ذهنیت مشوش، هوست مشوش؛ عاشق ذو غلی

بدست • 31 ژانویه 2020 • دسته: مقالات

از شما چه پنهان داستان ترور و قتل سردار قاسم سلیمانی و واکنش هایی که در این زمینه از بسیاری از مردم و به ویژه از شماری از شخصیت های فکری و فرهنگی و سیاسی وطنی دیده شد، برای من کاملا غیر منتظره بود و من هنوز از شوک آن رها نشده ام. این است که باز می نویسم.
این که عموم ایرانیان از ماجرای قتل فاجعه آمیز یک مقام ایرانی و رسمی و آن هم به دست بیگانگان به خشم آیند و حتی به اعتراض برخیزند، نه تنها قابل فهم است بلکه درخور تقدیر است ولی آنچه قابل فهم نیست همراهی و همدلی نظری و عملی منتقدان و به ویژه مخالفان نظام حاکم با موضع رسمی حکومت در این داستان است. به درستی گفته اند «سخن حق» در صورتی حق است که از «موضع حق» باشد. متأسفانه برخی از ستایشگران قاسم سلیمانی با همراهی مستقیم و یا غیر مستقیم با حاکمان و بلندگوهای رسمی جمهوری اسلامی، سخن حق خود را از موضع ناحق اظهار کردند. اینان می توانستند مواضع درست خود را به طور مستقل به گونه ای بیان کنند که شائبه همراهی و همدلی با مواضع ناحق و فریبکارانه حاکمان نباشد.
بگذریم که این نوع موضع گیری ها غالبا با تحریف واقعیت ها و یا با به هم آمیختن حق باطل و آمیزش دوغ و دوشاب همراه بوده است. مثلا بیان نقش مثبت سلیمانی در سی و پنج سال قبل در جنگ، چه ارتباطی با افکار و فعالیت های او در بیست سال اخیر در مقام فرمانده سپاه قدس (بخش بیرون مرزی سپاه پاسدارن) دارد؟ مثلا اگر فلان سردار سپاه (سرداری که در این سالها امربر رهبری در سرکوب مردم بوده) بمیرد و حتی مرگی شبیه قتل قاسم سلیمانی نصیبش شود، باز او را درخور ستایش و تجلیل می دانند؟ و گرنه، چرا سلیمانی یک استثناست؟
در هرحال آنچه اکنون مورد نظر است، این است که سخن حق را باید از موضع حق گفت و گرنه در عمل به تحریف حقیقت و در نتیجه به گمراهی مردم و اغفال ذهنی بندگان خدا منتهی خواهد شد. از تقدیسگران غیر حکومتی و حتی مدعی مخالفت با نظام حاکمِ سلیمانی انتظار می رود که شفاف بگویند، چگونه با عملکردهای کلی رهبری نظام و مجموعه حاکمان مخالف اند ولی از سردار ذوب در ولایت و امربر موافق و حتی او را در حد قهرمان ملی و آرش کمانگیر ایران زمین و یا در مرتبه یک عارف بالله می ستایند؟ چنین تناقضی را چگونه می توان فهم و رفع کرد؟
این ماجرا به گمانم برای فهم حال ما و آینده ایران بسیار مهم است و خود یک نشانه است که چگونه حتی شماری از روشنفکران و فعالان اوپوزیسیون وطنی در داخل و خارج از کشور دچار تناقضات سهمگینی هستند و نمی دانم خود چه اندازه از آن آگاهند. اما هرچه هست نشانه خوبی برای آینده وطن بلازده ما نیست.
برای شفاف شدن بیشتر نقد من نمونه دیگری نقل می کنم. مدتی قبل یکی از بازیگران قدیمی و نامدار سینمای ایران (و البته صدا و سیمای جمهوری اسلامی) گفته بود من در زندگی عاشق دو علی هستم؛ علی شریعتی و علی خامنه ای! ایشان در اواخر دهه چهل زمانی درکارگاه تأتر حسینیه ارشاد با هدایت شریعتی فعالیت کرده بود. آخر من که هر دو علی را می شناسم، چگونه می توانم باور کنم که این هنرمند با سابقه، این سخن را از سر صدق و اعتقاد گفته است؟ برایم قابل فهم نیست. آیا او واقعا بین دو علی تناقض نمی بیند؟! اگر از تعبیر خود شریعتی استفاده کنم می گویم: چگونه ممکن است نماد شیعه علوی را با نماد شیعه صفوی یکی کرد و هر دو را دوست داشت؟ در اینجا از تعبیر قدیمی جناب دکتر سروش وام می گیرم و می گویم: «ذهنیت مشوّش، هویت مشوّش»! تناقض معرفتی و عملی در زندگی همه ما تا حدودی عادی است ولی تا این اندازه؟! خدایا زین معما پرده بردار!
دوشنبه ۷ بهمن ۹۸

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.