آموزه های سید جمال الدین اسدآبادی در دو بعد فکری و سیاسی

بدست • ۳ اسفند ۱۳۹۷ • دسته: مقالات

مروری بر تاریخ اصلاح دینی در ایران معاصر – بخش دوم

سید جمال­الدین اسدآبادی – قسمت دوم

فصل سوم: بررسی چند اتهام

از آنجا که زندگی و شخصیت و افکار و آموزه های عموم بزرگان دین و علم و به ویژه سیاست مورد توجه مردم و دوستان و دشمنان است، زندگی و افعال و افکار این بزرگان نیز از زمان خودشان تا روزگاران بعد مورد توجه و تأمل بوده و هست و از این رو مخالفان و موافقان در این زمینه ها سخن گفته و می گویند.  سید جمال­الدین نیز یکی از این شخصیت های پرحاشیه است.

در مورد زندگی و افکار و آموزه های سید موضوعات مناقشه برانگیز کم نبوده و نیست ولی در اینجا به سه نکته مهم تر اشاره می شود: ابهام در ملیت سید، ابهام در مذهب او و در نهایت عضویتش در یک لژ ماسونی در قاهره. در باب هر یک شرح کوتاهی خواهد آمد.

در باب ملیت سید، ابهام وجود دارد؛ ایرانی و یا افغانی؟ ظاهرا منشاء این ابهام خود اوست که به نظر می رسد عامدانه بدان دامن می زده است. او گاه و بیشتر در کشورهای عربی خود را افغانی معرفی کرده و با این عنوان امضا کرده و گاه رخت افغانی بر تن می کرده است. بر این اساس در منابع عربی عمدتا او را افغانی [افغانستانی] دانسته اند.

واقعیت این است که امروز از ورای بیش از یک قرن و نیم تعیین زادگاه سید جمال کار دشواری است و مانند امور اختلافی دیگر نمی توان نظری قاطع و جزمی و نهایی ارائه داد. حامیان هریک از دو نظریه، برای مستند کردن نظریه مختار خود، به دلایل و یا شواهد و قراینی متوسل و یا متمسک شده و می شوند و اغلب این شواهد نیز قابل توجه اند و درخور اعتنا. محققانی که او را افغانی دانسته اند معمولا زادگاه او را «اسعدآباد» افغانستان می دانند و در مجموع شواهدی مبنی بر ملیت افغانی او ارائه می دهند. از جمله اینهاست ادعای رسمی دولت افغانستان و انتقال جسد وی به کابل و دفن او در دانشگاه کابل و وجود مزار او در همانجا. اما پژوهشگرانی که سید را ایرانی می دانند ادله و شواهد بیشتر و به گمانم قانع کننده تری برای مدلل کردن مدعای خود ارائه داده و می دهند. شما می توانید در منابع مربوط به سید در این باب ادله و قراین و شواهد را ملاحظه کنید. از جمله آنهاست: تنظیم زندگی نامه سید و تعیین خاندان و تبارنامه او با ذکر جزئیات در اسدآباد همدان به وسیله خواهرزاده سید و شماری دیگر از پژوهشگران. این که سید از مصر به ایران تبعید می شود خود قرینه دیگری برای اثبات این مدعاست. این که سید شاه ایران و به ویژه علمای شیعی ایران و عراق را با آن ادبیات و زبان مورد خطاب قرار می دهد، باز قرینه دیگری است. اصولا اگر او ایرانی نبود، چنان موقعیتی در ایران و پایتخت آن یعنی تهران نمی توانسته داشته باشد.

اما این که چرا او ملیت خود را نهان می کرده، به برخی از افکار و سیاست های سید باز می گردد. او او در واخر پروژه «اتحاد اسلام» را پیش می برد و این پروژه آنتی تز سیاست های استعماری بریتانیای کبیر در آن زمان بوده و موفقیت در این راه الزاماتی داشته است. سید تلاش می کرد در برابر تکاپوهای استعماری در جهت تضعیف و احتمالا فروپاشی عثمانی؛ نظامی که در آن زمان به هرحال نماد وحدت سیاسی جهان اسلام شمرده می شد، عموم مسلمانان را با هر ملیت و مذهبی به اتحاد و همبستگی سیاسی فرابخواند. او البته مدتی تلاش کرد شاه ایران نماد این اتحاد باشد ولی موفق نشد و در نهایت به سلطان عبدالحمید در استانبول امید بست. روشن است که اعلام ملیتِ  پرچمدار تز اتحاد اسلام و به ویژه تأکید بر آن، به پروژه سیاسی او آسیب می رساند. متأسفانه اخیرا افرادی (ظاهرا تحت عنوان ملیت خواهی و ایران خواهی) سید را از این منظر مورد انتقاد و حتی هتک قرار داده و عنوان «بی وطن» را به عنوان دشنام سیاسی در باره او به کار می برده اند. ضمن این که اساسا ملیت (ناسیونالیسم) نوین در آن زمان به درستی شکل نگرفته و اهمیت ملی گرایانه اخیر را پیدا نکرده بود. در این باره بعدا صحبت خواهد شد.

داستان مذهب سید نیز همین گونه است. از نظر من شیعی بودن سید قطعی است (حضورش در درس شیخ انصاری در نجف گواه ایرانی و شیعی بودن اوست) ولی او عمدا مذهب خود را نهان می کرده تا حداقل دشمن مکار و آگاه به مجادلات و احیانا کینه های فرقه ای در تاریخ اسلام، از آن برای تضعیف و شکست پروژه همبستگی اسلامی استفاده نکند و نتواند مسمانان را به جان هم بیندازد و در این میان به هدف نهایی خود جامه عمل پوشد. ضمن این که در عالم نظر و عقیده، اساس دینداری ذیل همان اسلام متحقق بود و برای بزرگانی چون سید جمال و بسیاری دیگر برچسب های فرقه ای نه تنها مطلوب نبود بلکه مضر هم شمرده می شد. مثلا در تاریخ ما مولوی و حافظ و سعدی و اقبال لاهوری شیعه بودند یا سنی؟ همین پرسش درباره شخصیت هایی چون بازرگان و شریعتی و امروز سروش و شبستری نیز قابل طرح است. برای اینان آنچه مهم و حداقل مهم تر بوده و هست، اصالت دین و تجلی حقیقت و در نهایت رستگاری اخلاقی مؤمنان و نیز تجدید تمدن معنوی جهان اسلام است و در این میان دامن زدن به جدالهای مذهبی و جنگ های فرقه ای نه تنها مفید که مضر هم هست. این که می بینیم سید در جامه های مختلف و در سیماهای متنوع و ملی و مذهبی رنگارنگ ظاهر می شود، در این چهارچوب قابل فهم و تفسیر است. گاه در لباس ایرانی و با عمامه مشکی سادات شیعی و گاه در شمایل افاغنه و گاه در کشورهای عربی در رخت علمای سنی و یا پاشاهای عثمانی و حتی گاه با لباس اروپایی و با پایپون. این شمایل پردازی ها عامدانه بوده و برای تحقق اهدافی معین انجام می شده است.

با این حال برخی از افراد (از جمله نیکی کدی و الگار) سید را در مسلمانی لاابالی و بی مبالات دانسته اند و شماری نیز شیعه بودنش را به چالش کشیده اند. واقعیت این است که امروز نمی دانیم سید جمال دقیقا چه اندازه مقید به قیودات و آداب دینی سنتی بوده ولی آنچه قطعی می نماید حداقل بخشی از این تردیدافکنی ها و حتی ایرادگرفتن ها، یا برآمده از اغراض سیاسی رقیبان و یا دشمنان بوده و یا برآمده از سوء برداشت ها و بدفهمی های سخنان گاه نامتعارف او در محافل سنتی. از باب نمونه زمانی که سید در استانبول نبوت را به «صنعت» تعبیر کرد، این سخن او جنجالی برپا نمود و علمای سنتی اندیش را تا پای تکفیر سید کشانید. شگفت این که امروز سند سست دینی سید در نزد منتقدانش، عمدتا همین نوع روایات تاریخی است.

نباید از یاد برد که در تاریخ اسلام و از جمله در تاریخ اصلاح دینی معاصر، تقریبا هیچ شخصیت فکری مصلح و نوآور نبوده و نیست که با اتهام بددینی و یا بی دینی مواجه نشده باشد. سید جمال خود یکی از اینان است و این نشان می دهد که داستان چیز دیگری است و انگیزهای نهان و آشکار دیگری در کار است. به ویژه که اتهام بی دینی سید، حتی از ناحیه انگلیسی ها، هم مطرح شده است. تجارب مکرر نشان می دهد که سخنان نو و گاه ساختارشکنانه نواندیشان از یک سو و آزاداندیشی های ورافرقه ای این شخصیت ها از سوی دیگر، موجب سوء تفاهمات و یا گاه بهانه ای به دست بدخواهان داده تا آگاهانه و عامدانه نواندیشان تابوشکن را متهم به بددینی و یا بی دینی کنند. جزمیت دیرپای حاکم بر جهان اسلام، موجب شده تا اندیشمندان آزاداندیشِ در اشکال مختلف و از جمله در باورمندی به فلسفه به زندقه و کفر و الحاد متهم شوند. بسیار معنادار است که، با توجه به این سنت سیئه در تاریخ اسلام، وقتی پرفسور رنان فرانسوی با سید دیدار کرد و با وی در باره رابطه دین و علم سخن گفت، چنان شیفته دانش و نبوغ سید شد که با شگفتی گفت: من در او سیمای آن ملحد بزرگ (بوعلی) را دیدم! بوعلی و کمتر فیلسوفی در تاریخ اسلام است که صرفا به دلیل آرای فلسفی اش به بددینی و کفر متهم نشده باشد. ابوحامد غزالی در کتاب «تهافت الفلاسفه» بوعلی را تکفیر کرد.

در هرحال  سید وضعیت اندوهبار خود را یک بار چنین توصیف کرده است: «نه کافر به خود می خواند و نه مسلم از خود می داند. از مسجد مطرود و از دیر مردود. حیران شده ام که به کدام آویزم و با کدام به مجادله برخیزم».

گفتنی این که آنچه در بره ملیت و مذهب سید گفته ش، صرفا به انگیزه طرح امور تاریخی و مورد مناقشه و اعلام نظر شخصی در این میان بوده و گرنه برای من ایرانی و افغانی و یا شیعه و سنی بودن سید جمال الدین، تفاوت چندانی نمی کند. همان گونه که امروز اقبال لاهوری، همان اندازه هندی است که پاکستانی و بعد برای ما بیشتر ایرانی است. این گونه شخصیت ها، جهان وطن انند و مرز و بوم شان همان جاهایی است که فهمیده شده و احیانا اثرگذار می شوند.

اما در مورد اتهام ماسونی سید. در این باره پژوهشگران به تفصیل سخن گفته اند. ظاهرا مسلم می نماید که سید زمانی که در قاهره بود به عضویت «لژ کوکب الشرق» وابسته بر بریتانیا در آمده و در آن محفل تا رتبه استادی نیز بالا آمده بود. اسماعیل رائین در کتاب سه جلدی «فراموشخانه و فراماسونری در ایران» در این باب سخن گفته و تصویر سید را در جامه ویژه ماسونی آورده است. این امر موجب تفاسیر مختلف در باره سید شده و کسانی (از جمله فردیدی ها در ایران) از این منظر سید جمال را مورد اتهام قرار داده و از او با عنوان منفی ماسون یاد کرده اند تا در نهایت افکار او را تخطئه کرده و بی اعتبار سازند.

اما چند نکته در این باره قابل ذکر است:

یکم. تاریخچه طولانی و پر رمز و راز فراماسونری جهان نشان می دهد که اغلب رجال مهم و معتبر جهان و از جمله در شرق و در ایران عصر قاجار و حتی پهلوی، بیش و کم با محافل ماسونی مرتبط بوده و یا به عضویت رسمی در آنها درآمده بودند. از سید محمد طباطبایی مجتهد و پسرش آقا صادق طباطبایی در عصر مشروطه گرفته تا دکتر مصدق در عصر پهلوی. از این رو به صرف ارتباط و یا عضویت در نهادهای ماسونی، به خودی خود، حاوی هیچ اتهامی نیست. آنچه مهم و معیار است مجموعه شخصیت و افکار و آثار وجودی افراد است. نمره نهایی و جامع است که کارنامه او را موفق و یا ناموفق نشان می دهد.

دوم. بررسی علل گرایش عموم نواندیشان و آزادیخواهان ایرانی در آن زمان به لژهای ماسونی، نشان می دهد که همان اهداف اعلام شده و رسمی این نهادها بوده است که موجبات جذب و جلب اینان را فراهم می آورده است. در جریانهای مختلف ماسونی چند آموزه و سنت وجود داشت که جذاب بود و هیچ آزادیخواهی نمی توانست با آنها مخالف باشد: باور اساسی به خداوند، سوگند به کتاب مقدس هر دین، اهتمام به حفظ آزادی و اختیار و کرامت آدمی، اخلاق گرایی و . . . این قواعد از شروط عضویت در محافل ماسونی بوده است. ایدئولوژی اعلام شده لژها (اعم از غربی و غیر غربی و ایرانی) در واقع مبیین نوعی انسان گرایی (به تعبیر عصر قاجار «آدمیت» که ملهم از اومانیسم در قرن پانزدهم میلادی بوده است) بوده و نیز با هر نوع فرقه گرایی دینی جداکننده آدمیان مخالفت می کرده اند و این دو در قرون اخیر و در جهانی که از اختلافات مذهبی و جنگهای دینی خسته بوده اند، بسیار جذاب بوده است. جریان ماسونی جذابیت مهم دیگری هم داشت و آن تبلیغ اندیشه جهان وطنی بود که شاید تحت تأثیر اندیشه «شهروند جهانی» کانت بوده است. از این رو این اندیشه های مهم از تمام آزادیخواهان جهان و بیشتر شرق عقب افتاده و گرفتار انواع بدبختی و اختلاف و جنگ و درگیری های فرساینده دلبری می کرد. با توجه به چنین زمینه هایی بوده است که اغلب شخصیت های آزاده و آزادیخواه و حتی ضد استعمار در خاورمیانه عربی و اسلامی، بر آن شدند تا از طریق لژهای ماسونی به اهداف خود جامه عمل بپوشانند.

سوم. منابع گواه اند که سید جمال برای مدت کوتاهی عضو لژ کوکب شرق در مصر بوده ولی وقتی که قرار بود به عنوان استاد اعظم سخنرانی کند با ارسال نامه ای به لژ از آن انصراف داد و از عضویت خارج شد. وی در آن نامه مهم هم دلیل عضویتش را اعلام می کند و هم انگیزه خروج و استعفایش را. او سخنی به این مضمون دارد که ما به شوق آزادی آمده بودیم ولی حال می بینیم که ما را به جای آزادی به بندگی و بردگی ارباب قدرت دعوت می کنند. او حتی در آن نامه آشکارا از سیاست های استعماری انگلیس انتقاد کرد. ارجاع به متن استعفانامه سید حاوی حقایق بسیاری است و هر شبهه ای را در این باب برطرف می کند. قابل توجه این که پس از این استعفا و آن نامه بوده که ژنرال لاسل انگلیسی (فرمانده برینانیایی حاکم بر مصر) سید را متهم به بی دینی می کند.

چهارم. تردیدی وجود ندارد که قدرتهای استعماری در چند قرن اخیر، در رقابت با هم و یا برای اسارت بیشتر مردمان مستعمرات، غالبا از همین نهادهای ماسونی و به طور خاص از آموزه های غالبا درست و انسانی و اخلاقی آنها، بهره برده اند و ای بسا لژها ساخته و پرداخته قدرتهای استعماری غربی بوده اند. از بریتانیای کبیر کهن گرفته تا فرانسه رقیب در عصر ناپلئون و پس از آن و تا آمریکای جوان و نوظهور در قرن بیستم. اما استفاده ابزاری از یک نهاد و یا اندیشه چیزی است و واقعیت امر و حقیقت نفس الامری اندیشه و فکری چیز دیگر. از قضا در تاریخ از مقدس ترین پدیده یعنی دین و از جمله دین اسلام و یا تشیع بیشترین سوء استفاده شده است. مگر در همین قرن بیستم از اسلام و تشیع کم سوء استفاده شده است؟ امروز مگر از دموکراسی و حقوق بشر در سطح جهان استفاده ابزاری نشده و نمی شود؟

با توجه به این ملاحظات می توان قاطعانه گفت که سید هیچ خلافی مرتکب نشده بلکه از قضا این تلاش نشانه خوبی برای اثبات احساس مسئولیت وی در قبال مردم و جامعه زمان خود بوده است. استفاده عام و دشنام گونه از «ماسون» و ماسونی نباید رهزن عقل و استدلال و انصاف شود. چه کسی می تواند در سلامت اخلاقی و انصاف و آزادیخواهی طباطبایی مجتهد (یکی از دو رهبر عالی و دینی مشروطه به تعبیر کسروی «سیدین سندین») تردید کند؟

با این حال نهایت آن است که بگوییم سید در تشخیص خود دچار اشتباه شده، بسیار خوب! اگر چنین اعترافی کفایت می کند، می توان به عنوان آخرین استدلال بدان تمسک جست. بدین ترتیب، آیا می توان پایان ماجرا را اعلام کرد؟

فصل چهارم: سید جمال­الدین سلسله جنبان جنبش های اسلامی معاصر

مروری کوتاه بر تاریخ جنبش های اسلامی معاصر در تمام اقطار جهان اسلام، گواه است که این جنبش بیش و کم تحت تأثیر افکار و آموزه ها و حتی شخصیت فردی سید جمال قرار داشته اند. بسیاری از رهبران و بنیادگذاران جنبش ها و سازمانها و یا احزاب اسلامی در ایران و خاورمیانه عربی و شمال آفریقا و شبه قاره هند و حتی خاور دور و آسیای میانه، مستقیم و غیر مستقیم خود را وامدار مکتب سید می دانند.

اگر این جریانها را در دو شاخه بزرگ و اصلی بنیادگرایی و نوگرایی اسلامی تقسیم کنیم، سید جمال سلسله جنبان هردو جریان است. همین جا بگویم تعبیر «سلسله جنبان» از مرتضی مطهری است که البته من تعبیر «درای قافله» (زنگ کاروان) را به کار برده ام. در سلسله بنیادگرایان می توان به حسن البنّا بنیانگذار «اخوان المسلمین» اشاره کرد که این نهاد در سال ۱۹۲۸ در اسکندریه مصر به دست بنّا تأسیس شد. او بسیار تحت تأثیر افکار و آموزه ها و شخصیت سید جمال قرار داشت. وی در گفتارها و نوشتارهایش (که بیشتر در کتاب «رسائل الشیخ حسن البنّا» بازتاب یافته است) پیوسته به این منبع لایزال ارجاع می دهد. در سلسله نواندیشان و مصلحان می توان به شخصیت مهم و اثرگذار و به یک معنا مؤسس محمد اقبال لاهوری اشاره کرد. اقبال هم در کتاب «احیای فکری دینی» و بیشتر در «کلیات فارسی اقبال لاهوری» بارها و بارها به مناسبت به پیشگامی و آموزگاری سید جمال اشاره و استناد کرده است. بیت «سیدالسادات مولانا جمال / زنده از گفتار او سنگ و سفال»، خود به تنهایی از این اثرگذاری پرده بر می دارد. افزون بر اثرگذاری افکار سید بر شخصیتی چون محمد عبده، می توان رد پای اندیشه های او را در شکیب ارسلان و عبدالرحمان کواکبی و بسیاری دیگر دید.  فرزند اقبال یعنی جاوید اقبال در کتاب مهم «جاویدان اقبال» (کتابی سه جلدی که در باره پدرش نوشته) در باره نقش سید جمال در شبه قاره و تأثیرپذیری متفکران هندی از او به تفصیل سخن گفته است.

از آنجا که (به ویژه در زمان حیات سید) در شخصیت و تفکر و اعمالِ سید سیاست و مبارزات سیاسی بر ضد استعمار و گاه استبداد غلبه داشت، عموما جریانهایی که اخیرا به عنوان بنیادگرا می شناسیم (قابل توجه این که این تعبیر و اصولا این گونه تقسیم بندی ها در آن زمان وجود نداشت و معنای محصلی هم نداشت) تحت تأثیر سید بوده اند. به ویژه غرب ستیزی سید (البته مراد ستیزه با غرب سیاسی و استعماری است و نه لزوما غرب فرهنگی و تمدنی) و نیز نابگرایی اسلامی حول اصولی چون بازگشت به اسلام و بازگشت به قرآن و نیز اندیشه احیای اقتدار و وحدت عام دینی مسلمانان در برابر مغرب زمین استعماری، آموزه های مهمی بودند که در جریانهای احیاگری و پیرایشگری دینی و نیز تحکیم اسلام سیاسی اثر نهاد. اما چیزی که در تقویت این تحلیل بسیار اثر نهاده، دیدگاههای شماری از غربیانی است که سید را پدر فکری جنبشهای بنیادگرایانه جهان اسلام در قرن بیستم دانسته و بر آن اصرار ورزیده اند. برخی حتی خشونت های رایج را به نوعی ملهم از آموزه های سید دانسته اند که به گمانم چنین نیست و حداقل در این زمینه مبالغه صورت گرفته است. اگر ترور ناصرالدین شاه را مستقیما به فرمان سید بدانیم، شاید بتوان چنین تحلیلی را به واقعیت نزدیک دانست ولی آن نیز ثابت نیست.

با این حال گویند سید خود در اواخر عمر به سترونی فعالیت های رادیکال سیاسی خود پی برده  و بدان اذعان کرده بود. سندی در دست است که این مدعا را ثابت می کند. آورده اند او از بابعالی به یکی از دوستانش در تهران نوشته است: «افسوس می خورم که کِشته های خود را ندرویدم . . . ای کاش من تمام افکار خود را در مزرعه مستعد افکار ملت کاشته بودم. چه خوش بود تخم های بارور و مفید خود را در زمین شوره زار سلطنت فاسد نمی کردم. آنچه در آن [مزرعه] کاشتم به ثمر رسید و هرچه در این کویر [کویر سلطنت و نخبگان حکومتی] غرس نمودم فاسد گردید».

با توجه به همین تجربه است که کسانی چون اقبال و شریعتی، که عمدتا به انقلاب فکری و تقدم منطقی آن بر هر نوع انقلاب دیگر تأکید داشتند، سید را مورد نقد قرار داده و در واقع همان سخن سید را به گونه ای تکرار کرده اند. با این حال باید توجه داشت افراد و شخصیت ها و زمانها و موقعیت ها تقریبا قیاس ناپذیرند و نمی توان برای همه حکم واحدی صادر کرد. وانگهی، در عالم واقع، اگر سید از چنان تجارب پر بار سیاسی برخوردار نبود یعنی از چنان پشتوانه و شهرت برآمده از آن بی بهره بود و صرفا یک نویسنده و یا سخنران و نظریه پرداز شمرده می شد، می توانست از چنان اثرگذاری در افکار عمومی و از جمله نخبگان فرهنگی و جوانان و روشنفکران برخوردار باشد؟ چنان که همین سخن در باره منتقدان یعنی اقبال و شریعتی نیز صدق می کند. درست است که این دو در حد سید درگیر مجادلات سیاسی نبودند و با دربارها و سلاطین نیز ارتباطی نداشتند ولی در عالم عمل به شدت درگیر تحولات جاری سیاسی هم بودند و اگر چنین پشتوان ای در میان نبود، از قدرت اثرگذاری اجتماعی شان به شدت کاسته می شد.

در هرحال امروز که به میراث فکری و فرهنگی سید توجه می کنیم، آشکارا می بینیم که بعد فکری و روشنفکری و مصلحانه او غلبه دارد و حداقل این بعد مهم تر است و آموختنی تر. در ایران معاصر کمتر کسی است از چشمه فکری سید ننوشیده باشد. تقریبا تمام آزادیخواهان مشروطه آفرین (که من در جایی از آنان تحت عنوان «مشروطه سازان فرهنگی» یاد کرده ام) به نوعی شاگرد و اثرپذیرفته از سید بوده اند. مانند شیخ هادی نجم آبادی، سید محمد طباطبایی مجتهد، میرزا آقاخان کرمانی، زین­العابدین مراغه ای، طالبوف تبریزی، ملک المتکلمین، سید جمال واعظ اصفهانی و . . . اما اقبال، که نشان می دهد شناختی عمیق از شخصیت و اندیشه ها و آرمانها و نقش سید جمال در جهان اسلام دارد، به گمانم درست ترین و دقیق ترین بیان را در باره جایگاه تاریخی او دارد. او گفته است:

«مسلمانان امروز باید کل دستگاه اسلام را بدون این که کاملا از گذشته منتزع شود، مروری دوباره کنند . . . ولی آن کس که اهمیت و سنگینی این وظیفه را تمام دریافت، سبد جمال­الدین بود که ژرف نگری او در تاریخ فکر و سیاست اسلامی، با تجربه وسیعش از آدمیان و اطوار و آرایشان، او را در حلقه اتصال زنده ای میان گذشته و آینده ساخته است . . .» (بازسازی اندیشه اسلامی، ترجمه بقایی (ماکان)، ص ۱۷۵).

فصل پنجم: آموزه های سید جمال در دو بُعد فکری و سیاسی

پیش از هرچیز لازم است به این نکته توجه دهم که هرچند سید به عنوان مجتهد و عالم دینی متعارف شناخته شده نیست ولی مجموعه ای از شواهد و قراین نشان می دهد که سید حداقل در حد اجتهاد (ولو مجتهد متجزی) تبحر علمی داشته است. همان حضور پنج ساله در درس خارج مجتهدی چون شیخ مرتضی انصاری خود گواه این مدعاست. همین طور حضور سید در درس عرفان و اخلاق عالمی چون ملاحسین قلی همدانی نشان می دهد که او در اخلاق و عرفان نیز تعلیم دیده و استاد دیده بود. با این حال انگیزه ها و اهداف بلند فکری و سیاسی سید، او را در مسیری قرار داد که عملا از این حوزه ها فاصله گرفت و در قلمرو عالمان دینی متعارف تعریف نشد و بی تردید اثرگذاری و آوازه تاریخی او نیز معلول و محصول همین نقش متفاوت است وگرنه مجتهد سنتی کم نداشته و نداریم.

در بعد فکری می توان به این آموزه ها اشاره کرد:

۱ و ۲ – تنویر عقول و تطهیر نفوس

هرچند دو اصل یاد شده هریک عنوانی مستقل است ولی به دلیل پیوند مفهومی و تنگاتنگ آن دو اصل را با هم مطرح می کنم. به ویژه که سید جمال نیز آن دو را در چند جا با هم به کار برده به گونه ای که دوگانه ای ساخته است.

مراد از «تنویر عقول» نورانیت عقل و خرد آدمی است که به «منورالفکری» در عصر مشروطه و به «روشنفکری» در دوران ما ترجمه شدنی است. البته می دانیم که اهمیت تعقل و خردمندی و به طور انضمامی نورانیت فکر برآمده از پدیده رنسانس و اومانیسم قرن پانزدهم به بعد است. رنسانس و اومانیسم (یا انسانگرایی و به تعبیری اصالت بشر) در واقع واکنشی بود به انگیزه اعتبار بخشیدن به انسان و عقل و عقلانیت و توان اراده و قدرت انتخاب او در برابر ایمان گرایی مطلق و به یک معنا استهلاک تمام توان و ظرفیت آدمی در پدیده ای به نام دین و مذهب و از آنجا که دیانت با نمایندگی انحصاری کلیسا و پدران روحانی متعین بود اومانیسم نیز عملا در تقابل و با تعارض دین و اراب کلیسا قرار گرفت. هرچند عموم اومانیست های اولیه و حتی تا قرن هجدهم خود دینی و دیندار بوده اند ولی در نهایت در مقاطعی اومانیسم بی خدا و حداقل ضد مسیحیت و به طور کلی ضد دیانت در غرب غلبه یافت.

در شرق نیز اندیشه اومانیستی و در ذیل آن بها دادن بیشتر به تعقل و خردمندی اهمیت زیادی پیدا کرد. از جمله متفکران و مصلحان مسلمان گویی به انکشاف تازه ای رسیده و از عقلانیت دفاع کرده و در برابر به خرافه زدایی اهتمام کرده اند. مصلحان تلاش وافر کرده اند تا نشان دهند که اسلام دین عقل و خرد است. سید جمال یکی از پیشگامان عقلگرایی مدرن جوامع اسلامی است. چنان که خواهیم دید، در پی آن تقریبا تمام مصلحان از تز خردگرایی علی در سطوح مختلف دفاع کرده و می کنند.

در هرحال مراد از تنویر عقل اهتمام به عقل گرایی و روشنگری و روشنفکری و روشن نگری است. در این اندیشه، اساس جهان جدید و دین ورزی و خرافه زدایی با معیار تعقل و روشن نگری ممکن می شود و لاغیر.

«تطهیر نفوس» در اندیشه سید جمال اهتمام به اخلاق گرایی و طهارت اخلاقی و پاکیزگی روانی است. نفس را می توان به روان نیز تعبیر کرد. این اندیشه برآمده از تحلیل تاریخی سید جمال بود که اعتقاد داشت مسلمانان از دیرباز به انحطاط اخلاقی دچار شده اند و برای احیای مجد و عظمت خود در جهان جدید محتاج پیرایشگری اخلاقی اند. به ویژه سید روی ذلت و زبونی و در نتیجه ذلت پذیری عموم مسلمانان بسیار تأکید می کرد و در مقابل برای احیای عزت پذیری و عظمت خواهی و حتی اقتدارگرایی سیاسی و تمدنی مسلمانان اصرار می کرد (آموزه ای که اقبال تحت عنوان «خوی غلامی» یاد می کرد و برای خروج مسلمانان از این خوی منفی آموزه های ارائه می داد). او در یکی از سخنرانی هایش در تهران به نحو جدلی استدلال می کرد که خداوند فرموده است که «لله العزه و لرسوله و للمؤمنین» (سوره منافقون آیه ۸) آنگاه می گفت آیا امروز شما عزیز هستید؟! می افزود: اگر بگویید عزیز هستید، دروغ گفته اید و اگر قبول کنید که ذلیل هستید، آیا وعده خداوند دروغ است و یا ایراد در شماست؟ او نتیجه می گرفت وعده خداوند راست است ولی ایراد در خود ماست یعنی چون ایمان مان را از دست داده ایم و منطبق با توصیه خداوند عمل نکرده ایم، گرفتار زبونی و ذلت شده ایم. شاید این اندیشه در اشعار پارسی اقبال لاهوری بیشترین بازتاب را یافته است. از جمله در دوبیتی زیر:

فقیران تا به مسجد صف کشیدند / گریبان شهنشهان دریدند

درون سینه تا این آتش افسرد / مسلمانان به درگاهان خزیدند

با توجه با مفروضات اعتقادی و نظری سید جمال است که هم تنویر عقول معنای روشنی پیدا می کند و هم تطهیر نفوس. البته تعبیر «طهارت» در قلمرو اخلاق در گذشته نیز سابقه داشته و از جمله می توان به کتاب مهم «طهاره الاعراق» ابن مسکویه رازی اشاره کرد.

۳- خرافه زدایی از ساحت دین

چنان که گفته شد، به طور انضمامی و بالملازمه، خرافه زدایی به طور کلی و از جمله از ساحت دیانت و دینداری و عقاید و آداب آن، با انسانگرایی و عقلانیت ملازمه منطقی و عملی دارد. زیرا هر چیزی که در تعارض با عقل و خرد آدمی قرار بگیرد، زدودنی است زیرا اخلاقا مذموم است و منطقا نامعقول و شرعا نیز نامشروع و فرونهادنی.

«خرافه» از ریشه «خرف» است و به معنای فاسد شدن است و در ارتباط به پدیده عقل به معنای ضدیت با هرنوع عقلانیت است. وقتی گفته می شود «پیرمردِ خرفت» یعنی مرد پیری که به دلیل پیری و فرسودگی تن و روان، دچار فساد و تباهی عقل شده و یا عقلش را از دست داده است. از این رو خرافه زدایی در قلمرو دین و دیانت، به معنای عقاید و آداب و آموزه های ضد عقلی و یا خردستیزی است.

میراث خرافه زدایی در دین اسلام، در قرن اخیر از اهمیت زیادی برخوردار است و در نظام ترجیحی تمام مصلحان از هر دو گروه نوگرایان سنتی و یا نواندیشان روشنفکر و مدرن بسیار برجسته است. از جمله دوست و همفکر سید جمال شیخ هادی نجم آبادی کتابی دارد تحت عنوان «تحریرا العقلاء» که به زودی در باره آن سخن خواهیم گفت.

۴ – توجه به علم و فلسفه و فلسفه علم

گرچه علم و فلسفه و فلسفه علم سه عنوان جداگانه اند ولی یکی به دلیل تجانس و دیگری برای صرفه جویی در وقت ذیل یک عنوان مطرح می شوند.

قابل ذکر است که علم و فلسفه و نیز فلسفه علم هر سه زیر مجموعه همان عقلانیت شمرده می شوند. البته همان گونه که اصل اعتقاد و اعتماد به عقل فی­الجمله و در سطح عام بسیار دیرینه تر از جهان جدید است، هیچ یک از سه گانه یاد شده نیز جدید نیستند؛ با این حال علم و فلسفه و به ویژه فلسفه علم در جهان جدید (جهان پس از اومانیسم) معنا و گستره و کاربردهای کاملا متفاوتی یافته اند.

یکی از چالش های جدید برای مسلمانان و از جمله مصلحان، پرسش از نحوه مواجهه با علم و فلسفه مدرن بوده است. البته مسلمانان از همان آغاز با علم (به ویژه علوم تجربی) نه تنها مخالف نبوده بلکه خود در تولید و گسترش علوم سهم مهمی داشته اند ولی با فلسفه و بیشتر با فلسفه یونانی چالش داشته و عموم عالمان و فقیهان و محدثان و متکلمان در تعارض با فلسفه بوده اند. بسیاری از فیلسوفان و اهل فلسفه تکفیر شدند. آقای دکتر دینانی در کتاب سه جلدی «ماجراهای فکر فلسفی در اسلام» به خوبی تاریخ پر اندوه زندگی فیلسوفان مسلمان و فلسفه را بازگو کرده است. در تاریخ جدید، علم و فلسفه غربی گاه از موضع سوء ظن به غرب و استعمار مورد طعن و طرد گرفت. عموم سنتگرایان و یا  بنیادگرایان به طور کلی همان گونه که با عقل مدرن به دشمنی برخاسته با دستاوردهای آن از جمله علم و فلسفه نیز به ضدیت برخاسته و این نوع امور را در تعارض با دینداری و نیز خلاف مصالح مسلمانان تفسیر کردند.

عموم مصلحان از جمله سید جمال نه تنها با علم و فلسفه مخالفت نکردند بلکه تلاش کردند از یک سو به لحاظ نظری موجهات دینی برای آنها دست و پا کنند و از سوی دیگر کوشیدند مؤمنان را قانع کنند تا به جای طرد و یا قهر با علوم و فنون و فلسفه به آموزش آنها و توانمندسازی خود اهتمام کنند. او خود در الازهر، که از گذشته تا کنون با فلسفه میانه ای ندارد، چند سال به تدریس فلسفه همت کرد؛ اقدامی که بی سابقه بود و نوعی تابوشکنی به حساب می آمد. سید در برابر کسانی که از علم دینی و یا علم شرقی و غربی سخن می گفتند، هوشمندانه سخنی گفت که هنوز هم شاه بیت غزل مبحث دین و علم است و عمیقا راهگشا. او در کتاب «مقالات جمالیه» گفته بود علم بی وطن است، علم غربی و شرقی نمی شناسد، هرجا که امکان رشد علم فراهم شود، همانجا خواهد رویید. این سخن هم در باره علوم طبیعی و تجربی صادق است و هم در باره علوم انسانی که هنوز هم به شدت مورد چالش در جهان اسلام و بیشتر در ایران جمهوری اسلامی است.

اما در این میان سید در مقالات جمالیه، به فلسفه علم هم توجهی خاص دارد. فلسفه علم عمدتا در همین نیم قرن اخیر اهمیت زیادی یافته و درگذشته چندان برجسته نبوده است. توجه سید به فلسفه علم در حدود یک قرن و نیم قبل واقعا نشان از نبوغ او از یک سو و اطلاع وی از ماهیت و اطوار علم و فلسفه مغرب زین دارد. سید سخنی به این مضمون دارد که در باره اشیاء باید پیش از هرچیز از علل آنها پرسید و مثلا دانست که چرا چنان شده و چنان نشده است. او مثال می زند وقتی چراغ لامپا در برابر ما می سوزد و ناگهان خاموش می شود، باید بدانیم چرا خاموش شده است و حال آن که امروز عموم ما چرایی آن را نمی دانیم. سخن دقیق و عمیقی است. اگر قبول کنیم علم از چگونگی پدیده ها پرده بر می دارد و فلسفه از چرایی آنها، معنای فلسفه علم وضوح بیشتری پیدا می کند. بدین ترتیب، هم اهمیت فلسفه آشکار می شود (به ویژه فلسفه مدرن و بازسازی شده غربی و نه لزوما فلسفه مدرسی و تحول نیافته سنتی منسوب به اسلام) و هم اهمیت فلسفه علم و ضرورت آن برای تمدن سازی نوین مسلمانان در جهان جدید آشکارتر می شود.

با این حال، سید با علم گرایی و حتی عقلگرایی افراطی و یک سویه به ویژه در قلمرو شناخت دینی به شدت مخالف بوده است. نمونه آن مخالفت شدید او با دیدگاههای علم زده سید احمدخان هندی بوده که در رساله «نیچریه یا رد دهریگری» به روشنی بیان کرده است. پیش از این در فصل زندگی نامه سید، بدان اشارتی شد. به طور کلی سید با دیدگاه تفاسیر متون و منابع دینی صرفا در چهارچوب مبانی و معیارهای علوم تجربی قرن نوزدهمی مخالف بوده است و این را بارها بیان کرده است.

۵- نجات اسلام پیش از نجات مسلمین

سید جمله ای دارد که مهم است و به ویژه در زمان ما از اهمیت بیشتری برخوردار شده است. او گفته است برای نجات مسلمانان، اول باید اسلام را نجات داد. معنای محصل آن چیست؟

در چهارچوب مبانی و مفروضات سید جمال، اگر قرار باشد دینداری و مسلمانی موجب رهایی مسلمانان از عوامل عقب ماندگی گردد، اول باید ذهن و زبان و ادب مسلمانان از هر نوع عوامل منفی و بازدارنده و سست کننده پیراسته شود. چرا که افکار و ذهنیت ها مستقیم و غیر مستقیم در افعال و اطوار ما نقش ایفا می کنند. از منظر سید، همان اصول پیشگفته (تنویر عقول، تطهیر نفوس، خرافه زدایی از ساحت دین، علم و فلسفه گرایی) و اصول پس گفته (اجتهاد و تحول درون زا) می توانند چنین رهایش را فراهم کنند. این اندیشه در واقع بازگویی دعوی شریعتی است که «هر انقلابی قبل از آگاهی فاجعه است».

البته این تفسیر و تحلیل من از سخن سید است و با استناد به آرای وی در باب اسلام و تاریخ اسلام و بازخیزی دوباره و عوامل انحطاط و پیشنهادهایی برای تجدید حیات دینی و اخلاقی و مدنی او، چنین تحلیلی ارائه داده ام و فکر نمی کنم دور از صواب باشد. با این حال، باید توجه داشت که نباید در میزان نقش عوامل ذهنی در تحولات عینی مبالغه کرد. من خود شخصا براین باورم که تحولات پیش از آن که در افکار رخ دهد، در واقعیت ها و عینیت ها رخ خواهد داد. در عین حال نباید از نقش تحولات فکری و اهمیت آنها در تغییرات اجتماعی غافل بود و از این منظر، آموزه سید جمال مهم است ودرخور توجه.

۶- تأکید روی اجتهاد

در روزگار جدید سید جمال نخستین کسی است که روی اصل اجتهاد تأکید بسیار کرده است.

می دانیم که اصل «اجتهاد» از مهم ترین و از قضا از اولین مفاهیمی است که همزاد اسلام است. پیامبر خود اجتهاد می کرده و پس از او خلفای راشدین خود را مجتهد دانسته و با اجتهاد مشکلات حقوقی و سیاسی و اجتماعی را حل می کردند. بعدتر اجتهاد و سلسله مجتهدان پیدا شده و علم اجتهاد را رونق داده اند. فقه و اجتهاد در تاریخ اسلام چندان اهمیت داشته که برخی به حق تمدن اسلامی را تمدن فقه محور شمرده اند. در اهل سنت اجتهاد در چهار مکتب فقهی محدود شد ولی در تشیع (به دلایلی) باب اجتهاد بازمانده هرچند در عمل چندان تحول مهمی رخ نداده و نمی دهد.

از سید جمال به بعد، تمام مصلحان بر این گمان بوده اند که برای بازفهمی متون و منابع دینی، باید اجتهاد را احیا کرد. اقبال در کتاب بازسازی خود فصلی دارد تحت عنوان «اجتهاد موتور حرکت ساختمان اسلام». اخیرا شریعتی نیز روی این اصل اصرار فراوان داشته است. اما باید به تأکید گفت که صرفا اجتهاد فقهی یعنی استنباط حکم شرعی در قلمرو احکام تکلیفی مؤمنان مورد نظر نیست بلکه بیشتر مراد بیشتر اجتهاد در اصول است و اجتهاد در اصول بدان معناست که به تعبیر اقبال در کل دستگاه مسلمانی مان تجدید نظر کنیم و گرنه اجتهادهای سنتی رایج در چهارچوب قواعد علم اصول معمول و ادله شرعی مرسوم راه به جایی نمی برد. تجربه چهل ساله نظام فقهی جمهوری اسلامی گواه این مدعاست.

۷- بازگشت به خود

عموم مسلمانان و بیشتر سنتگرایان و بنیادگرایان بر این باور بوده و هستند که غربیان و به طور خاص استعمار و استعمارگران تنها عامل و یا مهم ترین عامل ذلت و عقب ماندگی ما هستند. اما سید بر این نظر بود که از قضا کرم از خودِ درخت است و باید درد و درمان را در درون خودمان جستجو کنیم. استناد او به آیه ۱۱ سور رعد بود: «ان الله لایغیّر مابقوم حتی یغیرّوا مابانفسهم». سید، البته تحت تأثیر انسانگرایی اراده گرایانه جدید، بر خلاف مفسران سنتی، آیه را چنین معنا و تفسیر کرده است: خداوند سرنوشت ملتی را تغییر نمی دهد مگر آن که  خود سرنوشت خود را تغییر دهند. با توجه به واقعیت های حاکم بر شرایط صد سال قابل بر جهان و جهان اسلام، این تفسیر سید به زودی در نزد عموم متفکران و مصلحان مسلمان پذیرفته شده و مقبولیت یافت و اکنون در میراث مکتوب آنان قابل مشاده است.

اقبال در دو بیتی زیر همین ترجمه را بازگو کرده است:

خدا آن ملتی را سروری داد / که تقدیرش به دست خویش بنوشت

به آن ملت سروکاری ندارد / که دهقانش برای دیگری کشت.

متأسفانه هنوز هم در قرن بیست و یکم غالب مسلمانان سلفی اندیش و بنیادگرا این سراندیشه سید را قبول نکرده اند. به همین دلیل است که این نوع مسلمانان برآنند با کوتاه کردن دستهای استعمارگران غربی و جهانی، به رهایی و اقتدار و عزت برسند و اگر بتوانند مجد و عظمت از دست رفته را به دست بیاورند. اعلان جهاد علیه غرب و به راه انداختن دریای خون تحت عنوان جهاد با کفار و مانند آن برآمده از چنین تفکری است. اما مصلحان نواندیش، ضمن اذعان به واقعیت استعمار در گذشته و سلطه گری های دول غربی در حال حاضر و لزوم مبارزه با آن، بر این باورند عامل اصلی عقب ماندگی و سستی ما در درون خودمان است و بدون وقوع یک انقلاب فکری و اخلاقی و فرهنگی عظیم و عمیق درونی، نمی توان راهی به رهایی جست. وانگهی، غرب نیز بدون تجهیز به جهازات تمدن چون علم و فن و فلسفه و ادبیات و هنر و سیاست، توان چیرگی بر جهان نمی یافت. از این رو بر فرض توانستیم سلطه های نظامی و یا سیاسی استعمارگران را برداریم، این قطعا به معنای تحقق تمدن تازه و بازیابی مجد و عظمت دیرین نیست. اصولا تمدن و قدرت از دست رفته را نمی توان به دست آورد.

اما آموزه های سیاسی سید جمال را می توان چنین برشمرد:

۱-اتحاد اسلام

پیش از این گفته شد که یکی از اهداف محوری سید جمال طرح «اتحاد اسلام» بوده است که از آن تحت عنوان «پان اسلامیسم» نیز یاد می شود. مانند پان ترکیسم که بعدها ترکان جوان به رهبری مصطفی کمال آتاتورک در ترکیه مطرح شده و یا «پان عربیسم» که در جهان عرب مطرح شد.

مراد از اتحاد اسلام در آن زمان ایجاد وحدت و یا همبستگی بین عموم مسلمانان و در سطح سیاسی همبستگی عموم حول محوری معین به منظور مقابله با استعمار غربی و احیانا شرقی بوده است. این پیشنهاد در چهارچوب اندیشه ها و اهداف سید روی دیگر سکه استعمارستیزی بوده و در واقع می توان گفت وجه ایجابی ستیز با استعمار به حساب می آمده است. قرار بود این اتحاد و همبستگی حول سلطان عبدالحمید عثمانی عملی شود که، به رغم تلاش های سید، در نهایت کامیاب نشد.

اما ایده اتحاد اسلام در زمان خودش بسیار جذاب بود و عموم مصلحان و رهبران سیاسی ضد استعماری جهان اسلام را مجذوب خودش کرد. در شبه قاره هند این جنبش برای احیای خلافت در حال زوال عثمانی فعال شد. در ایران عموم رجال فکری و سیاسی عصر ناصری دلبسته آن شدند. از برخی شاهزاده های قاجار گرفته تا شمار قابل توجهی از علما و رجال سیاسی و وطن خواه. از مدرس گرفته تا میرزا کوچک جنگلی در گیلان. جنبش جنگل با رهبری حزب اتحاد اسلام پدید آمد. حلقه رهبری مهاجران ایرانی از جمله مدرس در هجرت به عثمانی در جریان جنگ اول با رهبران اتحاد اسلام بود. البته گفتنی است که اهمیت و اثرگذاری این تشکیلات بود که در جنگ اول جهانی عثمانی ها و همراه آنها آلمان نازی، که در تقابل با دیگر دولت های محور بودند، از ایده اتحاد اسلام برای بسیج نیروهای مسلمان به سود خود استفاده کردند. در تداوم آن، با تلاش های برخی عالمان شیعی ایرانی و سنی در الازهر نهاد مهم «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه» در قاهره بنا نهاده شد و به موفقیت های نیز دست یافت. هرچند با وقوع انقلاب ایران و خیزش بنیادگرایی های جهادی و غرب ستیز و حتی مسلمان ستیز اخیر جدید در همه جای جهان اسلام، این طرح نیز شکست خورد و عملا بی ثمر ماند.

اما ایده اتحاد اسلام از گذشته تا کنون گاه موجب بدفهمی و حتی سوء استفاده بوده است. در اینجا مجال بررسی این مبحث مهم نیست ولی به اجمال به چند نکته ضروری اشاره می کنم:

یکم. فهم درست چنین ایده و پیشنهادی کاملا در تخته بند زمان و مکان خودش ممکن خواهد بود. تاریخ را نباید از آخر به اول خواند. واقعیت این است که در قرن نوزدهم میلادی اوج اقتدار و نفوذ نظام سلطه جهانی از طریق چیرگی سیاسی و نظامی و فرهنگی بر کل جهان شرقی و یا غیر غربی بوده و در مقابل مردمان زیسته در مستعمرات و از جمله مسلمانان تحت اسارت های پیچیده و مزمن قرار داشتند. این که در آن زمان شخصی و یا طرحی که برای همبستگی سیاسی و حتی حکومتی گروه بزرگ مسلمانان در برابر چیرگی استعمارگران بکوشد، امری بوده است طبیعی و عادی و اساسا در قلمرو سیاست ظاهرا راهی جز این نبوده و حداقل مطرح نشده است.

دوم. مقتضای دفاع از ایده همبستگی مسلمانان حول دو محور دین و سیاست، ایجاب می کرد که با هر نوع عوامل تفرقه و جداسری مخالفت و حتی مبارزه شود. در قرن نوزدهم، اندیشه ملت گرایی یا ناسیونالیسم با شکل و شمایل غربی در همه جای جهان از جمله در جوامع مسلمان در حال طرح و گسترش بود. ملت گرایی در برابر جهان وطنی دینی و آن هم از نوع عثمانی بوده است. سید جمال و دیگر مصلحان ضد استعمار آن دوران با این نوع ملت گرایی به شدت مخالف بوده اند و از این رو وطنی گری را به معنای ایجاد شکاف و در نتیجه سستی و همبستگی مطلوب مسلمانان می دیدند. به ویژه که در آن دوران دول غربی و استعماری آشکارا ایده ناسیونالیستی را برای تضعیف عثمانی به کار می بردند. همان گونه که در آغاز پیدایش جنبش  وهابی انگلیسی ها از آن پرچم ملی گرایی عربی درست کردند تا عثمانی ها را به چالش بکشند. بی تردید هدف نهایی انگلیسی ها احیای ناسیونالیسم عربی نبوده است. اقبال لاهوری تحت تأثیر فضای آن روز و از جمله تحت تأثیر اتحاد دینی و سیاسی سید جمال به شدت با ملی گرایی مخالفت کرده و در اشعار پارسی خود با دقت آن را تشریح کرده و ادله خود را بیان کرده است. شاید این بیت او برای افاده منظور کفایت کند:

قلب ما هند و عراق و شام نیست / مرز و بوم ما به جز اسلام نیست

سوم. اما امروز شرایط به کلی دگرگون شده است. پس از زوال عثمانی در پایان جنگ جهانی اول (۱۹۲۴)، دیگر ایجاد خلافت و احیای امپراتوری اسلامی نه ممکن است و نه مفید. از این رو عموم مصلحان و از جمله اقبال از زوال عثمانی فاسد و غیر قابل دفاع استقبال کردند. در فضای قرن بیستم از مرده ریگ عثمانی حدود پنجاه کشور با ایده «دولت – ملت» پدید آمده اند که هنوز وجود دارند. در آن زمان هنوز وجود خلافت سنتی عثمانی می توانست نقطه امیدی باشد ولی پس از آن مطلقا چنین امکانی نیز از دست رفته است. حتی کسانی چون ملک فاروق در مصر و یا شریف حسین در مکه و حتی اخوان المسلمین نتوانستند خلافتی دیگر تأسیس کنند و شکست خوردند. قرن نوزدهم هنوز روزگار امپراتوری ها بوده و اکنون روزگار واحدهای کوچک ملی و عصر دولت – ملت های سیاسی و فرهنگی و تمدنی است.

در این میان کار سترگ به وسیله ایرانیان انجام شد که به نهضت مشروطه خواهی شناخته شده است. در ۱۱۲ سال قبل (یعنی ۱۲ سال قبل از زوال عثمانی) ایران قانون اساسی نوشت و نسخه اولیه و خام دولت – ملت نوین را بنیاد نهاد. دلیل این توانایی نیز آن بود که ایران شیعی از قلمرو عثمانی بیرون بود و منع اعتقادی و سیاسی برای پذیرش اندیشه ملی مدرن نیز نداشته است. این نکته مهمی است که کمتر مورد توجه قرار می گیرد.

با این حال ایجاد وحدت دینی ذیل عنوان «امت واحده» و یا در حوزه سیاست ایجاد اتحادیه هایی از دولت های مسلمانان و یا اتحادیه ای از نهادهای مردم نهاد، صد البته هم ممکن است و هم مفید. اتحادیه اوروپا نمونه ای از آن است.

۲- استعمارستیزی

در این مورد نیز پیش از این بارها سخن رفته است. در آن دوران اوج استعمار بود وجود مستعمرات در تمام اقطار جهان غیر غربی و در واقع غیر اروپایی و استعمارستیزی نیز در اشکال مختلف وجه مشترک تمام جنبش های اسلامی در تمام اقطار جهان اسلام بود

اما نکته افزودنی آن که دیری است استعمار مشهور قرن نوردهمی برچیده شده و از این رو مبارزه با استعمار موضوعیت خود را از دست داده است ولی در عین حال امروز یعنی به طور مشخص پس از پایان جنگ دوم و آغاز مناسبات تازه در روابط بین الملل و ایجاد نظم جهانی تازه، مناسبات سلطه در سطح جهانی و در روابط بین جهان غربی (آمریکای شمالی و اروپا) با جهان غیر غربی نه تنها سلطه برچیده نشده بلکه در اشکال مختلف و به طور پیچیده تری حاکمیت یافته است. از این رو، مبارزه با نظام سلطه همچنان موضوعیت دارد و مصلحان مسلمان در قلمرو اندیشه و جامعه و سیاست نمی توانند نسبت به آن بی تفاوت باشند.

۳- استبدادستیزی

همان گونه که قبلا گفته شد، سید جمال در کنار استعمارستیزی با استبداد نیز در جنگ و چالش بود. هرچند غلبه با ستیز بی امان با استعمار بود. دلیلش آن بود که در آن زمان هنوز جهان دو قطبی قلمرو سیاست و جغرافیا را به دو قطب استعمارگر و استعمارزده تقسیم کرده بود و هر مبارزی طبعا در همان نوع قطب بندی فعالیت می کرد. در قرن نوزدهم میلادی، هنوز چالش استبداد / آزادی قدرتمند نشده بود و از این رو عموما به اهمیت آزادی و حق حاکمیت ملی در قالب ملت – دولت پی نبرده بودند.

با این حال سید به مفهوم آزادی و حاکمیت ملی و نفی استبداد در قالب حکومت فردی آگاه بوده و برای زدودن استبداد و حاکمیت آزادی و رعایت حقوق ملت توجه داشته است. جدال با پادشاه ایران در آخرین سفرش به ایران و تهیه نخستین نسخه قانون اساسی ایران در مقطع حدود پانزده سال پیش از اعلام مشروطیت، گواه این نوع تلاش او و شاهد پیشگامی وی در این امر خطیر است.

 

 

 

 

 

 

 

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.