خلافت از دیدگاه امام علی؛ انتخابی یا انتصابی؟

بدست • ۲۹ آذر ۱۳۹۵ • دسته: جستارهائى در تاريخ ۷۰ سال اول اسلام

جستارهایی در تاریخ هفتاد سال نخست اسلام-قسمت شانزدهم

درآمد

از موضوعات بسیار مهم در تاریخ اسلام آغازین، موضوع خلافت یا همان امارت و به اصطلاح امرورزین «حکومت» انتخابی و یا انتصابی است. نقطه آغازین این اختلاف نظری در ماجرای سقیفه و انتخاب نخستین فرمانروا پس از درگذشت نبی اسلام است؛ اختلافی که بعدها طی یک روند نسبتا طولانی به انشعاب شیعه از متن مسلمانان منتهی شد. چنان که شهرت دارد عموم مسلمانان تأسیس خلافت یعنی اقتدار سیاسی و تعیین خلیفه و زمامدار را بر بنیاد شورا و بیعت استوار کرده اند و اقلیت شیعی (به ویژه بعدها شیعه اثنی عشری) خلافت را ذیل عنوان «امامت» بر بنیاد «نص» و «نصب» الهی از طریق پیامبر و بعد امام قبلی برای امام بعدی، پذیرفته و بدان باور دارند و آن را تنها شکل ایجاد مشروعیت دینی و سیاسی امارت بر مسلمانان می دانند. این سراندیشه چندان مهم و بنیادین است که می توان گفت تمام مبانی اعقتادی و کلامی و آئینی شیعی حول همین اصل اولیه پدید آمده و البته در گذر زمان پرورده و منبسط شده است.
اما ماجرا چیست؟ و کدامین نظریه از اعتبار وثاقت بیشتری برخوردار است؟ شاید از سیاهچاله های کلامی و مفروضات ایمانی فرقه ای به سادگی نتوان رها شد اما اگر معیار ما شناخت پدیدارشناسانه تاریخ اسلام باشد نه مفروضات کلامی و ایمانی، می توان راهی به حقیقت گشود و حداقل به طور نسبی از تعصبات و جزمیات فرقه ای رها شد. در این مقام در جستار کنونی دیدگاه امام علی، که مؤسس تشیع شمرده می شود، را مستندا در باب حکومت و خلافت گزارش می کنم و در جستار بعدی دعوی اصلی شیعیان در باب ماجرای غدیر را بر اساس گفتارهای امام علی و گفتمان علوی مورد نقد و بررسی خواهم داد. در واقع این دو قسمت مکمل هم اند و یکی بدون دیگری ابتر است.
مشروعیت مردمی و عرفی حکومت و خلافت از دیدگاه امام علی
اصول اندیشه سیاسی علی را می توان در سه اصل بنیادین چنین طبقه بندی کرد: مشروعیت مردمی قدرت و حکومت، حقوق متقابل حکومت و مردم و برابری طلبی در تمام سطوح اجتماعی. از آنجا که طرح هر سه فصل موجب اطاله کلام خواهد شد و از سوی دیگر دو فصل بعدی تا حدودی از موضوع اصلی این جستار خارج اند، به گزارش موضوع نخست بسنده کرده و از آن دو چشم می پوشم.
در میان اعراب پیش از اسلام «اندیشه سیاسی» منسجم و غالب در سطح ملی وجود نداشت چرا که اساسا هنوز «ملت عرب» شکل نگرفته بود، هرچه بود قبایل پراکنده در نواحی مختلف شبه جزیره عربستان و از جمله در حجاز بودند که در واقع هر قبیله ذیل قواعد عام نظام قبیله ای از افکار خاص و روش های ویژه در رهبری محدود قبیله ای استفاده می کرد. در میان قبایل مختلف شاید تنها قریش بودند که از اندیشه های سیاسی و مشی و سیاست سازمان یافته تری بهره داشت. با ظهور اسلام و به طور خاص پس از درگذشت پیامبر و تأسیس نظام نوین خلافت در امپراتوی عربی-اسلامی، به سرعت اندیشه های خاص سیاسی نیز در قلمرو جامعه و سیاست و حکومت شکل گرفت و نهادها و عناوین تازه ای نیز در ساختار حقیقی و حقوقی نظام تازه خلافت عربی-اسلامی پدید آمد.
تا آنجا که منابع موجود گواهی می دهند، علی بن ابی طالب نیز به همان سنت امارت و خلافت انتخابی[۱]از طریق بیعت و شورا معتقد و بدان وفادار بود. او گرچه آشکارا خود را برای جانشینی پیامبر از هر جهت شایسته تر و محق تر می دانست و از همان آغاز تا پایان بارها و بارها بدان تصریح کرده و بر آن پای می فشرد[۲]و البته هرگز برای کسب قدرت سیاسی به هر قیمت تلاش نکرد، اما در عین حال از همان آغاز تا پایان (از سقیفه تا شهادت)، به رغم انتقاداتی که هم به نوع انتخاب خلفا داشت و هم به برخی سیاست ها و عملکردهای خلفای پیش از خود خرده می گرفت، نظرا و عملا به انتخاب مردم احترام می گذاشت و در واقع بر مشروعیت چنین نظام حکومتی مهر تأیید می نهاد. پیروی از سه خلیفه پیشین و حمایت از آنان، هرچند با رویکرد انتقادی، جز این معنا و تفسیری ندارد. به زودی به سخنان علی در باب خلفای پیشین اشاره خواهد شد.
اگر بتوان از اصطلاح متأخر «حکمت نظری» و «حکمت عملی» استفاده کرد، می توان گفت، به نظر می رسد که بنیاد نظری و به تعبیری امروزین ایدئولوژیک علی در حوزه سیاست، این اندیشه بنیادین بوده که او آدمی را به پیروی از قرآن و سنت نبوی مختار و آزاد می دیده[۳] و برای آدمیان حق انتخاب در تأسیس هر نوع نظام سیاسی و تأسیس دولت و تعیین حکومت قائل بوده، و در بنیاد عملی و پراتیک، مقبول علی نیز همان برگزیدن امام و یا خلیفه از طریق شورای مهاجر و انصار و بیعت عموم مردم با خلیفه منتخب شورا بوده است. این دو مدعا هم در افکار و گفتارهای مکرر علی به چشم می خورد و هم در عمل و رفتار سیاسی وی در طول سی سال (از سال دهم تا چهلم هجری). او در طول دوران بیست و پنج سال خلافت خلفای پیشین، همواره با آنان روابط کم و بیش حسنه و همراه با همکاری و احترام متقابل داشت و کمتر از او سخنان تند و خارج از نزاکت اخلاقی و سیاسی در منابع نقل شده و اگر گاه دیده می شود بی گمان از جعلیات فرقه ای و تعصب آلود بعدی است که در منابع راه یافته است. با این همه، به رغم نقل برخی سخنان گاه تند و گزنده از علی درباره خلفا، سخنان جانبدارانه و ستایشگرانه از آنان کم نیست و اگر تعارضی رخ دهد ناگزیر باید اقوال تأیید و ستایش (به ویژه ستایش از ابی بکر و عمر) را بر اقوال مخالف ترجیح داد چرا که با مجموعه افکار و سیره علی در طول دوران خلافت و نوع همکاری و تعامل صادقانه وی با خلفا سازگارتر است.
در بعد نظری علی بارها تصریح کرده چیزی را نباید بر مردم تحمیل کرد و اجبار مردم در هیچ موردی از جمله امر حکومت جایز نیست و او هم خود مردم را به هیچ چیز مجبور نمی کند. او در زمانی که خلیفه است و از اقتدار فرمانروایی برخوردار است تأکید می کند نمی خواهم شما را به آنچه دوست ندارید وادار کنم.[۴] هنگام عزیمت به کوفه خطاب به مردم این شهر نوشت: اگر برنامه ام صحیح بود مرا یاری کنید و اگر کارم درست نبود از من بخواهید بازگردم.[۵] او می آموخت فرمانروا با رأی آزاد و خواست و رضایت عموم مردم انتخاب می شود. از نظر او شروط فرمانروا نیز دو چیز بود: تواناترین فرد به حکمرانی و داناترین شخص به قانون و امر الهی (که احتمالا مراد قوانین شریعت است چرا که شریعت در آن زمان محور قوانین شمرده می شد). علی پس از بیان این دو شرط می افزاید «لعمری لئن کانت الامامه لا تنعقد حتی تحضرها عامّه الناس فماذا الی ذالک السبیل، و لکن اهلها یحکمون علی من غاب عنها، ثمّ لیس للشاهد ان یرجع، و لا للغائب ان یختار».[۶]در خطبه مشهور شقشقیه (خطبه سوم نهج البلاغه) نیز به صراحت «حضور مردم» را دلیل اصلی قبول خلافت از سوی مردم می داند. در همان زمان فرمود: «خلافت شما را خوش نداشتم اما اصرار کردید که خلیفه شما باشم».[۷] طریق آن نیز شورا بود و بیعت امت.
در مورد مشروعیت شورای مهاجر و انصار، علی بارها بدان تصریح و استناد کرده است. این در حالی است که عمر در شورای ابداعی شش نفره اش، هیچ فردی از انصار را به عضویت انتخاب نکرده بود.[۸] در نامه ابن عباس به معاویه، نیز همان سخن عینا تکرار شده است: «و انّ الخلافه لا تصلح الا لمن کان فی­الشوری».[۹] علی نه تنها هرگز به شورا ایراد نگرفت بلکه همواره از آن در زمان ابوبکر و عمر و عثمان دفاع کرد و خود نیز از همین طریق به خلافت برکشیده شد و، چنان که دیدیم، در برابر معاویه نیز بارها و بارها به نظر شورا در انتخاب خود استناد و احتجاج کرد.[۱۰] این در حالی است که شیعیان متأخر اساسا برای شورا در تعیین امام و خلیفه مشروعیتی قایل نبوده و نیستند.[۱۱] علی، بر خلاف شیعیانش، برای بیعت نیز مشروعیت مردمی قایل بود و باز در برابر معاویه از بیعت مردم با خود یاد می کرد و برای آن ماهیتی واحد قایل بود و استدلال می کرد همان گونه که مردمان با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند، با من نیز بیعت کرده اند.[۱۲] او هنگام مراجعه پرشور مردم برای تصدی امر خلافت در مقطع پس از عثمان به مردم گفت دیگری را برگزینند و او خود را چون یکی از مردم می داند که از خلیفه منتخب مردم و مشروع پیروی خواهد کرد و بیش از همه نسبت به خلیفه منتخب وفادار خواهد بود.[۱۳]در برابر اصرار طلحه و زبیر برای قبول خلافت، به آن دو پیشنهاد می کند تا خلافت را قبول کنند و خود با آنها بیعت خواهد کرد.[۱۴] این خود نشانه روشن از مشروعیت خلافت از طریق بیعت و شورا و نفی خلافت الهی و ذاتی است. بی گمان این رفتار علی از موضع تعارف و یا مصلحت اندیشی لحظه ای و یا از سر تقیه و یا محاجه با خصم[۱۵] نبوده است، چرا که با دهها نمونه گفتاری و رفتاری علی در طول زندگی اش سازگار است. این که علی همواره خود را، به دلایلی که بارها بدانها اشاره کرده، سزاوارتر و شایسته تر برای خلافت می دانسته، هرگز بدان معنا نیست که این حق و صلاحیت آسمانی و ذات گرایانه انحصاری او و خاندانش بوده است. مسئله باور بر صلاحیت بیشتر (و حتی در وجه مبالغه آمیزش-صلاحیت مطلق-) برای تصدی امر خلافت در مقطع رحلت نبی اسلام به وسیله علی، به معنای نفی مشروعیت مردمی قدرت سیاسی و امر خلافت نیست و نباید بین این دو خلط کرد و به اشتباه رفت.[۱۶]
در هرحال علی بارها به این نکته تأکید ورزیده که تعیین خلیفه حق مردم است و هرکس را که مردمان با اراده آزاد و رضایت بدون اکراه و تحمیل به امارت برکشیدند، او امیر و خلیفه خواهد بود. او در روز بیعت بر فراز منبر مسجد مدینه صریحا اعلام کرد: خلافت حق شماست و کسی را در این مقام حقی نیست مگر آن کس که شما او را به امارت برگزیدید. این را شیعه و سنی نقل کرده اند.[۱۷] در همان سخنان پس از این که به مردم وعده داد بدون جلب نظر و خواست مردم درمی از بیت المال هزینه نخوهد کرد، این استفهام واقعی را مطرح کرد که: «آیا رضایت می دهید؟».[۱۸]در این میان شاید روشن ترین اندیشه علی در باب مشروعیت زمینی و مردمی حکومت و فرمانروایی در این سخن انعکاس یافته باشد که فرمود: «و انّمالشوری للمهاجر والانصار، فانّ اجتموا علی رجل و سمّوه اماما کان ذلک لله رضی».[۱۹]
از این متون و گفتارها آشکارا استنباط می شود که علی خلافت و امارت را حق بنیادی مردمان می داند نه حق آسمانی و دینی فرد معین و یا تبار و خاندان مشخص. او در این گفتارها، که در منابع متنوع اسلامی اعم از سنی و شیعی آمده (از جمله در نهج البلاغه)، هرگز به مشروعیت ذاتی الهی خلافت نه برای دیگران و نه برای خود اشاره نمی کند. حتی او به واقعه و حدیث غدیر نیز در این سخنان اشارتی ندارد.
قابل ذکر این که وفق برخی اسناد علی به تصریح و تلویح اذعان کرده است که نبی اسلام نه او و نه کس دیگر را به جانشینی منصوب نکرده است. دو روایت در طبری چنین است. در ارتباط با ماجرای انتخاب عثمان به خلافت به دست شورای عمر آمده است که عباس از خویش خود علی شکوه کرد که در هر مورد با تو چیزی گفتم، عاقبت با خبر ناخوشیاندی پیش من آمدی. هنگام وفات رسول خدا گفتم از او بپرس خلافت با کیست و نکردی و . . . در همانجا سخنی از علی نقل شده که مؤید همین خبر است. گفته شده علی پس از بیعت با عثمان اعلام کرد: «ما خاندان نبوتیم و معدن حکمت و مایه نجات و رستگاری طالبان. ما را حقی است که اگر بدهند، بگیریم، و اگر دریغ کنند، بر پشت شتران نشینیم، هرچند که راه دراز و طولانی باشد. اگر پیغمبر خدا دستوری به ما داده بود، دستورش را اجرا می کردیم، و اگر سخنی گفته بود، بر سر آن مجادله می کردیم تا جان دهیم».
از این رو برای پس از خود نیز کسی را به جانشینی سیاسی خود برنگزید و حتی وقتی مردم از او می پرسند پس از او چه کنند مثلا با فرزندش حسن بیعت کنند، به صراحت می گوید: نه می گویم آری و نه می گویم نه، شما بهتر می دانید. کسی پرسید: ای امیر مؤمنان کسی را تعیین نمی کنید؟ فرمود: نه، همان طور که پیغمبر خدا آنها را به خودشان واگذاشت، من نیز به خودشان وا می گذارم.[۲۰] در این صورت، چگونه می توان ادعا کرد که پس از درگذشت پیامبر عموم مسلمان به دلیل عدم همراهی با علی از دین خارج شده و مرتد شدند؟[۲۱]
هرچند این پرسش که حکومت در اسلام از مقوله «ولایت» (به معنای فقهی و کلامی آن) است و یا ذیل عنوان «وکالت» (باز به معنای حقوقی و فقهی آن) قرار می گیرد پرسش نسبتا تازه ای است، ولی به نظر می رسد که حداقل از منظر علی حکومت از مقوله وکالت باشد نه ولایت. دلیل آن نیز همان اصل شورای مهاجر و انصار و بیعت و رضایت عمومی در انتخاب خلیفه است که بسیار مورد تأیید و تأکید اوست. استفاده از تعابیری چون «وکلاء الُامّه و خُزّان الرّعیه»[۲۲]در کلام علی برای کارگزارانش مؤید این نظر است (هرچند باید اذعان کرد که زعامت سیاسی و نهاد دولت و حکومت کاملا با مفهوم حقوقی وکالت انطباق ندارد). اصولا برساختگی عناوینی چون امام، خلیفه، امیر، امیرالمؤمنین، ولّی و والی و مانند آنها در روزگار پس از پیامبر، از ماهیت و هویت عرفی و غیر دینی نهاد خلافت و امارت پرده بر می دارد. به همین دلیل بود که علی و فرزندانش، به رغم دعوی صلاحیت بیشتر خود برای خلافت و زعامت بر مسلمانان و یا ایرادهای فراوان به افکار و رفتار خلفای زمانشان، همواره نظم مستقر و خلیفه حاکم را به رسمیت می شناختند و غالبا به صراحت آنان را با همان عناوین رسمی چون «امیرالمؤمنین» و «خلیفه» مورد خطاب قرار می دادند. از جمله به نقل ابن شبه، حضرت فاطمه در گفتگو با ابوبکر بر سر موضوع فدک، او را «یا خلیفه رسول الله» خطاب می کند.[۲۳] این در حالی بود که دخت پیامبر اسلام، به هردلیل (شاید به دلیل جنسیت)، در امور سیاسی روز مره در همان چند ماه پس از رحلت پیامبر، مداخله ای نداشت و آن بانوی محتشم ظاهرا در استفاده از این عنوان متعارف و رسمی ایرادی نمی دیده است.
بدین ترتیب، این همه مناقشه بر سر لقب «امیرالمؤمنین» برای چیست و چه معنایی دارد؟ وفق منابع، در زمان خلیفه دوم این عنوان برای وی برساخته شد؛ امری که طبیعی و مقبول می نماید. اما بعدا شیعیان مدعی شدند که این لقب از آغاز (حداقل از مقطع غدیر به بعد) آن هم از جانب خدا و رسول و جبرئیل اختصاصا برای علی بن ابی طلب جعل شده است.[۲۴] این در حالی است که القاب و عناوین طبق قاعده در شرایط خاص و به مقتضای واقعیت ها و نیازها برساخته می شوند. تا واقعیتی (مثلا امارتی) نباشد جعل عنوان بلاموضوع است چرا که اسم بی مسما خواهد بود. این که بعدها نیز امامان بعدی شیعی (جز امیرالمؤمنین علی و امام حسن در یک مدت کوتاه) با عنوان امیرالؤمنین مورد خطاب قرار نگرفته اند، دقیقا به این معناست که عنوان امیرالمؤمنین برای علی نیز مانند عمر عنوانی پسینی است و به مقتضای مقام رسمی و به طور قرار دادی اطلاق شده است نه یک عنوان پیشینی و اعتقادی و مذهبی.
از منظر دیگری نیز می توان برای نفی حق انحصاری خلافت برای یک فرد و یا یک خاندان استدلال کرد و آن این است که در هرحال از منظر عموم مسلمانان و اصحاب در نیم قرن نخست اسلام، احراز مقام خلافت و تصدّی امر فرمانروایی بر مسلمانان، مشروط به شرایطی است (که در آن زمان عمدتا مشروط بود به عمل به کتاب­الله و وفاداری به سنت نبی)؛ روشن است که اگر این مقام انحصاری و متعیّن از جانب خدا و رسول (و هرکس دیگر) باشد، دیگر تعیین شرط و شروط بلاموضوع خواهد بود. زیرا در این صورت فرض این است که پیشایش و به طور ذاتی و انحصاری شروط خاص در فرد معین و متعین وجود دارد و در دیگران نیست و این با تعیین شروط و یافتن واجدین آن شروط در میان افراد مختلف در تعارض است. تعیین شروط در هر امری دقیقا بدان معناست که افراد پر شماری می توانند واجد آنها باشند و آن شروط در هرکس بیشتر یافت شد، با استفاده از طرق عرفی اطمینان بخش نسبی، انتخاب و متعین می شود. به گواهی اسناد پر شمار، علی به دلیل این که خود را از جهات مختلف بیشتر واجد شرایط و شروط متعارف دینی-عرفی زمان برای تصدّی امر جانشینی محمد می دانست، خلافت را حق خود می دانست و نه به دلیل متعین بودن ذاتی و انحصاری مقام خلافت در خود. وقتی علی اعلام می کند «فان نحن لم نعمل بکتاب­الله فلابیعه لنا علیکم»[۲۵]، یعنی بیعت مشروط به شرایطی است و بیعت با واجدین این شرایط (البته علی در جاهای دیگر شروط دیگری هم مطرح کرده از جمله در خطبه ۱۷۲) مجاز است و لاغیر؛ نه برعکس، یعنی چون مفروض است فلان شخص لزوما واجد شروط و شرایط است، پس بیعت با او واجب است و گریزناپذیر؛ به گونه ای که اکنون شیعیان مدعی اند و به همین دلیل با حضور علی (و بعدها یازده فرزندش از نسل فاطمه) شورا را مردود و بیعت با دیگران را حرام و خلاف اراده و مشیت الهی و در نتیجه گناه و معصیتکار می شمارند.
البته در برابر این متون و منابع و این نوع استدلالها، اخبار و روایات متعارض دیگر و استدلالهای دیگری نیز وجود دارند، که به تصریح و به تلویح به امامت الهی انحصاری علی و نیز فرزندان او از نسل فاطمه (امامان دوازده گانه -امامان منصوص و منصوب من عندالله-) اشاره دارد و شیعیان عمدتا به این نوع روایات استناد می کنند. گفتن ندارد که این دو سنخ روایات در تعارض اند و قابل جمع نیستند. از جمله یکی از این روایات، که از قضا در نهج البلاغه نیز انعکاس یافته است[۲۶]، همان جمله مشهور «الائمه من قریش» است که برای قریش (البته به دید علی و شیعیان بعدی از تبار بنی هاشم) حق انحصاری امارت قایل است. یا علی در جایی تصریح می کند که «حقی که خدا و پیامبر او برای من قرار داده اند».[۲۷] در هرحال گفتن ندارد نظریه امامت منصوص الهی و نبوی علی با نظریه مشروعیت خلافت بر بنیاد بیعت و شورا، سازگار نیست.[۲۸]با توجه به این ملاحظات می توان گفت معنای «ولایت» در حدیث غدیر به معنای زمامداری نیست و گرنه با مستندات عقلی و نقلی فراوان و غیر قابل انکار در تعارض خواهد بود. شواهد و قراین در این مورد نیز کم نیست.[۲۹]
در عین حال برخی تلاش کرده اند که بین دو نظریه متعارض به نوعی جمع کنند. از جمله آنها راضی آل یاسین است که در کتاب «صلح الحسن» خود راهی میانه برای گزیده و کوشیده که با فرض گرفتن دو معنا برای اصطلاح «خلافت»، از خلافت به معنای زمامداری دنیوی و خلافت به معنای رهبری معنوی و الهی یاد کرده و به زعم وی این دو هر دو واقعیت عینی هستند و هیچ کدام قابل انکار نیستند. او می گوید «یک واقعیت، عبارت است از خلافت به معنای اول یعنی همان سلطه و قدرت همگانی و عمومی پس از رحلت پیغمبر. این یک موضوع واقع شده (واقعیت) است که شیعه هم به وقوع آن اعتراف می کند و در بسیاری از آثار مترتب بر آن، آن را مستوجب مدح و ثنا نیز می داند. واقعیت دیگر عبارت است از خلافت به معنای دوم یعنی واسطه بودن میان امت و پیامبر در دین که این نیز به شهادت روایات صحیح که از طرق معتبر و غیر قابل خدشه، امری مسلم و واقع شده است و سنی نیز بدان اعتراف می کند».[۳۰]
با چشم پوشی از این دقیقه که اصولا خلافت، که از برساخته های سیاسی پس از درگذشت نبی اسلام است و هیچ ربطی به دیانت و وحی ندارد، همواره یک معنا داشته و آن همان جانشینی سیاسی پیامبر یعنی امارت است نه جانشینی معنوی و روحی؛ روشن است که در چهارچوب نظریه رایج و سنتی شیعی مبنی بر خلافت منصوص و منصوب و جمع امامت دینی و معنوی و سیاسی در افراد معین و متعین و لاغیر، چنین تفکیکی موجه و اصولا شدنی نمی نماید. هرچند که به گفته نویسنده به انگیزه تقریب دو گروه بزرگ مسلمان شیعه و سنی گفته شده و در صورت مقبولیت به حق می تواند چنین فایده ای نیز داشته باشد. با توجه به امتناع ذاتی جمع دو فرضیه است که صاحب این نظریه نیز در همان کتاب خود دچار تناقض شده و در تمام کتاب هم بر امامت و خلافت منصوص و منصوب پای فشرده و هم تنها همان دوازده تن معین را صاحب حق شرعی و قانونی خلافت به هر دو معنا می داند و دیگران را غیر شرعی و غیر قانونی دانسته است. حتی ایشان در جای دیگر تفکیک بین خلافت سیاسی و عمومی و خلافت معنوی و دینی را غیر اسلامی و انحرافی در اسلام می شمارد. به گفته صریح نویسنده، اگر هم امامانی چون علی و حسن و دیگران عملا و ناگزیر تن به این تفکیک داده اند، صرفا به خاطر این بود که اساس دیانت حفظ شده و راهی برای اندک اصلاحات در جامعه مسلمانان باشد و بس.[۳۱]
دیدگاه امام علی در باره خلفای پیش از خود
هرچند در ضمن گزارش بالا مبنی بر قبول خلافت و امارت انتصابی از منظر امام علی، به دیدگاه و اعتقاد آن مبزرگوار در باره خلفای پش از خود را یادآوری کردم ولی اینک به عنوان مستند گفتار خود به چند نمونه از سیره گفار و رفتاری واشاره می کنم.
در مجموع خلافت علی تدوام نظام و سنت خلافت خلفای پیشین به ویژه ابوبکر و عمر بود و خود نیز گاه بر آن اذعان کرده است. مهم ترین رکن خلافت یعنی شورا و بیعت بود که بزرگان صحابه در بعد نظری بدانها باور داشتند و خلفای پیشین نیز نظرا و رسما بدانها معترف و متلزم شده بودند؛ هرچند که در عمل همیشه چنین نبوده است.
بی گمان علی خلفا را نه از جرگه مسلمانی خارج می دانست و نه انحرافات کلان و مهمی که موجب خروج از اصول باشد در کارنامه آنان سراغ داشت. اگر تمام سخنان علی را در کنار هم قرار دهیم و همه را در ارتباط مفهومی با هم تفسیر و تحلیل کنیم، آشکار می شود که مهم ترین ایراد او بر خلفا این بوده که او را از رسیدن به حقش یعنی جانشینی پیامبر بازداشته اند و بقیه عمدتا به برخی رفتارها و گفتارهای فرعی خلفا و یا کارگزارانشان باز می گردد.
وفق یک روایت در «انساب­الاشرف» علی در یکی از نامه هایش به معاویه، که در آن به برخی دیدگاه انتقادی علی درباره خلفای پیشین خرده گرفته، می گوید مقام دو خلیفه اول در اسلام عظیم است ولی در باب عثمان باید گفت اگر نیکوکار بوده از خداوند پاداش نیکو خواهد یافت و اگر خطاکار گناهانش چندان بزرگ نیست که آمرزیده نشود. به گزارش یعقوبی شیعی پس از کشته شدن محمدبن ابی بکر، علی در مقام ستایش از محمد می گوید: «او فرزند برادر من بود». نصربن مزاحم در کتاب مهم خود (وقعه صفین) روایاتی نقل کرده که از نیکی و نیکویی دو خلیفه نخست در نظر علی حکایت می کند. در یک جا آمده است که علی در جریان گفتگویی با سفیران معاویه در صفین گفت: « . . .و آن دو [ابوبکر و عمر] با مردم رفتاری نیکو داشتند و با امت داد ورزیدند». در جای دیگر گزارش کرده که در صفین زمانی که عبیدالله بن عمر به مصاف محمد حنفیه آمد و محمد سخن طعن آلودی به او و پدرش گفت، علی به فرزندش توصیه کرد که از پدرش جز خیر نگوید. طبری آوده است وقتی در آستانه برخورد با خوارج یکی از بزرگان (ربیعه بن شداد خثعمی) خواست با علی بیعت کند، علی گفت بیعت بر اساس کتاب خدا و سنت رسول باشد و ربیعه گفت: کتاب و بر سنت ابوبکر و عمر و علی بانگ زد که: وای بر تو! اگر ابوبکر و عمر وفق کتاب خدا و سنت نبوی عمل نکرده بودند، «بر حق نبودند». یک بار به مناسبتی علی با استناد به آیه «یا ابت استأجره انّ خیر من استأجرت القوی الامین» (قصص، ۱۲)، عمر را از مصادیق آیه و اهل امانت دانسته است. طه حسین می نویسد: «همه راویان برآنند که چون علی فریاد اعلام مرگ عمر را شنید؛ به خانه اش آمد، دید او را در پارچه ای پیچیده اند. پارچه را از چهره اش کنار زد و گفت «صلی الله علیک، والله ما علی الارض احد احبّ الیّ ان القی الله بمثل صحیفته من هذالمسجّی»-درود خداوند بر تو، دوست داشتنی ترین کسی که می خواهم با کارنامه ای چون از آن او، خداوند را دیدار کنم، همین «در جامه پیچیده» است».[۳۲] علی در نامه اش به سعدبن قیس بن عباده فرماندار مصر اشارتی به تحولات پیشین می کند و می نویسد: «دو مرد صالح را در بین خود برگزیدند که هر دو بر کتاب خدا عمل کردند و بسیار نیکوسیرت بودند و از سنت تجاوز نکردند». سخنی که در نهج البلاغه (کلام شماره ۲۱۹-فیض-) از علی نقل شده و نیز سیره و سلوک رفتاری علی نیز مؤید همین دیدگاه و نظر است.[۳۳]
قابل تأمل این که مترجم (فیض الاسلام) در طلیعه خطبه با نگاه غلیظ شیعی خود می نویسد: «از سخنان آن حضرت علیه السلام است درباره عمر که از راه توریه فرموده یعنی در ظاهر می نماید که او را ستوده، ولی باطنا توبیخ و سرزنش نموده». حال روشن نیست که این سخنان روشن و بسیار شفاف چگونه «باطنا» توبیخ و سرزنش است و اصلا دلیل و موضوع توبیخ چیست و در چه موردی علی عمر را توبیخ کرده است؟! مهم تر از همه نسبت «توریه» دادن به علی است که به راستی فقط از یک مرید مقلّد و جزمی بر می آید؛ همان هایی که به جای درست کردن ابرو، چشم را کور می کنند! با این همه، محتمل است که علی به دلیل این که متهم به مخالفت با ابوبکر و عمر نشود، خود را تداوم بخش برخی رفتارهای آنان معرفی کرده باشد. روایتی از امام پنجم شیعی محمد باقر نقل شده که مؤید این احتمال است. وی (هرچند در باره موضوعی خاص) می گوید: «علی ناخوش داشت که مردم او را به مخالفت با این دو [ابوبکر و عمر] متهم کنند.[۳۴] با این همه، این ملاحظه احتمالی نیز ناقض نظر کلان و عمومی علی در باره خلفای پیشین (به ویژه ابوبکر و عمر) نیست.
در منابع سخنانی از برخی پیروان صادق علی در باره خلفا نقل شده که با داوری های پیشوایشان سازگار و هماهنگ است. ابن سعد در طبقات (البته در اینجا به نقل از مادلونگ) آورده که اصحاب علی در گفتگویی با یاران معاویه عبیدالله بن عمر را «پلید مردی فرزند نیک مردی» دانسته اند. طبق نقل طبری و بلاذری وقتی قیس بن سعدبن عباده با خوارج گفتگو می کرد و آنان را به بازگشت از راه ناصوابشان فراخواند، عبدالله بن شجره گفت حق بر ما آشکار شده و تسلیم نخواهیم شد مگر آن که شخصیتی چون عمربن خطاب را بیاورید. قیس گفت ما در میان خود کسی چون علی همتای عمربن خطاب نمی شناسیم. بار دیگر قیس در بصره به مناسبتی از فضایل ابوبکر و عمر سخن گفت و ازعدالت و حسن سیره و عدالت شان یاد کرد. از همه مهمتر به نقل ابن شبه، عبدالله بن عباس، در پاسخ کسی که نظرش را در باب عمربن خطاب پرسید، او را مردی توانا و استوار و پارسا خواند. این نمونه ها آشکار می کند که مجموعه یاران علی بین او و خلفای پیشین تفاوتی ماهوی و به تعبیر امروز ایدئولوژیک قایل نبودند. و از همه آنها مهمتر، تداوم سنت فکری علی در فرزندان و اعضای شاخص آل­علی در باره خلفاست. به عنوان نمونه به نقل طبری، حسین­بن علی در نامه­ای که در سال شصت هجری به مردم بصره می نویسد، اشاره می کند که در گذشته کسانی بوده اند که مقام خلافت را بر عهده گرفتند و حال آن که ما در این امر از حقانیت و صلاحیت بیشتری برخوردار بودیم. داوری وی در باره این افراد این است که آنان نکو بوده و به صلاح رفتار کرده و از حق پیروی کردند و در پایان می افزاید «خداوند ما و آنان را بیامرزد». به نقل ابن اعثم، امام حسین در جملات پایانی سخن مشهورش «انّی لم اخرج اشرا و لا مفسدا و لا ظالما . . .» می گوید: «و اسیر بسیره جدی محمد و سیره ابی علی بن ابی طالب و سیره الخلفاء الراشدین المهدیین رضی الله عنهم». با توجه به شهرت ابن اعثم به تشیع، نقل این جمله اخیر مهم و قابل توجه است.[۳۵] نه امام حسن هرگز خلافت خود را منتسب به آسمان و نصب کرده و نه امام حسین در جریان حادثه کربلا از حق الهی و انتصابی خود برای خلافت انحصاری سخن گفته است. این که امام حسن (هرچند ناگزیر) خلافت را به معاویه واگذار می کند، بهترین دلیل عدم اعتقاد وی به نصب و نص الهی است. وانگهی، می دانیم که علی و دو فرزندش حسن و حسین نام فرزندانشان را ابوبکر و عمر نهاده اند و این خود حداقل از حسن روابط و حسن ظن آنان نسبت به خلفا بوده است.
باید افزود که گاه برخی ستایش های مبالغه آمیز و حتی غیر منطبق با واقعیت های تاریخی نیز از علی در باره عمر (و گاه ابوبکر) نقل شده که قطعا جعل و برساخته است (مانند آنچه بلاذری در زندگی نامه علی در انساب­الاشراف (ص ۴۴۰) آورده است). در «التبصیر» ابن جوزی سخن بلندی از علی در مقطع پس از مرگ ابوبکر نقل شده است[۳۶] که بدون کمترین تردیدی جعلی است. چرا که این سخنان غالبا مبالغه آمیز و گزاف است و پاره هایی از آن نیز در تعارض با داده های تاریخی است. حداقل آن است که بخش قابل توجهی از آن سخنان مبسوط، هم با زندگی و شخصیت علی در تعارض است و هم با مواضع روشن او در قبال سقیفه و ابوبکر و گفته های متواتر وی آشکارا ناسازگار است. برخی از این روایات بسیار ناشیانه جعل شده اند. از جمله نقل شده که علی گفت: در خدمت پیامبر بودم که ابوبکر و عمر وارد شدند، پیامبر فرمود: «یا علی هذان سیّدا کهول اهل الجنه و شبابها، بعدالنبیین». ای علی، پس از پیامبران و رسولان، این دو بزرگ، پیران و جوانان بهشت اند.[۳۷]به احتمال بسیار زیاد، این روایت در برابر «الحسن والحسین سیدّا شباب اهل­الجنه» (روایتی که عموم منابع سنی نیز نقل کرده اند) و برای بی اعتبار کردن آن جعل شده است.
در هرحال در منابع موجود دو نوع سخن متضاد از علی در باره ابوبکر و عمر و نیز عثمان نقل شده که جمع آنها ممکن نیست. در یک سو علی آنهارا «کاذبا آثما غادرا خائنا» خوانده و از سوی دیگر آنها را گاه به صفاتی مبالغه آمیز و گاه نادرست ستوده است. شاید برخی از آنها با تکلف قابل جمع باشند ولی بی تردید شماری از آنها قابل جمع نخواهند بود.
در هرحال با معیارهای محکمات سیره گفتاری و رفتاری علی در ارتباط با خلفای نخستین می توان گفت سخنان مدح و ذم افراطی موجود در منابع کنونی از علی در باره شخصیت و ایمان و کارنامه ابوبکر و عمر و حتی عثمان، از برساخته ای بعدی و محصول جدالهای جزمی و تعصب آلود فرقه ای است.

[۱] . قابل ذکر است که در نیمه قرن نخست عناوینی که برای مراتب مختلف زمامداری و زعامت سیاسی متداول بود عبارت بودند از: امیر، امیرالمؤمنین، والی (که از ولایت بود به معنای پیوند و پیوستگی)، ولی امر، امام و خلیفه. اگر فقط نهج البلاغه علی را منبع قرار دهیم، در زمان وی، در گفتارهای مختلف این مجموعه چند اصطلاح برای رهبری و حکومت مصطلح بوده است: خلافت (موارد مختلف از جمله در خطبه ۱۹۶)، ولایت (موارد متعدد از جمله خطبه ۱۹۶)، مُلک و ملک (خطبه ۵)، امر (خطبه ۳)، سلطان (خطبه ۱۳۱ و نامه ۳۶) و امامت (خطبه ۱۲۷ و کلمات قصار ۲۴۴). این عناوین در منابع دیگر کم و بیش به کار رفته اند (قابل ذکر این که برخی از این عناوین از جمله «سلطان» به معنای لغوی آن به کار رفته نه به معنای اصطلاحی و تاریخی آن یعنی «نظام موروثی سلطنت» که در قرون بعد پدید آمد). اما دراین میان رایج ترین اصطلاح خلیفه و امیرالمؤمنین بوده است. البته مادلونگ (جانشینی حضرت محمد، ص ۲۲۳) نقل می کند که علی «عنوان رسمی عمر، امیرالمؤمنین، را پذیرفت، اما لقب خلیفه را که از دید او با ادعاهای ظاهر فریب عثمان در خلیفه الله بودن و نه جانشینی پیامبر، تباه ساخته بود، رد می کرد». هرچند این محقق منبع دعوی خود را ذکر نکرده است اما به نظر راست نمی نماید.

[۲] . در منابع مختلف سخنان علی در مورد حقانیت و حداقل حق تقدمش برای خلافت در قیاس با دیگران اشاره شده اما به عنوان نمونه بنگرید به خطبه های ۳، ۶۲، ۷۳، ۱۶۱،۱۷۱، ۲۰۸ نهج البلاغه (فیض). وی چنان خود را بی همتا می دانست که حتی در خطبه شقشقیه از این که او را با کسانی چون ابی بکر و عمر و عثمان مقایسه کنند ناخرسند می نماید و شکوه می کند.

[۳] . در قرآن آیات متعددی وجود دارد که در چهارچوب یک نظام بیانی و معنایی به موضوع آزادی ایمان و عقیده و نفی هر نوع جباریت و سلطه گری پیامبران و به طریق اولی دیگران بر مردمان اشاره دارد. در مورد آزادی ایمان و عقیده آیات متعدند از جمله آیات ۲۵۶ بقره، ۲۹ کهف، ۲۸ هود، ۳۹ فاطر و ۱۸ زمر. اما این سخن یکی از پیامبران (همان آیه ۲۸ هود)، که به مردم خطاب می کند بسیار صریح و روشن است: «انلزمکموها و انتم لها کارهون». نفی ربوبیت از غیر خدا: ۶۴ و ۸۰ آل عمران و ۳۱ توبه. نفی پرستش غیر خدا: ۳۶ نساء، ۵۶-۵۸ و ۱۱۶ انعام و ۵۱ نحل. نفی پیروی جاهلانه از پیامبر: ۲۲ زخرف، ۵۳ و ۵۴ انبیاء ۳ و ۸ حج، ۲۰ لقمان، ۲۸ نجم، ۳۹ یونس، ۱۰ ملک، ۳۶ اسراء و ۱۱۳ بقره. نفی سلطه گری از پیامبر: ۹۹ یونس، ۵۹ قصص، ۳۸ احزاب، ۶ و ۴۸ شوری، ۵۴ اسراء، ۱۲ و ۵۷ هود، ۱۰۴ انعام، ۲۱ و ۲۲ غاشیه، ۵۴ ق، ۳۶ ص، ۵۴ عنکبوت و ۴۰ رعد. در این آیات وظیفه پیامبران به دعوت و انذار و تبشیر منحصر شده و هر نوع جباریت و وکالت و حفاظت و سیطره بر مردمان نفی شده است. فرمانروایی ده ساله نبی اسلام در مدینه نیز اولا از شئون نبوت نبود و، چنان که قبلا گزارش شد، به طور طبیعی و خوابگردانه و در فرایند هجرت به مدینه پدید آمد، و ثانیا، در همان فرمانروایی نیز پیامبر، البته به طور نسبی و در حد مقدورات آن زمان، بر وفق عدالت و مدارا و عدم خشونت عمل شد. البته جنگها نیز دلایل و تحلیل خود را دارد و ناقض این سیاست عام نبوده است. سیره گفتاری و رفتاری علی نیز، هم به عنوان یک مؤمن عامل و هم به عنوان خلیفه و امیرالمؤمن، دقیقا با همین آموزه های وحیانی و سیره و سنت پیامبر اسلام منطبق است. سخن مشهور علی که «ولاتکن عبد غیرک و قد جعلک­الله حرّا» (نهج البلاغه، نامه-وصیت- شماره ۳۱) تکرار همان آموزه های دینی است.

[۴] . نهج البلاغه، خطبه ۱۹۹ (فیض).

[۵] . نامه شماره ۵۷ نهج البلاغه (فیض).

[۶] . «. . .به جان خودم سوگند اگر امامت تا همه مردم حاضر نباشند منعقد نگردد هرگز صورت نخواهد گرفت ولی کسانی که اهل آن هستند بر آنان هنگام تعیین امامت حاضر نیستند حکم می کنند پس در این صورت آن که حاضر بوده نباید برگردد و آن که غائب بوده نباید اختیار کند . . .» خطبه ۱۷۲ و نیز بنگرید به نامه شماره ۶ نهج البلاغه. جان کلام این است که امامت فقط با حضور عموم مردم محقق می شود و چون در عمل امکان حضور عامه مردم نیست (با توجه به این که در آن زمان امکان حضور مردمان خارج از مدینه نبود)، ناگزیر شایستگان (مهاجر و انصار) رأی می دهند و انتخاب می کنند و مردمان غیر حاضر باید اطاعت کنند و حاضران یعنی بیعت کنندگان مستقیم نیز نباید بیعت خود را بشکنند.

[۷] . طبری جلد ۳، ص ۴۵۱٫

[۸] . غالب انصار از همان آغاز از حامیان علی بودند و بعدها در حکومت او نیز نقش مهمی ایفا کردند. محتمل است که همین موضوع در حذف بزرگان انصار از شورای عمر مدخلیت داشته باشد. قابل ذکر این که هرچند نفس شورای عمر در جای خود اقدامی مهم بود و می توانست مسلمانان را در مسیر دیگری ببرد ولی اندیشه امام علی مبنی بر عضویت انصار در شورا از اهمیت ویژه ای برخوردار است و در واقع این پیشنهاد تکمیلی می توانست بر اقتدار و مشروعت نهاد شورا بیفزاید.

[۹] . ابن قتیبه، الامامه والسیاسه، جلد ۱، ص ۱۳۴٫

[۱۰] . از جمله بنگرید به: نامه شماره ۶ نهج البلاغه (فیض).

[۱۱] . در این مورد بنگرید به دیدگاه مرتضی مطهری در کتاب «امامت و رهبری» (ص ۸۰): «مسئله امامت از جنبه زعامت و حکومت این است که حالا که بعد از پیغمبر مانند زمان ایشان معصوم وجود دارد و پیغمبر وصی برای خود معین کرده است که او در سطح افراد دیگر نیست و از نظر صلاحیت مثل خود پیغمبر استثنایی است، دیگر جای انتخاب و شورا و این حرفها نیست. همان طور که در زمان پیغمبر نمی گفتند که پیغمبر فقط پیام آور است و وحی به او نازل می شود، تکلیف حکومت با شوراست و مردم بیایند رأی بدهند که آیا خود پیغمبر را حاکم قرار دهند یا شخص دیگر را . . .پیغمبر اوصیای دوازده گانه داشته است . . .با وجود چنین کسانی برای بیان احکام اسلامی، دیگر جای انتخاب و شورا و این حرفها نیست . . .».

[۱۲] . نامه های شماره ۶ و ۷ نهج البلاغه. نیز بنگرید به ابن مزاحم، وقعه صفین، ص ۲۹ و نیز این قتیبه، الامامه والسیاسه، جلد ۱، ص ۱۱۳٫

[۱۳] . نهج البلاغه، خطبه ۹۱؛ ابن اثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، دارصادر، ۱۹۶۵، جلد ۳، ص ۱۹۳؛ ابن اعثم، احمد، کتاب­الفتوح، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالاضوا، ۱۹۹۱، جلد ۲، ص ۴۳۵؛ تکرار همین اسناد در منبع شیعی معاصر نقش عایشه در تاریخ اسلام، سید مرتضی عسکری، جلد ۲، ص ۲۱-۲۵٫

[۱۴] . این سخن در منابع مختلف آمده ولی در اینجا به عنوان نمونه به نقل مفید شیعی مذهب (الجمل، ص ۶۴) اشاره می کنم. او نقل کرده که علی به طلحه گفت دستت را بگشا تا با تو بیعت کنم و او گفت تو از من شایسته تری. اگر علی به نصب الهی اش قایل بود، چگونه می توانست با دیگری بیعت کند و به ویژه شخصی چون طلحه را (که چند ماه با او به پیکار برخاست) برتر از از خود بداند؟

[۱۵] . شیعیان عموما سخنان علی به ویژه در نامه نگارهایش با معاویه، که در آنها استدلال کرده همان گونه که به ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند با من نیز بیعت کرده اند، را از باب محاجه با خصم می شمارند و بدین ترتیب برای آن ارزش و اعتبار ایجابی قایل نیستند. اما روشن است که چنین نیست. چرا که اولا مجموعه سیره گفتاری و رفتاری علی در باب مشروعیت مردمی قدرت خلافت به طور ایجابی چندان فراوان و گسترده و جدی اند که هر گز نمی توان با توجیه محاجه با خصم از آنها طفره رفت، و ثانیا، فرضا برخی سخنان علی در برابر معاویه از باب محاجه با خصم باشد، سخنان فراوان دیگر وی را (از جمله نامه ۶) هرگز نمی توان چنین تفسیر کرد.

[۱۶] . چنان که حتی محققی نکته سنج مانند ویلفرد مادلونگ (ص ۲۱۱) در این مورد دچار اشتباه شده است. او می نویسد: «اما علی به مشروعیت ادعای خویش که بر خویشاوندی نزدیکش با پیامبر، آگاهی اش از اسلام، همراهی اش با آن از همان روزگار نخستین، و شایستگی اش در مراقبت از آرمانهای آن مبتنی بود یقین کامل داشت. از نظر او معیارهایی که ابوبکر و عمر برای حاکمیت مشروع وضع کرده بودند، اصالت نداشت. علی به ابوبکر گفته بود که تأخیر در بیعت با او در مقام جانشین پیامبر، از آن روی بود که به تقدم حق خویش در خلافت باور داشت. هنگامی که سرانجام با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت کرد همچنان بر عقیده اش بافی بود. او برای حفظ اتحاد مسلمانان بیعت کرد . . .». در این گفتار همه چیز درست و منطبق با واقعیت است جز این که علی نه تنها هرگز اصل مشروعیت خلافت از طریق عرف و شورا و بیعت را نفی و انکار نکرد بلکه همواره با قاطعیت و صراحت از آن دفاع کرد. تنها موضوع اختلاف همان «تقدم حق خویش در خلافت» بود.

[۱۷] . ابن اثیر، کامل، جلد ۳، ص ۱۹۳؛ ابن اعثم، فتوح، جلد ۲، ص ۴۳۵٫

[۱۸] . طبری، جلد ۳، ص ۴۵۱٫

[۱۹] . نامه شماره ۶ نهج البلاغه (فیض) نامه به معاویه. «و شورا حق مهاجرین و انصار می باشد، و چون ایشان گرد آمده مردی را خلیفه و پیشوا نامیدند رضایت و خوشنودی خدا در این کار است». نیز: نصربن مزاحم، ص ۲۹ و ابن قتیبه، الامامه والسیاسه، جلد ۱، ص ۱۱۳٫

[۲۰] . مسعودی، مروج، جلد ۱، ص ۷۷۳-۷۷۴؛ طبری، جلد ۴، ص ۱۱۲٫

البته در برخی منابع دیگر گفته شده که علی فرزندش حسن را به عنوان جانشین خود تعیین کرد.

[۲۱] . در حدیث شماره ۳۴۱ روضه کافی از قول امام باقر آمده است که پس از پیامبر عموم مسلمانان جز سه نفر مرتد شدند: مقداد، ابوذر و سلمان. این افراد پس از آن که امیرالمؤمنین علی با اکراه بیعت کرد بیعت کردند. متن حدیث این است: «حنّان، عن ابیه، عن ابی جعفر (علیه السلام) قال: «کان الناس اهل ردّه بعدالنبی (صلی الله علیه و آله) الا ثلاثه. فقلت: مالثلاثه؟ فقال: المقدادبن الاسود و اوبوذرالغفاری و سلمان­الفارسی رحمه الله و برکاته علیهم ثم عرف اناس بعد یسیر و قال: هوالذین دارت علیهم الرحا و ابوا ان یبایعوا حتی جائوا بامیرالمؤمنین (علیه السلام) مکرها فبایع و ذلک قول الله تعالی: «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افأن مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضرّالله شیئا و سیجزی الشاکرین» (آیه ۱۴۴ آل عنران).

[۲۲] . نهج البلاغه، نامه ۵۱٫

[۲۳] . ابن ابی شبه، تاریخ المدینه المنوره، جلد ۱، ص ۱۹۸٫

[۲۴] . در خطبه طولانی (حدود بیست صفحه ای) غدیر در «الاحتجاج» طبرسی (جلد ۱، ص ۶۸-۸۶) آمده است که پیامبر فرمود از جانب خداوند اعلام می کنم: جز برادرم [علی] کسی امیرالمؤمنین نیست و جز او کسی زیبنده این عنوان نیست». سیدبن طاوس نیز در کتاب «التحصین لاسرار مازاد من اخبارالیقین (محقق الانصاری، قم، الناشر: مؤسسه دارالکتاب (الجزائری)، ۱۴۱۳ هجری قمری) نیز روایات متعددی آورده مبنی بر این که عنوان امیرالمؤمنین برای علی بن ابی طالب به وسیله خدا و جبرئیل و پیامبر به او داده شده است.

پیش تر در امالی صدوق (ص ۱۸۸) (نسخه مورد استفاده در تارنمای مؤسسه اهل البیت) روایتی نقل کرده که در آن نبی اسلام در لحظه قرائت خطبه غدیر ضمن این که فرمود «روز غدیر بهترین عید از اعیاد امت من است» علی را به عنوان «امام الخلق» و «امیرالمؤمنین» معرفی کرد. در این نقل و نیز نقل طبرسی چند ملاحظه وجود دارد که از برساختگی آن در ادوار بعد خبر می دهد. اولا، الفاظ و مضامین و تعابیر این خطبه نسبتا کوتاه با متون نقل شده کهن تر به کلی متفاوت است و با تعابیر و عقاید و ادبیات شیعی متأخر هماهنگ و سازگار است. ثانیا، در آن زمان در سنت و شعائر اسلامی هنوز اعیادی وجود نداشت تا چه رسد به تعبیر «یوم غدیر افضل اعیاد امتی». ثالثا، شواهد و قراین مختلف نشان می دهد که مراد پیامبر «من کنت مولاه فعلی مولاه» نمی تواند زمامداری باشد (در جای خود بحث دقیق تری ارائه خواهد شد) ولی اگر هم مراد زمامداری باشد، باز قابل قبول نیست در همان لحظه ای که علی جوان به عنوان زمامدار مسلمانان در آینده معرفی شده لقبی خاص با عنوان «امام الخلق» (با فرض این که امام به معنای زمامدار باشد) و «امیرالمؤمنین» به وی داده شده باشد.

علامه حلی نیز در «المستجاد» (ص ۴۲-۴۴) خود روایات مختلفی نقل کرده که وفق آنها پیامبر سالیانی پیش علی را به عنوان «امیرالمؤمنین» ملقب کرده بود. او با بیان شگفت آوری می نویسد روزی پیامبر به ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر فرمان داد که به علی با عنوان امیرالمؤمنین سلام کنند. به نوشته این محقق این خبر متواتر است و مورد اجماع عالمان. به نظر می رسد از روزی که عنوان امیرالمؤمنین ماهیت و صبغه دینی و مذهبی یافته، این نزاع پیدا شده که این لقب شایسته چه کسی است. حال آن که روشن است حداقل در قرن نخست، عناوینی چون خلیفه و امیر و امیرالمؤمنین هیچ ماهیت دینی و شرعی و به تعبیری الهی نداشت. چنان که به نقل جاحظ (العثمانیه، ص ۱۴۷) پیامبر کلمه «امیر» (فرمانده) را برای اسامه و پدرش زید به کار برده و روشن است عنوان «امیرالمؤمنین» از همین مفهوم امیر ساخته شده است.

[۲۵] . ابن ابی الحدید، جلد ۱، ص ۵۹٫

[۲۶] . نیز یعقوبی، جلد ۲، ص ۱۳۵٫

[۲۷] . این جمله در نامه علی به چند تن از یارانش که در مقطع پس از تسخیر مصر به دست عمروبن عاص آمده است. متن نامه را در «الغارات» ثقفی ملاحظه کنید.

در مورد حدیث الائمه من قریش در جستار پیشین سخن گفتیم و استدلال کردیم چنین اندیشه ای نه تنها قابل دفاع نیست بلکه آشکارا در تعارض با مسلمات اسلامی است. در مورد دعوی قرار دادن حق الهی، یا به دلیل تعارض با محکمات اندیشه امام علی و سیره رفتاری او، از اعتبار ساقط است و یا در تفسیر همدلانه می تواند به معنای ایجاد حق به دلیل شایستگی اش بوده است و نه نصب و نصب ذاتی.

[۲۸] . مفید (الجمل، ص ۳۲) می گوید چون امامت علی از طریق نص ثابت و قطعی است، پس انعقاد امامت از طریق رأی و شورا باطل است. در این مورد حتی ادعا شده است که «ولایت علی در همه مصاحف پیامبران نوشته شده است و خداوند تعالی هیچ پیامبری را مبعوث نکرده مگر این که پیام نبوت محمد و وصیت او برای علی را ابلاغ کرد». کلینی، الکافی، جلد ۱، ص ۴۳۷٫ کلینی در هانجا روایات مختلفی را در همین مضمون نقل کرده است.

قابل ذکر این که در این موضوع اصطلاح «وصایت» هم مطرح است. بدین معنا که پیامبر علی بن ابی طالب را به عنوان «وصی» خود برگزیده است. این مدعا بارها در کلام علی و امامان اهل بیت بازگو و روی آن تأکید شده است. اما دقیقا روشن نیست که وصایت به چه معناست. به احتمال زیاد به معنای فقهی آن باشد یعنی شخصی متصدی اموری معین می شود تا پس از مرگ وصیت کننده انجام بدهد. شواهد و قراین نیز از همین معنا خبر می دهد. از باب نمونه علی در نامه مفصلی که به معاویه می نویسد و در آن برای اثبات حقانیت خود و خاندانش به مستندات متنوعی متوسل می شود، از جمله می گوید همان گونه که ابراهیم فرزندش یعقوب را وصی خود قرار داد و یعقوب نیز فرزندانش را وصی کرد، محمد نیز به سنت ابراهیم آل خود را وصی قرار داد (که روشن است مقصود خود اوست). ثقفی کوفی، الغارات، ص ۱۹۵٫

[۲۹] . طبق قول طبرانی در «الدرالمنثور» (جلد ۲، ص ۲۹۳) پیامبر جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» را در مورد دیگری نیز به کار برده است. طبق روایتی از مناقب علی یکی این بود که هنگام نماز انگشتری و یا چیزی پر بها به نیازمندی بخشیده است. روایت طبرانی می گوید پس از این رفتار اخلاقی و انسانی پر ارزش علی، آیه ۵۵ سوره مائده نازل شد و پیامبر جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» را فرمود. آیه الله منتظری در کتاب «مبانی حکومت اسلامی» (جلد ۱، ص ۱۲۹) پس از نقل طبرانی می افزاید در دوران پیش از ماجرای غدیر این جمله دو بار از زبان پیامبر درباره علی شنیده شده است. اگر چنین باشد، روشن است که معنا و مفهوم ولایت در گفتار غدیر نیز می تواند به همان معنای مصطلح قرآنی و بر وفق ادبیات زمان پیامبر باشد. به روایت ابن اثیر در «اسدالغابه» ( جلد ۳، ص ۳۰۷) پیامبر در غدیر فرمود: «الا انّ الله عزّ و جلّ ولّیی و انا ولّی المسلمین؛ الا فمن کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و اعان من اعانه». جمله نخست این روایت شاهد و قرینه ای است بر معنای مصطلح قرآنی ولایت در گفتار غدیر. روشن است که خداوند زمامدار پیامبر نبود؛ گرچه شخص نبی زمامدار هم بود اما ساختار کلام و مضامین و عبارات نشان می دهد که در اینجا ولایت روحانی و اخلاقی پیامبر مطرح است نه ولایت سیاسی که اصولا در آن اوان هنوز این عنوان وارد ادبیات سیاسی مسلمانان نشده بود. عبارات و مفاهیمی چون حب و بغض و توصیه دیگران به دوست داشتن کسی و مانند آن نشانه آن است که در کلام نبی ولایت به معنای سیاسی نیست. تردیدی نیست که جمله «عاد من عادا و وال من والا» پس از جمله پیامبر «من کنت مولاه فعلی مولاه» در غدیر، به معنای دوستی و دشمنی است. چرا که این مفاهیم روحی هیچ ارتباطی به زمامداری و به طور کلی امر حکومت و فرمانروایی ندارند که در هرحال پدیده ای کاملا بشری و قراردادی است و از این رو چنین سفارشهایی بلاموضوع و بی معناست. قابل تأمل این که طبق دو روایت (منقول در صلابی، علی مرتضی، ۱۱۰۷-۱۱۰۸) از علی و نیز فرزندش حسین در دست است که صریحا می گوید مراد از ولایت در سخن پیامبر به معنای زعامت نیست. روایت از امام حسین از منابع اهل سنت (از جمله الاعتقاد بیهقی) و از شیعه از بصائرالدرجات صفار نقل شده است (البته نویسنده بصائر المؤمنین نوشته است که قطعا نادرست است).

[۳۰] . آل یاسین، ترجمه صلح الحسن، ص ۲۴۳٫

[۳۱] . به این گفتار آل یاسین (ص ۲۶۵-۲۶۶) بنگرید: «اینجا مرحله باریکی از مراحل تاریخ اسلام است، یعنی مرحله تفکیک خلافت حقیقی از حکومت یا تفکیک دینی از سلطنت، تفکیک سلطه دنیوی از سلطه معنوی و روحی. این تفکیک به همین صورت ظاهرش، در آغاز کار افکار مسلمانان کاملا بی سابقه و نامأنوس بود ولی به هر صورت این واقعیتی بود که اسلام تدریجا بدان منتهی گشت و مسلمانان دانسته یا ندانسته، از روز رحلت پیغمبر بدان خو گرفتند و فقط فاصله های کوتاهی که مجموعا قطره ای در دریای این قرنها بیش نبودند از این وضع مستثنی بودند. صاحبان شرعی و قانونی خلافت هم بدین جهت در برابر این تفکیک تسلیم شدند و دم بر نیاوردند که تسلیم خود را یگانه وسیله ای اصلاحی می دیدند که با آن امکان کیان اسلامی محفوط بماند.

بگذار صریح ترسخن گفته و منظور خود را آشکارتر بیان نماییم: امام حسن در وضع خاص خود با معاویه همان روشی را در پیش گرفت که پدرش امیرالمؤمنین در وضع خاص خود با ابوبکر و دو رفقیش آن را در پیش گرفته بود و این است معنای پاسخی که امام حسن به برادرش حسن داد، چنان که قبلا گفتیم برادرش از وی پرسید: «چه موجب شد که خلافت را تسلیم کردی؟» و وی در پاسخ گفت: «همان چیزی که موجب شد پدرت پیش از من آن را تسلیم کرد».

از آنجا که نظریه آل یاسین در ارتباط با صلح امام حسن و تحلیل چگونگی و چرایی آن صلح مطرح شده، در فصل ششم، به شرح و نقد و بررسی دقیق تر نظریات ایشان خواهیم پرداخت.

[۳۲] . این روایت در ابن شبه (تاریخ المدینه المنوره، جلد ۳، ص ۹۳۸) نیز با اندکی تفاوت آمده است.

[۳۳] . قابل ذکر این که همین خطبه با اندکی تفاوت در جلد سوم تاریخ المدینه المنوره ابن شبه (ص ۹۴۲) آمده است.

[۳۴] . مادلونگ (ص ۳۹۷). وی این روایت را از کتاب تارخ مدینه ابن شبه نقل کرده است.

گرچه چنین ملاحظه و اتخاذ چنین سیاستی از سوی انسان هوشمندی چون امام علی کاملا محتمل است و جای ایراد ندارد اما این مدعا هرگز به معنای سیاست بازی و تظاهر و تصنع نیست و همین طور با تأییدهای اصولی علی از خلفا به مثابه یک اعتقاد در تعارض نیست. آنچه از مجموعه سیره گفتاری و رفتاری علی بر می آید این است که علی در نظر و عمل، ضمن حفظ مواضع اصولی و انتقادی خود در مورد پاره ای سیاستها و رفتارهای خلفا، همواره از آنان دفاع و حمایت کرده است و حال ممکن است در مواردی گفتار و یا رفتاری داشته که به انگیزه دفع تهمت از خود بوده باشد.

[۳۵] . بلاذری، انساب الاشراف، ص ۲۷۹-۲۸۰ و ۳۷۱، ۳۸۹؛ یعقوبی، جلد ۲، ص ۱۰۰؛ نصربن مزاحم، ص ۲۰۰-۲۲۱؛ ابن شبه، تاریخ المدینه المنوره، جلد ۳، ص ۸۵؛ طبری، جلد ۴، ص ۵۶، ۶۲ و ۲۶۵؛ ثقفی، الغارات، جلد ۱، ص ۲۱۰؛ ابن اعثم، جلد ۵، ص ۲۱؛ طه حسین، الشیخان، ص ۲۲۹-۲۳۰ (ترجمه، ص ۱۶۲)؛ مادلونگ، ص ۳۰۱؛ احمدیان، ص ۵۶۷٫

[۳۶] . به نقل از صلابی، ص ۲۶۶-۲۶۷٫

[۳۷] . صلابی، ص ۳۱۲٫ قابل تأمل این که مترجم کتاب «سیّدا» را به «دو سردار» و «کهول» را به «بزرگان» ترجمه کرده است. این خبر با عبارتی متفاوت در سنن ابم ماچه (جلد ۱، حدیث ۹۵) نیز آمده است.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.