حاکمیت خدا؛ بزرگترین دروغ تاریخ

بدست • ۲۹ فروردین ۱۳۸۹ • دسته: مقالات

خدا سالاری در ایران باستان و قرون وسطی

اشاره: این گفتار در سه  قسمت تنظیم شده است. قسمت نخست آن، مفهوم و مدل سیاسی و عینی حاکمیت خدا یا همان «خداسالاری» ( تئوکراسی ) را به اختصار در ایران باستان و قرون وسطی اروپایی پی جویی می کند. بخش دوم آن، به تأملی نظری این مفهوم می نشیند و در بخش پایانی به طور خاص به اسلام و تاریخ اسلامی می پردازد و می کوشد سرنوشت و سرگذشت این اندیشه را در اسلام بجوید و بکاود.

جناب محمد تقی مصباح یزدی در سخنان اخیرش در ادامه نظریه پردازیهای دینی – سیاسی اش، بار دیگر از «حاکمیت خدا» و «حاکمیت نمایندگان خدا» سخن گفته و فرموده اند: «ممکن است خداوند به کسی اجازه دهد که از طرف او اعمال حاکمیت کند که در این صورت بر اساس خواست خدا، این فرد از حاکمیت برخوردار می شود، قدرتی که در طول خواست و لحظه به لحظه از طرف خدا به او داده می شود . . . در این صورت، این حاکمیت خدا است که در مجرای وجود این شخص اجرا می شود».

 

واقعیت این است که دیدگاه « خداسالاری » ( = تئوکراسی ) باور و اندیشه ای جدید نیست و در درازنای تاریخ و در تاریخ اکثر ادیان و جوامع باستان تا دوران کنونی در اشکال مختلف و تحت عناوین گوناگون مطرح بوده و هست. اخذ « مشروعیت قدرت » سیاسی یعنی کسب اجازه حاکمیت و فرمانروایی از جانب خداوند یا مهمتر واگذاری اعمال حاکمیت خداوند به فرد معین، از آغاز زیست بشر در زمین به گونه های متنوع دیده می شود و در اغلب دوره های باستان تا همین اواخر تنها منبع مشروعیت بخش حکومت و سلطنت، همین دعوی و همین باور بوده است. از آنجا که قانون نیز بخش دوم حاکمیت شمرده می شود، در چهارچوب نظام خداسالار طبعا « قانون » نیز برآمده از نظر و رأی و حداقل تأیید و تصویب شخص برگزیده الهی یعنی پادشاه بود و بدین ترتیب مشروعیت قانون نیز از این طریق حاصل می شد.

گرچه تمام تاریخ را می توان مرور کرد و به عنوان مثال از آنها اتخاذ سند کرد اما از باب نمونه به دو مورد مشهور و آشنای تاریخ یعنی ایران باستان و قرون وسطای مسیحی مغرب زمین و نظام پاپی و کلیسایی اشاره می شود.

 در تاریخ ایران از عصر باستان تا حداقل پایان ساسانیان هموراه و به طور مطلق اندیشه خداسالاری در اشکال و مراتب مختلف حاکم بوده است. از روزگار عیلامیان قدیم (هزاره سوم پیش از میلاد) تا روزگار هخامنشیان و ساسانیان اندیشه خداسالاری مبنا و معیار نظام سیاسی و بنیاد دولت و قدرت بوده است. کوروش و داریوش و جانشنیانشان چنین می گفتند که « اهورامزدا » ( سرور دانا و خدای برتر و خالق بزرگ هستی ) آنها را به طور خاص مأمور اعمال قدرت و فرمانروایی بر مردمان کرده و آنها هرچه می گویند و می کنند به فرمان اهورامزدا و منطبق بر رضایت او است و بر مردمان است که از این فرامین اطاعت مطلق کنند چرا که سلطنت و اختیارات آنان از جانب خداوند مطلق و نامحدود است. در ده ها کتیبه این شاهان بزرگ ( از جمله در بیستون ) این انتساب همه اعمال شاهان به اهورامزدا به روشنی دیده می شود. این فکر بویژه در عصر ساسانیان با رسمیت یافتن دین زرتشتی و تأسیس اولین نظام سیاسی رسمی دینی در تاریخ در هیئت نظام  (موبد – شاهی) به اوج نفوذ و اقتدار خود رسید. اصولا نظام و نهاد سلطنت در اندیشه «ایران – شهری» بر بنیاد مشروعیت قدرت فرمانروایی آسمانی بوده است که در آغاز سلسله ها برای یک شخص ( یعنی همان کسی  که فرمانروایی خود را از طریق شمشیر و کشتار مخالفان و مردمان به دست آورده است ) متعین شده و پس از آن این هدیه در خاندان او ماندگار شده و « فرّه ایزدی » را کسب کرده است. در واقع « آرمان – شهری » ایرانیان در قالب همان نظام پادشاهی مبتنی بر نمایندگی شاهان از جانب خداوند و اخذ مشروعیت سیاسی و اجرایی برای « تصرف » در زندگی مردمان و سرنوشت کشور بوده است. شاه تنها حاکم مشروع الهی بود که می توانست در تمام امور بندگان تصمیم بگیرد و کسی هم حق اعتراض نداشت. البته در این میان مغان و بعدها موبدان و هیربدان هم، که از مقامات عالی روحانی و مذهبی شمرده می شدند، جملگی به شکلی مؤید همان دعوی نمایندگی پادشاه از جانب خداوند بوده و خود را موظف به تقویت فرّه ایزدی ( خُوِرنه ) در شاه و خاندان خاص شاهی زمان می دانستند. بویژه این اندیشه در زمان ساسانیان بسیار تقویت شد و در واقع به اوج درخشش و کمال خود رسید و تمام ظرفیت نظری و عینی خود را به نمایش گذاشت. در واقع این اندیشه در آن روزگاران وجود داشت که همان گونه که پیامبری از جانب خداوند است و به هرکس که خواست اعطا می کند، شهریاری و سلطنت نیز منصبی است اعطایی از سوی خداوند و طبعا برای مردمان حقی جز اطاعت قابل تصور نیست. در این زمان دراز در فرهنگ ایران – شهری بر بنیاد شهریاری ایرانی، اصل « دروغ » ( = دروج ) بیشتر به معنای انکار و تکذیب حق الهی سلطنت برای فرد خاص و خاندان خاص بوده است. در کتیبه داریوش در بیستون، که می گوید در یک سال نه دروغزن را مجازات کرده و آنها را با قدرت برانداخته است، اشارتی است به همین مخالفان فرمانروایی داریوش که با خشونت تمام قتل عام و نابود شدند. تصویر هشت  نفری که با دستهای بسته و گردن در زنجیر در برابر داریوش ایستاده اند و به خواری سیمای پادشاه فره مند و پیروز به زور شمشیر و حتی نیرنگ را می نگرند، همین دوغزنانند که سلطنت شاه داریوش را انکار کرده و به واقع مأموریت اهورایی او را منکر شده اند. البته یک تن نیز به خواری تمام زیر پای شاه حاکم افتاده و دستهایش را به علامت تسلیم و یا التماس در برابر او بالا برده است و گفته اند که او همان بردیای دروغین ( به روایتی گئومات مغ ) است که پیش از آن به دروغ خود را پادشاه خوانده و حق الهی و خاندانی سلطنت را از داریوش ستانده بود و حال شاه مشروع آسمانی و مستظهر به حمایت اهورامزدا و دارای فره ایزدی او را نابود کرده و به زیرپا در انداخته و حق الهی خود را باز یافته است ( بگذریم که به باور شماری از پژوهشگران او همان بردیای واقعی یعنی فرزند دوم کوروش بزرگ و برادر کمبوجیه بوده است و داریوش و شش همدست دیگر او برای اغفال مردم به دروغ او را گئومات مغ معرفی کرده اند ). به هرحال در اندیشه سیاسی ایرانی کهن پادشاه خدا نبوده است اما چیزی هم از خدا کم نداشته  ولی به طور رسمی تجسم الوهیت بوده و از این رو از قداست خاص و استثنایی و از مقام نقدناپذیری برخور دار بوده است؛ به گونه ای که هیچ کس و مقامی را حق مقابله با وی و خاندانش نبوده است. به یک معنا می توان گفت که « شاه » و « شاهی » نه به عنوان یک شخص بلکه به عنوان یک اندیشه و مفهوم به معنای نوعی « پیامبر – شهریار » بوده است. حتی همین اندیشه و مدل حکومت ایرانی بود که در اواسط عصر ساسانی برخی از رومیان را به این توهم دچار کرده بود که در ایران زمین همان اندیشه مشهور «شاه – فیلسوف» افلاطون تحقق یافته است ( در عصر خسرو انوشیروان شماری از فیلسوفان رومی به ایران آمدند تا از جمله سیمای شاه فیلسوف از نوع ایرانی راببینند که البته پس از چندی از استبداد پادشاه فره مند به هراس افتاده به بیزانس بازگشتند ). از این رهگذر پیوند دو نهاد « دین » و « سلطنت » در ایران باستان خود را به خوبی نشان می دهد. فردوسی بزرگ و خداوند سخن پیوند و آمیختگی جدایی ناپذیری این دو را به زیبایی و هنرمندی شگفت انگیزی تمام به تصویر کشیده و باز گفته است.  

ظهور و اعمال این اندیشه در مسیحیت قرون وسطی نیز روشن تر از آن است که نیاز به گفتن باشد. گرچه طبق متون مقدس موجود مسیحی و منابع تاریخی، مسیح در طول زمان کوتاه پیامبری اش ( حدود سه سال )، نه به حاکمیت رسید و نه از حاکمیت الهی و سلطنت آسمانی سخن گفت و حتی آشکارا از جدایی دو نهاد دین و حکومت تبلیغ کرد، اما در نهایت پس از چهارصد سال و به طور خاص پس از مسیحی شدن کنستانتین امپراتور خودکامه روم، مسیحیت باور مند به تفکیک دو قلمرو خدا و قیصر، یکباره متحول شده و به شکلی آشکار دین و سیاست و قدرت به هم نشینی در آمدند و به عبارت دیگر دین ابزار دست قدرت شد و این امپراتور خودکامه به بهانه حراست از دین و به انگیزه مبارزه با الحاد و بد دینی و بت پرستی، به رغم گذشته تعصب آلودش در دفاع از بت پرستی و مقابله با مؤمنان مسیحی و کشتارهای گسترده اش از مسیحیان، هرنوع دگراندیشی را ممنوع اعلام کرد و حتی آکادمی های فلسفی کهن را تعطیل کرد و اساسا هر نوع فلسفیدن و در واقع چون و چرا را با دینداری مغایر شمرد. او برای تکمیل پروژه اش، فرمان داد که روحانیان و مبلغان دینی گرد آیند و برای جلوگیری از تفرقه مذهبی (که در آن زمان در اوج بود) و ایجاد یگانگی دینی چاره ای بیندیشند. آنان تحت حمایت امپراتور در محلی به نام « نیقیه » گرد آمدند و پس از صرف وقت بسیار از میان اناجیل فراوان و موجود در آن روزگار ( که برخی گفته اند شمار این اناجیل به حدود ۲۰۰ می رسید )، چهار انجیل و شماری از اعمال رسولان و نامه های قدیسین را برگزیدند ( یعنی همین اناجیل موجود و رسمی ) و آنها را معتبر و قابل قبول شمردند و اناجیل دیگر را نامعتبر و مردود اعلام کردند. این شورای مذهبی با انتشار بیانیه ای به کار خود پایان داد. این شورا به « شورای نیقیه » شهرت پیدا کرده است. یکی از مواد بیانیه روحانیان این است که « پاپ نماینده خدا در زمین و مصون از اشتباه است » و بدین ترتیب نه تنها نهاد روحانیت تثبیت شد بلکه رهبری عالی آن نماینده خدا و مظهر مسیح و مصون از گناه و اشتباه صورت رسمی و دینی به خود گرفت. مستندات تاریخی به خوبی نشان می دهد که کنستانتین در این اقدام مهم اگر نگوییم کاملا حداقل بیشتر انگیزه سیاسی داشته است تا مذهبی یعنی هدف اساسی او استوار کردن قدرت خود کامه خود و نیز تقویت بنای امپراتوری روم در برابر خطرات داخلی و بویژه تهاجم امپراتوری قدرتمند ساسانی ایران بوده است. در واقع امپراتور از الگوی ایران الهام گرفته بود. از آنجا که او می دید که ساسانیان با نظام مذهبی استوار زرتشتی و با حمایت مقتدرانه موبدان توانسته اند از دین به مثابه عامل استوار وحدت اجتماعی و اقتدار ملی و نیز عامل وحدت نظامیان و حکومت استفاده کنند، او نیز کوشید از دین مسیحی همین گونه سود ببرد.       

پس از آن بود که در سده پنجم سنت آگوستین با نوشتن کتاب « شهر خدا » ( مدینه الهی ) گام بعدی را برداشت و تلاش نظری مهمی کرد تا نشان دهد که شهر خدا چگونه شهری است و چگونه می توان از الگوی آسمانی آن در زمین سود برد و آن را در زمین محقق کرد. طبق الگوی او حکومت و سلطنت زمینی هم الزاما باید الهی باشد، اما این الگو با نظامهای بشری تحت نظارت عالی مقامات دینی و اجرای بی چون و چرای احکام و فرامین دینی مقامات دینی به اجرا در می آید.

بدین ترتیب از سده ششم میلادی قرون وسطی آغاز شد و به تدریج گسترش یافت و در توالی ایام و در بستر تحولات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی دچار دگردیسی هایی شد و به قرون چهارده و پانزده رسید و پس از آن رفرم مذهبی را تجربه کرد و به قرون جدید متحول شد و شد آنچه که دیدیم و می بینیم. در سده های دهم تا شانزدهم میلادی، کلیسای کاتولیک مدعی تجسد الهی و مسیح بود و به تأسیس شهر خدا در زمین باور داشت که با رهبری عالی پاپ اعظم هدایت می شد و پادشاهان ( به عنوان گارگزاران عرفی و زمینی این شهر خدا ) نیز می بایست کاملا تابع و فرمانبردار اوامر و نواهی مذهبی و تخلف ناپذیر پاپ معصوم از گناه و خطا باشند و گرنه تکفیر شده و به سختی مجازات می شدند. پاپ واتیکان مستقیما دعوی سلطنت نداشت و حتی ظاهرا یک قدیس و تارک دنیا بود اما او نظرا و عملا مقامی مافوق پادشاهان داشت و اوامر و نواهی وی برای همه لازم الاتباع بود. البته در این میان اکثر پاپها و حتی اسقفها و کاردینالها در سده های میانه (بویژه پاپهای عصر رنسانس – سده پانزدهم -) خود عملا امپرراتور بودند و از ثروتهای کلان و جلال و شکوه سلطنتی بر خوردار بودند و در جنگها شرکت می کردند و در نتیجه به صورت گریز ناپذیری گرفتار انواع فسادهای مالی و سیاسی و اخلاقی نیز شدند. شماری از آنان به راستی در فساد چیزی از فاسدترین حاکمان فاسد تاریخ کم نداشتند. زندگی و کارنامه پنج پاپ مشهور عصر رنسانس _ بویژه یولیوس دوم مشهور به « پاپ جنگجو » در آغاز سده شانزدهم – گواه و سند روشن این مدعا است.         

این نکته نیز قابل توجه است که اصولا اندیشه « خدا – شهریاری » و یا « پیامبر – شهریاری » یک اندیشه شرقی است که بخش اصلی پرورش و گسترش آن در قلمرو ایران زمین ( ایران زمین به معنای تاریخی و کهن آن ) بوده است و همین فکر از شرق به غرب رفته و در قرون وسطی برای  تحقق شهر خدا در زمین مدل « پاپ – شهریاری » را پدید آورده است. در واقع مسیحیت شرقی و سلطنت و شهریاری شرقی از آسیا به اروپا گسترش یافته و در یک ترکیب شگفت انگیزی نظام « پاپ – شهریاری » را در واتیکان آفریده و شکل داده است. می دانیم که در غرب کهن ( یونان و روم ) نه از دین به معنای خاص شرقی و بویژه سامی آن چندان خبری بود و نه از نظام شهریاری به مفهوم تحقق یافته شرقی و ایرانی آن چندن نشانی. به هر دلیل پس از مسیحی شدن روم شرقی و انتقال مسیحیت شرقی به اروپا و حاکمیت پاپیسم در آن نواحی، خداسالاری در قالب ولایت مطلقه پاپ و سلطنت مطلقه پادشاهان، عینیت تاریخی پیدا کرد. اما از آنجا که این مدل فرمانروایی و دینداری در غرب چندان آشنا و سازگار نبود، گرفتار چالش و تنش شد و سرانجام پس از هزار سال کشمکش و جدال سنگین بین دو فرهنگ متنافر شرقی – غربی، رنسانس با تکیه بر فلسفه و هنر یونانی و حقوق رومی و پس از جنبش اصلاح دینی و در پی آن تحولات پیچیده و همه جانبه اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی از راه رسید و در نهایت به تدریج پاپیسم را به عقب راند و فرهنگ اومانیستی و هنر هلنی و فلسفه یونانی و حقوق رومی را ( البته در اشکال مدرن و تحول یافته ) به اندیشه و فرهنگ و زندگی غربیان باز آورد و بالاخره آزادی و جمهوری و دموکراسی و حقوق بشر جدید را پدید آورد.  

تأملی در مفهوم حاکمیت خدا

حال این پرسش اساسی مطرح است که به طور دقیق « حاکمیت خدا » به چه معنا است و از این دعوی در طول تاریخ چه مراد شده و یا می شود و یا می توان کرد؟ می توان از دو منظر تاریخی و کلامی در مورد معنا و مفهوم حاکمیت خدا سخن گفت. از منظر نخست، مسأله این است که در طول تاریخ کسانی بوده اند که در اشکال مختلف و به صورتهای گوناگون ادعا کرده اند که در امر حکومت و زعامت بر جامعه برگزیده خداوندند و خداوند به آنان مأموریت داده است تا بر مردمان خاص ( یا عام ) فرمان برانند و مردمان نیز باید به اعتبار نمایندگی خدا از آنان فرمان ببرند و گرنه نسبت به خداوند نافرمان شده و مستوجب مجازات سخت خواهند بود. این منظر صرفا توصیفی است و فقط مستند است به تاریخ و منابع و داده های تاریخی. اما منظر دوم موضوع این است که باید خداوند کسانی را برای زعامت و ریاست و فرمانروایی بر مردم برگمارد و آنان برای حکومت از «حق ویژه» برخوردارند. برای توضیح و تبیین بیشتر این دو منظر و یا دو دعوی، که در نهایت به یک نتیجه می رسند، تأمل بیشتری می کنیم و می کوشیم اشتراکات و افتراقات آن دو را بیان کنیم. زیرا این مهم است که منظر ما درباره موضوعی چون حکومت و یا حاکمیت الهی کدام است و از پشت کدام عینک به پژوهش و داوری می نشینیم.  

نگاه نخست، صرفا توصیفی است و از ماهیت روایی – تحلیلی برخوردار است. در این نگاه آنچه برای یک مورخ مهم است و می تواند مورد استناد و یا داوری قرار بگیرد، منابع موثق و داده های قابل استناد و قابل اعتنای تاریخی است که در نهایت برای مورخ معقول و مقبول می نماید. از این رو مورخ در مورد تحقیق و گزارش تاریخی خودش داوری ارزشی نمی کند و فقط «گزارش» می کند. مورخ کاری به خوبی و بدی و زشتی و زیبایی یک گزارش تاریخی ( یعنی « رخداد » ) ندارد، او فقط پژوهش می کند و مستندات را با عیار نقد می سنجد و آنگاه نتایج به دست آمده را گزارش می کند. این که کسی آن را خوب بداند و یا بد، قبول کند یا نکند، بر عهده خود او است و در قلمرو کار مورخ و تحلیلگر نیست. او « آنچه هست » را ( حداقل از منظر خودش و مستنداتش ) گزارش می کند و کاری به « آنچه باید باشد » ندارد. از این رو نقد یک پژوهش و یا داوری تاریخی، صرفا به استناد منابع و چگونگی تحقیق و ابزار پژوهش و به هرحال چند و چون کار او صورت می گیرد و داوریهای ارزشی و مکتبی عملی است جداگانه و از حوزه کار و مسؤلیت مورخ خارج است. مثلا یک مورخ در تاریخ می کاود و می بیند فلان پادشاه و یا امیر و یا مدعی پیامبری در مورد حکومت چه گفته و چگونه گفته و حداکثر انکشاف اهداف و انگیزه هایش به استناد منابع و اسناد و این که حاکمیت خود را چگونه توجیه می کرده و منبع مشروعیت خود را از کجا می دانسته است.

اما دیدگاه کلامی چندان کاری به تاریخ ندارد، او در آغاز بر بنیاد یک سلسله باورها و اعتقادات ایدئولوژیک ( دینی و غیر دینی ) به داوری خاص می رسد و نظریه ای را تدوین می کند و آنگاه احتمالا سراغ تاریخ می رود، اما ارجاع به تاریخ نیز برای اثبات همان نظریه و باور پیشینی است که از پیش پذیرفته است و از نظر او حق مسلم و تخلف ناپذیر است. او اول « باید چنین باشد » را بر اساس سیستم باورهایش ثابت می کند و آنگاه همان را از طریق مراجعه به تاریخ ( البته اگر نیاز به تاریخ پیدا شد ) اثبات می کند. بنا براین از این منظر، برخلاف منظز تاریخی، « باید » بر « هست » مقدم است.

برای تبیین تفاوت و یا اشتراک دو منظر می توان گفت که در مبحث حاکمیت مورخ می گوید این افراد ( شاهان و یا پیامران و یا فیلسوفان و یا دیگران ) مدعی حق ویژه حاکمیت برای خود و یا خاندان و یا طبقه خود بوده اند و مرادشان نیز از حاکمیت این بوده است و یا این افراد نیز چنین ادعایی نداشته و یا با آن نظریه مخالف بوده و اظهار مخالفت نیز کرده اند. کار مورخ بدون ارزش – دواری تمام می شود. اما متکلم ( منظور از کلام در این مقام معنای عام آن است ) اساسا از جای دیگری آغاز می کند و می گوید حاکمیت حق ویژه فلان شخص یا خاندان است و این حق انحصاری از طریق فلان منبع (خدا، دین، نژاد، طبقه، مردم، زور و غلبه و . . .) حاصل شده است. از باب مثال مورخ می گوید داریوش و کوروش خود را در سلطنت برکشیده اهورامزدا می دانستند و می گفتند هرچه کرده اند به فرمان خدا کرده اند و این حق در خاندانشان به شکل موروثی و انحصاری مانده و مخالفانشان مخالف خدا و مستوجب مجازات مرگ فجیع هستند، اما مدافع ایدئولوژیک این نظریه می گوید این دعوی حق و درست بوده است و می بایست چنین باشد. یا مورخ می گوید محمد ده سال در مدینه فرمانروایی داشته و یا به استناد فلان منبع و دلیل نقلی او برای خود حق حاکمیت الهی قایل بوده است. اما متکلم مسلمان می گوید حاکمیت حق ذاتی محمد بوده و این حق انحصاری را خداوند به او داده است و مخالفان و نافرمانان حاکمیت وی به حق دشمن خدا و دین و شریعت بوده و مستوجب مجازات. متکلمان مسلمان با استناد به یک سلسله پیش فرضهای نقلی و عقلی چنین استدلال می کنند: ۱ – حاکمیت و حکومت ذاتا حق خداوند است، ۲ – این حق از طریق خداوند به پیامبران ( اشخاص معین و متعین ) واگذار شده است، ۳ – در اسلام سنی سنتی گفته می شود که پس از پیامبر این حق به مردم واگذار شده (البته در آغاز به قریش) اما خلافت شکل مطلوب و دینی حاکمیت اسلامی است و در تشیع سنتی ادعا این است که پس از پیامبر این حق ویژه به امام علی و پس از آن به فرزندان یازده گانه اش ( البته از نسل فاطمه ) انتقال یافته است و در عصر غیبت نیز تئوری های مختلف از جمله ولایت مطلقه فقیه پدید آمده است که در جای خود به آن اشاره خواهیم کرد. بنا براین فکر می کنم تفاوت بنیادی دو منظر تاریخی و کلامی به موضوع حاکمیت الاهی روشن شده باشد. یکی از « هست و نیست » سخن می گوید و دیگری از « باید و نباید ».

حال روشن می شود که از منظر تاریخی مسأله این است که اولا کسانی در طول تاریخ مدعی « خدا – شاهی » یا « پیامبر – شاهی » و یا مدعی « نمایندگی – شاهی » یعنی مدعی برگزیدگی از سوی خداوند و یا دین برای برای حکومت هستند، ثانیا این کسان با استفاده از مستندات تاریخی ( متن گفته های خودشان و یا دیگران از حواریون و یا نشانه های قانع کننده دیگر ) برای اهدافی چون کسب مشروعیت سیاسی و دینی قدرت خود و یا وادار کردن مردمان و مخالفان به تسلیم در برابر قدرت مطلقه خود و به هرحال تثبیت نقدناپذیری اقتدارشان و احتمالا اهداف دیگر به طرح دعوی حاکمیت آسمانی و الهی خود اقدام کرده اند. ( البته روشن است که مورخ برای اثبات مدعای خود باید بتواند مستندات کافی ارائه کند و باید بتواند ترجیحات تحلیلی خویش را نشان دهد ). پس از منظر تاریخی حاکمیت الهی صرفا یک دعوی است که برای اهداف ویژه ای ( معقول و یا نا معقول ) طرح شده است. اما از منظر اعتقادی و کلامی ماجرا این است که کسانی معین برگزیده خداوندند و اینان به طور انحصاری حق اعمال حاکمیت دارند و مشروعیت اقتدارشان نیز از خداوند است و عقلا و عملا « باید » چنین باشد و جز این ظلم است. در این تفسیر، حاکمیت الهی به شکل هرمی از بالا شکل می گیرد: خدا، پیامبر، خلیفه، امام و . . .در این تفسیر از مفهوم حاکمیت الهی انگیزه ها صرفا ارزشی است و نه نفسانی و شخصی ( مثلا تثبیت قدرت شخصی و یا سرکوبی دگراندیشان و مخالفان و . . . ). از این رو در این دیدگاه مسأله و دعوی اساسی اجرای حق و فضیلت و تکامل آدمیان است و در نهایت تحقق حاکمیت خداوند در زمین یا تحقق همان« شهر خدا » در زمین. از این رو می بینیم گرچه در فرجام کار تمام مدعیان شهریاری آسمانی مورخ و متکلم یک دعوی دارند و شاید هم در برخی اهداف اشتراک دارند اما دو مبنا و دو هدف کاملا متفاوت در چرایی دعوی شان دیده می شود و از دیگاه پژوهشی نباید بین آن دو خلط مفهومی و خلط تحلیلی کرد.

در این مقام مهمترین پرسش این است که این دعوی چگونه اثبات می شود؟ یعنی مردمان چگونه و از چه طریقی می توانند به درستی دعوی مدعی سلطنت و یا خلافت الهی پی ببرند و یا چگونه و با چه ابزاری قادرند مدعی دروغین و راستین را باز شناسند؟

در این مقام از منظر تاریخی و مورخ تکلیف روشن است، هیچ سند و دلیلی جز دعوی شخص مدعی در دست نیست و به همین دلیل مورخ در مورد منشاء ادعا و صحت و سقم آن ساکت است و نمی تواند وارد حوزه ای بشود که از قلمرو موضوع پژوهش وی خارج است. این است که در کار مورخ داوری ارزشی صورت نمی گیرد و باید و نبایدی در کار نیست. مثلا مورخ فقط می تواند بگوید داریوش و یا پاپ  گفته اند که برگزیده خدایند و هرچه کنند و گویند، همان اعمال نظر و رأی و رضایت مقام الوهی است و حداکثر  دلیل و یا انگیزه های طرح چنین دعاویی فلان است و فلان. اما متکلم و باورمند به آن اندیشه کارش پس از آن آغاز می شود و یا در قلمرو پسین قرار می گیرد و آن این است که می گوید « باید » چنین باشد و او « حق » داشت که چنین ادعا کند و به لوازم آن ملتزم باشد ( مانند مخالفت با دروغ و دروغزنی و دروغزنان و در نتیجه سرکوبی دگر اندیشان ). آیا از منظر دینی محض دلیلی برای صحت و سقم دعوی حاکمیت الهی وجود دارد؟ در این مورد نیز باید گفت نه دلیل عقلی قانع کننده ای به چشم می خورد و نه دلیل یا دلایل نقلی معتبری در دست است. اگر هم دلیلی وجود داشته باشد، باز همان دعوی خود اوست و لاغیر و آن هم از منظر تاریخی به هیچ وجه قابل اثبات نیست ( گرچه قابل رد هم نیست ). به عبارت دیگر در مورد پیامبران حداقل از نظر مؤمنان سندی جز گفته های خودشان نیست.

جمع بندی: این که در تاریخ کسانی بوده اند که ادعای برگزیدگی از جانب خداوند در امر حکومت داشته و حداقل تمام اعمال و رفتارشان را به فرمان خدا و یا منطبق بر خواست و رضایت او دانسته اند، از منظر تاریخی تریدی نیست اما این نیز از منظر تاریخی روشن و مبرهن است که هیچ سند و دلیل عقلی و نقلی روشنی برای اثبات این مدعا وجود نداشته و ندارد و در واقع نمی تواند وجود داشته باشد ( قابل ذکر است که دلیل عقلی را به تسامح آوردم گرنه در این مورد اساسا عقل و دلیل عقلی کارآمد نیست ). هرچه هست ادعای یک شخص و یا پیروان او است و بس. وقتی از فلان مدعی ( مثلا داریوش ) بپرسیم از کجا بدانیم که شما برگزیده و برکشیده اهورامزدا هستید و سرور دانا چرا شما را به فرمانروایی انتخاب کرده است؟ پاسخ روشنی وجود ندارد. بویژه اگر به اعمال و رفتار چنین مدعیانی نگاه کنیم و جنایات غیر قابل انکار و فراوان اینان را لحاظ کنیم، می توان دلایلی نیز برای اثبات کذب چنین ادعایی اقامه کرد، چرا که در چهار چوب الاهیات مورد ادعای شاهان و مدعیان حاکمیت الهی این اعمال و رفتار هرگز نمی تواند مقبول و قابل دفاع باشد. به هرحال از منظر اثباتی می توان پرسید پاسخ چیست و چه می تواند باشد؟ دلیل و سند دعوی شما چیست؟ روشن است که در این مورد خود او پاسخی نداده و مستندات دعوی خود را نگفته و از این رو مورخ نیز آن را ثبت نکرده است، پس وجود ندارد. مدافع نظریه وجود « فرّه ایزدی » نیز هیچ دلیلی نمی تواند و نتوانسته برای اثبات دعوی شاهان و خود ارائه دهد. در این میان البته واقعیت این است هیچ دلیل و سندی بری مدلل کردن حاکمیت الهی وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد. نکته این است که حاکمیت خداوند قطعا به معنای فرمانروایی خود خداوند در زمین ( در مقام شاه، رئیس جمهور، نخست وزیر و . . . ) نیست، پس از طریق نمایندگی از سوی خداوند قابل تصور است و این تصور نیز هرگز نمی تواند به تصدیق بینجامد، زیرا دلیلی برای چنین تصدیقی در دست نیست. اگر هست، مدعیان عرضه کنند تا در این مورد به عیار نقد سنجیده شود. این است که می گوییم ادعای حاکمیت الهی بزرگ ترین دروغ تاریخ است. خدایی که به هیچ کس نمایندگی نداده است اما به تنهایی بار جنایات یک تاریخ چند هزار ساله را بردوش می کشد! ظاهرا در این مورد این ماهستیم که باید بر خداوند رحمت آوریم!                  

مفهوم حاکمیت الهی در اسلام

در دو گفتار پیشین به کوتاهی از دو نمونه تاریخی از نظامهای مدعی حاکمیت الهی (خداسالار یا تئوکراتیک) در تاریخ شرق و به طور خاص ایران باستان و اروپای مسیحی قرون وسطی یاد کردم و نیز تحلیلی از معنا و مفهوم حکومت خدا و یا حکومت خدایی ارائه دادم. اما اکنون در این مقال تلاش می کنم به طور خاص به اسلام و اندیشه و تاریخ اسلام به شکل خیلی کوتاه اشاره ای بکنم.

به طور سنتی و شایع این تفکر و باور رواج دارد که دین اسلام دین سیاسی است و نظام مطلوب و مشروع از نظر شارع ( خدا و رسول ) نظام دینی و تئوکراتیک است و در این نوع حکومت یا حاکمیت منشاء قدرت و دولت خدا و دینِ بر حق او است و قانون نیز عبارت است از همان شریعت الهی و یا تشریع متخذ از دین و قواعد کلی و اصلی و ثابت دینی و خدایی. در این دیدگاه در مقام احتجاح و استدلال معمولا به سه نکته و به اصطلاح دلیل استناد می شود. یکی به واقعیت تاریخی حاکمیت سیاسی پیامبر این دین ( حضرت محمد ع ) استناد می شود و دیگر به برخی آیات قرآن و روایات و سوم به باور عمومی مسلمانان و مؤمنان در طول تاریخ اسلام تکیه می گردد. این باور چندان شایع و قدرتمند است که امروز همه آن را یک عقیده قطعی اسلامی می شمارند و کمتر کسی در آن چند گزاره تردید می کند. از آنجا که تقریبا عموم مسلمانان چنین باوری دارند و منابع اسلامی ( منابع کلامی و فقهی قدیم و جدید ) انباشته از این باورها و استدلالهای نقلی و گاه عقلی است، حتی غالبا نا مسلمانان و پژوهشگران نیز آنها را پذیرفته و از چنین عقایدی به عنوان عقاید مسلم اسلامی یاد می کنند. البته برخی در مقام محقق صرفا روایت می کنند ولی شماری نیز برای محکوم کردن اسلام و برای اثبات ضدیت اسلام با آزادی و دموکراسی و حقوق بشر و به طور کلی تعارض اسلام با مؤلفه های دنیای مدرن از آن بهره می برند.  در بستر یک نا آگاهی و جهل نسبت به واقعیتهای دین اسلام و تاریخ  این دین، تفاوت چندانی بین دو گروه اسلامیان سنتی و عوام و پژوهشگران غیر مسلمان و بویژه ضد اسلام وجود ندارد. در واقع گروهی بی توجه و بی اطلاع از واقعیت های تاریخی گزاره هایی را به عنوان امور و عقاید مسلم دینی می پذیرند و متعصبانه از آن دفاع می کند و گروه دیگر به استناد همین باورها و گاه مغرضانه به مدد تحریفهای آشکار و پنهان تاریخی و کلامی آن را مردود می شمارند و آنها را ضد آزادی و عدالت و عقل سلیم بشری معرفی می کنند.

در این مبحث مدعای اصلی من این است که در اسلام نیز امر حکومت و «سیاست مُدُن » امری آسمانی و به اصطلاح خداسالاری ( تئوکراتیک ) نیست و زعامت سیاسی ده ساله نبی گرامی اسلام در مدینه نیز چنین نبوده است و در این صورت حکومت مسلمانان نیز ثبوتا و اثباتا نمی تواند خداسالار به معنای حاکمیت خدا باشد. حال جای طرح بحث تفصیلی در این زمینه نیست اما به اجمال و عمدتا از منظر تاریخی می کوشم شرحی بر این موضوع بنویسم و در حد امکان مدعای خود را تبیین و مدلل کنم ( البته در برخی مقالات و کتابهای من به این موضوع پرداخته ام و خوانندگان در صورت تمایل می توانند به آنها مراجعه کنند ).

چنان که در گفتار پیشین تقریر کردم امروز پس از پانزده قرن مسلمانان عموما چنین می پندارند که پیامبر همزمان از دو « شأن » نبوت و زعامت بر خوردار بوده است. یعنی همان گونه که آن حضرت از جانب خداوند مأمور ابلاغ وحی و پیام الهی برای آدمیان بوده مأمور فرمانروایی بر مردم نیز بوده است و این دو از هم جدایی ناپذیرند و حتی با هم ملازمه دارند. این مدعا از کجا پیدا شده و مبانی نظری آن کدامند؟ روشن است که موضوع نبوت مورد پرسش و مجادله نیست اما در مورد امر مدعای حاکمیت الهی یا شأن حکومتی پیامبر می توان پرسید آیا خداوند در جایی و به صورتی قاطع و فیصله بخش پیامبر را به عنوان زمامدار بر مردم مدینه و حتی مؤمنان گمارده است؟ همان گونه که در امر نبوت چنین سندی در قرآن وجود دارد و از نظر عقلی نیز روشن است که بدون پذیرفتن اصل مأموریت مستقیم الهی و به اصطلاح « پیام آوری » نبی، نبوت بی معنی و لغو خواهد بود. از این رو در مورد اصل نبوت اقامه دلیل نقلی هم چندان نیاز نیست و حداقل برای دین باوران همان الزام عقلی برای پذیرفتن مأموریت آسمانی در امر نبوت برای نبی کفایت می کند. اما در دعوی مأموریت الهی برای تأسیس حکومت و ماهیت تئوکراتیک آن محتاج دلیل و یا دلایل نقلی و نیز عقلی روشن و استواری است. در واقع همان گونه که در مورد مدعیان دیگر حاکمیت الهی و مدعای نمایندگی از جانب خداوند برای فرمانروایی پرسش از دلیل یا دلایل چنین مدعایی مطرح است و موضوعیت دارد، در مورد پیامبران و از جمله پیامبر اسلام، که از قضا دارای حاکمیت سیاسی هم بوده است، همین پرسش قابل طرح است. اما واقعیت این است که در این مورد نیز مانند شاهان و پاپها و دیگر مدعیان شهریاری الهی دلیل و سند روشنی در متون و منابع متقن دینی وجود ندارد. حاکمیت سیاسی پیامبر به مثابه یک رخداد تاریخی امری است قطعی اما دلیلی در دست نیست که این زعامت سیاسی و تدبیر امور مدنی جامعه مدینه و حتی مکه و قبایل عرب در آن نواحی به مثابه یک فرمان الهی و مأموریت دینی و به اصطلاح اسلامی تکلیف شرعی برای رسول بوده است. از آیات قرآن به عنوان پیام و کلام الهی چنین تکلیفی استنباط نمی شود. از آیاتی که مدعیان حاکمیت الهی نبی به آنها استناد می کنند، نمی توان از آنها مأموریت آسمانی زعامت سیاسی پیامبر را استنباط کرد. آنچه از این شمار آیات قرآن استفاده می شود، این است که قبول ریاست جامعه مدینه با مشارکت مؤمنان و غیر مؤمنان مورد تأیید خداوند نیز قرار گرفته است و این البته به معنای مأموریت الهی برای تشکیل حکومت و تأسیس دولت و در نتیجه منشاء الهی فرمانروایی وی نیست.

برای تدقیق بیشتر بحث لازم است اشاره کنیم که مدعای حکومت آسمانی پیامبران و از جمله پیامبر اسلام از یک پیشفرض قاطع آغاز می شود و آنگاه بر بنیاد آن به شکل هرمی و از بالا نطریه منشاء الهی قدرت و ضرورت جاودانه تأسیس حکومت شرعی و به تعبیر متأخر تر « حکومت اسلامی » ساخته و پرداخته می شود. آن اصل بنیادین این است که حاکمیت و حکومت اصالتا و ذاتا از خداوند است ولی خداوند ( احتمالا به دلیل ممتنع بودن زمامداری خداوند در زمین و برمردمان ) این حق ذاتی خود را به افراد خاص که همان پیامبرانش هستند واگذار می کند. از آنجا که موضوع مسأله تصرف در زندگی مردم و حق دخالت در اعمال محدودیت آزادی مردم است، در این نظریه چنین استدلال می شود که فقط خداوند است که حق آمریت و تصرف و اعمال هر نوع محدودیت در زندگی بندگان را دارد و از این رو انسان اخلاقا و ایمانا باید از اوامر و نواهی ذات باری اطاعت کند و هیچ کس دیگر حق ندارد به انسان امر و نهی کند و از او اطاعت بخواهد. اطاعت خواهی دیگران شرک است. در گفتمان توحید خداوند این حق را به پیامبرانش وانهاده است. با این نتیجه اطاعت از پیمبران در امر حکومت مانند اطاعت در امر نبوت اطاعت از خدا است و عدم قبول آن شرک و کفر و در نتیجه مستوجب خذلان در دنیا  و تباهی در آخرت خواهد بود.

اما در این تفسیر ظاهرا مؤمنانه، اشکالات و مغالطاتی وجود دارد که اکنون نمی توان به آنها به صورت مبسوط پرداخت. اما به اجمال می توان به یک مغالطه مفهومی شگفت انگیر یا بدفهمی مهم اشاره کرد و آن این که موضوع مورد بحث اکنون موضوع زمامداری و سلطنت و مدیریت سیاسی و تدبیر امور روزمره مردم است که در دو قلمرو قانون و اجرای قانون مطرح است نه ولایت و حاکمیت خداوند بر هستی و عالم و آدم و در قرآن حتی یک آیه وجود ندارد که از حاکمیت خداوند بر مردم به معنای فرمانروایی سیاسی و مدنی سخن بگوید. روشن است که در قرآن آیات بسیاری هست که از ولایت مطلقه خداوند و حاکمیت بلامنازع ذات باری بر جهان و هستی و مخلوقات یاد می کند اما این گزاره های توصیفی یا توصیه ای به معنای این نیست که خداوند زمامدار و سلطان یا رئیس جمهور و یا نخست وزیر مردم است و حتی در زندگی روزمره آدمیان دخالت می کند و هر لحظه دست اندرکار صدور امر و نهی حکومتی است. در چهار چوب گفتمان هستی شناختی دینی و معرفت شناسی قرآنی معنا و مفهوم این مفاهیم روشن تر از آن است که محتاج به مناقشه و مجادله باشد. خداوند بر همه کس و همه چیز ولایت دارد، اما این چه ربطی دارد به این که در فلان مقطع تاریخ و یا فلان نقطه زمان و یا برای همه زمانها و مکانها زمامدار مردم کیست و سازمان دولت و نهاد حکومت چگونه باید باشد؟ خداوند فرمانروای مطلق است اما این فرمانروایی به معنای زمامداری سیاسی و مدنی موضوع فلسفه سیاسی و نوع و ماهیت حکومت و دولت نیست و از این رو تعارضی با زمامدار شدن هیچ کس ندارد و ذاتا با هیچ شکل از انواع حکومت مغایر نیست. مگر این که حکومت و یا حاکم خاص در احراز قدرت و یا در عمل فاقد عدالت باشد که از منظر دین اسلام مردود و نامشروع است چرا که « العدل اساس الحکم » یک اصل اصیل دینی است. اما باید بلافاصله افزود که عدل و ظلم نیز از یک سو از نظر تفسیری و تعیین مصادیق زمانی – مکانی است و از سوی دیگر بوسیله انسانها در هر زمان و مکان مورد تشخیص و ارزیابی قرار می گیرند و لذا خارج از موضوع بحث اند. به هرحال از این گزاره که « ولایت و حاکمیت مطلقه از آن خداوند است »، نمی توان نتیجه گرفت که «خدا زمامدار است» و یا « زمامدار مسلمان دارای ولایت مطلقه است ». در قرآن نیز هرگز چنین نتیجه ای گرفته نشده است. واقعا نمی دانم که مفسران و متکلمان ما از گذشته تا حال چگونه و با چه منطق و استدلالی از آن مقدمه درست و دینی، به چنین نتیجه ای غیر دینی و گاه ضد دینی رسیده و آن را به خدا و وحی و قرآن و نبی نسبت داده اند؟

بنابراین اگر بخوهیم بر اساس قرآن و منابع نقلی اسلام سخن بگوییم، می توانیم  ادعا کنیم که نه دلیلی بر این دعوی وجود دارد که حق حاکمیت ( = زمامداری ) از آن خداوند است و نه برای اثبات این عقیده که این حق از سوی ذات باری به کسی واگذار شده در دست است. اساسا اگر بنیاد گزاره نخست ویران شود، گزاره های استنتاجی دیگر ( مانند نمایندگی پیامبر از سوی خداوند و یا نمایندگی امام یا خلیفه از سوی پیامبر ) لغو و باطل خواهد بود و دیگر بلاموضوع می شود و دیگر جایی برای بحث و مناقشه باقی نخوهد ماند. در واقع بنیاد دعوی مهم و اثرگذار « حاکمیت الهی پیامبر » بر بنیاد سست و نامدلل «حق حاکمیت خداوند» استوار شده است. از طرف دیگر، چنان که گفته شد، از این واقعیت تاریخی که پیامبر اسلام در طول ده سال زمامدار بوده است، نمی توان نتیجه گرفت که این زمامداری وی الزاما از جانب خداوند و به نمایندگی از سوی الله بوده است. زیرا که این حاکمیت یک « رخداد » است و لذا پسینی است نه پیشینی، و برای اثبات نمایندگی آن، محتاج دلیل یا دلایل پیشینی هستیم و چنین دلایلی در قرآن و سنت نیست. افزون بر آیات قرآن، پیامبر نیز هرگز ادعا نکرده است که من از جانب خداوند مأمور تشکیل حکومت و تأسیس دولت هستم. آیاتی که در قرآن از لزوم اطاعت مردم از اوامر رسول در امور حکومت سخن می گویند، برای گره گشایی از برخی مشکلات روزمره پیامبر است که جملگی در قلمرو امر پسینی قرار دارند و از این رو نمی توان نتیجه گرفت که: پس رسول از جانب خداوند برای امر حکومت نمایندگی داشته است. به عبارت روشن تر، از آنجا که پیامبر ( به هردلیل ) تن به فرمانروایی داده است، خدایش به مردم (مؤمن و غیر مؤمن) سفارش می کند زمامدارشان را تنها نگذارند و از فرامین وی ( بویژه در جنگ و صلح که در آن زمان بسیار مهم بوده اند ) اطاعت کنند و این اطاعت موجب خشنودی خدا و رسول خواهد بود. این توصیه ها امر پشینی ضرورت حاکمیت الهی از طریق تحقق حاکمیت رسول را ثابت نمی کنند. همین واقعیت در موضوع قوانین و احکام شرعی نیز درست و قابل استدلال است. خداوند با برخی مقررات در مقام قانونگذاری جاودانه و عام و کامل برای پیامبر و به طریق اولی برای پس از پیامبر تا قیام قیامت نبوده است، بلکه به ضرورت فرمانروایی رسول و نیاز به انتظام و نظم جامعه و تحقق عدالت و فضیلت و بهبود زندگی مردم در تمام عرصه ها، خدا و وحی گاهی و به ضرورت به یاری پیامبر آمده و پاره ای از مشکلات را حل کرده است، نه بیشتر. متأسفانه از این واقعیت تاریخی نتایج کلامی و فقهی کلان و شگفت گرفته که در نهایت مسلمانان را گرفتار مشکلات و غوامض پیچیده ای کرده اند. به هرحال از این « هست » آن « باید » نتیجه نمی شود. به عنوان یا اصل روش شناختی باید گفت که منطقا نمی توان از امور واقعی و تاریخی و پیشینی و هست ها، مبانی پشینی و برهانی برای بایدها استخراج کرد و آنها را به نام فرمان خدا و دین و رسول به مؤمنان تحمیل کرد ( البته قابل ذکر است که در اینجا بحث من در مقوله تاریخ است و لزوما در قلمرو مبحث پرمناقشه فلسفی « هست » و « باید » قرار نمی گیرد ).

با این همه نکته مهم این است که حداکثر چیزی که می توان ادعا کرد این است که زمامداری ده ساله حضرت رسول در مدینه مورد تأیید و حمایت ذات حق بوده است. اما این حاکمیت نیز از یک سو مشروط به شروطی چون رضایت مردم و رعایت اصل مشورت ( حداقل در امور مهم ) بوده است و از سوی دیگر به اقتضای بشری بودن آن، همواره مورد راهنمایی و گاه تصحیح و حتی انتقاد و توبیخ خداوند قرار می گرفته و نیز همیشه زیر نظارت مردم بوده و از سوی جامعه زیر تیغ نقد و راهنمایی قرار داشته است. جالب این که این حق مهم نقد و رد برای مردم از سوی خداوند به رسمیت شناخته شده است؛ حقی که حتی پس از پیامبر تا کنون حکومت های مدعی اسلامی از مردم دریغ کرده و هرنوع نقد و اعتراضی را به مثابه مخالفت با خدا و رسول و دین محکوم می کنند. مجموعه این واقعیت های غیرقابل انکار نشان می دهد که حاکمیت و قانون نمی تواند الهی و جاودانه و نقد ناپذیر باشد، به گونه ای که امروز مسلمانان و فقیهان عموما می اندیشند. با این اوصاف می توان حاکمیت رسول را « الهی – مردمی » نامید. الهی بودن به اعتبار رضایت و تأیید خداوند از اصل فرمانروایی و مردمی بودن آن به اعتبار رضایت و تأیید و حمایت مردم اعم از مؤمنان و غیر مؤمنان در چهارچوب عهد نامه ها و تعهدات متقابل.         

حال از منظر صرفا تاریخی این پرسش مطرح است که حاکمیت پیامبر اسلام در مدینه چگونه پا گرفت و محقق شد؟ گفتیم اگر به نحو پیشینی و کلامی به این موضوع توجه کنیم، هیچ دلیل روشن و قاطعی در کتاب و سنت مبنی بر مأموریت الهی وی برای زمامدار شدنش وجود ندارد. اما اگر به نحو پسینی و تاریخی به این رخداد نگاه کنیم، کاملا روشن است که آن حضرت چگونه و با چه زمینه ها و نیازهایی به فرمانرایی و ریاست بر مردم مدینه دست یافته است. در واقع از منظر تاریخی هیچ ابهامی در این رخداد به چشم نمی خورد. مشکل و ابهام از آنجا آغاز شده است که یک پیامبر تصادفا به زمامداری و ریاست بر شماری قبیله رسیده و چند سالی در این مقام بوده و مانند دیگر فرمانروایان جنگیده، صلح کرده، اوامر و نواهی حکومتی صادر کرده، به فصل خصومات دست زده و به هرحال به تناسب مقام و منصبش و ضرورتهای خاص زمان و مکان تصمیم هایی گرفته و عمل کرده است. این تداخل دو منصب ظاهرا بی تناسب و حداقل بی ارتباط با هم موجب شده است که از همان آغاز پس از درگذشت پیامبر به تدریج این فکر و عقیده پیدا شده است که این دو مقام یکی بوده و با هم ملازمه داشته و هردو از جانب خداوند پدید آمده و به عبارتی بوسیله مقام ربوبی تأسیس شده است.

برای فهم چگونکی رخداد ریاست و زعامت سیاسی پیامبر اسلام در مدینه، شناخت و درک درست تاریخ شبه جزیره و نظامات اجتماعی و سیاسی قبایل عرب در حجاز و پس از آن شناخت همه جانبه چگونگی و چرایی پیامبری در زمینه های اجتماعی مکه و هجرت به یثرب و شکل گیری فرمانروایی پیامبر چاره کار و یک بایسته ضروری و پژوهشی است. در واقع پیش از رفتن به سراغ کلام و عقاید خاص دینی، درک و شناخت تاریخی است که حلال مشکل و رافع ابهامات و توهمات است.

 در این زمینه فقط به اشاره می گویم که زعامت سیاسی پیامبر در یک روند عینی و بر اساس یک سلسله مقدمات و رخداد های طبیعی و پیش بینی ناشده در فاصله چند ساله بین مکه و مدینه اتفاق افتاده است. درست همان گونه که در دیگر موارد مشابه در تمام ادوار تاریخی اتفاق افتاده است. در یک کلام هجرت پیامبر و مسلمانان تحت تعقیب از مکه به یثرب زمینه ساز این حادثه بوده است. می دانیم که پس از حدود ۱۳ سال اقامت پیامبر و مؤمنان پیرو او در مکه و تحمل انواع فشارها و آزارها و حتی شکنجه ها و مقاومت جانانه و شجاعانه این دین ورزان صادق، سرانجام محمد ( ص ) تصمیم به خروج و هجرت از زادگاه محبوبش گرفت و شهر یثرب را به عنوان مکان و محل اقامت جدید و خود و یارانش برگزید. چرایی انتخاب این شهر به عوامل متعددی بر می گردد، اما در این میان یک عامل بسیار مهم و تعیین کننده بوده است و آن نفوذ اسلام در یثرب و اعلام آمادگی نمایندگان دو قبیله بزرگ شهر یعنی اوس و خزرج برای پذیرفتن و پناه دادن محمد است. در این ارتباط انعقاد چند عهدنامه بین نمایندگان قبایل یادشده و پیامبر راه هجرت را هموار کرد. مهم ترین این عهدنامه ها « بیعت عقبه دوم » است که ماهیت سیاسی – نظامی داشت. طبق مفاد این عهدنامه دو جانبه قبایل یادشده متعهد می شدند که محمد را در پناه خود داشته باشند و در جنگ و صلح با وی همراه و حامی باشند. گرچه برخی تعهدات به دلیل اهمیت اخلاق و صلح در دین اسلام آشکارا ماهیت دینی و اخلاقی داشت، اما انگیزه ها و مقدمات این عهد نامه و شاکله اصلی و مواد آن ماهیت و کارکرد سیاسی و نظامی دارد.  با این مقدمات محمد ( ص ) وارد مدینه شد و مردم آن شهر عموما از وی به گرمی استقبال کردند و تمام کوشش خود را به کار بردند تا این مهمان محبوب در آسایش و امنیت زندگی کند و پیروانش نیز چنین باشند.

تا اینجا هنوز صحبت از ریاست محمد بر کل قبایل نیست تا چه رسد به زمامداری وی بر شهر.  یکی از انگیزه های دعوت پیامبر برای هجرت، حل اختلاف دیرینه دو قبیله متخاصم و در جدال و جنگ دایمی اوس و خزرج بوده است. اما پس از ورود محمد به مدینه این شهر و نظام سنتی و رایج آن به سرعت دچار تحول شد و در طول یک سال به کلی دگرگون گردید. در این زمان محمد عملا و به ضرورت فرمانروای کل شهر و قبایل مهم حوالی آن شد و همه ( البته غالبا با طیب خاطر ) به این فرمانروایی گردن نهادند. علت اصلی این رخداد، این بود که از یک سو پیامبر عملا از جایگاهی برخوردار شده بود که گره گشای گره ها و میانجی محبوب و مقبول اختلافات قبایل بود و از سوی دیگر او هوشمندانه توجه داشت که بزرگان قریش از گستاخی اش مبنی بر خروج پنهانی از مکه و پناه بردن به رقیب دیرینه شان در یثرب نخواهند گذشت و او را آرام نخواهند گذاشت. از این رو با شتاب و با تدابیر زیرکانه دست به کار شد و کوشید در صورت حمله و ایجاد خطر آمادگی دفاع از خود را داشته باشد. در همان آغاز دو قرار داد مهم بست. یکی  میان خود و قبایل بزرگ و دیگر بین مسلمانان مهاجر و انصار مدنی. مفاد پیمان نخست عمدتا سیاسی است و با قبایلی بسته شده است که مسلمان نیستند. در عین حال اخلاق دینی و ارزشهای اسلامی به عنوان حافظ وحدت اجتماعی و پاسدار اخلاق و سلامت انسانی اتحادیه نوبنیاد مدینه در این پیمان نامه پر رنگ است. این پیمان نامه چندان مهم است که آن را اولین قانون اساسی اسلام و عرب شمرده اند. در پیمان نامه دوم محور شمار اندک مؤمنان مهاجر و انصارند. از ین رو از محتوای دینی و اخلاقی بیشتری برخوردار است. اما این عهدنامه نیز با تدبیر و از سر مصلحت اندیشی خاص اجتماعی و سیاسی روشن تدوین شده است. قابل توجه است که در سال نخست هجری و در زمان انعقاد این پیمان نامه ها هنوز مسلمانان در اقلیت کامل بودند و شاید از صدنفر ( مهاجر و انصار ) تجاوز نمی کردند. این نشان می دهد که تدابیر ظاهرا حکومتی پیامبر به اقتضای شرایط خاص و ضرورتهای ویژه و قابل فهم و به منظور پاسخ به یک سلسله نیازها و برای حل معظلات روشن پیش رو در آن مقطع زمانی و موقعیت مکانی بوده است نه یک مأموریت آسمانی از پیش اندیشیده شده و فرا تاریحی.  یعنی در طول یک سال روند حوادث و ضرورت پاسخگویی به پرسشها و مشکلات نوپدید در مسیری پیش رفت که به محمد ( ص ) مهاجر و گریخته از قریش، قدرت فائقه بخشید و او را در مقامی و مسؤلیتی نشاند که چاره ای نمی دید که به رتق و فتق امور روزمره مردم و قبایل بپردازد. هر کس دیگر هم بود، همین کار را می کرد. بویژه نباید از یاد برد که تهدیدهای قریش علیه محمد و مردم مدینه که گناهشان پناه دادن به محمد بود و در نهایت وقوع  چند جنگ بزرگ و مهم در دوسال نخست، از یک سو بر قدرت سیاسی پیامبر افزود و از سوی دیگر گره گشایی فوری از مشکلات پیاپی مردم را گریز ناپذیر ساخت. نکته قابل توجه دیگر در استقبال پرشور مردم مدینه از پیامبر( اعم از مسلمان و غیر مسلمان ) رقابت دیرین قبایل این شهر و نواحی آن با مکیان و قریش بوده است. این دو شهر از مدتها پیش با هم رقیب و حتی دشمن بودند و اهالی یثرب همواره خود را زیردست قریش و مکیان می دیدند. حال با آمدن محمد به مدینه این امید پیدا شد که به دست این قریشی اما مغضوب بزرگان و گریخته از مکه به استقلال برسند و حداقل خود را از سیادت آنان رهایی بخشند. این انگیزه و در پی آن حمایت قبایل مدینه از پیامبر، در احراز مقام فرمانروایی پیامبر، نقش بسیار مهمی داشته است. مجموعه این شرایط و عوامل تو در تو دست به هم دادند تا در نهایت پیامبر اسلام عملا و در یک روند ده ساله به فرمانروایی بلامنازع کل حجاز برسد.  در این میان خانم آرمسترانگ از معدود پژوهشگرانی است که در کتاب « محمد پیامبری برای زمان ما » به این نکته ظریف و مهم توجه کرده و می گوید « محمد قصد داشت نه به عنوان رئیس دولت، بلکه به عنوان یک داور و حکم در منازعات میان اوس و خزرج و رهبر مهاجران مکه، به یثرب وارد گردد ». در این روند هیچ نشانه و قرینه و شاهدی مبنی بر مأموریت الهی برای تأسیس حکومت و تشکیل دولت به چشم نمی خورد. اگر کسی نشانه ای می بیند بگوید. البته در این دوران پرحادثه ده ساله، به تدریج غلظت دینی بیشتر شد که آن نیز طبیعی بود. از سوی دیگر دخالتهای گاه و بیگاه وحی و گره گشایی از برخی معظلات روزمره، نشان داد که این زعامت مورد تأیید خداوند هم هست و حداقل از آن نهی نشده است. از این رو فقط از این بابت می توان آن را با آسمان و خدا مرتبط دانست اما روشن است که این هرگز به معنای مأموریت الهی از پیش طراحی شده برای فرمانروایی و تشکیل دولت بوسیله پیامبر نیست. دلایل دیگری نیز  وجود دارد که نشان می دهد که حاکمیت محمد ( ص ) مانند دیگر حاکمیت های بشری بود، از آن جمله می توان به  تفیک امور وحیانی و حکومتی بوسیله شخص پیامبر و نیز نقدپذیری آن حضرت در امور حکومتی است. پیامبر خود به مردم آموخته بود که اوامر و نواهی وحیانی و دینی و سیاسی او دارای دو منشاء و دو مقام است؛ در مقام نخست، اطاعت ایمانی از مقام ربوبی است، و در مقام دوم، تشخیص و تصمیم خود او است و از این رو می تواند درست یا نادرست باشد. با توجه به این آموزه نبوی بود که مردم در مقام دوم با شجاعت و صراحت و بدون واهمه ای از خدا و یا رسول و بدون بیم از گناه و معصیت شرعی ایرادهای خود را حتی گاه با تندی جاهلی بیان می کردند و پیامبر می شنید و در صورت تشخیص اشتباه بدان اعتراف می کرد. این واقعیت های تاریخی از زمینی و بشری بودن حاکمیت محمد ( ص ) حکایت می کند. البته در این زمینه فرمان الهی مبنی بر ضرورت مشورت پیامبر با مردم در امور مربوط به خودشان ( امور اجرایی و تصمیم های روزمره ) نیز شاهد و دلیل استواری بر ماهیت زمینی و عرفی بودن امر حکومت از جمله حاکمیت پیامبر دارد.

پیامبر در چنین حال و هوایی از دنیا رفت. پس از آن مسلمانان در جایی ( که بعدا به سقیفه بنی ساعده شهره شد ) گرد آمدند تا برای خود امیری انتخاب کنند. دوران نبوت تمام شده بود اما برای جانشینی سیاسی پیامبر می بایست از میان خود کسی را برای امارت بر می گزیدند. از نظر تاریخی مسلم است که مهاجر و انصار،  از سنت دیرین انتخاب رئیس در « دارالندوه » قریش در مکه پیروی کردند. اعراب، به دلایلی از جمله تأخر تاریخی و تمدنی، با سلطنت و امپراتوری ( به گونه ای که در ایران و روم معمول بود ) و تأسیس دولت و نهادهای مدنی پیشرفته آشنا نبودند، از این رو تحت نظام قبایلی و الزامات آن، در شورایی جمع می شدند و به طور ادواری برای خود رئیسی انتخاب می کردند و در امور با او همکاری می کردند. در این زمان نیز با استفاده از همان سنت و البته با الهام از سنت نبوی و شرایط جدید عربستان و حجاز نیز، برای خود امیری انتخاب کردند. اسناد خدشه ناپذیر تاریخی نشان می دهد که امارت این امیر مسلمان، اصلا جنبه و ماهیت دینی نداشت و در تلقی مسلمانان نخست و اصحاب نامدار پیامبر از نظر حقوقی و سیاسی کاملا مانند دیگر امارتها بود. عناوینی چون « خلیفه » و « امیر المؤمنین »، دقیقا به معنای جانشینی حکومتی پیامبر بوسیله یک انسان عادی و نیز امارت در جامعه تقریبا تمام عیار مسلمانی بود و این هرگز به معنای ماهیت آسمانی و تئوکراتیک این حاکمیت و یا جانشینی امر نبوت نبود. از این رو در آغاز کسانی به ابوبکر با عنوان « خلیفه الله » خطاب کردند و او با مخالفت شدید گفت من « خلیفه رسول الله » هستم نه خلیفه خدا و این به معنای نفی مبنای آسمانی خلافت بود. به هرحال نظام خلافت با ماهیت و عملکرد کاملا عرفی تأسیس شد و البته بخشی از احکام شرعی نیز اجرا می شدند. چرا که در آن زمان اساسا نظام حقوقی استواری در خارج از قلمرو دین وجود نداشت. حتی در ایران ساسانی متمدن و پیشرفته نیز چنین بود.

در نیم قرن نخست اسلام و در دوران خلافت خلفای راشدین کم و بیش خلافت ماهیت عرفی داشت اما پس از انتقال خلافت به امویان و استقرار مرکز خلافت به شام، با شتاب نظام سلطنت جانشین خلافت ساده عربی – اسلامی شد و در همان حال از ماهیت عرفی آن کاسته شد و بر غلظت مذهبی آن افزوده گشت. خلافت سلطنت وار جدید برآمده از اثرپذیری امویان از ایران و روم بود. مخصوصا در این زمان حجاج بن یوسف ثقفی فرمانروای سفاک و مقتدر اموی در عراق ( از سال ۷۵ تا ۹۵ هجری )، کاملا با انگیزه های سیاسی از مرزهای سنت عربی و اسلامی گذشت و حاکمیت الهی و معصوم گونه را برای خلیفه و خلافت جا انداخت و او بود که برای نخستین بار در اسلام از عنوان «السلطان ظل الله» استفاده کرد و آن را برای خلیفه عبدالملک به کار برد. به هرحال به گواهی تاریخ نه خلافت اسلامی از درون قرآن و سنت اسلامی و نبوی درآمده و نه سلطنت اسلامی، که بعدها رسمیت یافت، از درون اندیشه و سنت اسلامی استخراج شده است. در سده های سوم و چهارم، خلفای عباسی سنی و خلفای فاطمی شیعی با افزودن الله به نامهای خود و جعل عناوینی ضد اسلامی مانند « الواثق بالله » کوشیدند به نوعی خود را برکشیده و خدا و دین معرفی کنند.

از مجموعه این داده ها و روایات تاریخی، این حقیقت آشکار می شود که حاکمیت خدا نه در ایران باستان و نه در قرون وسطای مسیحی و نظام پاپی راست و درست بوده است و نه در اسلام اصیل و عصر نبوت و حتی در عصر خلفای راشدین چنین واقعیتی رخ داده است. ادعای حاکمیت خدا در طول درازنای تاریخ بزرگ ترین برساخته و دروغ بزرگ است. دعوی حکومت الهی و دینی در تمام ادوار تاریخ و از جمله تاریخ اسلام  باطل است و در این زمینه هرچه گفته و یا عمل شده است در صیرورتهای تاریخی و ضرورتهای عینی و غالبا با روش استفاده ابزاری از دین و خدا پدید آمده و به هرحال زاده تحولات پیچیده و تعاملات مختلف است و ربط خاصی ( حداقل مستقیم ) با دین و مشیت الهی در هیچ زمینه ای ندارد.    

حال به گفتار جناب مصباح یزدی در صدر مقال باز گردیم که گفت: « ممکن است خداوند به کسی اجازه دهد که از طرف او اعمال حاکمیت کند که در این صورت بر اساس خواست خدا، این فرد از حاکمیت بر خوردار می شود . . . در این صورت، این حاکمیت خدا است در مجرای وجود این شخص اجرا می شود ». با توجه به گزارش مختصر من از تاریخ جهان و اسلام، تا حدود زیادی روشن می شود که این دعوی تا چه اندازه معتبر است و می تواند از نگاه تاریخی و اسلامی قابل قبول باشد. از نقد مستقیم این سخن می گذرم و فقط می گویم اگر آقای مصباح بتواند بر اساس قرآن و سنت معتبر نشان دهد که خدا به کسی ( حتی پیامبر اسلام ) برای حکومت و اعمال حاکمیت مأموریت یا اجازه داده است، به عنوان یک مسلمان و حتی به عنوان محقق تاریخ می پذیرم که حاکمیت خدا ممکن است و در تاریخ محقق شده است. البیّنه للمدعی.

این گفتار در سال گذشته تحت همین عنوان در چهار قسمت در سایت « جرس » منتشر شده است.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.