برگی از دفتر ایام-پیرمرد چشم ما بود

بدست • ۲۸ شهریور ۱۳۹۲ • دسته: برگى از دفتر ايام

دوری از وطن و زندگی در غربت و فاصله از یار و دیار این عیب را دارد که برخی دوستان و بستگان و حتی عزیزان اعضای خانواده را از دست می دهی در حالی که آنها را مدتهاست که ندیده ای و پس از مرگشان هم نمی توانید در تشییع و ترحیم شان شرکت کنی. من در این بیش از پنج سال تنی چند از یاران و اعضای خانواده و از جمله پدر را از دست داده ام در حالی که در حسرت دیدارشان بودم و پس از از دست دادن نیز از حضور در مراسم ها نیز محروم مانده ام.

آخرین این شمار دوستان و عزیزان عبدالله دل آرا بود که هفته گذشته از دست رفت. پیرمردی روضن ضمیر و پارسا و دانا و سلیم النفس و صبور و شکیبا و دلبسته دانایی و عدالت و آزادی و اهل مروت و دوستی و وفادار به اخلاق و ارزشهای انسانی و دینی.

با او در سال ۱۳۵۰ آشنا شدم. اهل قاسم آباد سفلی (از روستاهای بخش کلاچای از توابع شهرستان رودسر گیلان) بود. در ماه رمضان همان سال که پائیز بود برای سخنرانی مذهبی و امامت جماعت به قاسم آباد دعوت شده بودم و به این مناسبت به آنجا رفتم. در آن زمان بیست و دو سال داشتم و در قم تحصیل می کردم و چهار سالی بود معمم شده و در تعطیلات حوزه (رمضان و دهه محرم)  برای تبلیغ به این جا و آن جا می رفتم. مانند اغلب طلبه ها. پیش از آن چند سالی بود که در باغدشت (روستایی در همان حوالی) برنامه های مذهبی و تبلیغی داشتم. نمی دانم از چه طریقی به قاسم آباد دعوت شده بودم. در آن زمان معمولا روحانیانی که از حوزه و به طور کلی از راه دور برای برنامه های مذهبی فصلی دعوت می شدند در خانه ای مهمان می شدند و تا پایان برنامه ها مهمان به وسیله میزبان (که معمولا کدخدا و یا آدم مرفه تر و موجه تر بود) پذیرایی می شد. احتمالا هنوز هم چنین است. در رمضان ۵۰ من مهمان آقای اسماعیل پور (که نام کوچکش را الان فراموش کرده ام) بودم که کدخدا و بزرگ قاسم آباد بود. از همان روزهای نخست ورود به قاسم آباد با افراد مختلفی آشنا شدم که از جمله آنها کربلایی عبدالله دال آرا بود. مردی میانه سال و میانه بالا و گندم گون  و خوش مشرب و اهل ذوق و ادب و متانت که سیگار از لبش دور نمی شد.

دعوت اولیه ادامه پیدا کرد و در محرم نیز بدانجا دعوت شدم. این بار مهمان دل آرا شدم و به خانه او رفتم. خانه او چندان فراخ نبود چرا که او از دارامندان نبود اما دلی گشاده و روحی فراخ داشت و اهل فتوت و دوستی بود. او گرچه از نظر مال و منال در شمار دارایان نبود اما از محترم ترین مردان قاسم آباد بود و همه به او احترام می گذاشتند و نزد همه عزیز بود و محتشم. در مسجد همواره در کنار محراب می نشست و تقریبا کنار هم. دعوت از من سالیان بعد نیز ادامه یافت و تا سال ۵۴ رمضان ها و محرم ها را به قاسم آباد می رفتم و بی گفتگو و در واقع به طور تثبیت شده مهمان دل آرا بودم.

از همان نخستین رمضان و نخستین دیدارها و آشنایی ها جذب همدیگر شدیم. با این که از جهات مختلف تفاوت چشم گیری در میان بود اما این مانع دوستی و رفاقت صمیمی نبود. از جمله تفاوت ها سن و سال بود که او تقریبا به سن پدرم بود و من به سن فرزند او. او پنجاه سال داشت و من بیست و دو سال. اما اشتراکات قوی دیگر فاصله سنی را از بین برده بود. از محرم همان سال به بعد دوستی ما چندان استوار شد که تقریبا من عضوی از خانواده دل آرا شدم. از این رو همین صمیمیت با همسر خوب و مهربانش و فرزندانش که برخی بزرگتر از من و بعضی هم سن و سال و برخی نیز کم سن تر از من بودند. این دوستی و روابط فراتر از مهمان فصلی و مناسبتی و میزبان بود و حتی فراتر از ابعاد دینی بعدها نیز ادامه یافت. در دوران انقلاب (سال ۵۷-۵۸) هم ارتباط تبلیغی و فعالیت سیاسی من در قاسم آباد ادامه پیدا کرد و هم روابط شخصی ما همچنان پایدار ماند و ادامه یافت. پس از انقلاب، که همه چیز دگرگون و در واقع در همه چیز انقلاب شد، ما هر دو هم تغییر کردیم و از منتقدان روند تحولات شمرده می شدیم چرا که فکر می کردیم روند به سوی کجی ها و انحرافهاست. اما در مجموع به ورطه افراط و تفریط نغلطیدیم. هرچند تلاطمات زیادی رخ داد و من به لحاظ فکری و سیاسی در قیاس با زنده یاد دل آرا دچار تغییرات بنیادی شدم اما در مجموع هر دو در خط و ربطی که بدان اعتقاد داشتیم، وفادار ماندیم. در واقع ما با پشت کردن به قدرت به آرمانهای انقلاب وفادار ماندیم ولی شمار زیادی از همرزمان سابق و به ویژه دوستان روحانی مشترک به قدرت حاکم وفادار ماندند و آرمانها را از یاد بردند. شگفت این که ما متهم به ضد انقلابی شدیم و فراموش کنندگان اهداف اعلام شده انقلاب انقلابی و اصیل و همه کاره نظام جدید. همین امر موجب شد که به رغم شرایط نامساعد و فضای اختناق و پر هزینه، دل آرا هم خود طعن طاعنان حزب اللهی را به جان بخرد و هم هزینه دوستی و روابط با من را هم بپردازد. به ویژه در این سی و چهار سال هر نوع رفت و آمد و ارتباط دوستی با من، در آن منطقه و هرجای دیگر، برای دوستان ایجاد دردسر و محدودیت می کرد. گرچه من به خاطر برخی دوستان در منطقه، که هنوز می خواستند روابط دوستانه و غالبا خانوادگی با من را حفظ کنند، کمتر به دیدارشان می رفتم اما دل آرا همواره با علاقه و گشاده رویی از دیدارم (که البته در بیست و سال اخیر سالی یک بار بود) استقبال می کرد و طعن منتقدان را به جان می خرید.

اکنون بعد از چهل و دو سال که به گذشته می نگرم و خاطرات و تحولات پر فراز و نشیب این دوران پر حادثه را مرور می کنم، می بینم که سه عامل محور پیوند ما دو تن بود. اول همدلی. با این که به دلیل سن و سال و تفاوت های دیگر، می بایست در دو جهان متفاوت و چه بسا متضاد زندگی می کردیم اما من هرگز بین خودم و او فاصله قابل ذکری نمی دیدم و قطعا او نیز چنین بود. دلیل اصلی این پیوند و رابطه نزدیک همان همدلی بود. از این رو حرف دل هم را حتی ناگفته و ناشنیده می شنیدیم و می فهمیدیم. عامل دوم، ذوق ادبی و ملاط اخلاقی تا حدودی عرفانی مشترک بین ما بود. سواد خواندن و نوشتن دل آرا در حد سنت قدیم بود اما هم اهل مطالعه بود و هم اهل ذوق و ادب. هرگز از کتاب دور نبود. بیشتر کتابهای تاریخی و عرفانی و ادبی مطالعه می کرد. در آن سالها با مولوی و مثنوی معنوی او مأنوس بود. برای هر گفته ای حکایتی از مثنوی می گفت و یا از ضرب المثلی استفاده می کرد و یا از ابیاتی از مولوی و گاه حافظ و سعدی شاهد می آورد. از این نظر هم شبیه هم بودیم. اما من آن سالها تقریبا مولوی را نمی شناختم و بیشتر دلبسته حافظ بودم و برای من حافظ شاعر شاعران بود (چنان که هنوز هم چنین است) اما دل آرا مفتون مثنوی و ابیات حکمت آموز آن بود. چند بار به من گفت حافظ از جوانان دل می برد و چون تو جوانی به حافظ علاقه داری اما وقتی به سن من رسیدی مولوی خوان خواهی شد. این حرف او پر بیراه نبود چرا که بعدها با مولوی و مثنوی او و تا حدودی غزلیات شمس آشنا شدم و مثنوی را یک بار از آغاز تا پایان به طور منظم (البته در سالیان اخیر در زندان اوین) و بارها و بارها نا منظم خوانده ام اما در شاعری به معنای دقیق کلمه هنوز حافظ را سرآمد می دانم. دیگر دل آرا نیست (و اگر هم بود او را نمی توانستم ببینم) تا برای او استدلال کنم چرا حافظ را در صنعت شاعری بی همتا می بینم. سومین عامل پیوند ما البته مسائل سیاسی بود. از زمانی که من با ایشان آشنا شدم روی افکار سیاسی و انواع نقد و ایراد به رژیم پهلوی هم رأی بودیم. با این تفاوت که من شاید به مقتضای جوانی پرشورتر و رادیکال تر و صریح تر بودم و دل آرا آرام تر و محتاط تر می نمود. البته در گفتگوهای خصوصی تفاوت چندانی با هم نداشتیم اما در ظهور بیرونی تفاوت آشکار بود. در هرحال در برابر منتقدانی که از منظر دفاع از رژیم با من گاه درگیر می شدند، دل آرا همواره مدافع من بود و معمولا با روش میانه روانه و محتاط و به ویژه گفتارهای حکیمانه خود به درگیری ها خاتمه می داد. البته در دوران انقلاب دیگر نیازی به آن محافظه کاری ها نبود. او هم مانند هزاران پیر و جوان دیگر از فعالان عرصه مبارزه و اعتراض بود و پس از پیروزی هم از دست اندرکاران با تجربه و خدمتگذار مردم و انقلاب. گرچه از برخی جوانان و یا گاه پیران فرصت طلب و هم رنگ جماعت شکوه ها داشت و گاه در همان دیدارهای کوتاه سالانه با نام و نشان از برخی افراد که آنها را می شناختم گله می کرد. پس از چندی که احساس کرد نمی تواند ماشین ویرانگر افراطی گری و فرصت طلبی را مهار کند خود را کنار کشید.

در هرحال دیگر او نیست. در ۹۲ سالگی پر کشید. در سالیان اخیر معمولا ایام نوروز به ایشان تلفن می کردم تا سال نو را تبریک بگویم. نوروز امسال هم زنگ زدم. خیلی خوشحال شد. همان گونه که من هم از شنیدن صدای آرام و متینش خوشحال شدم. گفت معلوم است که هنوز مرا فراموش نکرده ای. حدود دو ماه قبل نیز بار دیگر تماسی گرفتم. پسرش عطا گوشی را برداشت و پس از صحبت هایی با او گوشی را به پدر داد. پیر مرد گوشی را گرفت و باز طبق معمول با خوشحالی تمام از دوستی قدیم گفت و اظهار محبت فراوان. این بار صدایش تغییر کرده بود و خودش گفت که گوشش سنگین شده و خوب نمی شنود. این البته کاملا آشکار بود. چرا که گاه در پاسخ سئوال و یا گفته من چیزی دیگری می گفت. با این همه هنوز سرپا بود و به رغم سن بالا توانا و با نشاط می نمود و نشانی از مرگ نداشت. به خصوص افزود که حافظه اش دچار خللی نشده است.

هفته قبل روزی گوشی را برداشتم تا به او زنگی بزنم. دیدم با توجه به تفاوت ساعت ما و ایران زمانی مناسبی نیست. گفتم وقت دیگر. اما چند روز بعد اطلاع یافتم که برای همیشه پیر روشن ضمیر را از دست داده ام. ناگوار بود و تلخ. سخن جلال آل احمد درباره نیما را در سطح دیگری به یاد آوردم: «پیرمرد چشم ما بود». تنها کاری که می توانستم بکنم تماس تلفنی بود و تسلیتی به بازماندگان. خدایش رحمت کند.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.