در رثای یک دوست

بدست • 13 مارس 2020 • دسته: مقالات

روزگا بی وفاست؟! چرخ کجمدار است؟! دهر غدار است؟! هرچند در جهان بینی من این گونه مفاهیم و اصطلاحات جایی ندارند ولی، هرچه هست، اکنون مجال اندیشیدن و حتی وقت پرداختن به این مفاهیم نیست؛ اینها اصطلاحات ادبی و استعاری است برای بیان حالات و آنات ویژه آدمی زمانی که در چنبره اندوه فرو می رود و ظاهرا راه گریزی و حتی توجیهی برای برخی آلام نمی بیند. من که اکنون در چنین فضایی قرار گرفته ام و برای بیان حال و احوال خود ناگزیر از این ادبیات آشنا سود جسته ام.
بیماری و مرگ همیشه هست و همیشه خواهد بود. هرچند تلخ اند ولی ناگزیر و حتی در فلسفه این تلخی ها گفته اند «گر شب نبودو تیرگی رازپوش او / هرگز سپیده این همه برق و جلا نداشت». داستان کرونا دارد به تراژدی تلخ و اندوهباری تبدیل می شود. پدیده ای شبیه وبا و طاعون در ادوار گذشته و شاید فاجعه آمیزتر. عزیزی از دست می رود. پیکرش را یا به بازماندگان نمی دهند و یا ناگزیر برای جلوگیری از فاجعه هایی دیگر غریبانه و بی انجام تشریفات معمول مذهبی و اجتماعی و چه بسا در دل شب در جایی به خاک سپرده می شود.
در همین دو هفته اخیر دو عزیز از بستگان و نزدیکان از این بلاآباد به سرای باقی پر کشیده اند. شوهر خواهر همسرم (محمد گرشابی) و نیز بانو عفت موسوی همسر دوست نازنین و عزیز من دکتر محمد محمدی گرگانی.
محمدی را از روزهای آغازین مجلس اول شناختم. او نماینده گرگان بود و من نماینده تنکابن و رامسر. او از دانشگاه آمده بود و من از قم. او ریشه در سازمان مجاهدین داشت و با عفت خانم سالیانی در زندان بودند. با این حال من و آقای محمدی و البته با چند تن دیگر از نمایندگان شهرهای مختلف در فاصله چند ماه هم را یافته و بدون سابقه آشنایی در یک گروه فکری و پارلمانی قرار گرفتیم.
از همان زمان روزهای دوشنبه جلسات منظمی داشتیم که در باره مسائل روز و موضوعات مرتبط با مجلس و تقنین بحث و تبادل نظر می کردیم. جلسات به نوبت در خانه های مسکونی ماها تشکیل می شد. ناگزیر خانواده ها نیز با هم آشنا شدند. من و خانواده ام نیز با خانواده آقای محمدی آشنا شدیم. خانم محمدی و چهار فرزندش. دو دختر و دو پسر. دخترها (زهرا و مهدیه) زاده پیش از زندانی شدن پدر و مادر بودند و پسرها (علی و محسن) در دوران پس از زندان به جهان آمده بودند. در دوران مجلس محسن خیلی کوچک بود و محبوب القلوب خانواده چرا که آخری بود و به اصطلاح ته تغاری. آقای محمدی بارها به شوخی می گفت: حاج آقا! هرسال یک محسن!
در اواخر مجلس چند تن از نمایندگان بی خانه مجلس تعاونی مسکن تشکیل داده و پس از پایان مجلس از سازمان زمین شهری زمین گرفته و من و آقای محمدی به صورت مشاع قطعه زمینی در پونک دریافت کردیم. در فاصله دو سال (از سال ۶۴ تا ۶۶) با هر توسل به انواع وام و قرض یک ساختمان دو طبقه ساختیم و در همان سال آخر برای اول بار به خانه نوسازمان نقل مکان کردیم. حدود ۳۲ سال است که با هم همسایه ایم. اما زندگی ما عملا مانند دو عضو یک خانواده بزرگتر است. به ویژه بچه های ما (روح الله و زهرا و محمود) با بچه های محمدی (بیشتر علی و محسن) با هم بزرگ شده اند. من گرچه دوازده سالی است که به لحاظ فیزیکی در پونک زندگی نمی کنم ولی عوالم من در همان خانه و در همسایگی است. «چراغم در همان خانه می سوزد». به ویژه از طریق دخترم مرتب در جریان حال و احوال همسایه ام هستم.
خانم محمدی زنی بود آگاه و با احساس مسئولیت نیرومند اجتماعی. سالیانی به جرم فراری دادن اشرف دهقانی در زندان بود. شرح مبارزات او در خاطرات آقای محمدی به تفصیل آمده است. پس از انقلاب نیز همراه همسرش همواره در تکاپوهای اجتماعی و سیاسی همراه بود و در غم و احیانا شادی همسرش شریک. این زوج مبارز و مسئول چشم و چراغ بسیاری از خانواده ها و مردم گرگان بوده و هستند. هم بهره فکری می رساندند و هم بهره اخلاقی و معنوی. با این حال عفت خانم در سالهای اخیر از اوضاع نابسامان کشور به شدت ناراضی و آزرده بود. پس از جنبش سبز دامادش دکتر احمد زیدآبادی زندانی شد و از این بابت نیز رنج بسیار کشید.
در هرحال «با قضا کارزار نتوان کرد». فعلا مهم است که باید اعضای خانواده مراقبت کنند تا در مان بمانند. رفتگان رفته اند باید زندگان در فکر زندگی خود باشند. این مرگ نابهنگام موجب تأسف شد. نه تنها همسایه ای خوب را از دست دادیم بلکه دوستی خوش فکر و انسان و انسان دوست و با فضیلت را از دست داده ایم. به دوست عزیز جناب دکتر محمدی و به فرزندان دلبند (زهرا، مهدیه، علی و محسن) و دامادها (دکتر رمضانی و دکتر زیدآبادی) و نوادگان و تمام بستگان سببی و نسببی تعزیت می گویم و برای شادی روح آن بانوی فرهیخته دعا می کنم. بمنه و کرمه
این یادداشت مورد تأیید همسرم محترم گلبابایی نیز هست.
پنجشنبه ۲۲ اسف

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.