نوکیسه های معرفتی و ماجرای خلافت و امامت

بدست • ۲۴ مهر ۱۳۹۳ • دسته: مقالات

حاشیه ای بر گفتار آیت الله خامنه ای در سخنرانی غدیر
آیت الله خامنه ای در سخنرانی دیروز (دوشنبه ۲۱ مهرماه ۹۳/۱۸ ذی الحجه ۱۴۳۵ هجری قمری) خود به مناسبت روز غدیر سخنانی ایراد کردند که متن کامل آن دیروز در «سایت رهبری» منتشر شده است. هرچند بخش هایی از این سخنان مبسوط، به لحاظ کلامی و به ویژه تاریخی، جای مناقشه و چون و چرای بسیار دارد؛ اما یک دعوی ایشان در این سخنرانی در من این انگیزه را ایجاد کرد که چند خطی در مقام حاشیه ای بر متن بنگارم.
مدعای ایشان این است: «. . .اصل حادثه [رخداد غدیر و سخن نبی اسلام با این بیان که «من کنت مولا فهذا علی مولاه]، یک مسئله ی مسلم تاریخی است، شبهه هایی که در معنای این جمله ذهن بعضی از نورسیدگان و نوکیسه های فکری و معرفتی امروزی می رسد، همان حرفهایی است که هزار سال است این حرفها مطرح بوده، جوابهای آنها به وسیله علمای بزرگ ما داده شده . . .».
ظاهرا مراد ایشان از «نورسیدگان و نوکیسه های فکری و معرفتی» دکتر سید علی اصغر غروی است؛ چرا که ایشان بود که در سال گذشته به همین مناسبت مقاله ای در روزنامه «بهار» انتشار داد و در آن تفسیری متفاوت از تفسیر رایج و عمومی شیعیان دوزاده امامی در باب غدیر و امامت و خلافت عرضه کرد و (البته به دلایل مختلف اعتقادی و به ویژه سیاسی) جنجالی عظیم آفرید و افراطیون جزم گرای مافیایی، که نه تنها هیچ متفکری را بر نمی تابند بلکه با هر نوع تفکر نو و دگراندیشی به سختی مقابله می کند و گاه تا حد تکفیر پیش می روند، با تمام قدرت و با توسل به تمام ابزارهای تبلیغاتی و اجرایی خود به سرکوبی دست زدند و حتی کسی چون آیت الله مکارم شیرازی (مرجعی که فتاوای ضد آزادی ایشان به تنهایی یک «رساله عملیه» حجیم می شود) با ابزار کارآمد دین و فتوا پای در میدان نهاده و در نهایت موجب توقیف روزنامه و بازداشت نویسنده مقاله شدند. غروی پس مدتی آزاد شد ولی در دادگاه رسانه محاکمه و به زندان محکوم شد و اکنون به جرم تفکر و قلم و تفسیری متمایز از تفسیر سنتی حاکم به سر می برد. هرچند غروی در این تفسیر تنها نیست و کثیری از محققان شیعی دیگر نیز همان نظر و یا نظری مشابه دارند ولی در هرحال چنین می نماید که، به احتمال بسیار زیاد، مراد مقام رهبری دکتر غروی بوده است.
در این صورت، جای پرسش دارد که تعبیر «نوکیسه های فکری» به چه معناست؟ اولا چرا و به چه دلیل از تعبیر نادرست و حداقل غیر بلیغ «نوکیسه» استفاده شده است؟ «کیسه» و «ونوکیسه» از مصطلحات رایج در بازار است و از جنس ماده و پول و کاسبی و ترکیب این جمله با «فکر» و «معرفت»، که از جنس معنا و مفاهیم است، چندان بلیغ به نظر نمی رسد. استفاده از چنین ترکیبی برای شخصیتی که خود اهل ادب و بلاغت است، دور از انتظار می نماید. ثانیا، اگر مراد این است که آقای غروی نوجوان است و یا در دانش نورسیده و نوآموحته، باز هر دو فرض نادرست و خلاف واقع است. چرا که غروی به سن فقط چند سالی از آقای خامنه ای کوچکتر است و از سوی دیگر به علم نیز غروی محقق با تجربه و با دانش اسلامی است که هم دکترای فلسفه اسلامی از دانشگاه بیروت دارد و هم در فقه و حدیث و تاریخ متبحر است و حداقل در قیاس با اقران حوزوی خود چیزی کم ندارد؛ در این صورت، نورسیده و نوکیسه به کلی دور از واقعیت است. بگذریم که غروی از بیت علم و فقاهت است و این البته بر فضل او می افزاید.
اما برسیم به اصل مطلب. این که ایشان فرموده اند «همان حرفهایی است که هزار سال است که این حرفها مطرح بوده»، درست است، اما این بدان معناست که امروز دیگر کسی حق ندارد همان حرفهای ولو کهنه و قدیمی را مطرح کند؟ اگر جز این است، به چه دلیل و به چه جرمی روزنامه ای با انتشار همان حرفهای هزار ساله توقیف و نویسنده ای دستگیر و زندانی می شود؟ مگر قرار است که نویسنده ها فقط حرفهای تازه را منتشر کنند و نویسندگاه صرفا اندیشه های نو و بدیع بنویسند؟ مگر حرفهای شیعیان و از جمله سخنان خود ایشان در این سخنرانی، تازه است و بدیع؟ فرموده اند که «جوابهای آنها [شبهات] به وسیله علمای بزرگ ما داده شده»، این نیز درست است اما آیا این بدان معناست که جواب آن بزرگواران لزوما درست بوده و مورد قبول همگان قرار گرفته است؟ ایشان و همه ما می دانیم که چنین نیست!
یک نمونه از رأی یک عالم و محقق شیعی غیر نوکیسه در باب خلافت و امامت
اما در این میان می خواهم به عنوان نمونه به نظر یک عالم و محقق شیعی به نام معاصر اشاره کنم که بر وفق معیارهای آقای خامنه ای ایشان نه تنها نمی تواند از مصادیق «نوکیسه» ها باشد بلکه او شخصیتی معتبر است و آقای خامنه ای نسبت به او ارادت دارد و کتاب او را معتبر و محققانه یافته و آن را در کمتر از نیم قرن قبل ترجمه کرده و به فارسی زبانان عرضه کرده است. این محقق معتبر شیخ راضی آل یاسین، از عالمان معاصر عراق و مؤلف کتاب «صلح الحسن» است که آقای خامنه آن را با عنوان «صلح امام حسن-پرشکوه ترین نرمش قهرمانانه تاریخ-» از متن عربی ترجمه کرده و در سال ۱۳۴۸ در تهران (به وسیله مؤسسه انتشارات آسیا) انتشار یافته است.
از قضا آل یاسین نظریه ای دارد که تقریبا همان نظری است که غروی ابراز کرده است. آل یاسین در فصلی با عنوان «عقیده یا حکومت» بحثی مبسوط در باب تمایز «خلافت» و «امامت» و تفاوت بین آن دو دارد و پس از تعریف این دو اصطلاح و تعیین مرزهای آنها، به انگیزه ایجاد تفاهم نظری و اتحاد عملی بین این دو برادر مسلمان، که دیری است به دشمنی کشیده شده است، نظریه ای را پیشنهاد می کند که به گمان وی رافع مشکل است و فصل الخطاب نقار عقیدتی شیعه و سنی. در این باب از خوانندگان می خواهم که تمام این فصل را بخوانند ولی در اینجا در حد وافی به مقصود گزیده ای نظریه پردازی آل یاسین را می آورم.
ایشان برای اصطلاح خلافت دو معنا قایل است: خلافت به معنای جانشینی سیاسی پیامبر که مبتنی بر بیعت و شورا و رضایت و رأی مردم است و خلافت به معنای رهبری عقیدتی و دینی و «فقط آن کس نبی بزرگوار اسلام او را به نیابت و خلافت خویش برگزیده است». به گفته درست ایشان، اهل سنت و جماعت پیرو نظر اول اند و شیعیان مدافع معنای دوم خلافت که در واقع همان امامت منصوص و منصوب است. آنگاه وی، ضمن این که هر دو نظریه «واقعیت» اند و غیر قابل انکار، برای ایجاد تفاهم بین این دو طایفه، از نظریه سومی دفاع می کند که به گمان ایشان حق است و منطبق با حقیقت دین اسلام و واقعیت تاریخ اسلام و تأمین کننده مصالح عمومی مسلمانان:
«ما اکنون در موضوع خلافت در نظر داریم نقطه مشترکی در میان واقعیت ها نشان دهیم، بی آن که کوچکترین دخل و تصرف و تحریفی در واقعیت بنماییم.
اینک دو واقعیت مورد اتفاق را از نظر می گذرانیم:
یک واقعیت، عبارت است از خلافت به معنای اول یعنی همان سلطه و قدرت همگانی و عمومی پس از رحلت پیغمبر. این یک موضوع واقع شده (واقعیت) است که شیعه هم به وقوع آن اعتراف می کند و در بسیاری از آثار مترتب بر آن، آن را مستوجب مدح و ثنا نیز می داند. واقعیت دیگر عبارت است از خلافت به معنای دوم یعنی واسطه بودن میان امت و پیامبر در دین که این نیز به شهادت روایات صحیح که از طرق معتبر و غیر قابل خدشه، امری مسلم و واقع شده است و سنی نیز بدان اعتراف می کند».
از آنجا که آل یاسین این باب را گشوده تا ماجرای صلح حسن و چگونگی و چرایی واگذاری خلافت از سوی امام حسن را مورد تحقیق و تحلیل قرار دهد، می نویسد:
«ما اینک در صدد بحث درباره یکی از افراد گروه و برگزیده خلفای منصوص (یعنی کسانی که پیغمبر به خلافت آنان تصریح کرده است) می باشیم. باید دانسته باشیم که خلافت شخص مورد بحث ما [حسن]، به نوعی بود که در تاریخ خلافت اسلامی، برای آن مشابهی نمی توان یافت. به این معنی که وی از روز وفات پدرش و از لحظه ای که مردم با او بیعت کردند، از خلافت به هر دو معنی به بهترین وجهی برخوردار بوده و خلیفه به هر دو صورت، بوده است. هم از نوع اولی ولی به انتخاب و هم خلیفه از نوع دوم و از راه نص و با عنوان امام».
بر اساس چنین اندیشه ای نویسنده در تحلیل معنای «تسلیم امر» حسن به معاویه، به این جمع بندی می رسد که: «در این هنگام که سلسله¬ی حوادث جاری میان حسن و معاویه، امام حسن را به دوراهی «حکومت؟ و یا عقیده؟» رسانیده بود، منظور از حکومت، همین سلطه و قدرتی بود که وی به موجب انتخاب مردم بدان نایل آمده بود، نه آن منصب و مقامی که مصدر و منشاء آن، انتخاب خدا و نصب و تعیین رسول اکرم-صلی الله علیه و آله-بود. زیرا این منصب-همچنان که گفتم-در معرض تغییر و تبدیل قرار نمی گیرد و تابع چیزی جز امر و فرمان خدا نیست و فرمان خدا تغییرناپذیر است».
ایشان در ادامه این تحلیل و تفکیک، سخنی می گوید، که از وضوح بیشتری برخوردار است:
«اینجا مرحله باریکی از مراحل تاریخ اسلام است، یعنی مرحله تفکیک خلافت حقیقی از حکومت یا تفکیک دینی از سلطنت، تفکیک سلطه دنیوی از سلطه معنوی و روحی. این تفکیک به همین صورت ظاهرش، در آغاز کار افکار مسلمانان کاملا بی سابقه و نامأنوس بود ولی به هر صورت این واقعیتی بود که اسلام تدریجا بدان منتهی گشت و مسلمانان دانسته یا ندانسته، از روز رحلت پیغمبر بدان خو گرفتند و فقط فاصله های کوتاهی که مجموعا قطره ای در دریای این قرنها بیش نبودند از این وضع مستثنی بودند. صاحبان شرعی و قانونی خلافت هم بدین جهت در برابر این تفکیک تسلیم شدند و دم بر نیاوردند که تسلیم خود را یگانه وسیله ای اصلاحی می دیدند که با آن امکان کیان اسلامی محفوط بماند.
بگذار صریح ترسخن گفته و منظور خود را آشکارتر بیان نماییم: امام حسن در وضع خاص خود با معاویه همان روشی را در پیش گرفت که پدرش امیرالمؤمنین در وضع خاص خود با ابوبکر و دو رفقیش آن را در پیش گرفته بود و این است معنای پاسخی که امام حسن به برادرش حسن داد، چنان که قبلا گفتیم برادرش از وی پرسید: «چه موجب شد که خلافت را تسلیم کردی؟» و وی در پاسخ گفت: «همان چیزی که موجب شد پدرت پیش از من آن را تسلیم کرد».
چند پرسش
بگذریم که این نظریه آل یاسین از جهات مختلف دچار تناقض و ایراد است و از جمله با اندیشه کلامی رایج شیعی امامی در تعارض است (از قضا آقای خامنه ای نیز در پاورقی صفحات ۲۴۳-۲۴۴ تلویحا وفق نظریه عمومی شیعی مبنی بر یکی بودن زعامت دینی و زعامت سیاسی امامان دوازده گانه از طریق نصب و نص نظریه مؤلف را رد کرده است) ولی آنچه اکنون می توان گفت این است که:
اولا، از نظر آقای خامنه ای امروز (و نه البته خامنه ای پنجاه سال پیش) آل یاسین از زمره نورسیدگان و نوکیسه های فکری و معرفتی است؟
ثانیا، چگونه است حرفی که یک عالم شیعی می زند و قدر می بیند و آقای خامنه ای کتاب او را چنان «جامع» و محققانه می بیند که پس از اطلاع از آن، از تألیف کتابی مستقل در باب صلح امام حسن، خودداری می کند (اشاره به مقدمه مترجم بر کتاب) ولی یک نویسنده محقق شیعی حیّ و حاضر، به خاطر بازگویی همان حرف، مجرم شناخته می شود و اکنون در زندان آقای خامنه ای است و ایشان با تحقیر او را «نوکیسه فکری» معرفی می کند؟
ثالثا، اگر ماجرا این است که چنین تفکری طبق نظریه آقای خامنه ای رواج سکولاریسم است و در تعارض مسلم با اسلام و تشیع، پس باید خود امام علی و امام حسن را مقصر شناخت که به صراحت امر حکومت و خلافت را از امر دین جدا کردند و مشروعیت زعامت سیاسی را (طبق اسناد غیر قابل انکار در نهج البلاغه و منابع دیگر) یکسره به شورای مهاجر و انصار و رأی و نظر و رضایت مردم وانهادند و حداقل در زمان ما مقصر و مجرم شخصیتی چون راضی آل یاسین است که چنین نظریه ای را برساخته است! آیا جناب آقای خامنه ای خود، به دلیل ترجمه این کتاب به فارسی، در ایران راه سکولاریسم را هموار نکرده اند؟
ظاهرا ادب محکومیت و ادب حاکمیت با هم تفاوت دارند!

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.