سحنی مشفقانه با آقای مزدک بامدادان

بدست • ۹ دی ۱۳۹۴ • دسته: مقالات

اشاره: این نوشته در نقد مقاله آقای مزدک بامدادان منتشر شده در سایت ایران امروز نگارش یافته و در همان سایت نیز منتشر شده و اکنون در اینجا بازنشر می شود.

بار دیگر دوست نادیده جناب آقای مزدک بامدادان (که با استفاده از تعیبرخودشان می توان گفت: کسی که هرگز از نوشتن در نکوهش من و حتی دروغ بستن به من خسته نمی شود)، نوشته ای با عنوان «یسئلونک عن الافک» در تارنمای «ایران امرور» منتشر کرده و در آن بار دیگر، وفق روش مألوفشان، دعاوی ریز و درشت زیادی را در یک شبه کیفرخواست نسبتا طولانی علیه الله و محمد و قرآن و من مطرح کرده و در پایان صد البته راضی و خرسند و پیروز صحنه را ترک کرده است. هرچند که من هم مانند ایشان امید چندانی ندارم که گفتگو با چنین دوستانی با چنین مفروضات و گاه توهماتی، سودی داشته باشد؛ با این همه، محض اطلاع ایشان و بیشتر مخاطبان (که داوری نهایی آنان اند) در این مقال مشفقانه در باب برخی دعاوی جناب بامدادان سخن گفته و در چند مورد مهم شرحی می آورم؛ بدان امید که راه همدلی را بگشاید و حداقل از مفروضات نادرست ایشان (و مانند ایشان) در باره من بکاهد.

یکم. ایشان از استناد من به بیتی از مولوی به نتایج شگفتی رسیده است که به راستی در نوع خود «شاه-کار» است. آورده بودم «اندرونی که خیال اندیش شد/چون دلیل آری خیالش بیش شد». ایشان از یک سو با نقل ابیات بعدی نتیجه گرفته است که من (=اشکوری) به این دلیل به منتقدانی چون ایشان پاسخ نمی دهم که اینان را «ابله» می دانم (از به کار بردن این تعبیر هم از ایشان و هم از خوانندگان به جد پوزش می خواهم). از سوی دیگر، این موضوع را ربط داده است به آیه ای از قرآن و فرموده است «بدین گونه ایشان از مولانا کمک می جوید تا بگوید با «ابلهان» سخن نمی گوید و در یک لغزش فرویدی و بی آن که خود خواسته باشد، مُهری سترگ و برجسته بر درستی سخنان من می زند، که گفته بودم پرهیز مسلمانان از پاسخگویی به خرده‌گیران دین مبین از آن روست که آنان می‌پندارند هر کس که مسلمان نیست، «سفیه» (ابله) است (بقره ۱۳)».
راستی در باره چنین ذهنی خیال اندیش و متوهم چه می توان گفت؟ از قضا همین تفسیر به اصطلاح «بمالایرضی به صاحبه» ایشان، خود «مهری سترگ و برجسته بر درستی سخنان من می زند»، که گفته بودم آقای بامدادان در مواردی «خیال اندیش»اند و به همین دلیل «چون دلیل آری» «خیالش بیش» می شود. به یاد می آورم حدود پنجاه سال پیش در درس استادی یکی از شاگردان، که احتمالا دلش به موضوع درس نبود، یک دفعه و بی مقدمه پرسید: راستی استاد! جمله معترضه یعنی چه؟ استاد لحظه ای درنگ کرد و پاسخ داد: یعنی همین جمله که الان گفتی!
محض اطلاع ایشان صادقانه عرض می کنم که استفاده من از یک بیت مشهور، که کاری است رایج و متداول، بدون توجه به ابیات دیگر پیش و پس بوده است و من حداقل در زمان نوشتن آن جمله نه به یاد ابیات بعدی بودم و نه اصولا آنها را از حفظ داشتم. بر این قیاس لابد شش دفتر مثنوی نیز به نوعی با گفته من ربط پیدا می کند و من باید پاسخگو باشم! از آن همه مهم تر، ربط ماجرا به فلان آیه قرآن است و از همه مهم تر، این دعوی سترگ که به استناد آن آیه «مسلمانان از پاسخگویی به خرده گیران دین مبین» پرهیز می کنند!! ای کاش آقای بامدادن فقط من را متهم می کرد و از این دعوی گزاف و خلاف واقع و به یک معنا ظلم فاحش بر مطلق مسلمانان خودداری می کرد. برای نشان دادن این خلاف گویی آشکار، کافی است که نگاهی به تاریخ پر ماجرای تفکر اسلامی در نحله های مختلف مسلمان از گذشته تا حال بیندازیم و معرکه آرا بین مسلمانان و بین مسلمانان و پیروان دینهای دیگر (به ویژه مسیحیان) و اخیرا متفکران مسلمان با صاحبان ایدئولوژی های غیر دینی و ضد دینی را ملاحظه کنیم. حداقل به مجادلات تند بین دو متفکر بزرگ مسلمان یعنی ابوحامد غزالی و ابن رشد در باب فلسفه و نیز جدالهای فکری بین دو رازی، یکی مخالف ادیان و از جمله اسلام (محمد زکریای رازی) و دیگر، مدافع آتشین اسلام (ابوحاتم رازی) سری بزنیم. آیا آقای بامدادان این اندازه با تاریخ اسلام بیگانه است و یا تجاهل می کند؟ با خواندن این نوشته آقای بامدادان (البته مانند دیگر نوشته هایشان) به یاد متفکری هوشمند از دنیای کهن افتادم که سخنی به این مضمون گفته بود: کتابی به من بدهید تا من از آن حکم اعدام نویسنده اش را در بیاورم!
قابل تأمل این که جناب بامدادان بر انگیزه کاوی من خرده گرفته است اما خود نیز در نقد و نفی من، بر همان سبیل عمل کرده است. ظاهرا داستان «چهار نمازگزار» تکرار شده است.

دوم. جناب بامدادان مرقوم فرموده است: «ناگزیر از گفتنم که به چالش کشیدن دینمداران و دین‌باورانی چون آقای اشکوری، نه برای برون راندن آنان از سپهر سیاست، که برای نمایاندن چهره راستین اسلام و نمایندگان آن (از کهنه‌پرست و نواندیش) . . .».
در این فقره دو پرسش به ذهن متبادر می شود:
اولا-«چهره راستین اسلام» یعنی چه و در تاریخ پر تحول و متضاد اسلام، کدام «چهره» «راستین» است؟ اصولا به لحاظ فلسفی و معرفتی، ذات ثابتی برای اسلام (و البته هر دین و یا مرامی دیگر) متصور است؟ معیار اسلام ناب و راستین و دروغین آن کدام اند؟ قرآن؟ کدام دسته از آیات قرآن و تفسیر آنها با کدام روش تفسیری؟ حدیث و سیره؟ باز کدامین و با کدام معیار علم الحدیث؟ اصحاب پیامبر هریک کدام نوع از انواع اسلام را نمایندگی می کردند؟ علما و فقها و متکلمین و عرفان و . . .باز کدامین؟ در همین زمان خودمان مثلا آیت الله خمینی نماد اسلام راستین است یا آیات شریعتمداری و یا منتظری و یا وحید خراسانی و . . .و یا اصلا مسعود رجوی؟! وهّابیّت و سلفی گری اسلام ناب است و یا تشیع امامی و یا زیدی و یا اسماعیلی و . . .؟ و هلّم جرّا. چنین تفکر ذات گرایانه افراطی از یک مدعی اندیشه و تحقیق در قرن و بیست و یکم، به راستی شنیدنی است!
ثانیا-مراد از «سیاست» چیست؟ مبارزه سیاسی منظور است و یا سیاست ورزی و یا فرمانروایی؟ روشن است هر یک از از اینها حکم جداگانه ای دارند. وانگهی، مگر من و شما بر سر سیاست (به هر معنا) با هم گفتگو می کنیم؟ ظاهرا (حداقل از نظر من باطنا نیز) محل نزاع و یا گفتگو حوزه اندیشه و علم و تحقیق است و چگونگی و قواعد آن و البته در نهایت صدق و کذب فلان نظریه و یا گزاره تاریخی و یا اسلامی. امر سیاست هیچ مدخلیتی در منازعات فکری ما ندارد و نباید داشته باشد.
اما گویا ایشان سوراخ دعا را گم کرده و در ادامه گفته است: [دین باورانی چون اشکوری] هنوز گمان می کنند با ریسمان مسلمانان می توان در چاه سیاست و کشورداری فروشد و گرهی از کار فروبسته میهن گشود». این دعوی بدان معناست که اشکوری معتقد به حکومت اسلامی و نظام مذهبی است؟ مستند این ادعای کذب کجاست؟ کدام نواندیش دینی بیست سال اخیر در ایران است که باور داشته باشد «با ریسمان مسلمانان می توان در چاه سیاست فروشد و . . .»؟! البته ظاهرا باید مراد «اسلام» باشد نه «مسلمانان» چرا که هیچ چیزی نمی تواند مانع مشارکت سیاسی شهروندان به اعتبار عقاید مذهبی و غیر مذهبی باشد. وانگهی، مگر من گفته ام که شریعت منشاء قانون است و باید میهن را با قواعد فقهی و شرعی مدیریت کرد، که جناب بامدادان در مقام رد و انکار آن برآمده است؟ این شیوه نخ نمایی است که اول حریف را به اموری متهم کن (و آن هم چندان قاطع که کسی در آن تردید نکند) و آنگاه با قیافه حق به جانب بدان حمله کن.
در هرحال در گفتگوهای فکری من با آقای بامدادان و همتایانش، نه مطلقا سیاست مطرح است و نه دفاع از حکومت مذهبی و یا باور به «حق ویژه» در سیاست برای مسلمانان و هر گروه دیگر و به طریق اولی نه اجرای شریعت در قلمرو حکومت و دولت و جامعه. اما شواهد نشان می دهد که برای آقای بامدادان سیاست، و آن هم در نوع متداولش یعنی «سیاست زدگی»، معیار داوری و انگیزه این متهم کردن های آشکار و شبه نقدهای پیاپی حذفی (نه خلاق) است.

سوم. جناب بامدادان نوشته است: «. . .مانندگان اشکوریها و گنجیها و کدیورها و … هزاران‌هزار در تاریخ هراسناک این دین مبین پدید آمده و گُم گشته‌اند و اگر نامی از آنان برجای مانده، همانا هنگامی که دست به شمشیر برده و ریشه مشرکان و ملحدان و کافران را خشکانده‌اند». از تعابیر غیر معرفتی و دشنام گونه و صد البته نفرت افکن و معلل (نه مدلل) جناب ایشان که بگذریم، این دعوی مطلقا کذب است و خلاف داده های تاریخی. گفتن ندارد در تاریخ اسلام (مانند تواریخ اقوام و ملل دیگر از جمله تاریخ ایران باستان) ظلم و جنگ و جنایت و ویرانی بسیار و بسیار رخ داده است اما عامل اصلی ماندگاری «دین مبین» در درازنای تاریخ و امروز، که حدود یک پنجم جمعیت جهان را به خود اختصاص داده است، اندیشه ورزان و اخلاق مداران و معنویت بخشان و آموزگاران علم و عرفان و اخلاق بوده اند نه فرمانروایان و فاتحان و جنگاواران ویرانگر. ابوحنیفه ها و غزالی ها و بوعلی ها و ابن رشدها و مولوی ها و ابن عربی ها و حافظ ها و سعدی ها و هزاران هزاران ادیب و فیلسوف و عارف و مورخ و مفسر و متکلم و . . .معماران تمدن و فرهنگ اسلامی (و به ویژه تمدن اسلامی-ایرانی) بوده اند. جناب ایشان جمله مشهوری (البته بسیار درست و مهم) را به طور ثابت در پای مقالات شان می آورند، لطفا نگاهی به گوینده آن بیندازید و دیگر افکار و اعمال وی را در نظر آورید، تا روشن شود که نباید در باره آدم ها و مکتب ها و دینها قضاوت گزینشی و فرمالیستی داشت و به اصطلاح با نگاه سیاه-سفیدی به تاریخ در باب رخدادها و شخصیت ها داوری کرد.

چهارم. ادعا شده است «سخن گفتن با «مؤمنون بالغیب» . . .ناشدنی است». این دعوی گزاف مستند به کدام دلیل پیشینی و پسینی است؟ چنین ادعای شگفتی در کجا و چگونه ثابت شده است؟ در واقع نه به لحاظ منطقی چنین الزام قطعی وجود دارد که مؤمنان به غیب نمی توانند با کسانی از نامؤمان به غیب گفتگو کنند و نه به لحاظ پسینی و تجربی و در عالم واقع چنین بوده و هست. «غیب» و «ایمان به غیب»، به هر معنا که باشد، ربط مستقیمی با گفتگو و تعامل فکری و تبادل داده های علمی ندارد. حداکثر این است که، ممکن است نوعی تفسیر از غیب و به ویژه ایمان به غیب، مانعی بر سر راه تعاملات فکری و گفتگوهای خلاق علمی ایجاد کند. در این صورت این مانع علت ناقصه است و نه علت تامه.
البته بدیهی است در شرایطی گفتگوها ناممکن می شود اما دلایل آن اموری معرفتی و غیر معرفتی دیگر است. به گمان من، دو عامل اساسی می تواند مانع جدی گفتگوهای فکری و علمی بشود. یکی، به رسمیت نشاختن طرف مقابل به عنوان یک انسان آزاد و دارای اراده و انتخاب و احیانا اندیشمند؛ و دوم، عدم التزام به قواعد نقد و تحقیق در گفتگوهای علمی. اما ظاهرا آقای بامدادان و همفکرانش می خواهند طرف مقابل یعنی افراد مذهبی از افکار و مذهب و باورهای دینی شان دست بردارند و عملا نسخه بدل آقای بامدادان شوند تا جواز ورود به عرصه تفکر و پژوهش پیدا کنند و درخور گفتگو شمرده شوند. روشن است که این تصور از نظریه ناسنجیده و معیوب «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» برآمده و در ذهن و زبان کسانی چون آقای بامدادان خوش نشسته است. این امتناع بدان معناست که ایمان را رها کن تا بفهمی، اما در برابر می توان گفت ایمان بیاور تا بفهمی (چنان که برخی گفته اند)؛ اما من چنین می اندیشم که «اندیشیدن» به معنای دقیق و معرفتی آن، منطقا مشروط به هیچ نوع امر فرضی پیشینی (دینی و غیر دینی و ضد دینی) نیست.
بیفزایم که، وقتی مثلا اشکوری بامدادان دیگری بشود، دیگر چه نیازی به گفتگو؟ دیگر (حداقل در قلمرو معرفت دینی)، اختلافی باقی نمی ماند تا محل اختلاف و محتاج گفتگو باشد.
در هرحال با افراد مختلف و جناح های فکری و عقیدتی مختلف از حوزه های مختلف می توان گفتگو کرد و به نتایج خوب و مفید و سازنده ای رسید و باید به ضرورت چنین کرد. کاری که در طول تاریخ همواره جریان داشته و دارد. دینداران و بی دینان می توانند، هم از منظر قواعد مقبول بیرون دینی با هم گفتگو کنند، و هم از منظر قواعد و منابع درون دینی. من هیچ شرطی برای گفتگو با افرادی چون آقای بامدادان تعیین نمی کنم، اما رعایت قواعد بازی گفتگو و صلاحیت لازم برای اظهار نظر در هر حوزه ای مهم است و تعیین کننده. مثلا من که از فیزیک و ریاضیات چیزی نمی دانم، طبعا نمی توانم در این باب مدعی باشم و مهم تر نظریه پرداز باشم.

پنجم. مرقوم کرده اند: «شاید از بخت بد آقای اشکوری باشد که من نه تنها سالیان درازی از زندگی خود را بر سر پژوهش در تاریخ اسلام و سیره ها و صحاح سپری کرده ام، که شبهای فراوانی را نیز با مولانا و مثنوی و معنوی اش گذرانده ام و . . .»
از آنجا که من جناب ایشان را نمی شناسم نمی توانم در صحت و سقم این دعوی بزرگ داوری کنم، ولی اگر چند مقاله ای که آقای بامدادان در ارتباط با من نوشته اند، ملاک داوری باشد، باید صریحا اعلام بگویم که متأسفانه این نوشته ها چنین دعوی مهمی را تأیید نمی کند. حداقل یکی از قواعد مسلم پژوهش در تاریخ (از جمله تاریخ اسلام) دیدن منابع معتبر در حد کفایت و نقد و بررسی بیطرفانه اسناد مختلف و متضاد و جرح و تعدیل آنها در موضوعی معین و در نهایت استنتاج های محتاطانه است. در تحقیقات علمی جزمیت و تعصب و داوری های نامستند و به ویژه شعار و ابراز احساسات و نتیجه از پیش معین جایی ندارد. انتخاب یک جمله از اینجا و یک جمله از آنجا، و آن هم گزینشی، به شیوه کپی/پیست، نه تنها پژوهش نیست، بلکه مخل پژوهش است. اگر بتوان با یک آیه قرآن و با یک روایت در واقدی و طبری و ابن سعد و ابن اسحاق، به نتیجه ای کلان و قطعی رسید، دیگر این همه قال و مقال در تاریخ اسلام پیدا نمی شد و این همه معرکه آرا پیش نمی آمد.

ششم. اما آقای بامدادان عنوان مقاله را آیه تازه نازل شده «یسئلونک عن¬الافک» قرار داده است و (چنان که بعدا توضیح داده) خطاب یسئلونک من هستم و در اقع ایشان در این باب از اشکوری در باره افک عایشه و رفتار علی می پرسد. ظاهرا دلیل طرح این سئوال نیز جمله ای بوده که در مقاله پیشین خود در باره افک عایشه از وب سایت من نقل کرده بود و من نیز بدان واکنش نشان داده بودم.
اما از آنجا که به گفته خود ایشان طرح موضوع عایشه و علی موضوعیت ندارد بلکه بهانه ای است برای به چالش کشیدن من و اثبات این مدعا که اشکوری (و البته مانند تمام مسلمانان گذشته و حال و آینده) برای پیامبر و امام مقام عصمت قایل است و آنان را نقدناپذیر می شمارد، به خواسته درست ایشان پاسخ مثبت داده و یکبار و برای همیشه خدمت ایشان و برای ثبت در تاریخ می گویم که: من هیچ شخص و شخصیت و مقامی را در کره خاک در قلمرو نظر و عمل «مقدس» و مصون از خطا و و به دور از نقد و ایراد و بری از چون و چرا نمی بینم. حداقل این است که من (به استناد دهها گفته و نوشته ام)، وقتی برای فرمانروایی ده ساله محمد در مدینه، منشاء آسمانی قایل نیستم و به اصطلاح «شأن سیاسی» پیامبر را از «شأن نبوی» جدا می دانم، دیگر چگونه می توانم برای مقام سیاسی و فرمانروایی او عصمت قایل باشم و او را فوق نقد بدانم؟ اصولا وقتی خود پیامبر خود را نقدپذیر می دانست و علی نیز خود را فوق نقد نمی دانست، من چرا باید برای آنان عصمت قایل باشم؟ (البته این صرفا عقیده من نیست بلکه شمار زیادی از نواندیشان مسلمان معاصر چنین نظری دارند). من (چنان در سلسله مقالات «دین اسلام در پویه تاریخ اسلام»-قابل دسترسی در سایت رادیو زمانه و در وبساست شخصی- گفته ام)، معتقدم که هر مسلمانی حق دارد فهم و تفسیری مستقل از خدا و آموزه های تفسیری نبی و وحی و نبوت و هر باور و ادب دینی دیگر داشته باشد؛ چرا که مسلم می نماید که هر مؤمنی، شخصا مسئول ایمان و عقاید و اعمال خود است و از این رو باید پاسخگو باشد و به تعبیر قرآن هر انسانی در گرو سعی و تلاش خود است (سوره نجم، ۳۹ و طه ۱۵) و گناه کسی را بر دیگری نخواهند نوشت (سوره فاطر، ۱۸ و اسراء، ۷). این فتوای اجماعی فقیهان «تحقیق در اسلام واجب است و تقلید حرام»، معنای محصلی جز این ندارد (هرچند که خود غالبا بدان ملتزم نیستند).
اما جای شگفتی است که جناب بامدادان بدون هیچ دلیل و سندی مرا متهم می کند که اولیای دین را خطاناپذیر می دانم. ایشان بفرماید که من در کجا چنین سخنی گفته ام؟ ظاهرا ایشان حداقل به وب سایت من مرتب مراجعه می کند، در این تارنما صدها مقاله و دهها سخنرانی و حدود هفتاد برنامه سخنرانی تلویزیونی در موضوعات مختلف از من منتشر شده و در دسترس است، در کجا من چنین چیزی گفته ام؟
یک بار در چهار سال پیش (البته در مورد دیگری) نوشتم که برخی منتقدان اسلام میزان اطلاعات شان از دین و منابع دینی چندان بیش از همان دینداران مقلد و عامی نیست و به ویژه تفاسیرشان از منابع و گزاره های دینی غالبا مانند تفاسیر سنتگرایان و حتی بنیادگرایان مسلمان است و در آن زمان و نیز در مقاله پیشین ایشان (گلایه های حجه الاسلام) این مدعای من مورد اعتراض قرار گرفته است؛ اما حال، با این دو نوشته جناب بامدادان همان مدعا تأیید می شود. این همه اصرار بر انتساب ذات ثابت برای اسلام و تأکید بر صحت تفسیر معین از یک رخداد تاریخی، بدان معناست که اسلام و فلان حادثه و یا فلان روایت یک تفسیر بیش ندارد و آن نیز همان تفسیر و نظر آقای بامدادان است؛ و این، دقیقا همان است که عموم فقیهان و عالمان سنتی و کسانی چون بن لادن و ابوبکر بغدادی و مصباح یزدی می گویند. این رویکرد نشان می دهد که، جناب بامدادان در همان زمان که مسلمان بوده اند، همین اندازه از اسلام و تاریخ تفکر آن آشنایی داشته و اکنون البته با افتخار آن را رها کرده که صد البته مبارک است!
آقای بامدادان به طعن این را بخت بد من دانسته است که ایشان اسلام و منابع اسلامی را می شناسد و در تاریخ اسلام پژوهش کرده و این لابد موجب آزردگی من می شود! چنان که گفتم، متأسفانه، این چند نوشته ایشان نشانی از پژوهش ندارد. آرزو می کردم چنین بود. چرا که در این صورت، بی گمان از تجارب علمی ایشان (ولو در نقد و رد آرای من) سود می بردم، و از قضا این از بخت خوش من بود.
به این دوست نادیده و مدعی، دوستانه عرض می کنم، حال که هیچ مسلمانی را اهل علم و گفتگو نمی داند و هیچ محقق مسلمانی را پژوهشگر نمی شناسد، توصیه می کنم که، حداقل، اسلام شناسان غربی و به ویژه پژوهشگران نامدار آلمانی را الگو قرار داده و آثاری عرضه کنند که در نهایت، هم به علم خدمت کند و هم به مسلمانان، و هم برای امثال من نیز، که از قم آمده ایم و پژوهش نمی شناسیم، مفید و قابل استفاده باشد.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.