نگاهی به تحولات اصلاحی در حوزه علمیه قم و نمایندگانش

بدست • 27 فوریه 2021 • دسته: مقالات

مروری بر تاریخ اصلاح دینی در ایران معاصر – قسمت بیست و یکم

درآمد
هرچند قرار ما بر یک تاریخ نگاری جامع و تمام از تمامی جریان ها و یا شخصیت های مؤثر و صاحب نام در قلمرو اصلاح دینی معاصر ایران نبوده و نیست ولی اکنون که این سلسله گفتارها و نوشتارها رو به پایان است، به ناگزیر لازم است ولو به اشاره و به اجمال تمام ـ به تحولات مهم اصلاحی در حوزه علمیه قم و برخی شخصیت های کم و بیش اثرگذار روحانی در قم بپردازیم. البته برای تکمیل گزارش به چند شخصیت روحانی و اثرگذار در تهران و مشهد نیز اشارتی خواهد شد که البته خاستگاه آنان نیز حوزه قم است.
در این گفتار / نوشتار مطالب مورد نظر ذیل دو عنوان ارائه خواهد شد:
الف. تحولات اصلاحی و مصادیق اصلاحات حوزوی
ب. شخصیت های تأثیرگذار با تمرکز روی علامه طباطبایی و مرتضی مطهری

الف. تحولات اصلاحی و مصادیق اصلاحات حوزوی
می دانیم که «حوزه علمیه قم» به صورت کنونی اش تازه تأسیس است و بیش از یک قرن از عمر آن نمی گذرد. البته این را نیز می دانیم که اولا حوزه های علمیه شیعی به معنای عام و کلی آن دیرینه سال است تاریخ تأسیس آنها حداقل به قرن پنجم و ششم هجری باز می گردد. ثانیا، شهر قم نیز از شهرهای کهن ایرانی (که زمانی گُمیدان بوده و معرّب شده و به تدریج به قم تبدیل شده) و بعد اسلامی و شیعی بوده است. از قرون میانه یکی از مراکز عمده شیعی شهر قم بوده و محدثان و عالمان شیعی نامداری از این شهر برخاسته اند. اشعریان قم از مشاهیر این شهر در قرون میانه اند. اما حوزه قم در تاریخ نوین خود از اوایل قرن چهاردهم هجری خورشیدی به دست حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی (۱۲۷۶ – ۱۳۵۵ قمری) بنیاد نهاده شده است. از این رو به حاج شیخ عبدالکریم «مؤسس» نیز گفته می شود.حائری سالیانی در عراق و در شهرهای کربلا و سامراء و نجف تحصیل کرده بود. وی پس از بازگشت به ایران در سال ۱۲۹۳ قم را مرکز فعالیت های فکری و آموزشی خود قرار داد. او از سال ۱۳۰۱ تا زمان درگذشتش یعنی تا سال ۱۳۱۵ خورشیدی زعیم حوزه علمیه قم شمرده می شد. از آن سال تا ۱۳۲۵ زعامت شیعی به عراق منتقل شد و عملا سید ابوالحسن اصفهانی زعامت عام و از جمله حوزه قم را بر عهده داشت و پس از درگذشت وی در همان سال، این زعامت به آیت الله حاج آقا حسین طباطبایی بروجردی منتقل و پس از درگشت وی در بهار سال ۱۳۴۰ نیز مرجعیت در ایران و عراق متکثر شد و تا کنون نیز به وضعیت پیشین بازنگشته است.
از زمان حائری تا همین الان موضوع «اصلاح حوزه» مطرح بوده و هست و شمار زیادی از عالمان حوزه از این هدف و حرکت اصلاحی در عرصه های مختلف حمایت کرده و آن را ضروری دانسته و می دانند و برخی نیز برای تحقق آن گام هایی برداشته اند. در این بخش به کوتاهی به وجوهی از اصلاحات حوزوی و مصادیق آن اشاره می شود.
مرحوم مطهری در مقاله «مشکل اساسی در سازمان روحانیت» (منتشر شده در کتاب «بحثی در باره مرجعیت و روحانیت» که پس از درگذشت بروجردی در سال ۱۳۴۱ انتشار یافته است) گزارش مهمی در باب اصلاحات در حوزه ارائه داده است. یکی از نکات مهم آن است که به نقل مطهری حاج شیخ در نظر داشت که آموزش زبان انگلیسی را در دروس طلاب بگنجاند ولی برخی بازاریان نزد شیخ رفته و در مقام اعتراض و مخالفت گفتند ما سهم امام می دهیم که طلاب «قال الصادق» و «قال الباقر» بیاموزند و نه زبان کفار را. در نهایت زعیم حوزه نیز کوتاه آمد چرا که به هر تقدیر بودجه علما و مراجع و طلاب عمدتا از همین سهمین (سهم امام و سهم سادات) تأمین می شود. مطهری به استناد چنین داده ها و فاکت های تاریخی مدعی است که مشکل اساسی در سازمان روحانیت موضوع مهم معیشت و ارتزاق علما و طلاب است و به گفته او این نوع وابستگی موجب می شود تا روحانیان از همان ولی نعمتان خود یعنی تأمین کنندگان معیشت زندگی پیروی کرده و عوام زده شده و دنباله رو مریدان خود باشند. از این رو مطهری نتیجه می گیرد که روحانیون ما هرگز به آزادگی و شهامت و شجاعت و پیشتازی در اندیشه و فتوا نخواهند رسید.
مطهری در همان کتاب در نوشتاری جداگانه شرحی در باره اندیشه ها و اقدامات مصلحانه آیت الله بروجردی ارائه داده است که مهم ترین آنها رویکرد مصلحانه به کاهش اختلافات فرقه ای بین دو شاخه مهم شیعه و سنی بوده است. مهمترین نماد عملی چنین اقدامی تأسیس «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه» بوده که مرکزیت آن در قاهره قرار داشت و سالیانی فعالیت داشته و به نتایجی نکویی نیز رسید. از جمله آنها به رسمیت شناختن مذهب شیعه امامی و فقه و اجتهاد آن در جهان سنت و جماعت است. وفق این نظر مذهب شیعه در کنار چهار مذهب فقهی اهل سنت قرار گرفت و حتی فقه شیعی در الازهر نیز تدریس شد. این تلاش در قرن اخیر و به طور خاص تا وقوع انقلاب ایران و اندکی بعد با برآمدن جنبش های افراطی و بنیادگرایانه اسلامی، آثار مثبتی در کاهش نقارهای فرقه ای دیرین بین شیعه و سنی داشته است.
این روند اصلاحی از سال ۱۳۴۰ به بعد تا مقطع پیروزی انقلاب در اشکال مختلف و با مصادیق متنوع ادامه یافته است که در طبقه بندی زیر قابل شناسایی و معرفی است:
۱- اصلاحات در متون درسی
تا آنجا که من اطلاع دارم ایده تغییر برخی متون درسی از زمان بروجردی مطرح بوده است. احتمالا می دانید که دروس حوزوی در دو مرحله انجام می شود. مرحله نخست را «سطح» می گویند و مرحله دوم را «خارج». سطح از جامع المقدمات آغاز می شود و تا کفایه الاصول تمام می شود. به لحاظ موضوعی دروس سطح عبارات اند از: صرف، نحو، منطق، ادبیات، اصول و فقه. البته این تقسیم بندی مربوط می شود به پیش از انقلاب ولی در این چهار دهه که حوزه قم و احتمالا حوزه های دیگر نیز، نظام و نظمی نسبی پیدا کرده اند و مدیریتی حکومتی و واحد بر بدنه مهم حوزه حاکم شده است، تغییرات مهمی در آنها ایجاد شده است که از جمله براساس امتحان های مختلفی که از طلاب گرفته می شود، سطح به دوره های مختلف تقسیم شده است. اما دوره خارج عبارت است از یک دوره اصول و بعد فقه که بر اساس متنی خاص تدریس نمی شود بلکه استاد مباحث را به صورت شفاهی و می توان گفت در قالب کنفرانس مطرح می کند و شاگردان می شنوند و احیانا یادداشت می کنند که به آن «تقریر» گفته می شود. در مقام مقایسه می توان گفت آموزش دوره خارج، شبیه گذراندن دوره دکتری برای دانشجویان دانشگاه ها است.
انگیزه تغییر و یا همان اصلاح متون درسی دو چیز بوده است. یکی این که متون مورد استفاده کنونی خیلی قدیمی اند و شاید بتوان گفت نوترین آنها کتاب «کفابه الاصول» آخوند خراسانی است که به بیش از صد سال قبل بر می گردد. اغلب این متون در چهارصد – پانصد سال قبل تألیف شده اند. مشکل دیگر طولانی و مفصل بودن شماری از این متون است. مانند کتاب ادبی «مغنی اللبیب» که به دلیل مفصل بودن فقط «باب الرابع»را می خواندند و یا «مطوّل» را که واقعا مطول بود و از این رو به صورت کوتاه شدن خوانده می شد و یا «مختصرالمعانی» خوانده می شد. البته مشکل دیگر هم زبان و ادبیات این متون بوده که طبعا قدیمی بوده و چندان با ادبیات عربی معاصر منطبق نبوده و نیست.
با توجه به این ملاحظات اندیشه تغییر متون درسی حوزه مطرح شده است. با این حال تا دوران انقلاب چند تغییر و در واقع تعویض کوچکی انجام شد. از جمله چند اثر محمدرضا مظفر عالم اسلامی عراقی از جمله در منطق (مشهور به منطق مظفر) و «حلقات» محمدباقر صدر در اصول و یا «بدایه الحکمه» و «نهایه الحکمه»از سید محمدحسین طباطبایی در آموزش مختصر فلسفه در شمار متون درسی قرار گرفتند. البته برخی متون دیگر در حواشی دروس حوزوی در کلام و عقاید نیز برای برخی طلاب به طور ذوقی و غیر رسمی تعلیم داده می شدند. همان گونه که گفته شد، دلیل اصلی این تغییرات صرفه جویی در عمر و وقت طلاب بوده است. برای یک دوره سطح به طور متوسط ده سال و یک دوره خارج اصول نیز همین مدت و یک دوره فقه در ابواب مختلف (حدود پنجاه باب یا موضوع) حدود پانزده سال وقت لازم بوده است.
۲- استفاده از زبان خارجی و یا آشنایی با برخی علوم جدید
از زمان حائری یزدی آموزش زبان خارجی و البته بیشتر زبان اروپایی و به طور خاص انگلیسی برای طلاب مطمح نظر بوده است. البته قراین و شواهد نشان می دهد که هدف و حداقل هدف اصلی طراحان این پیشنهاد، آشنایی جدّی و واقعی با علوم و معارف مدرن غربی و با تمدن اروپایی نبوده است، بل هدف اساسی آنها آن بوده است که مبلغان روحانی به اروپا و غرب رفته و با استفاده از زبان آنها به تبلیغ اسلام و تشیع و یا در صورت امکان و نیاز به دفع شبهات منتقدان و پیروان ادیان دیگر بپردازند. آشنایی با زبان نیز عمدتا در سطح مکالمه و محاوره بوده است. با این حال در آغاز همین اندازه نیز مورد مخالفت قرار گرفت و همان گونه که گفته شد در زمان حائری ناکام ماند.
اما این موضوع در زمان بروجردی جدی تر شد. شاید دلیل آن بوده که شخص بروجردی به ایجاد ارتباط با غرب و جهان اسلام و عرب اهمیت می داد و آن را برای تبلیغ اسلام و تشیع ایرانی لازم و مفید می دیده است. از این رو وی مساجد و مراکز اسلامی چندی در برخی کشورهای اروپایی ایجاد کرد. از جمله آنها تأسیس مرکز اسلامی هامبورگ در آلمان است که هنوز هم هست و با نام «مسجد امام علی» شناخته می شود و البته در اختیار جمهوری اسلامی است. نمایندگانی از بروجردی در این مراکز و مساجد مشخص فعالیت می کرده اند. پس از بروجردی این روند ادامه و گسترش پیدا کرد و شماری از مراجع جانشین مراجع قبلی شده و در نتیجه تولیت و مدیریت این نهادهای مذهبی و تبلیغی را بر عهده گرفتند که می توان به عنوان نمونه به آیت الله سید علی سیستانی اشاره کرد که اکنون تمامی نهادهای مذهبی آیت الله خویی را در اروپا در اختیار دارد. گفتنی این که این نوع نهادها دارای کارکردهای مهم اقتصادی هم هستند و برای مراجع تولید ثروت نیز می کنند. بروجردی با جهان عرب نیز ارتباط داشت و دارالتقریب در قاهره با حمایت و کمک وی تأسیس شد و آیت الله قمی نماینده او در این نهاد بود.
پس از بروجردی آیت الله سید کاظم شریعتمداری این راه را با استواری و اثرگذاری بیشتر ادامه داد. وی با تأسیس «دارالتبلیغ اسلامی قم» در اوایل دهه چهل راه ناتمام بروجردی را ادامه داد و تا پیروزی انقلاب منشاء خدمات مهمی شد. این مرکز از تمام امکانات آموزشی موجود و ممکن در زمان خود استفاده می کرد. در واقع فعالیت های دارالتبلیغ در حد یک دانشگاه و حداقل یک دانشکده جامع بود. در این مرکز تدریس موضوعات مختلف از جمله زبان های انگلیسی و عربی و اردو رایج بوده و نشریاتی به همین زبانها نیز در داخل و خارج منتشر می شد. «نسل نو» برای جوانان و «پیام شادی» برای کودکان و «الهادی» به عربی برای عرب زبانان و یا آشنا با این زبان انتشار می داد. در آن زمان این نشریات مورد توجه بود و جوانان و نوجوانان و کودکان بسیاری نشریات یاد شده را می خواندند. ضمنا به وسیله دارالتبلیغ یک انتشاراتی فعال نیز در قم تأسیس شده بود که کتاب های مختلف و متنوع و کم و بیش نوگرا چاپ و منتشر می کرد. افزون بر آنها، طلاب شیعه زیادی از کشورهای مختلف آسیایی و آفریقایی با بورسیه دارالتبلیغ به قم آمده و تحصیل می کردند. این مرکز دانشجویانی نیز به اروپا و آمریکا می فرستاد و نیز مبلغانی به کشورهای مختلف جهان اعزام می کرد. یک بار هم دکتر محمد الفحّام شیخ الازهر (الامام الاعظم) (درگذشته ۱۹۸۰ میلادی) به دعوت شریعتمداری به قم آمد و از دارالتبلیغ دیدار کرد. پس از انقلاب این مرکز نیز در آتش اختلافات سیاسی سوخت و پس از خلع بدعت آمیز شریعتمداری از مرجعیت، این مرکز نیز مصادره شده و در اختیار نهادهای زیر مجموعه آیت الله خمینی قرار گرفت و از آن زمان در اختیار سازمان تبلیغات اسلامی قرار دارد.
در اوایل دهه چهل «مدرسه حقانی» (منتظریه) نیز کاملا برای تحقق ایده های اصلاحی طلاب در قم تأسیس شد. آقایان سید محمد حسینی بهشتی و شیخ علی قدوسی از بانیان آن بوده اند. هدف نیز آن بود که طلاب، افزون بر دروس متعارف حوزوی و سنتی، با زبانهای خارجی و علوم جدید نیز آشنا شوند. تا آنجا که اطلاع دارم زبان انگلیسی و درس تاریخ در شمار دروس رسمی این مدرسه بود. از این رو در دهه چهل و پنجاه شاگردان حقانی غالبا از بهترین و نوگراترین طلاب بوده و از جمله به فعالیت های سیاسی در حمایت از آیت الله خمینی اهتمام داشتند و نیز از اندیشه های نوین اسلامی استقبال می کردند و از جمله در چند سال پیش از انقلاب شمار قابل توجهی از طلاب حقانی به صورت پرشور و فعال از شریعتی حمایت می کردند. البته محمدتقی مصباح یزدی، که از مدرسان حقانی بود، سرسختانه در مقام مخالف شریعتی سخن می گفت. سرانجام کار اختلاف حول شریعتی چندان بالا گرفت که بهشتی از تهران آمد و بین دو طرف منازعه به داوری پرداخت و چون بهشتی در مجموع جانب شریعتی و طرفدارانش را گرفت، مصباح به عنوان اعتراض حقانی را ترک کرد و دیگر باز نگشت. ضمنا از یاد نبریم که از مشروطه به بعد و به ویژه پس از شهریور(۱۳۲۰) و به طور خاص پس از پانزده خرداد ۴۲ تا بهمن ۵۷، فعالیت های سیاسی و مبارزاتی بر ضد استبداد و استعمار و احیانا استثمار نشانه نوگرا بودن مذهبی ها به ویژه علما و روحانیون بوده است.
با این حال می دانیم که پس از انقلاب سرنوشت مدرسه حقانی بیش از جاهای دیگر دچار تغییر و تحول شد. مهم ترین تحول آن بود که شماری از طلاب این مرکز از طریق بهشتی و قدوسی به دستگاه قضایی و بعدتر به نهادهای اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی راه یافته و عملا در شمار عوامل تأثیرگذار در سرکوبی های سیاسی درآمدند.
در دهه پنجاه مرکز دیگری تحت عنوان «مدرسه رسالت» در قم پا گرفت که از جهاتی با حقانی مشابهت داشت. هرچند ارتباطی با حقانی نداشت. مدیریت آن با ابراهیم منهاج دشتی بود. دروس متنوعی در آنجا تعلیم داده می شد. از جمله دو درس «تاریخ» و آئین نگارش» بود که من آن دو را تدریس می کردم.
«مؤسسه در راه حق» هم بود که دقیقا از ساختار اداری و مدیریتی و آموزشی آن اطلاع ندارم ولی در دوران پیش از انقلاب فعالیت داشت. نشریاتی داشت که عمدتا ردیه هایی بر ضد ادیان دیگر از جمله مسیحیت تبشیری بوده است. من از علاقه مندان نشریات در راه حق بوده ام. آقایان مصباح یزدی و دکتر احمد احمدی (که پس از انقلاب نیز از کارگزاران فرهنگی جمهوری اسلامی شد) از اعضای در راه حق بوده اند.
۳- استفاده از مطبوعات به مثابه نهاد تبلیغی جدید
هرچند شماری از علما و طلاب پس از مشروطیت کم و بیش با مطبوعات یعنی روزنامه و مجله آشنا بوده و از اهمیت تبلیغی و ترویجی این پدیده های نوین با خبر بوده اند ولی پس از شهریور بیست بیش از پیش با مطبوعات آشنا شدند. چنان که پیش از این گفته ام برخی از علمای نوگرای دینی در دهه بیست و سی خود صاحب روزنامه و نشریه بوده اند و یا مقالات خود را در مطبوعات متنوع کشور منتشر می کرده اند. با این حال کار حرفه ای مطبوعاتی و حتی روزنامه خوانی در جمع طلاب چندان رواج نداشته است. از باب نمونه در اوایل دهه چهل مدیر حوزه رودسر (سید هادی روحانی) وقتی متوجه شد که من روزنامه می خوانم، روزنامه (کیهان) را از من گرفت و تهدید کرد اگر پس از این روزنامه بخوانی، از حوزه اخراجت می کنم. پس از آن روزنامه را می خریدم و در مسجد (جنب مدرسه) می خواندم و در همانجا رها می کردم و می آمدم. تا آنجا که اطلاع یافتم در آن اوان تنها طلبه ای که در حوزه رودسر روزنامه می خواند من بودم که حدود پانزده سال داشتم. بعدتر در قم استاد درس «معالم الاصول» (آقای باکویی) بارها به ماها (شاگردان) نصحیت می کرد که: طلبه درس خوان باشید و نه روزنامه خوان! گویی بین درس خوانی و روزنامه خوانی تعارض است!
در دهه سی روزنامه خوانی و نشریه نویسی بیشتر باب شد. از جمله آنها می توان به «مجموعه حکمت» و «مکتب تشیع» و «درس هایی از مکتب اسلام» اشاره کرد که در قم منتشر می شدند. مکتب تشیع فصلنامه بود و سالنامه پر برگ و باری هم داشت که سالها منتشر می شد. نویسندگان این نشریات حوزوی ترکیبی بودند از عالمان نسبتا نوگرا و اصلاح طلبان دانشگاهی. از جمله آنان می توان به صالحی نجف آبادی، مهندس مهدی بازرگان، مرتضی مطهری، سید محمود طالقانی، سید محمدحسین طباطبایی، سید غلامرضا سعیدی و . . . اشاره کرد. اما در این میان مجله درس هایی از مکتب اسلام هم اثرگذارتر بود و هم پایدارتر. این ماهنامه از اواخر دهه سی تا پیروزی انقلاب مرتب منتشر می شد. مخاطبان پرشماری داشت. بسیاری از آنان از جوانان و از گروه دانشجویان و دانشگاهیان بودند. انتشار آن در پس از انقلاب نیز ادامه یافت و احتمالا هنوز هم ادامه دارد.
مؤسس اصلی و حامی آن در آن زمان آیت الله شریعتمداری بود و مدیر مسئول و سردبیر آن ناصر مکارم شیرازی. و البته گروه نویسندگان آن در مقاطع مختلف تغییر می کردند. یک یا دو مقاله از من نیز در آن نشریه منتشر شد. ولی تا آنجا که به یاد دارم کسانی چون شیخ جعفر سبحانی، سید هادی خسروشاهی، رضا گلسرخی کاشانی، زین العابدین قربانی، علی حجتی کرمانی و حسین حقانی زنجانی از اعضای ثابت آن بودند. این نشریه پایدار بستر مناسبی شد برای شماری از طلاب که هم با مطبوعات آشنا شوند و هم خود اهل تحقیق و قلم شوند و موجب آن شد که این شمار طلاب کتب غیر درسی را هم بخوانند و هم به زبان پارسی متعارف بنویسند. این نقش مهمی بود که مکتب اسلام در آن دوران ایفا کرد. بیفزایم که طلبه ها و روحانیون اصولا فارسی نویس نبوده و هنوز هم تا حدود زیادی (به ویژه نسل معمّر و حتی میان سال آنها) نیستند.
اما جدای از مکتب اسلام، آقای مکارم از طرق دیگر نیز بر یک نسل از طلاب جوان و اهل مطبوعات اثر گذاشت و از این نظر ایشان حق بزرگی بر گردن طلاب و فضلای جوان حوزه قم در بیست سال پیش از انقلاب دارد. مکارم جلساتی منظم داشت تحت عنوان «جلسات عقاید و مذاهب» که فکر می کنم شب های پنجشنبه تشکیل می شد. اصحاب اصلی این جلسات برخی از مباحث مورد بحث قرار گرفته را ذیل عنوان خاص خود (از جمله توحید، نبوت، قرآن، معاد و . . .) تنظیم و تحریر کرده و منتشر کرده اند. محمد مجتهد شبستری نیز تا پیش از عزیمت به آلمان (به عنوان امام مسجد و مرکز اسلامی هامبورگ در دهه چهل) از اصحاب این جلسات بوده است. به طور کلی آقای مکارم در آن دوران از فضلای مدعی اصلاحات در حوزه بوده که هرچند وفق سنت زمانی که به مرجعیت ارتقای درجه یافت، همه را از یاد برده و حتی به عنصری ضد اصلاحات تبدیل شده است. حدود پانزده سال قبل مرحوم علی حجتی با انتشار نامه سرگشاده مفصلی (که در دو شماره روزنامه «فتح» منتشر شد) خطاب به آقای مکارم ایده های پیشین او را در باب اصلاحات دینی و حوزوی به یاد او آورد و تعارضات قبل و بعد او را نشان داد. این نامه سند معتبر و مهمی است که هم برای شناخت ایده های اصلاحی حوزویان در دو دهه پیش از انقلاب و هم به طور خاص برای آشنایی با افکار و رفتار پیشین و کنونی آقای مکارم شیرازی مفید است و روشنگر.
البته برخی نشریات دیگر نیز در قم منتشر می شده اند که به دست برخی از روحانیون اداره می شده و نویسندگانشان نیز غالبا فضلا و طلاب حوزوی بوده اند. مانند «سالنامه معارف جعفری» (با مدیریت احمد محصل یزدی از اوایل دهه چهل تا انقلاب)، نشریات نسل جوان و از جمله «سالنامه نسل جوان» و نیز انتشارات «پیام اسلام». مدیریت پیام اسلام با شیخ مصطفی زمانی نجف آبادی مدیریت بود. پیام اسلام مؤسسه ای فرهنگی بود که هم کتاب های متنوع منتشر می کرد و هم نشریاتی داشت که مهم ترین آن «سالنامه پیام اسلام» بود. سالیانی از طرق مختلف (از جمل همکاری قلمی) با این نهاد فرهنگی همکاری داشتم. نخستین اثرم در سال ۱۳۵۳ به وسیله همین مؤسسه منتشر شد. ایده زمانی آن بود که اولا منشورات کم حجم باشند و ثانیا بیشتر به موضوعات اجتماعی و مشکلات مبتلابه جامعه و جوانان بپردازد و ثالثا ارزان باشد تا برای عموم مخصوصا جوانان قاب خرید و تهیه باشد. نشریه دیگر «نشریه مسجد اعظم قم» بود که به وسیله مسجد اعظم منتشر می شد. این مسحد واقعا اعظم به دست آیت الله بروجردی بنا نهاده شده بود. نویسندگان این نشریات، که تا حدود زیادی مشترک بوده اند، غالبا و مستقیم و غیر مستقیم از اسلام اجتماعی با صبغه سیاسی تبلیغ می کردند. این نوع فعالیت ها طلاب و روحانیون را با روزنامه نگاری و حداقل با روزنامه نویسی و نیز کم و بیش با ادبیات متعارف فارسی آشنا می کرد. البته روحانیون در تهران و در برخی شهرهای دیگر نیز در اشکال مختلف فعالیت های مطبوعاتی داشته اند.
۴- تقریب مذهبی
در تداوم آرمان اصلاحی وحدت اسلامی یا اتحاد مسلمانان پیشین (از سید جمال به بعد)، تقریب گروه های مسلمان، از موضوعات نسبتا مهم اصلاحی در دوران پیش از انقلاب در قلمرو علما و از جمله حوزه قم بوده و برای تحقق آن تلاش هایی نیز انجام شده است. البته این رویکرد عمدتا در برخی علمای کم و بیش اصلاح طلب وجود داشته و گرنه عموم شیعیان و علمای کاملا سنتی و فرقه گرا همچنان از طرق مختلف بر آتش اختلافات دامن می زنند.
در دیباچه به تناسب مقام و مقال، به ایده ها و کوشش های آیت الله بروجردی و تأسیس «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه» اشارت رفت که پس از او آیت الله شریعتمداری آن را در اشکال مختلف ادامه داد.
البته پس از انقلاب نیز همان ایده کم و بیش حداقل در حرف و شعار ادامه یافته است ولی ایده وحدت چون کاملا با سیاست ها و مطامع خاص و مصالح گاه متناقض زمانی – مکانی حکومتی آمیخته است، در عمل یا ناکام بوده و یا چندان اثرگذار و مفید نبوده و نیست.
۵- تمرکز مرجعیت و پیشنهاد تشکیل شورای فتوا
از ایده های مهم اصلاحی در قرن اخیر در حوزه های دینی قم و نواحی دیگر پیشنهاد تشکیل شورای فتوا در صدور احکام شرعی بوده است.
وفق گزارش مطهری در کتاب «بحثی در باره مرجعیت و روحانیت» پیشنهاد شورای فتوا از زمان مؤسس حوزه یعنی حائری یزدی مطرح بوده ولی هرگز جدی گرفته نشد و در عالم واقع نیز محقق نشد. شاید جدی ترین پیشنهاد مربوط به پس از درگذشت بروجردی بوده که کسانی چون طالقانی و سید مرتضی جزائری آن را در مقالاتی جداگانه در همان کتاب مرجعیت و روحانیت مطرح کرده اند. دلیل و در واقع زمینه عملی و عینی چنین پیشنهادی نیز فقدان مرجعیتی عام و تام مانند آیت الله بروجردی در اوایل دهه چهل بوده است. فقدان شخصیتی با نفوذ چون بروجردی به سادگی قابل جبران نبود.عموم علما و روحانیون تمرکز مرجعیت شیعی از نوع بروجردی را به ویژه در ایران می پسندیدند. چرا که در عمل آثار مثبت و فواید آن را برای افزایش نفوذ اجتماعی و حتی اقتدار سیاسی طبقه علما دیده بوده و حداقل بیش از یک دهه از چنان مرجعیت مقتدری فایده برده بودند.
اما مراد از شورای فتوا آن بوده که شورا یا لجنه ای مرکب از شماری از فقیهان مجتهد تشکل شود و اینان با توجه به معدل آرای فقهی مجتهدان صاحب فتوا برای تعیین تکلیف مقلدان در امور شرعی و فتوایی نظر بدهند و آرای این لجنه برای عموم لازم الاتباع باشد. این شورا در عمل مرجعیت فردی را منتفی می کرد و در واقع مرجعیت جمعی را رسمیت می بخشید. می توان گفت نهادی شبیه شورای فتوای فقیهان متمرکز در الازهر مصر که دیری است به صورت یک سنت نهادینه شده و پایدار است و عمل می کند.
هرچند اگر چنین نهادی تأسیس می شد طبعا می توانست هدف اصلی آن یعنی تمرکز مرجعیت و تقویت نفوذ اجتماعی و سیاسی عالمان شیعی را در پی آورد ولی از جهات مختلف چنین ایده ای (حداقل تا اطلاع ثانوی) شدنی نبوده و نخواهد بود. افزون بر این که مجتهدان شیعی از دیرباز طعم شیرین زعامت و ریاست مذهبی و استقلال مالی را چشیده اند و به سادگی حاضر نیستند از این امتیاز مهم بگذرند، به لحاظ نظری نیز با مانع جدی روبروست و آن التزام به «وجوب تقلید از اعلم» است. هرچند این نظریه عمدتا از زمان شیخ مرتضی انصاری (درگذشته ۱۲۸۱ قمری) مهم شد و به زودی جا افتاد ولی در قرن اخیر عموم فقیهان شیعی از آن پیروی کرده و می کنند. روشن است مجتهدی که به این قاعده ملتزم است منطقا نمی تواند مشروعیت شرعی شورای فتوا را بپذیرد زیرا نهادی به نام شورای فتوا نمی تواند واجد قید اعلمیت باشد که فقط در فرد تعیّن پیدا می کند. به همین دلیل است وقتی که فردی خود را مجتهد و دارای صلاحیت استنباط احکام شرعی می داند و رساله عملیه برای مقلدان منتشر می کند، به صورت التزامی دعوی اعلمیت دارد و خود را اعلم و اعدل از دیگر مجتهدان معاصر می داند؛ چنین کسی چگونه می تواند به فتاوای شورای فتوا تن دهد؟
در هرحال شورای فتوا روزگاری مطرح بوده و هنوز هم کم و بیش و در سطح محدودی مطرح است. از جمله آیت الله منتظری نیز به نوعی از این ایده حمایت کرده است. البته افزون بر موانع نظری و عملی معمول، در چهارچوب نظام سیاسی – فقهی جمهوری اسلامی با مدل ولایت مطلقه، مانع جدی تر و بزرگتری نیز پدید آمده است. از این رو شورای رهبری، که البته به انگیزه ای خاص و برای مرحله اضطراری در قانون اساسی اول پیش بینی شده بود، در بازنگری در سال ۶۸ حذف شد. البته این در حالی بود که این شورا یک طرح سیاسی بود و با مرجعیت سنتی و انفرادی تعارضی نداشت ولی به هر حال اگر پای صدور فتوای شرعی پیش می آمد، می توانست با قید وجود تقلید از مجتهد اعلم و اعدل معارض افتد و دچار چالش فقهی و شرعی شود.
گفتنی است که در همان زمان برخی نواندیشان مصلح برای اصلاح و تغییرات معنادار در سنت اجتهاد و فقاهت و فتوا، پیشنهادهایی داشته اند که به عنوان در مقاله «انتظارات مردم از مراجع» به قلم مهندس بازرگان در همان کتاب بحثی در باره مرجعیت و روحانیت تا حدودی شفاف مطرح شده است. وی با ذکر نمونه هایی از مشکلات برای مقلدان، پیشنهاد می کند لازم است تحولی در رساله نویسی رخ دهد و به ویژه به موضوعات روز نیز پرداخته شود.

ب. شخصیت های روحانی تأثیرگذار در قلمرو اصلاحات دینی حوزوی
واقعیت این است که در سلسله عالمان حوزوی کم نیستند کسانی که در عین تلبّس به لباس روحانی و اشتغالات سنتی مرسوم روحانیون از نوعی نوگرایی و اصلاح دینی نیز بهره داشته و به هر تقدیر، البته با توجه به فضاهای فرهنگی و اجتماعی شهریور بیست تا پنجاه و هفت، آثاری نظری و عملی در این زمینه بر جای نهاده اند. همان گونه که ملاحظه شد، اغلب مصلحان نوگرای معاصر که پیش از این در نحله نوسنتی ها معرفی شده اند، در کسوت عالمان دین بوده و یا در آغاز (مانند کسروی و مامقانی) دانش آموخته حوزه های سنتی بوده و حتی در کسوت روحانی بوده اند. این البته بر قوت اندیشه ورزی و نیز بر میزان اثرگذاری اجتماعی شان می افزود. در عین حال لازم است بلافاصله بیفزایم که این نوع مصلحان یا به کلی مردود و مطرود نهاد علما و عموم مراجع حوزوی بوده و یا حداقل بیش و کم تحت فشارهای مستقیم و غیر مستقیم به حاشیه رانده شده و عمری را در انزوا زیسته اند.
از سال ۱۳۲۰ تا انقلاب ایران عالمان پر شماری بوده اند که عمدتا در قالب نویسنده، روزنامه نویس، خطیب و واعظ، مدرس و حتی مجتهد و مرجع دینی به جریان اصلاح دینی بیش و کم و به طور نسبی و با توجه به شرایط و نیازهای زمانه تعلق خاطر داشته و غالبا در این باره سخن گفته و در این مسیر کوشیده اند. به ویژه از یاد نبریم که در آن حدود چهار دهه، سیاسی و مبارز بودن به خودی خود برای یک عالم دین و یا خطیب و واعظ مذهبی، نشانه نوگرا بودن و به روز بودن و احساس مسئولیت در قبال جامعه و مردم بوده و طبعا می توانست تا حدودی نشانه روشنفکری و اجتماعی بودن باشد. نیز توجه به معضلات فکری جوانان و تلاش برای گره گشایی از این معضلات و پاسخ به پرسش های نو در چالش سنت و مدرنیته، جدای از نوع پاسخ های ارائه شده (که عمدتا نو نبوده و در نتیجه چندان گره گشا هم نبوده اند)، گامی به جلو شمرده می شده است. با توجه به این ملاحظات، البته با تسامح، می توان برخی از نویسندگان و خطیبان مذهبی با رویکردهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی پیش از انقلاب ایران را در جریان اصلاح دینی در معنای عام و کلی آن تعریف کرد. از باب نمونه می توان به محمدتقی فلسفی، حسینعلی راشد، سید عبدالرضا حجازی، سید عبدالکریم هاشمی نژاد اشاره کرد. این واعظان اهل قلم و مقاله و کتاب نیز بوده اند.
در این بخش به شماری از این افراد کم و بیش اثرگذار روحانی، به ترتیب اهمیت، اشارتی می کنم و می گذرم:
۱- سید محمدحسین طباطبایی تبریزی (۱۲۸۱-۱۳۶۰ خورشیدی)
بی گمان اثرگذارترین متفکر اسلامی در قلمرو اندیشه ورزی سنتی دینی معاصر (از مشروطه تا کنون)، سید محمدحسین طباطبایی است که ملقب به «علامه» است و من وفق سنت خود با حذف لقب (جز در مواردی که یا به نوعی جزء الاسم بوده و یا حذف آن در افکار عمومی نوعی توهین و تخفیف شمرده می شود) از این بزرگوار یاد می کنم.
طباطبایی دانش آموخته نجف بوده و در فقه، فلسفه، عرفان نظری و تفسیر سنتی اسلامی تخصص داشته و در این رشته ها در سطح عالی مهارت داشت. با این که او صلاحیت و توان آن را داشت در مسیر احراز مقام مرجعیت فقهی قرار بگیرد و بر مسند اجتهاد و فتوا بنشیند ولی در عمل چنین نکرد. وی پس از پایان تحصیل به وطن بازگشت و به جای قم به زادگاهش تبریز بازگشت و در آن شهر به تعلیم و تعلم معمول مشغول شد.
اما پس از چندی در دهه بیست طباطبایی به قم عزیمت کرد و در این حوزه مستقر شد. قراین و شواهد زندگی طباطبایی نشان می دهد که او، بر خلاف عموم عالمان دین، در هجرت به قم، آگاهانه برای تحقق اهدافی مشخص حرکت کرده و گزاف نیست گفته شود که راز موفقیت او نیز در همین هدفگذاری و در واقع عزیمت آگاهنه و با برنامه بوده است. شاید بتوان گفت شریعتی نیز از این نظر (البته پس از بازگشت از اروپا) مشابه عمل کرده است.
طباطبایی پس از استقرار به قم، نشان داد که، بر خلاف سنت معمول همتایانش، برای احراز مرجعیت دینی هجرت نکرده بلکه در پی اهداف دیگری است. این اهداف را می توان در دو قلمرو تعریف کرد و باز شناخت: فلسفه و تفسیر. برای فهم اهمیت این دو موضوع شرحی لازم است.
چنان که پیش از این گفته شد، در حوزه های آموزشی سنتی شیعی، هدف غایی فراگیری فن اجتهاد و فتوا و در یک کلمه فقاهت است که در عالی ترین سطح می تواند در قامت احراز مرجعیت و انتشار رساله عملیه برای مقلدین باشد. علم اصول البته مهم است و تدریس می شود ولی اصول فقه روش و متدولوژی و به عبارتی قواعد استنباط احکام شرعی است و بدین ترتیب طریقیت دارد و نه موضوعیت. ادبیات و صرف و نحو و منطق صوری نیز مقدمات ضروری برای تجهیز اجتهاد است و بس. فلسفه نیز از دیرباز مورد مخالفت اغلب عالمان و فقیهان بوده و حداقل هرگز در شمار دروس رسمی حوزه ها نبوده است. در زمان آیت الله بروجردی نیز فلسفه تدریس نمی شده و حتی طبق اطلاع از سوی ایشان منع شده بوده است. تفسیر هرچند هرگز رسما ممنوع نبوده و حتی مفسرانی در شیعه و سنی بوده اند که به تفسیر قرآن پرداخته و آثار پر طول و تفصیلی هم پدید آورده اند. با این حال هیچ وقت نه به قرآن و ضرورت فهم تفسیری و حتی فقهی آیات قرآن توجه کافی می شده و نه عملا تفسیر به عنوان یک علم روشمند و رسمی برای طلاب تدریس می شده است.
در چنین فضایی طباطبایی پس از ورود به قم دو موضوع متروک و حتی می توان گفت مردود یعنی فلسفه و تفسیر را به عنوان موضوع تدریس خود برای طلاب و فضلای حوزه برگزید و به آموزش نوآموزان اهتمام ورزید. در دهه بیست و سی طرح مباحث فلسفی برای طباطبایی اولویت داشت و عمدتا به آن سرگرم بود. هرچند منع رسمی از سوی زعیم وقت حوزه (بروجردی) برای طباطبایی مشکلاتی ایجاد کرد ولی در نهایت با پادرمیانی آیت الله خمینی و تدبیر آیت الله منتظری (منتظری از شاگردان درس فلسفه طباطبایی بود و مدافع تدریس این موضوع) بالاخره تدریس طباطبایی به آرامی و بدون جار و جنجال عملا ادامه پیدا کرد. منتظری در خاطرات خود گفته برای یافتن راه حل میانه با طباطبایی صحبت کرده و می گوید برای جلوگیری از حساسیت ها پیشنهاد می شود متن اسفار اربعه ملا صدرا کنار گذاشته شود و شفای بوعلی تدریس شود و به طباطبایی می گوید شما می توانید حرف هایت را در قالب درس شفا برای شاگردان بیان کنید که طباطبایی هرچند با اکراه می پذیرد. در باب وساطت خمینی نیز گفتنی است که حسین نوری همدانی (که اکنون از مراجع تقلید است) برای من و چند نفر دیگر نقل می کرد که پس از منع بروجردی باز طباطبایی به تدریس ادامه داد. از این رو یک بار برخی از طلاب به سراغ طباطبایی رفته و او را در عبای خود پیچیده و بر دوش گرفته و در جلو درب خانه اش بر زمین می گذارند و می گویند: سید! اگر بار دیگر به تدریس برگردی، می کشیمت! پس از آن سید هم خودداری می کند ولی حاج آقا روح الله خمینی، که خود مانند طباطبایی گرایش عرفانی و فلسفی داشته و پیش از آن مدتی فلسفه تدریس می کرد، نزد بروجردی رفته و با او سخن می گوید و ظاهرا منع برداشته می شود. احتمال دارد که پیشنهاد بینابینی منتظری مربوط به این زمان بوده باشد. این فضای فکری فلسفی در زعامت بروجردی بوده است.
البته در اینجا لازم است یادآوری شود که به طور کلی با فلسفه در سنت اسلامی از دو موضع برخورد می شده و می شود. یکی این که شماری به طور بنیادی فلسفه را در تعارض و تناقض با ایمان و مبانی دینی می شمارند و عده ای دیگر صرفا و یا عمدتا فلسفه و پرسش هایی که در می اندازد را برای نوآموزان و افراد کم دانش و کم ظرفیت مفید نمی دانند و از این منظر با تدریس عمومی آن مخالف اند. احتمالا بروجردی از منظر دوم بود که با تدریس عمومی فلسفه مخالف بوده است. گفتنی است که اخیرا گروهی پیدا شده اند که خود را تفکیکی می دانند یعنی با فلسفه مخالف نیستند بلکه مدعی اند که فلسفه و اندیشه فلسفی با دین و الهیات اسلامی یکی نبوده و این دو را نباید به هم آمیخت از این رو باید برای هر یک حسابی و نقشی جداگانه قایل شد.
شواهد گواه است که طباطبایی عمدتا به دو انگیزه وارد قم شد و فعالیت های فکری و آموزش اش را در حوزه قم قرار داد. یکی این که به شبهات عقیدتی و فلسفی حزب توده و جریان چپ مارکسیستی پاسخ گوید و دیگر این که فلسفه اسلامی و نیز تفسیر قرآن را در حوزه رواج دهد. در مورد نخست باید گفت که هرچند اندیشه های چپ مارکسیستی حول بنیاد فلسفی ماتریالیسم (اصالت مادّه یا مادّه گرایی) از دوران پیشامشروطه در برخی اندیشه های جوانان و دانش آموخته های جدید نفوذ کرده بود ولی این تقی ارانی بود که پس از بازگشت از آلمان در عصر رضاشاه از طریق انتشار مجله «دنیا» و تألیف آثاری چند تا حدودی توانست اندیشه های ماتریالیستی و کمونیستی را در سطح علمی و فلسفی مدرن ترویج کند. ارانی همراه با گروهی از همفکران و یارانش، که به ۵۳ نفر شهرت یافتند، در سال ۱۳۱۶ دستگیر شده و پس از چندی ارانی در سال ۱۳۱۸ در زندان به شکل مشکوکی درگذشت. بازماندگان این گروه همراه شماری دیگری از روشنفکران چپ پس از سقوط دیکتاتوری در ۱۳۲۰، حزب توده ایران را تأسیس کردند. اما ارانی پس از مرگش نیز همچنان به عنوان مطرح ترین نظریه پرداز اصلی و متفکر مارکسیست برای جریانات چپ به ویژه حزب توده در دهه بیست (اوج فعالیت این حزب) باقی ماند. از این رو تمامی جریان های فکری و سیاسی فعال مذهبی این دوره در برابر اندیشه های حزب توده موضع داشته و تلاش می کردند تبلیغات آن را خنثی کرده و جوانان را از گرایش به افکار چپ در امان نگهدارند. همان گونه که در فصول گذشته گفته شد، خداپرستان سوسیالیست، کانون نشر حقایق اسلامی مشهد و شخصیت هایی چون محمدتقی شریعتی و مهندس مهدی بازرگان و همفکران هریک به شکلی تلاش می کردند تا تبلیغات فکری حزب توده را بی اثر و (یا) کم اثر کنند. هرچند که در وجه سیاسی نیز گرایش ایدئولوژیک و سیاسی حزب توده ایران به اتحاد جماهیر شوروی و حتی وابستگی آن به بلوک شرق، در مواضع ضد حزب توده در این جریان های مذهبی و ملی نقش مهمی داشته است.
در چنین فضایی بود که طباطبایی از سنگر دفاع از اندیشه های دینی و با محوریت فلسفه سنتی صدرایی به نقد و بررسی و رد افکار مارکسیسم و کمونیسم اهتمام کرد. از آنجا که در آن زمان آثار و افکار تقی ارانی محور اندیشه های چپ شمرده می شد، طبعا طباطبایی نیز با تکیه بر سنت فلسفی و کلامی رایج اسلامی به پاسخگویی شبهات و آرای انتقادی کمونیستی می پرداخت. از آنجا که ارانی و دیگر مدافعان ماتریالیسم و مارکسیسم فلسفه خود را «رئالیستیک» معرفی می کردند و اندیشه های مذهبی را «ایده آلیستیک» می دانستند، طباطبایی نیز تلاش می کرد فلسفه اسلامی را از این «اتهام» برهاند و بگوید م ما هم به رئالیسم باور داریم. در دهه بیست و سی جلساتی (فکر می کنم در شب های پنجشنبه) در قم دایر بود که طباطبایی استاد و مدرس آن بود و شماری از فضلای جوان حوزه نیز در آن حضور داشتند. برخی از آنان بعدها از نامداران فکری و سیاسی در ایران شدند. از جمله آنان می توان به حسینعلی منتظری، مرتضی مطهری، موسی صدر، ناصر مکارم شیرازی و . . . اشاره کرد. البته بعدتر شماری دیگر از فضلای حوزه در درس فلسفه طباطبایی شرکت کردند. در جلسات پنجشنبه ها طباطبایی موضوعی خاص را در قالب نوشتاری کوتاه و گزیده ارائه می داد و بعد در باره آن بحث و گفتگو می شد. گزاف نیست گفته شود که در این هفتاد سال اخیر خلاق ترین و جدی ترین جلساتی که در قم قوام یافته و منشاء اثر بوده است، همین جلسات منظم بوده است. ظاهرا در مقطعی تصمیم بر آن می شود که مذاکرات فلسفی این جلسات مکتوب و در سطح عموم منتشر شود. از آنجا که نوشتارهای کوتاه استاد موجزتر از آن بود که برای عموم مفهوم باشد، مطهری داوطلب شد (و شاید بر عهده وی نهاده شد) تا برای هر قسمت شرحی مفید بنگارد. مطهری نیز به عنوان شارح بحث استاد، این وظیفه را به نیکی انجام داد و مجموعه آنها کتابی شد با عنوان «اصول فلسفه و روش رئالیسم» که حاوی چهارده مقاله است و به تدریج در پنج جلد انتشار یافته است. به احتمال زیاد هنوز هم این کتاب مهم ترین و معتبرترین اثر فلسفی و معرفت شناسانه اسلامی است که در حوزه و به وسیله عالمان حوزوی تولید و عرضه شده است.
البته در همان دوران برخی از افرادی که از این مدرسه فکری بهره برده بودند مقالات و آثاری در دفاع از فلسفه و کلام اسلامی – شیعی و در نقد و رد مکاتب مدرن دیگر از جمله ماتریالیسم و مارکسیسم انتشار داده اند که البته غالب این آثار شکل بازاری و حتی می توان گفت تبلیغاتی به خود گرفته بودند. یکی از مشهورترین این آثار کتاب «فیلسوف نماها» اثر مکارم شیرازی بوده است که از قضا در سال ۱۳۳۳ برنده جایزه کتاب سال سلطنتی نیز بوده است. روشن است که این جایزه به انگیزه سیاسی یعنی مبارزه با افکار چپ و حزب توده از سنگر علمای دین و حوزه قم بوده و نه محتوای علمی و اعتبار مضامین آن کتاب که چندان اعتباری نداشته است. گفته شده است که عنوان کامل کتاب «فیلسوف نماهای شیاد» بوده که احتمالا، به دلیل زشتی آن تعبیر، «شیاد» حذف شده است. همان عنوان به روشنی از تبلیغاتی و بازاری بودن کتاب حکایت می کند. گفتنی است که کتاب (طبق رسم آن دوران در نوشتارهای روحانیون اهل قلم در چهار دهه پیش از انقلاب) در ژانر داستان تحریر شده است. چیزی در حد و اندازه کتاب «مناظره دکتر و پیر» اثر سید عبدالکریم هاشمی نژاد که در دهه چهل انتشار یافت و با استقبال خوبی نیز مواجه شد. این نیز قابل ذکر است که پس از آغاز مبارزات روحانیت در دهه چهل، یکی از نقدهای گزنده عموم روحانیون مبارز بر مکارم، اعطای همان جایزه سلطنتی به کتاب او بوده که البته منصفانه باید گفت صرف اعطای جایزه به کتاب (ولو با انگیزه های خاص سیاسی روز) نمی تواند ایراد شمرده شود.
نقش مهم فلسفی – عرفانی دیگر طباطبایی آشنایی با هانری کربن (فیلسوف فرانسوی) و برگزاری جلسات و گفتگوهای متوالی و پرثمر با او در تهران بوده است. در آن جلسات و دیدارها متفکرانی چون داریوش شایگان و سید حسین نصر نیز حضور داشته اند که نقش مترجم را نیز بر عهده داشته اند. ولی خاطرات این دو شخصیت گواه است که در گفتگوهای فلسفی و عرفانی نیز شرکت داشته و نقش ایفا می کرده اند. بنگرید به گفتگوهای رامین جهانبگلو با شایگان با عنوان «زیر آسمان های جهان» (ترجمه به پارسی به وسیله نازی عظیما که در سال ۱۳۸۸ به وسیله فرزان روز منتشر شده) و گفتگو با نصر با عنوان «در جستجوی امر قدسی» (ترجمه به وسیله مصطفی شهرآینیی که در سال ۱۳۸۵ به وسیله نشر نی انتشار یافته است. نیز گفتگوهای طباطبایی با کربن (که) در کتابی پر حجم به وسیله «نشریه مکتب تشیع» در اوایل دهه چهل منتشر شده است. هانری کربن در جستجوی معنویت و نوعی باطنی گری شرق را یافت و در شرق نیز مجذوب فلسفه اشراق سهروردی و ملاصدرای شیرازی و عرفان و باطنی گری خاص شیعی امامی شد. از این رو شخصیتی چون سید محمدحسین طباطبایی می توانست به پرسش های فکری و نیازهای روحی و معنوی او پاسخ درخور بدهد. شریعتی نیز در جایی (خودسازی انقلابی) آنجا که از ضرورت هویت داشتن فرهنگی و میراثی و استقلال و استغنای روحی شخصیت هایی چون اقبال لاهوری سخن می گوید، از علامه طباطبایی نیز یاد می کند و می گوید طباطبایی به دلیل برخورداری از استقلال روحی و میراثی دیرین این ظرفیت را دارد که در برابر متفکرانی چون کربن قرار بگیرد و حتی از موضع برتر با او سخن بگوید.
اما کار مهم دیگر طباطبایی تدریس تفسیر قرآن بوده است. تفسیر قرآن همواره به عنوان کاری ذوقی و شخصی مطرح و مورد توجه بوده ولی هرگز جدی گرفته نمی شده و به ویژه به صورت درس رسمی برای آموزش طلاب نبوده است. طباطبایی در جایی در «المیزان» (جلد پنجم، ص ۱۷۶) به درستی اشاره می کند که در حوزه های علمیه جز صرف و نحو و حدیث و لغت و بیان و فقه و اصول متداول نیست به گونه ای که یک مجتهد اگر قرآن را باز نکرده و حتی جلدش را لمس نکرده باشد، خللی در کار اجتهاد او ایجاد نخواهد شد. دلیل این سخن آن است که مجتهدان به طور اساسی و بیش از همه به روایات و اخبار متکی هستند و به قرآن چندان نیازی نمی بینند.
با توجه به چنین اندیشه و درکی از واقعیت بوده که طباطبایی در دهه سی و چهل تفسیر را به عنوان یک آموزش جدی در مرحله نخست برای طلاب و حوزویان پی گرفت. محصول آن نیز کتاب مهم «المیزان فی تفسیرالقرآن» است که به عربی مکتوب شده و در بیست سال انتشار یافته و بعد ترجمه پارسی آن در سی جلد عرضه شده است. روش تفسیری طباطبایی نیز روش قرآن به قرآن است. یعنی تفسیر آیات با کمک آیات دیگر در همان موضوع است و از این رو می توان گفت در سطح محدودی نوعی تفسیر موضوعی قرآن است. البته در متن کتاب سه موضوع آیات، روایات و آرای فلسفه تفکیک شده است. با این همه باید توجه داشت که تقریبا عموم تفاسیر به ویژه شیعی از جمله المیزان مستقیم و غیر مستقیم برآمده از انواع مفروضات الهیاتی و کلامی و بیشتر روایی اند و از این رو ولو غیر مستقیم تفسیر «مأثور» شمرده می شوند. در هرحال المیزان را معتبرترین و اثرگذارترن تفسیر شیعی معاصر شمرده اند. در این نیم قرن اخیر المیزان پر مخاطب ترین تفسیر شیعی سنتی در ایران بوده است.
طباطبایی البته جز دو اثر یاد شده آثار قلمی دیگری نیز دارد که عموم آنها پر مخاطب بوده و هستند از این رو نقش مهمی در تحولات فکری اسلام حوزوی داشته و دارند. از جمله آنها می توان به کتاب «شیعه در اسلام» (که به وسیله سید حسین نصر به انگلیسی نیز ترجمه شده) و «قرآن در اسلام» اشاره کرد. دو کتاب «بدایه الحکمه» و «نهایه الحکمه» به عربی نیز مهم اند و به عنوان متن درسی در حوزه ها برای طلاب مورد استفاده اند.
طباطبایی هرچند در آغاز نهضت روحانیت با امضای خود در پای برخی اطلاعیه ها با نهضت همراهی کرد ولی پس از آن که حرکت سیاسی رادیکال و تند شد از آن فاصله گرفت و حتی در انقلاب عمومی سالهای ۵۶ – ۵۷ نیز کمترین همراهی و حتی همدلی نشان نداد. بعدتر روشن شد که او حتی منتقد و نگران آینده وضعیت دین و علما و کشور هم بوده است. بی دلیل نیست که پس از درگذشت او در سال ۱۳۶۰ آیت الله خمینی، که بیش از همه از منزلت فکری و علمی طباطبایی آگاه بود، پیام تسلیتی نداد و به انتشار بیانیه کوتاهی به نام دفتر ایشان بسنده شد.
این نیز گفتنی است که طباطبایی حداقل در دهه چهل با مهندس بازرگان و طیف فکری او همدلی و پیوند آشکاری داشت. از نشانه های این همدلی و همراهی، حضور او در دو کنگره انجمن های اسلامی در تهران بوده که در سال های ۴۰ و ۴۱ با ابتکار بازرگان و انجمن های اسلامی دانشگاه ها تشکیل شده بود. کسانی چون طباطبایی و مطهری در آن حضوری فعال داشته اند. البته شواهد نشان می دهد که این قرابت عمدتا فکری بوده تا سیاسی و تشکیلاتی. این که گفته شده در آغاز نهضت روحانیت با وساطت طباطبایی بازرگان و شماری دیگر از اعضای نهضت آزادی توانستند با آیت الله خمینی در قم دیداری داشته باشند، نشانه دیگری است از این همدلی و قرابت طباطبایی به بازرگان و طیف فکری و سیاسی او.
از آنجا که این نوشتار طولانی است قسمت دوم آن به زودی منتشر خواهد شد.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.