دو نامه در موضوع تأسیس شورای فعالان حقوق بشر با ریاست رضا پهلوی

بدست • ۱۱ تیر ۱۳۹۴ • دسته: مقالات

اشاره: اخیرا آقای حمید وحیدی با ارسال مقاله ای (منتشر شده در سایت دگرباواران) با موضوع پیشنهاد تأسیس شورایی از فعالان حقوق بشر با سخنگویی رضا پهلوی برای من فرستاد و تقاضا کرد تا در باره آن اظهار نظر کنم و من نیز پاسخ کوتاهی نوشتم و ایشان نیز پاسخی بر آن نوشته و هر دو نوشته را در همان سایت دگرباواران منتشر کرد. اینک هر دو نوشته به ترتیب نگارش در اینجا بازنشر می شوند.
با سلام و ارادت
خواسته اید که در ارتباط با نوشته اخیرتان در باره نهادی برای تأسیس شورایی برای هماهنگی فعالان حقوق بشر و نقش آقای رضا پهلوی نظرم را بنویسم. هرچند مجال بحث وافی به مقصود نیست ولی به کوتاهی چند جمله ای می نویسم.
پیش از هر چیز از این که پیوسته و به هر مناسبتی از من نام می برید و مورد لطف قرار می دهید، بسیار ممنون و سپاسگزارم
اما چند نکته اساسی در مورد نوشته و یا طرح تان.
این که شورایی مرکب از فعالان حقوق بشر شکل بگیرد که در آن افراد با هویت حقیقی و یا نهادهای حقوق بشری با هویت حقوقی خود عضویت داشتنه باشند و در سطح جهانی برای بهبود حقوق بشر در ایران فعالیت کند، بسیار خوب و ضرورری است اما تمام داستان این است که چگونه می توان به این ایده جامه عمل پوشاند؟
در محدوده طرح شما و به طور خاص نوشته اخیرتان فعلا به دو نکته اشاره می کنم:
نکته نخست مشکلاتی از این دست است: بانی و دعوت کننده این فراخوان کی و یا کیانند؟ بنیاگذاران این نهااد چه کسانی هستند؟ نماد و یا سخنگوی آن چه کسی می توانند باشند؟ اساسنامه آن چه محتوا و ساختاری می تواند داشته باشد؟ و مهم تر برنامه عملی چنین نهادی چیست؟ و . . .البته مسئله ریاست و سخنگویی چنین نهادی با انتخابات دموکراتیک قابل حال است ولی آن نیز مشکلات خاص خود را دارد.
نکته دوم. از آنها که بگذریم نقش و هویت چنین شورایی است. اگر این نهاد بخواهد سیاسی باشد می شود یک حزب سیاسی در کنار صدها دسته و گروه سیاسی دیگر و اگر بخواهد صرفا حقوق بشری عمل کند در آن صورت افراد و شخصیت های سیاسی یا نباید مطلقا در این شورا عضویت پیدا کنند و یا نباید در شمار مؤسسان باشند و مهم تر از همه نباید در مقام رئیس و سخنگو شورا باشند.
در این صورت، من برخلاف نظر حضرتعالی، معتقدم که بی تناسب ترین فرد برای ریاست چنین نهادی آقای رضا پهلوی خواهد بود. چرا که هویت غلیظ سیاسی ایشان هرگز از ایشان جداشدنی نیست. رضا پهلوی به عنوان مدعی سلطنت منقرض شده پیشین و یا به عنوان یک فعال سیاسی شناخته شده، که از قضا بیش از سه دهه است که برای سرنگونی رژیم فعلی تلاش می کند، همان اندازه سیاسی است که مسعود رجوی و از این رو نمی تواند نماد و سخنگوی نهادی صرفا حقوق بشری باشد. افزون بر آن، اگر قرار بر بهبود حقوق بشر باشد، ناگزیر باید این نهاد با نظام حاکم براین (صرف نظر از ماهیتش) وارد گفتگو شود تا بتواند گام به گام آنها را به عقب نشینی وادار کند و به هدفش یعنی بهبود حقوق بشر در ایران یاری رساند. چگونه نهادی و یا فردی که پرچم سرنگونی رژیمی را بر دوش می کشد، بتواند با حاکمان همان کشور وارد گفتگو و دیالوگ بشود؟
نکته سوم. از برخی از نوشته های اخیرتان و از جمله در همین نوشته ارسالی حضرتعالی چنین استنباط می شود که شما این را قطعی گرفته اید که مردم ایران عموما هواخواه بازگشت سلطنت و آن هم از نوع پهلوی آن هستند و در صورت برگزاری یک انتخابات آزاد و یا یک رفراندوم واقعی به سلطنت و یا شخص رضا پهلوی رأی خواهند داد. به گمانم هرگز چنین نیست و طبق فهم تاریخی من مردم ایران (به ویژه روشنفکران و نخبگان دموکرات و حقوق بشری ایران و به طور خاص در داخل کشور) حداقل در چشم انداز نزدیک هرگز به نظام تجربه شده سطلنت مطلقا و پهلویسم خصوصا رأی نخواهند داد.
چرا چنین می اندیشم؟
پاسخ آن به بحثی مفصل نیازدارد و اکنون با بیان این موضوع فقط هم می خواستم نظرم را گفته باشم؛ و هم بگویم که حضور نماد سلطنت زوال یافته و از نظر تاریخی مصرف شده پیشین، نه می تواند جانشین مناسبی برای جمهوری اسلامی باشد و نه می تواند در یک حزب سیاسی اپوزیسیونی اثرگذار و کامیاب باشد (چنان که تا کنون نیز توفیقی نداشته است) و نه به ویژه رضا پهلوی شخص مناسبی است برای موفقیت یک نهاد حقوق بشری واقعی و جدی.
گفتنی زیاد است و بیش از این مجالی نیست
۸ تیزماه ۹۴ (۲۹ جون ۲۰۱۵)
یوسفی اشکوری
البته انتشار این نوشت مجاز است

دوست گرامی جناب یوسفی اشکوری

با سپاس از پاسخ شما در باره موضوع شورای هماهنگی. در خصوص یادآوری از شما که در برخی از نوشته‌هایم، از من تشکر کرده اید، آن‌ها نه از روی تعارفات معمولی بوده اند، بلکه به صرف اشتراک ما بر « اصل دگر باوری » که همانطور که خود شما درنوشتاری تحت عنوان « نقش دگرباوری در تحقق دموکراسی » آنرا بخوبی ترسیم کرده اید، می باشد. برای سامانه دگر باوران،
آنچه مهم است، پرداختن به اصل دگرباوری است، هر دو بر این باوریم که یک باور در عرصه اجتماع زمانی میتواند از اعتبار بر خوردار باشد که از زیر سنگ آسیاب « خردجمعی » عبور کرده باشد. البته بنده این مسائل را برای شما نمی‌گویم، بلکه روی سخن من با کسانی است که تصور می‌کنند که باور آن‌ها عین حقیقت می باشد،و هر باور دیگری را تنها به صرف عدم همخوانی با باور خود باطل می دانند، که همه ما شاهد بودیم که شخص شما یکی از قربانیان بحق چنین شیوه ای بودید.یادآوری از شما بیشتر بر این استوار میشودکه دیگران در یابند که براستی می‌توان با داشتن دو باور متفاوت با یکدیگر دوست بود و در مقوله‌های اساسی، همگام.
بنابراین اگر جامعه دانش آموخته ما، پس ازگذشت سه دهه، هنوز با این مقوله که اولین رکن دموکراسی بشمار می رود، آشنا نیست، پس هیچ نظام یا قدرتی قادر نخواهد بود در آن جامعه دموکراسی بر قرار نماید، تا چه رسد به آقای رضا پهلوی که ایران و ایرانیان را بخوبی من و شما نمی شناسند.

باتوجه به موارد یادشده، برای اینکه بتوانیم موضوع « دگر باوری » را از حوزه نطری به حوزه عملی بکشانیم، ناگزیریم، باوری را که مورد توجه می باشد را انتخاب و آنرا به بحث بکشانیم. بر این محور بوده است که من نقش آقای « رضا پهلوی را در برابر مردم » را مورد توجه قرار تشخیص داده و نقش ایشان را در مقوله ریاست عالی شورای هماهنگی حقوق بشر درعرصه بین الملل به میان کشیده‌ام
پیش از پرداختن به نکاتی که اشاره فرموده‌اید و به آنها پاسخ خواهم داد، لازم است به موضوعی اشاره کنم.

در سال ۸۸ همه شاهد حرکت مردمی و ملیونی موسوم به « جنبش سبز » که متأسفانه بر اثر کوتاهی سران آن نتوانست به نتیجه‌ای برسد، بودیم، آقای رضا پهلوی با تمام توان خود و اشراف به دو زبان زنده، بدون تردید، بیشتر از هر کس دیگر از این جنبش حمایت کردند.
آیا در این حرکت مردم شعار بازگشت سلطنت را می دانند؟ قطعآ خیر، همه می‌دانیم که آن‌ها صرفآ، برای مطالبات انباشته شده خود به خیابانها ریخته بودند.
حال فرض را بر این می‌گذاریم، که نظام کوتاه می آمدو با برگزاری یک انتخابات دموکراتیک آقای مهندس موسوی انتخاب می شدند، باز فرض می‌کنیم که آقای مهندس موسوی دست از آن شعار « بازگشت به دوران طلایی امام » می‌کشیدند و نهایتاً جامعه را، ایشان و بعدها همفکران ایشان بسوی آزادیها و رفاه بیشتر هدایت می کردند. در اینصورت این پرسش پیش می آید که از این رهگذر چه چیزی حاصل آقای رضا پهلوی می شد؟
حداقل شحض شما به آسانی می توانستید به ایران مراجعه نمائید و در آنجا به مراتب بیشتر مثمر ثمر قرار بگیرید. آیا آقای رضا پهلوی شخصآ با دفاع از « جنبش سبز » و در صورت پیروزی آن، گور سلطنت را با دستان خود نکنده بودند؟ آقای اشکوری شما مدتهاست که در غرب زندگی می کنید، همواره شاهد نظر سنجی ها بوده‌اید که چگونه گاهی بر اثر یک عبارت از یک سیاستمدار میزان رأی آن‌ها تغییر می کند. پادشاه اسپانیا تنها با کشتن یک فیل در یک کشور آفریقایی در ظرف ۴۸ ساعت ۳۵% از محبوبیت خود را از دست داد و عکس آن نیز صادق است. حال چه تفاوتی میان روشنفکران ما و روشنفکران اسپانیایی وجود دارد که آن‌ها می‌توانند تغییر رأی دهند و روشنفکران ایرانی دیگر تغییر رأی نخواهند داد و به تعبیر شما دیگر آنان خواهان نظام سلطنت نیستند. بنده اگر آن حمایتهای بی‌دریغ ایشان را در زمان آن حرکت انسانی شاهد نبودم ، هرگز، البته نه به عنوان بازگشت ایشان به سلطنت که آنرا هرگز برای ایشان آرزو نمی کنم ، بلکه برای ریاست نهادی که بتوانند توانمندیهای خود را بهتر در اختیار روند عدالت در جامعه نابود شده توسط شریعتمداران دروغین بکار گیرند.
بدون اینکه بخواهم وارد جزئیات طرح شورای هماهنگی بشوم که البته با شناختی که از بافت فکری ایرانیان دارم، از نظر حقوقی هیچ لزومی ندارد که از گروه‌های متعدد سیاسی یا حقوقی خواسته شود که جهت تشکیل چنین شورایی تشریف بیاورند. و اتفاقآ نباید چنین در خواستی شود،زیرا شکست آنرا ، پیشاپیش پیش‌بینی می کنم.بلکه روی سخن من بیشتر با کسانی بوده است که آقای رضا پهلوی را تنها در قبای سلطنت خواسته اند و لاغیر…….همین نوع نگرش باعث شده است که بسیاری از کنار ایشان دور شوند. به همین دلیل بود که بنده در نوشتار پیشین خود نوشتم که من « رضا پهلوی گرا هستم نه سلطنت طلب!»
در ست به همانصورت که در بالا عرض کردم که به شخص شما بخاطر احترام به « اصل دگرباوری » ارزش می گذارم نه باورهای دیگر شما، که اتفاقآ، در برخی از آن‌ها با شما در هم باور نیستم. از نظر حقوقی کافی است که ایشان همان شورا را به اتفاق چهار نفر دیگر تشکیل دهند، و از ایرانیان بخواهند که با ارسال امیل یا هر طریق دیگر الکترونیکی به شورا بپیوندند. اگر طی دو ماه بیش از یک‌صد هزار نفر به ایشان نگرویدند. آنگاه من آقای رضای پهلوی را از نظر سیاسی و اجتماعی یک شخص بازنده میدان خواهم دانست. همان تعداد برای ایشان کافیست که از نظر عرف حقوقی در برابر رسانه‌ها و مجامع بین الملل در قله ای قرار گیرند، که بلندی آن به مراتب از مقام « شاهزادگی » رفیع تر باشد. اما دریغ و صدها دریغ که ما ایرانیان همواره آموخته‌ایم که نقد را بگذاریم و کالای خود را نسیه خریداری کنیم. بدون تردید آقای رضا پهلوی نمی‌دانند که ایرانیان تا کنون نیاموخته اند که در پهن کردن سفره کسی را یاری رسانند، بلکه بخوبی آموخته‌اند که زمانیکه سفره پهن شد، اولین کسی باشند که در کنار آن بنشینند. به این علت است که می‌گویم که نه تنها لزومی ندارد که از هیچ سازمان سیاسی، در این خصوص دعوت شود، بلکه قویآ باید از آن اجتناب کرد. فراموش نکرده ایم که آقای خمینی در فرانسه نه شورایی تشکیل داد و نه با یک سازمان سیاسی یا فرد سیاسی گفتگو کرد، قطعآ، اگر چنین می‌کرد هرگز پیروز نمی شد.
شما و پاره‌ای دیگر از دوستان از نوشتار من استباط کرده‌اید که من خواهان بازگشت سلطنت هستم. این در حالی است که بنده خطاب به آقای رضا پهلوی گفته ام شما باید تلاش را بر این بگذارید که در یک انتخابات آزاد، حتی دیگران ( جمهورخواهان لائیک با اصلاح طلبان رادیکال) پیروز شوند، آنگاه شما به صد در صد از آرزوهای خود رسیده اید. معنی آن چیست؟ معنی آن این است که بنده هرگز آرزو نمی‌کنم که آن ملت را که من و شما بهتر می شناسیم ، مجددآ از چنین فردی یک انسان، به مراتب مستبد تر از پدرشان بسازند. اتفاقاً ، بنده از ایشان می‌خواهم که بخاطر خیر مردم هر گز به کار اجرایی، وارد نشوند، تا به اینصورت آن « خلع معنوی »که بدست شریعتمداران دروغین نابود شده است، مجددآ در میان مردم رشد کند، که این کار هرگز با کار اجرایی میسر نخواهد شد!. شما در جایگاهی قرار دارید که بهتر از دیگران می‌دانید، که در نسبتهایی که امروز بر خمینی( بعنوان یک پیشوای معنوی ) وارد شده است، ایشان هیچ تقصییری نداشته است، این موضوع را همانند یک پیشگوی ماهر در
نامه سرگشاده خود خطاب به آقای رفسنجانی دقیقآ چند سال بعد از انقلاب پیش‌بینی کرده اید. بر همین اساس است که همواره در باره آقای خمینی مواضع منصفانه ای را اتخاذ کرده و می کنید. با توجه به این موارد، به عنوان یک دوستدار آقای رضا پهلوی تنها تمایل دارم که برای ایشان قبایی ساخته شود که همکنون آنرا بر روی شانه بیندازند نه در یک آینده تخیلی. شما در همان نامه به آقای رفسنجانی نوشته اید، خشت اول چو معمار نهد کج، تا ثریا می‌رود دیوار کج. منهم همانند شما خطاب به آقای رضا پهلوی می‌گویم که خشت فردای ایران را باید امروز معمار درست بگذارد، به اینصورت که ایشان باید مستقیم در کنار خواستهای بحق مردم بر اساس موازین و اصول حقوق بشر قرار گیرند، و تا می‌توانند از کسانی که از روی « بیکاری » خود را « نماینده مردم » می دانند، دوری جویند.
آخرین پرسش من در اینجاست : که آیا بر پیشانی کسی مدافع حقوق بشر نوشته شده است؟ آیا باید یک مدرک کارشناسی از سازمانی ارائه داد ؟ آیا باید الزاماً سمتی یا جایزه ای از سوی یک سازمانی از کشورهای بیگانه به فردی داده شده باشد؟ قطعا، پاسخ شما به این پرسشها منفی است.
خانم شیرین عبادی مدافع حقوق بشر و برنده حایزه صلح نوبل می‌فرمایند : که موازین اسلام مغایرتی با موازین و اصول اعلامیه حهانی بشر ندارند. بنده بر خلاف ایشان می گویم: که تمام موازین و اصول اسلام در مغایرت کامل با آن اعلامیه می باشد.
از آنجائیکه هم بنده و هم خانم عبادی به « اصل دگرباوری » اعتقاد داریم، هر دو باید باورهای خود را در برابر« خردجمعی » بگداریم تا نهایتآ، در یابیم که حق با چه کسی است. زیرا نه حقیقت در نزد من است نه در نزد خانم عبادی و هر دو به این امر کاملاً واقفیم. آقای رضا پهلوی در دفاع از حرکت مردمی و تلاش برای رساندن صدای آنان بگوش جهانیان به همه آموزاندن که زمان آن رسیده است که همه باید در چهارچوب موازین اعلامیه جهانی حقوق بشر گام برداریم.
با سپاس و عرض پوزش از پر چانگی
وحیدی

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.