بايد گفت كه اين انگيزه درست و انساني به معناي نفي ضروري انگيزه‌هاي ديگر نيست. درباره زينب دختر خزيمه چيز زيادي نمي‌دانيم و لذا نمي‌توان داوري كرد. ماجراي انتخاب ريحانه يكي از اسيران بني‌قريظه نيز چنين است. ظاهراً هيچ دليل موجهي از نظر اجتماعي در اين مورد به چشم نمي‌خورد.
ماجراي ازدواج با زينب دختر جحش نيز به دليل انتساب آن به خداوند چندان جاي چون و چرا ندارد. به عبارت دیگر در این مورد به تصریح قرآن وضعیت خاص و غیبی مطرح شده که از منظر یک مورخ امکان تحقیق در آن نیست هرچند که از منظر ایمانی مقبول می نماید و حداقل در تعلیل آن ناچار مؤمنانه سکوت رواست. در مورد جُويريه نيز مي‌توان به انگيزه كمك مادي پيامبر به آن دختر اسير استناد كرد اما اين دليل نيز چندان موجه نمي‌نمايد و حداقل با انگيزه‌هاي شخصي ديگر معارض نيست. ااما در مورد نتخاب صفيه دختر حُيّي‌بن اخطب گيورگيو گفته است[۲۵]که محمد براي بهبود مناسبات مسلمانان و ساكنان يهودي خيبر، صفيه را به زني گرفت. مي‌تواند چنين هم باشد، اما نمي‌توان به سادگي آن را اثبات كرد و حداقل دلايل ديگر را كاملاً منتفي شمرد. در مورد ام‌حبیبه، با توجه به شرايط آن زن بي‌پناه با فرزند خردسالش در غربت حبشه، انگيزه انساني كاملاً آشكار است.[۲۶]در مورد ماريه بايد گفت كه گرچه او يك كنيز اهدايي بود و ملك محمد شمرده مي‌‌شد اما، چنان كه خواهرش شيرين را به کسی بخشيد، مي‌توانست او را هم ببخشد. در این مورد هیچ مصلحت و تدبیری قابل تصور و تصدیق نیست. در مورد ميمونه مي‌توان گفت كه مسأله مصلحت انديشی در آن دخالت داشت. گيورگيو[۲۷]مي‌گويد: «ازدواج محمد با ميمونه يك اقدام سياسي برجسته به شمار مي‌آمد. براي اين كه ميمونه هشت خواهر داشت كه همه زوجه رجال برجسته مكه بودند و محمد بعد از ازدواج با هفت تن خويشاوند مي‌‌گرديد. ابن‌هشام و ابن‌جيب مي‌گويند هركه با ميمونه ازدواج مي‌كرد خويشاوند تمام سكنه مكه مي‌شد. ضمناً ميمونه عمه خالد‌بن وليد هم بود».[۲۸]
جمع‌بندي و تحليل ما در اين قسمت اين است كه ازدواجهاي مكرر پيامبر قطعاً داراي انگيزه‌‌هاي اجتماعي و سياسي هم بود، اما به احتمال بسیار زیاد انگيزه‌‌هاي شخصي نيز غايب نبوده است. دو نكته در اين زمينه قابل توجه و تأمل است. يكي اين كه تمام ازدواجها را نمي‌توان به مصلحت انديشی¬هاي اجتماعي و سياسي منسوب كرد، ديگر آن كه اثبات شئ نفي ماعدا نمي‌كند، منطقاً مي‌تواند دلايل شخصي و اجتماعي هردو وجود داشته باشد. البته در اين ميان عشق به معناي دقيق كلمه و حداقل به معنايي كه عارفان گفته‌اند و به آن «عشق افلاطوني» گويند، در پيامبر نسبت به زنانش ديده نمي‌شود، اما از مجموعة حوادث چنين استنباط مي‌شود كه پيامبر علاقه وافري به جنس مونث داشته و شايد از توان جنسي بالايي هم برخوردار بوده است.[۲۹]در آن سخن مشهور كه من از دنياي شما سه چيز را برگزيده‌ام: زن، نماز، و عطر را[۳۰]، به صراحت به اين علاقه اشاره شده و در برخی گزارشهای تاریخی نیز نمونه هایی از توجه و دلبستگی وی به نشاط و زیبایی زنان دیده می شود. نزول آيه ۵۲ سوره احزاب مؤيد اين نظر است: «لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاء مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ رَّقِيبًا »[۳۱] اين آيه پس از نه همسر بوده است. گرچه گفته شده است اين فرمان با فرمان ديگر در آيه ۵۰ كه مي‌گويد «يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي . . .» نسخ شده است.[۳۲]در روايتي از امام صادق گفته شده است كه اين آيه اشارتي است به محرمات مورد اشاره در آيه ۳۳ سوره نساء. به هرحال حتي اگر آيه نسخ هم نشده باشد، باز اجازه كنيز داشتن بر پيامبر مجاز بوده است.
اين ملاحظات البته اكنون مورد استناد ما نيست، بلكه تكيه بر اين جمله است كه مسأله شيفتگي پيامبر نسبت به زنان، در آيه تصريح شده است. به ويژه جز خدیجه و عایشه تمام زنان پيامبر بين ۱۶و۳۰ سال داشته‌اند و تقريباً همه را به زيبايي و طراوت توصيف كرده‌اند. با توجه به اين‌كه به استناد آیات فراوان قرآن عصمت مطلق پيامبران مقبول نیست، اين خصوصيت در پيامبر، حتي اگر مطلوب به نظر نرسد، خلاف عصمت به معنايي درست و معقول آن[۳۳]، نيست.[۳۴] زيرا كه در اين مورد خلاف بخش شرعي صورت نگرفته است. اما اين كه تعدد زوجات پيامبر ويا جواز آن تحت شرايطي در قرآن، به عنوان يك اصل ديني و جاودانه مؤيد جواز چند همسري باشد، هرگز چنين نيست.
به هرحال فكر مي‌كنم با تكيه بر دو فرضیه، در این مورد مشكل غير قابل حل و حتي ابهامي وجود نخواهد داشت. يكي بشر بودن پيامبر که به تصریح قرآن خود آن همه بر آن تأکید داشت، و ديگر، زماني- مكاني ديدن احكام ديني و فهم و تحليل سيره نبوي در بستر شرايط و واقعيات زمانه.[۳۵]

ادامه دارد ….

——————————–
[۱] . در مورد توضیح لغوی و مفهومی سیره بنگرید به: لسان¬العرب، مفردات راغب، المنجد و سیره نبوی اثر مرتضی مطهری.
[۲] . خرگوشی، شرف النبی، ص ۵۷
[۳] کلینی، اصول کافی، جلد ۲، ص ۳۳۰
[۴] . از جمله طبقات ابن سعد، جلد۲ (۱)، ص ۱۲۱ و دلائل النبوه بیهقی، جلد ۱، ص ۱۲۵
[۵] . خانم آرمسترانگ (محمد پیامبری برای زمان ما، ترجمه فرهاد مهدوی، ص ۳۴) نیز در توصیف شمایل محمد می نویسد: «او از چهره‌ای زیبا، بدنی به هم پیچیده و نیرومند و قد و قامتی متوسط برخوردار بود. موهایی پرپشت و مجعد، ریشی خوش فرم، قیافه‌ای به شدت درخشان و لبخندی عمیقا گیرا داشت که در همه منابع به آن اشاره شده است. او در هرکاری که انجام می داد، قاطع و مصمم بود. آنگاه که آهنگ انجام کاری داشت، هرگز پشت سرش را نگاه نمی کرد حتی اگر ردایش به بوته‌ای گیر می کرد. وقتی می خواست با کسی صحبت کند، عادت داشت تمام بدنش را به سمت او بچرخاند و او را تمام رخ، مخاطب قرار دهد. به هنگام دست دادن با کسی، هرگز دستش را عقب نمی کشید.»
از آنجا که این گزارش‌ها حدود دو قرن بعد در منابع مکتوب آمده است، از نظر صحت و سقم و افزایش و کاهش، باید با احتیاط تلقی شوند (مانند دیگر گزارش ها). به ویژه گزارش منسوب به امام باقر، در صورت صحت و کمال خبر، از کسی است که اساسا نیایش را ندیده و حدود نیم قرن پس از پیامبر زاده شده است. البته او قطعا این اوصاف را از زبان پدرانش شنیده است. نیز این نکته کاملا قابل توجه و تأمل است که اوصاف شمایل پیامبر اسلام تا حدود زیادی «مؤمنانه» توصیف شده و ستایش از جملات و تعبیرات کاملا آشکار است.
[۷] . در قرآن در چهار آيه ( بقره/ ۲۱۳، نسا، ۱۶۵، انعام/۴۸ و كهف ۴۶) از پيامبران به عنوان مبشرين ياد مي‌كند و از پيامبر اسلام درچهار مورد (بقره ۱۱۹، سباء/۲۸ فاطر/ ۲۴ و فصلت/۴ ) با عنوان مبشّر و نذير و در پنج مورد (اسراء ۱۰۵، احزاب/۴۵، فتح ۸ ، فرقان/ ۵۶ و صف ۶) با عنوان مبشراً و نذيراً (جز در مورد آخر كه نذير نيامده) سخن رفته است. در آيه ۴۹ سوره حج به پيامبر گفته شده است: «قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا أَنَا لَكُمْ نَذِيرٌ مُّبِينٌ » درباره نوح هم آمده است. ظاهراً در آياتي چون آيه ۱۹ مائده آمده است «… فَقَدْ جَاءكُم بَشِيرٌ وَنَذِيرٌ … » قرآن نيز به اين صفت متصف شده است.
و اما معناي بشير و نذير همان معناي متبادر در ذهن است كه عبارت است از « بشارت دهنده » و « بيم دهنده » درباره مفهوم نذير و انذار گفته‌اند: «انذره باالامر انذارا، اعلمه و حذّره و خوّفه» ظاهراً ترديد نيست كه متعلق
بشارت و انذار، بشارت به ايمان و رستگاري و يا بهشت و فرجامي خوش است و انذار و تنذير بيم دادن از گمراهي و سقوط و جهنم. چنان كه در آيه ۴۵ سوره انبیاء گفته شده است: «… أُنذِرُكُم بِالْوَحْيِ … ».
[۸] . محمد چهار بار در قرآن آمده است: آل عمران/۱۴۴، احزاب/ ۴۰، محمد/۲ و فتح/۲۹
[۹] . در سوره انبیاء آیه ۱۰۷ خطاب به پیامبر آمده است : «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ ». گر چه این توصیف بیشتر در حوزه فلسفه بعثت قابل طرح است اما به دلیل مضمون و اهمیت آن در طول تاریخ پیامبر ملقب به « رحمه للعالمین » شده است و به همین دلیل در شمار عناوین توصیفی حضرت رسول آورده شد.
[۱۰] . در آیه ۱۵۷ سوره اعراف اصطلاح « نبی امّی » آمده است : «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ … » و در آیه ۱۵۸ همین سوره و نیز در آیه ۲ سوره جمعه آمده است : «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا … »
منظور از «امی » و«امیّین » چیست؟ جوادعلی (جلد ۸، ص ۱۰۵) می گوید برخی خاورشناسان گفته اند که امی معرب از واژه «کُوی» مفرد و جمع «کوییم» است. اما معنای مشهور آن است : کسی که خواندن و نوشتن نمی¬داند. ظاهراً آیاتی چون آیه ۲۸ بقره و ۱۵۷ اعراف مؤید این نظر است. ۷۸ بقره : «وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لاَ يَعْلَمُونَ الْكِتَابَ إِلاَّ أَمَانِيَّ … » ۱۵۷اعراف نیز«… الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ الّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ … » .نیز گفته اند «امی» به معنای غفلت و جهالت و یا شخص « قلیل المعرفه » است. برخی گفته¬اند، امی منسوب است به امتی که خواندن و نوشتن نمی¬دانند چنانکه می¬گویند : عامی. رأی دیگر این است که امی منسوب است به «‌ام القری» (مکه). نظر دیگر این است که امی منسوب است به «ام» یعنی مادر. به گفته قاموس قرآن طباطبایی چنین نظری دارد. در این معنا «امی» کسی است که مادرش او را برای تربیت از خود جدا نکرده است. علی طهماسبی هم همین نظر را دارد اما با این توجیه که پیامبراسلام امی است و نسب به هاجر می¬برد که از طریق او فرزندش اسماعیل اعراب سامی در عربستان و حجاز پدید آمدند. ایزوتسو می¬گوید، قرآن به طور کلی نوع بشر را به دوگروه «اهل کتاب» و «امیون» تقسیم می¬کند. گروه اول یهودیان و مسیحیان بودند و گروه دوم اعراب بدوی بت¬پرست. «… وَقُل لِّلَّذِينَ أُوْتُواْ الْكِتَابَ وَالأُمِّيِّينَ … ». (آل¬عمران / ۲۰) گروه اول را پیشرفته می¬دانستند و گروه دوم را عقب¬مانده. ظاهراً یهودیان غیر خود را امی می¬دانستند چنانکه آیه ۵۷ سوره آل عمران مؤید این نظر است : «… لَيْسَ عَلَيْنَا فِي الأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ …». در این صورت منظور آن است که حضرت رسول از اعراب بی‌فرهنگ و عقب¬مانده برخاست و کتاب آورد و منشاء ترقی و پیشرفت اعراب شد.
جوادعلی (جلد ۸، ص ۶۲ – ۹۳) می نویسد از برخی آیات قران (از جمله اقراء و ۴۸ عنکبوت) و برخی احادیث و راوایات تاریخی چنین بر می آید که پیامبر اسلام خواندن و نوشتن می دانست. بخاری آورده است که قرارداد حدیبیه را پیامبر با دست خود نوشت. نیز در سیره ابن هشام روایتی در این باب آمده است. نیز این روایت که پیامبر زمانی که بیماری‌اش قوت گرفت فرمود: کاغذ و دوات بیاورید تا چیزی بنویسم تا پس از این گمراه نشوید. نیز ابوبکر روایت کرده است که پیامبر در بیماری‌اش کاغذی و دواتی خواست و بر آن نام خلیفه پس از خودش را نوشت. این روایات به روشنی حکایت از قدرت و امکان نوشتن پیامبر دارد.
به هرحال می توان چنین تصور کرد که محمد خواندن و نوشتن می دانست اما خود معمولا چیزی نمی نوشت و این البته به دلیل خاص بود. آیه ۴۸ سوره عنکبوت مؤید روشنی بر آن است: «وَمَا كُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ ». دلیل این عدم کتابت و ندانستن خط صریحاً این دانسته شده است که مخالفان در حقانیت وحی تردید نکنند.
[۱۱] . از عناوین مشهور قرآنی محمد، « رسول » و عنوان « رسالت» است. رسول و رسالت در لغت به معنای برانگیختن و مأموریت یافتن و ابلاغ پیام در سطح آشکار و عموم است. در قرآن پیامبر اسلام و شماری از پیامبران « رسول » خوانده شده است. در قرآن با اشتقاقاتی چون ارسال، ارسلنا، ارسلناک، نرسل، ارسلناه، لنرسلن، ارسله، ارسلتم، ارسلت، … مسأله رسالت آمده است. فقط واژه رسول ۱۱۶ بار در قرآن دیده می¬شود اما گاه نیز رسول به معنای لغوی آن آمده و لذا به فرشتگان نیز رسول گفته شده است: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ » (الحاقه / ۴۰)
از قرآن به روشنی استنباط می¬شود که بین نبی و رسول فرق است. از جمله آیات ۵۱ مریم : « وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَى إِنَّهُ كَانَ مُخْلَصًا و َكَانَ رَسُولًا نَّبِيًّا » و نیز آیه ۵۲ سوره حج : «و َمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى …» اما در تفاوت آن دو گفته¬اند که نبی صرفاً پیام¬آور است اما رسول هم پیام¬آور است و هم مأمور تبلیغ پیام و رسالت در سطح عموم و در واقع پیامبر دارای نوعی رسالت اجتماعی است و لذا اول نبوت است و بعد رسالت. در واقع همان «يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ / قُمْ فَأَنذِرْ » (مدثر/ ۲) یا «وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» (شعراء/ ۲۱۴) مرحله رسالت است که پس از نبوت قرار گرفته و لذا عام¬تر است. قاموس قرآن به استناد روایتی معتقد است که نبی آن است که در خواب ملک را می¬بیند و صدا را می¬شنود و رسول ملک را آشکارا می¬بیند و با او سخن می¬گوید.
[۱۲] . از عناوين توصيفي پيامبر يكي «شاهد» است و ديگري «شهيد». در سه آيه از قرآن حضرت رسول با عنوان شاهد ياد شده است: ( احزاب / ۴۵، فتح ۸ و مزمل/۱۵ ). و اما در دو جا به پيامبر شهيد گفته شده است: ( بقره/۱۴۳ و حج / ۷۸). «… لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ و َيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا … ».
شهيد و شاهد كه هر دو داراي يك معنا و مفهومند، به طوركلي به معناي گواه (=گواه بر حق) ، آگاه بر امور، نمونه (= الگو)، حاضر و ناظر بر جريان هستند. اين عنوان در باره خداوند « … قُلِ اللّهِ شَهِيدٌ بِيْنِي وَبَيْنَكُمْ … » (انعام / ۱۹) و « … وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ» (سباء/۴۷) و نيز به امت اسلام « وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ … » ( بقره/۱۴۳) و به پيامبر اسلام اطلاق شده است. معناي لغوي و مفهومي آن در همه جا يكي است اما درباره پيامبر تمام معاني ياد شده صادق است. مجمع اللبيان مي‌گويد: «مؤيدا الذين اليكم»
[۱۳] . در ادامه آیه ۴۵ سوره احزاب پیامبر «سراج منیر» خوانده شده است. با توجه به اینکه قرآن نور دانسته شده (مائده / ۱۵) و به طور کلی هدایت الهی به وسيله نور مطرح شده « … يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاء …» (نور/ ۳۵) ، ناميدن پيام‌آور و حامل پيام نور يعني قرآن به سراج منير يعني چراغ تابان و يا خورشيد درخشان كاملاً طبيعي و قابل فهم و درك است. مفهوم سخن اين است كه پيامبر با چراغ نورپاشي وحي و قرآن، راه تاريك زندگي آدمي را روشن مي‌كند. ضمناً گفته شده است‌كه سراج همان «چراغ» فارسي است كه معرب شده است. در اين صورت احتمالاً چراغ، « چراگ » بوده و « گ » به « غ » تبديل شده و سپس به « ج » بدل شده است. ولي روشن نيست كه چرا « چ » به جاي « ج » به « س » مبدل شده است.
[۱۴] . فهرست فوق بر گرفته است از خرگوشی (ص ۱۰۵). البته بیهقی (دلائل النبوه، جلد ۱، ص ۱۱۲-۱۱۳) نام هایی چون حاشر ((یعنی این که در رستاخیز حشر مردم با اوست)، ماحی (یعنی خداوند وسیله او گناهان کسانی را که به او ایمان آورده اند محو می کند) و یس را نیز ذکر کرده است.
از عناوین و القاب پیامبر اسلام «خاتم النبیین» است. در سوره احزاب آیه ۴۰ آمده است : «مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ …» گر چه گفته شده است که در برخی قرائت¬ها «خاتِم» آمده است اما در قرآنها عموماً «خاتَم» آمده است. اگر خاتِم بود تردیدی بر دلالت آن بر مقام خاتمیت پیامبر نبود اما چون خاتَم آمده برخی گفته¬اند که خاتَم به معنای انگشتر است و لذا تفسیر کرده¬اند که پیامبر اسلام زینت و شکوه پیامبران است اما از آن خاتمیت و ختم نبوت مستفاد نمی¬شود. در پاسخ گفته شده که در گذشته انگشتر مهر هم بوده و مهر را در پایان نامه¬ها می¬نهاده¬اند و این به معنای ختم نبوت است و پیامبر اسلام هم پایان دهنده سلسله انبیاء و ادیان است.
قابل توجه این که مانی نیز خود را همان «فارقلیط» یعنی همان کسی که عیسی به آمدنش بشارت داده می دانست و می گفت او «خاتم پیامبران» است. حتی او در کتاب «شاپورگان»ش خود را «مُهر پیامبان» می شمارد. دکره، فرانسوا، مانی و سنت مانوی، ص ۷۱
درباره فصل ختم نبوت در جای دیگر اشارتی خواهد شد.
در مورد این عناوین و اوصاف جز قرآن، بنگرید به «دلائل النبوه» ص ۱۱۲ و «شرف النبی» ص ۱۰۵
[۱۵] . در مورد شخصیت و سیمای انسانی و اخلاقی ممتاز و متمایز محمد در منابع شرق شناسان سخنان فراوان و قابل توجهی دیده می شود که من به دلایلی چندان مشتاق نیستم از آنها بیش از حد نیاز استفاده کنم. علاقه مندان می توانند به منابع مختلف در زبانهای اصلی و یا ترجمه به فارسی و عربی مراجعه کنند. یکی از منابع تقریبا متأخر اروپایی کتاب «تاریخ اسلام و عرب» اثر مشهور گوستاولوبون فرانسوی است. وی در جای جای کتاب خود به مناسبتی به این مشخصات ممتاز اشاره کرده و برخی اقوال شرق شناسان غربی را نقل کرده است. از جمله در بخش ویژه کتاب «ص ۱۱۸-۱۲۷). به عنوان نمونه به سخنی از نویسنده‌ای به نام «بارتلمی سن هیلر»، که از وی به عنوان «از مورخین مشهور معاصر» یاد می کند، در باره منش و شخصیت اخلاقی و فردی محمد می آورد: «پیغمبر اسلام از حیث عقل و فهم، خدا پرستی، رحم و انصاف بر تمام معاصرین خود تفوق و برتری داشته است. حکومتی که او برای خود حاصل نمود مبنی بود بر مزایا و فضائل نفسانی خویش و مذهبی را که اشاعت داد آن مذهب برای اقوامی که آن را قبول نمودند یک نعمت بزرگی گردید . . .این مذهب . . . حقایق تازه‌ای بود که او آنها را به تمام عالم ظاهر و آشکار ساخت».
[۱۶] . ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۱)، ص ۸۹
[۱۷] . البته باید گفت که در منابع تاریخ و سیره، مواردی در گفتار یا رفتار پیامبر وجود دارد که با مجموعه افکار و سنت و سیره نبوی و به ویژه با اصول خدشه ناپذیر اندیشه دینی و سنت اخلاقی و رفتاری وی آشکارا مغایر و در تعارض است. در چنین مواردی چه می توان گفت؟ در اینجا جای تحقیق و داوری در این موارد نیست اما اجمالا می توان گفت که بر اساس قواعد منطقی نقد و تحلیل منابع و اسناد و معیارهای بازخوانی‌های منابع تاریخی، موارد معارض با مسلمات و محکمات تاریخی و یا عقاید و اصول دینی، یا از اساس و بنیاد جعل و برساخته‌های بعدی است که به انگیزه‌های کم و بیش شناخته شده گفته شده و یا در گزارش‌های تاریخی آن باز هم به دلایل اجتماعی خاص و آشنا، با تحریف لفظی و معنوی گزارش شده اند. به هرحال چنین مواردی جای بحث و ماقشه دارند که در جای خود بدانها اشاره شده است. عیار ما (مای مسلمان و نیز پژوهشگران تاریخ اسلام و سیره نویسان قدیم و جدید) متن قرآن است چرا که این متن کهن‌ترین و معتبرترین و اجماعی‌ترین سند دینی و تاریخی مسلمانان و تاریخ فکر و فرهنگ اسلامی است. به دلایل مختلف، قطعا گزارش‌های معارض قرآن، مردود و غیر قابل تأیید هستند.
[۱۸] . نیز بیهقی، دلائل النبوه، جلد ۱، ص ۱۴۷ و ۱۶۴
نیز: ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۱)، ص ۹۵
[۱۹] . ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۱)، ص ۱۱۲ – ۱۱۳
نیز: بیهقی، دلائل النبوه، جلد ۱، ص ۱۵۵
[۲۰] . در مورد این حجره‌ها در برخی منابع شرحی با ذکر جزئیات آمده است. ظاهرا در این زمان خانه و یا اتاقهای همسران پیامبر دیوار وجود نداشت و حجره‌ها با پرده‌ای از موی سیاه از هم جدا می شدند. از جمله بنگرید به: ترکاشوند، حجاب شرعی در عصر پیامبر، ص ۲۵۱-۲۵۵ و منابع ایشان از جمله ابن سعد، جلد اول، و دیگر منابع. و به گزارش دیگر منظور از واژه حجره و در آیه حجرات نه به معنای اتاق و خانه بلکه عبارت از پرده هایی (حصیری، ساخته شده از الیاف درخت خرما)ست که پیامبر روبروی در هر یک از اتاقهای همسرانش نصب می کرد تا منزل را از مسجد و محیط بیرون مجزا کند. منظور از حجرات خانه‌های همسران رسول خدا یک اصطلاح جدید است. ترکاشوند، ص ۳۰۸- ۳۰۹.
[۲۱] . در این زمینه مقاله «زن در چشم و دل محمد» از علی شریعتی در کتاب «اسلام شناسی» او (مجموع آثار شماره ۳۰)، حرفهایی برای گفتن دارد.
[۲۲] . تا آنجا که از منابع قابل استنباط است، پیامبر در سه مورد مهم در زندگی متعارف آن روز، عدالت و برابری را رعایت می کرد:
۱ – برابری در مهریه که ۴۰۰ درهم بود. ظاهرا در سه مورد یا مهریه نبوده و یا به دلایلی متفاوت بوده است.
۲ – تقسیم مساوی اوقات شبانه – روز بین همسران. این در حالی بود که طبق آیه ۱ سوره احزاب (به هردلیل) پیامبر مجاز بود در صورت لزوم نوبت را رعایت نکند.
۳ – تأمین معیشت و نفقه زندگی مساوی و مورد نیاز همسران. مورد دوم و سوم در مورد کنیزان نیز رعایت می شد.
گرچه قرآن توصیه به عدالت می کند و تصریح می کند که در صورت رعایت عدالت بین همسران تجدید فراش کنید (نساء/۳)، اما در عین حال می دانیم که در عمل رعایت عدالت یعنی مساوات کامل و ایدئال ممکن نیست و طبعا پیامبر هم از این امر مستثنی نبوده است. قابل تأمل این که قران در همین زمینه تعدد زوجات تصریح می کند که محال است به عدالت رفتار کنید (نساء/۱۲۹). آیا نمی توان گفت که آیه دوم جواز مشروط اول را نسخ کرده است؟
[۲۳] . ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۱)، ص ۹۱، ۱۱۲ و ۱۸۱ و جلد ۲ (۲)، ص ۲۸ – ۳۰
نیز: شرف النبی، ص۴۳۳
نیز: بیهقی، دلائل النبوه، جلد ۱، ص ۱۴۶، ۱۵۶ و ۱۶۱
[۲۴] . در عین حال باید دانست که در آن روزگار در میان اعراب حجاز گویا عقد و ازدواج دختر کم سن و سال چندان غیر عادی نبوده است. چنانکه شهرت دارد حضرت فاطمه در هنگام ازدواج با علی در سال دوم هجرت نه ساله بوده است گر چه بیش از این نیز گفته شده است و جالب اینکه ابتدا عمر و ابوبکر کهن سال به خواستگاری فاطمه می¬روند و پیامبر با این استدلال که او خردسال است قبول نمی¬کند.
[۲۵] . محمد پيغمبري كه از نو بايد شناخت، صفحه ۳۴۲
[۲۶] . گیورگیو (ص ۳۳۳) می نویسد: «پیغمبر می دانست که هرگاه با‌ام حبیبه ازدواج کند داماد ابوسفیان خواهد شد و این وصلت از خصومت بزرگترین دشمنش در مکه که ابوسفیان باشد خواهد کاست . . .ام حبیبه در حبشه بود و محمد فکر می کرد که هرگاه آن زن بیوه به عربستان بر گردد پدرش ابوسفیان و افراد خانواده‌اش (بنی امیه) نخواهند گذاشت وی به پیغمبر اسلام وصلت نماید. این بود که شخصی را انتخاب کرد و او را وکیل نمود که به حبشه برود و ا ز‌ام حبیبه خواستگاری نماید و او را با خود به مدینه بیاورد».
[۲۷] . همان كتاب، صفحه ۲۴۷
[۲۸] . باید افزود که این آشفتگی و ابهام و تردید در مورد انگیزه‌های نهفته در همسران مطلقه پیامبر و یا زنانی که از آنان خواستگاری شد و سرانجام به خانه محمد نیامدند (حتی در ماههای آخر عمر) بسیار بیشتر و جدی تر است.
[۲۹] . ابن سعد (طبقات، جلد ۲، قسمت اول، ص ۹۶) بدان تصریح کرده است.
[۳۰] . در طبقات ابن‌سعد (جلد دوم، قسمت اول، صفحه ۱۱۲) زن و بوي خوش آمده است.
[۳۱] . پس از آن ديگر هيچ زني بر تو حلال نيست، و نشايد كه همسراني را جانشين آنان سازي، و گرچه زيبايي آنان تو را خوش آيد، مگر آنچه ملك يمين تو باشد، خداوند نگاهبان و ناظر همه چيز است.
[۳۲] . قابل توجه است که شماری از فقیهان و مفسران به نسخ در آیات اعتقاد ندارند. مانند آیت¬الله سید ابوالقاسم خویی و آیت¬الله غروی اصفهانی.
[۳۳] . در قرآن به صورت روشن و مکرر به پیامبران نسبت عصیان و ذنب و مانند آن داده شده است (به دلیل انبوهی آیات از نقل آنها خودداری می شود). با اين همه روشن نيست ‌كه حداقل در چهار چوب نگرش قرآني و تكيه بر نص و‌حياني، مفهوم و عقيده ‌كنوني عصمت براي پيامبران از كجا درآمده است. از قرون نخست اسلامي اين عقيده پيدا شده است‌ كه پيامبران‌ گناه كبيره و صغيره نمي‌كنند، فكرگناه هم نمي‌كنند، اشتباه نمي‌كنند و فكر اشتباه هم نمي‌كنند و اين انديشه را ضروري دين مي‌شمارند و طبعاً منكر آن را كافر و مرتد مي‌دانند. صدوق در اعتقادات (صفحه ۹۹) مي‌گويد: «هركس در ‌هر حال عصمت را از انبياء و امامان انكار كند آنان را به جهل متهم كرده و هركس اينان را جاهل بشمارد كافر است. بعد مي‌افزايد پيامبران و امامان معصوم‌اند و در عالي‌ترين مقام كمال و تمام قرار دارند و به تمام امور از آغاز تا پايان آگاهي دارند و در هيچ حالتي متصف به كاستي و گناه و جهل نخواهند بود».
چنين تلقي از نبوت و عصمت، به ويژه عصمت امامان شيعي، قطعاً در ادوار پس از صدر اسلام پيدا شده است و مفسران قرآن نيز پس از پذيرفتن و بديهي شمردن چنين نگاهي به پيامبران و باور به عصمت مطلق آنان از گناه و خطا، به سراغ قرآن رفته و كوشيده‌اند از يك سو از برخي آيات قرآن براي تأييد نظريه عصمت مطلق پيامبران اتخاذ سند كنند و از سوي ديگر تلاش كردند آيات متعدد قرآن را، كه آشكارا نسبت عصيان و ذنب و ضلالت و ظلم و خطا به پيامبران مي‌دهد و از این رو آنان مورد خطاب و عتاب خداوند قرار مي‌گيرند، به شكلي و با تكيه بر يك سلسله مفروضات قبلي و برآمده از مشهورات زمانه و رايج درميان عوام و خواص توجيه و تفسير كنند.
اكنون در مقام بحث مستقل در باب عصمت نيستم و لذا نمي‌توانم آيات مربوط را به تفصيل شرح دهم و طبعاً مجال آن نيست‌كه به نقد و بررسي آراي مفسران بپردازم، اما به اجمال مي‌گويم ممكن است كه برخي ظواهر دلالات الفاظ تفسير پذير و حتي‌تأويل پذير باشند و يا بعضي از آنها احتمالاً با برخي از آيات و نصوص ديگر معاني متفاوتي پيدا كنند، اما مجموعه آيات در ارتباط با پيامبران و موضوع عصمت مطلق از آن استنباط نمی¬شود بلکه برعکس، آیات پیاپی این مدعا را نقض می¬کنند. به‌گمان من اگر به موضوع عصمت در منابع كلامي و تفسيري بنگريم، به روشني مي‌بينيم که اين عقيده در خارج از متن قرآن شكل‌‌گرفته و آنگاه به قرآن تحميل شده است. مهم‌ترین و شاید تنها دلیل مدعیان عصمت، همان است که متکلمان گفته اند و آن در این جمله کوتاه مرتضی مطهری انعکاس یافته است که: «کسی که خدا او را برای هدایت مردم فرستاده در حالی که مردم به هدایت الهی نیاز داشته باشند، نمی تواند انسانی جایزالخطا یا جایزالمعصیه باشد». با تکیه بر چنین استدلالی است که ایشان قاطعانه اعلام می کند «در صورت عصمت پیغمبر هیپچ کس شبهه نمی کند و امر واضحی است» (مطهری، امامت و رهبری، تهران، انتشارات صدرا، چاپ دوم، ۱۳۶۴، ص ۹۶).
اگر به تاريخ ظهور و پيدايش چنين باوري توجه كنيم، جاي ترديد باقي نمي‌ماند كه در عصر تعصب مذهبي و غلظت ديني و جزميت فكري، اين تفكر و امثال آن پديد آمده و حداقل تثبيت شده است. متن قرآن و صراحت‌هاي مكرر آن با چنين تصوري از پيامبران و عصمت مطلق آنان، ناسازگار است. به هر حال اگر چنان پيش¬ فرض‌هايي از حوزه تفكر‌كلامي و عقيدتي مسلمانان حذف شوند، ديگر نيازي به چنان تفسير‌هاي پر تكلفي از آيات قرآن در بخش سيره نبوي نخواهيم بود. قرآن بدون هيچ‌گونه پرده‌‌پوشي علم و عصمت پيامبران را مطلق نمي‌داند و آنان را خطا‌پذير مي¬شمارد و نمونه‌هاي آن را نيز نشان مي‌دهد. شايد واژه‌« اعتصام» در‌قرآن سبب شده است‌ كه عصمت پيامبران در حوزه علم و عمل مطرح شده باشد. « اعتصام » به معناي ياري و پناه خواستن است. در آيه ۱۰۱ آل عمران آمده است: «. . .و َمَن يَعْتَصِم بِاللّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ » يعني هر كس به خداوند پناه برد، به راه راست رهنمون شده است. در آيه بعد دعوت مي‌كند كه: «وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ . . .». در سوره يوسف آيه ۳۲ نيز همسر فرمانرواي مصر‌كلمه « فاستعصم » را در باره يوسف به كار مي‌برد كه به معناي پناه جستن و يا خويشتن داري است. به هر تقدير واژه عصمت در قرآن به معناي پناه جستن و ياري خواستن و يا خويشتن¬داري باشد، يك چيز قطعي است و آن اين است كه به معناي خطانا‌پذيري مطلق پيامبران نيست. اين كه مدعيان عصمت اصرار دارند از طريق عصمت مطلق پيامبران حقانیت و‌حياني سخنان آنان و نيز ضرورت اطاعت مؤمنان از آن سخنان را ثابت كنند، وجه معقولي ندارد، چرا كه چنين ملازمه‌اي وجود ندارد يعني مي‌توان پيامبران را خطا‌پذير دانست اما در برابر اوامر و نواهي وحياني آنان تسليم بود و اطاعت كرد. از قضا چنين ديدگاهي به انسان شناسي قرآن كه حول محور‌هاي چون اختيار، اراده، خلاقيت و انتخاب استوار است، و روح و جوهر دعوت انبياء كه براي آزادي و رهايي آدميان از هر نوع سرسپردگي و اطاعت محض از غير خدا بوده است، سازگارتر است. اتفاقاً اعتقاد به عصمت مطلق پيامبران را از دسترس مردم خطا‌كار دوري مي‌كند و چنين شخصي نمي‌تواند الگو و اسوه براي آدميان باشند. در عين حال نظريه متقدم اسلامي مبني بر ‌عصمت در دريافت وحي، عصمت در انتقال وحي و عصمت در عمل به وحي قطعي و قابل دفاع است و مي‌توان براي آن مستندات نقلي و استدلالهاي عقلي ارائه داد. يعني پيامبران پيام الهي را به درستي دريافت مي‌كردند و آن را بدون دخل و تصرف عمدي و سهوي به مخالفان انتقال مي‌دادند و خود در عمل به اوامر‌و نواهي شرعي (حلال و حرام شرعي) مقيد و عامل بودند. آيات ۱ تا ۴ سوره نجم نيز مؤيد اين مدعا است نه مؤيد و مثبت مدعاي گزاف خطا‌ناپذيري مطلق: «وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى / مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى / وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى / إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى» اين نطق تهي از هوا در حوزه انتقال وحي است نه در حوزه عمل به طور مطلق. به ويژه بايد دقت كرد مسأله اشتباه و گناه و آن هم گناه شرعي كاملا با هم متفاوتند و حكم واحد ندارند.
پيامبران قطعاً مرتكب گناه شرعي نمي‌شدند اما اگر ‌گناه را در حوزه وجودي و فراتر از دايره محدود شرع در نظر بگيريم، آنگاه قاعده «حسنات الا‌برار سيئات المقربين» مطرح مي‌شود و امور نسبي مي‌شود و در مقام مقايسه معناي ويژه‌اي پيدا مي‌كند. وقتي مولوي مي‌گويد ما بايد از نماز خواندنمان توبه کنیم، در اين ارتباط است كه معنا پيدا مي‌كند. مفاهيمي چون توبه و عفو و استغفار پيامبران در اين حوزه قابل فهم و تفسير خواهد بود. خطا يعني اشتباه امري بشري است و مگر پيامبران بشر نبوه‌اند؟ وقتي خطا‌پذيري را در ارتباط با دريافت و انتقال وحي منتفي بدانيم و بدين ترتيب حجیت و وثاقت وحي مكتوب و ملفوظ را قبول كنيم، ديگر اشتبا‌هات احتمالي و يا واقعي آورندگان و حاملان وحي چه خللي به ديانت و مدعيات پيامبران وارد مي‌كند كه از پذيرفتن آن بيم داريم؟ اتفاقاً طباطبايي نيز در «الميزان» بين خطا در‌حوزه وحي و تبليغ و حوزه امور‌خارجي ديگر (مانند اشتباه در حواس و ادراكات و علوم اعتباري و . . .) فرق مي‌گذارد (طباطبایی، المیزان، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۲، جلد ۲، .
سخن آخر اين كه پیامبر اهل جادو و سحر و امورخارق‌العاده نيست بلکه « كاملاً انسان » است نه «انسان‌كامل»، آن گونه كه عارفان گفته‌اند، چرا كه انسان كامل فقط در ذهن و آرمان مي‌تواند وجود داشته باشد و در عالم واقع ثبوتاً و اثباتاً محال است. شريعتي گامی مهم به جلو بر داشت و برای اسطوره زدایی از پیامبر گفت «انسان ما‌فوق نه مافوق انسان» اما بايد گفت كه انسان مافوق بودن هم ممكن نيست مگر آن كه در عالم نسبیت و در مقام مقايسه باشد كه در آن صورت انسان كامل و يا انسان مافوق خالي از مضمون و محتوا مي‌شود. به هر حال پيامبر خطا‌ناپذير و انسان كامل و مافوق انسان، قادر نيست پيامبر و مربي و هادي انبوه آدميان زميني باشد.
[۳۴] . در این مورد مقاله « زن در چشم و دل محمد » در کتاب « اسلام¬شناسی » (مشهد) اثر دکتر علی شریعتی، مفید تواند بود.
[۳۵] . گوستاولوبون (ص ۱۲۰-۱۲۱) می نویسد: «اگر از پیغمبر بتوان انتقادی کرد فقط همان محبت مفرطی است که به زن داشته ولی این را هم نباید از نظر دور داشت که این محبت فقط در قسمت اخیر زندگانی در او پیدا شده بود و الا در اوایل عمر تا سن پنجاه سالگی به همان زوجه اولی قناعت نمود. . . .این شماره [منتقدان] در نظر اهالی اروپا شاید زیاد باشد، ولی در نظر مشرقی‌ها ابدا افراطی در آن به عمل نیانده است. اگر پیغمبر اسلام به عاقل‌ترین سلاطین دنیا یعنی سلیمان، که در کتب عهد عتیق شرح او مسطور است، تأسی کرده بود، خیلی بیش از این بایستی زن گرفته باشد».

Share:

More Posts

 مجلس! مجلس دیگر چه لطفی دارد؟

اشاره: متن زیر یادداشتی است که در مجموعه یادداشت های مجلس تحریر شده است. در آستانه انتخابات مجلس دوم مانند دیگر نمایندگان و احیانا مردم

Send Us A Message