هنرمند در خدمت دروغ

بدست • ۲۵ فروردین ۱۳۹۱ • دسته: مقالات

طبق گزارش اخبار رسانه ها این روزها فیلمی تحت عنوان «قلاده های طلا» در تهران و احتمالا در شهرستنانها اکران می شود که موضوع داستانی آن به حوادث پس از انتخابات ۸۸ و جنبش سبز و عاملان و حاملان و رهبران آن مربوط است. کارگردان فیلم ادعا کرده است که این فیلم را، که به گفته خود او سیاسی ترین فیلم تاریخ سینمای ایران است، به قصد جلوگیری از تحریف تاریخ ساخته و پرداخته است!
گرچه داستان این فیلم و ماهیت و محتوا و اهداف چنین فیلمی به روشنی آفتاب است و نیازی به تحلیل و توضیح و حتی نقد ندارد تا همه شیرفهم شوند که چنین فیلمی به چه انگیزه و برای چه و به هدفی ساخته شده است. به ویژه که کارگردان (به روایت آقای نوری زاد) از اعضای وزارت اطلاعات و دستگاه سرکوب امنیتی بوده و احتمالا هست و همین دستگاه (به گفته کارگردان و دیگر عوامل فیلم) اسناد و منابع لازم را برای نوشتن فیلمنامه در اختیار کارگردان نهاده و باز طبق گزارشهای مستند و عکسهای انتشار یافته نهاد مخوف پلیسی و امنیتی-نظامی «قرارگاه عمار» بازیگر و کارگردان اصلی و پشت صحنه فیلم قلاده های طلا بوده و به احتمال بسیار از بودجه های هنگفت دولتی و با هزینه های گزاف از بیت المال چنین فیلمی ساخته و پرداخته شده است. با چنین شواهد و قراین بلکه دلایل متقنی گفتن ندارد که چنین فیلمی در بخش سیاسی-فرهنگی نهادهای امنیتی-نظامی نوشته و یا سفارش داده شده و امروز با حمایتهای مالی و تبیلغی حکومتی به مرحله اکران رسیده و تلاش می شود آن را پر فروش نشان داده و نتیجه بگیرند که «فتنه سبز» را رسوا و مردم را نسبت به ماهیت بانیان و عاملان و رهبران این جنبش اعتراضی ضد استبدادی آگاه کرده اند.
اینها روشن تر از آن است که محتاج به نوشتن و استدلال و آگاهی بخشی داشته باشد. اما نکته ای که می خواهم روی آن تکیه کنم سخنی با هنرمندان غیر حکومتی این فیلم و مانند آن است که بدبختانه در جمهوری اسلامی کم نیستند از اینان که از هنرشان برای اغراض خاص حکومتی و اعمال سیاستهای فریبکارانه و پراکندن دروغ یک سنت پایداری است که همه کم و بیش با تاریخ آن آشنا هستند.
این روزها با پیگیری اخبار مربوط به این فیلم دغلکارانه بارها به یاد آن مبحث مهم روشنفکری چند دهه پیش افتادم: تعهد در هنر! از گذشته های دورتر در غرب و در پی آن در شرق و در جهان سوم و از جمله ایران این پرسش مطرح شد که آیا «هنر برای هنر» مطلوب و قابل دفاع است و یا نظریه «هنر متعهد» مطلوب و مقبول است؟ در این باب آرای مختلف وجود داشته و احیانا هنوز هم مطرح است و می تواند مطرح باشد اما با توجه به تاریخچه جدالهای نظری در این باب روشن می شود که عموم روشنفکران و نویسندگان و هنرمندان و هنرشناسان چپ گرای ضد استبدادی غرب و به ویژه در شرق و کشورهای جهان سومی آن روز، از جمله ایران، از نظریه دوم دفاع می کردند و هنر را با تعهد می خواستند و هنر بی تعهد اجتماعی و انسانی را یا مطلقا مردود و حتی مضر می شمردند و یا حداقل هنر متعهد را ترجیح می دادند. دلیل آن روشن بود. در کشورهای جهان سومی و عقب مانده و پیرامونی عموما نظامهای عقب مانده و استبدادی و فاسد و مفسد و غالبا دست نشانده استعمار حاکم بودند و در چنین شرایطی روشنفکران و آزادیخواهان دنبال رهایی بوده و می خواستند از هر امکانی (دین، ایدئولوژی، هنر و ادبیات) برای آگاهی و بیداری و رهایی مردمان اسیر و دربند استفاده کنند. در آن زمان حتی روشنفکر نامداری چون سارتر فرانسوی، که استعمار ستیز بود و براساس اندیشه اگزیستانسیالسیتی اش دنبال آزادی انسان، می گفت در شرایطی که کشتی در اقیانوس در حال غرق شدن است اگر نقاشی در عرشه صرفا به خاطر دلش به نقاشی دریا و غرق کشتی و نابودی آدمیان مشغول باشد ابلهی بیش نیست. این سخن آن گزارش تاریخی را به یاد می آورد که در هنگامه سوختن شهر رم در شعله های سرکش آتش، نرون (امپراتور روم)، بر بالکن قصرش نشسته بود و با خیالی آسوده نقاشی می کشید و اثر هنری زیبایی خلق می کرد.
اما اکنون در مفهوم هنر برای هنر و در واقع هنر غیر متعهد چالش نمی کنم، چرا که هنر و زایشهای هنری را با قیودی مقید و محدود کردن می تواند به خلق و زایش هنر آسیب بزند و از این رو به هرحال هنر بی تعهد هم مفهموما و مصداقا هنر است و دارای ارزش هنری ویژه، اما فکر نمی کنم در این گزاره تردید روا باشد که هنرمند باید متعهد باشد و در کارهای هنری خود به اصولی و ارزشها و پرنسیپهایی وفادار بماند. هر چند نمی توان در این زمینه قانون نهاد و برای هنرمندان آئین نامه نوشت اما حداقل می توان به اصولی چون ارزشهایی اخلاقی و یا انسانی و ملی اشاره کرد. مثلا هنرمند مجاز است که در یک اثر هنری (نوشته، شعر، نقاشی، موسیقی، به ویژه فیلم که بیش از هر پدیده ای از نظر اجتماعی اثرگذار است) ضد ارزشهایی چون دروغ، فریب، تهمت، تحریف حقایق، خشونت گرایی، نژاد پرستی و مانند آن را تبلیغ کند و در جامعه و در عرصه افکار عمومی گسترش دهد؟ بعید می دانم که دست کم در مقام نظر کسی به این پرسش پاسخ مثبت بدهد. به همین دلیل است که در کشورهای متمدن و به اصطلاح دموکرات و ملتزم به حقوق بشر امروزی هم گفتارها و رفتارهایی چون نژاد پرستی (راسیسم و فاشیسم و نازیسم) و هر گفتار و رفتاری که به نفرت و خشونت و تضاد نژادی و هویتی (مذهبی و یا ملی) دامن بزند قانونا ممنوع شده و مرتکبین را مجازات می کنند. هنوز در اروپا و بیشتر آلمان نه تنها یهودی ستیزی جرم است بلکه هر نوع انتقادی عادی به قوم برگزیده خدای غربیان و خود آنان یعنی دولت اسرائیل نیز تحمل نمی شود و به ویژه ایجاد ابهام و طرح پرسش در مورد هولوکاست گناه نابخشودنی است و مرتکبین آن با ابزارهای مختلف و گاه پیچیده به سختی مجازات می شوند. با این همه به گمانم نمی توان برای چنین اصولی قانون نهاد (جز در موارد استثنایی و قانون بردار) و قاعده حقوقی وضع کرد اما می توان بر این قاعده اصرار ورزید که هنرمند به اعتبار این که انسان است الزاما باید به اصول متعارف و عمومی اخلاق انسانی (صداقت، صراحت، رعایت حق و انصاف) ملتزم باشد و از باب این که در کشور و در میان ملتی زندگی می کند اخلاقا و عملا ناگزیر است به مصالح عمومی و منافع و ارزشهای مقبول ملی احترام بگذارد و حتی منافع جمع و مردم را بر منافع شخصی و گروهی و شغلی مقدم بدارد. گفتن ندارد که هنرمند پیش از آن که اهل هنر باشد انسان است و اخلاقی و وابسته به مردمی و ملتی و مجتمعی و این پیوندها برای او ناگزیر تعهدهایی ایجاد می کند.
حال با این مقدمه ضروری به موضوع اصلی باز می گردم و می پرسم که کارگردان و بازیگران و دیگر عوامل فیلم قلاده ای طلای جمهوری اسلامی با چه توجیه و تحلیلی چنین فیلمی تولید کرده و در آن ایفای نقش کرده اند؟ اگر چنین اثری محصول اندیشه و سلیقه فردی و یا افرادی بود و در بخش خصوصی و جامعه مدنی تولید شده بود باز قطعا جای ایراد اساسی داشت (چرا که در آن صورت نیز ناقض تمام ارزشهای اخلاقی و انسانی و معیارهای حقوق بشری بود) اما روشن تر از آفتاب نیم روز است که فیلم مورد بحث در اتاق فکر نهادهای امنیتی-نظامی و فرهنگی نظام حاکم و دولت تولید شده و به عنوان یک کار ایدئولوژیک و سیاسی و تبلیغاتی و از قضا به انگیزه تحریف واقعیات رخ داده علیه یک ملت و یک جنبش اجتماعی (جدای از حق و باطل آن) به اکران رسیده است. آیا دست اندرکاران فیلم این مدعا را انکار می کنند؟ فرضا در افکار عمومی منکر شوند با خود و وجدان خود و ولینعمتان خود چه می کنند؟ با این همه روی سخن من با بانیان و متولیان حکومتی و اطلاعاتی و امنیتی فیلم نیست (زیرا که آنان برای این کار مأمور -هر چند غیر معذور-بوده اند) اما بازیگران و دیگر همکاران غیر وابسته آن چرا و به چه دلیل و با کدام مجور اخلاقی و انسانی و تعهد ملی و اجتماعی با پروژه ای همکاری کرده اند که خود می دانند به چه انگیزه و نیتی و با چه دستمایه ای و با چه هزینه هایی و از کجا کلید خورده و به تولید رسیده و به خورد مردم داده شده است؟ تردید نیست که تمام عناصر فیلم به خوبی از همه چیز آگاهند. چرا که هنوز از انتخابات ۸۸ حدود سه سالی گذشته و خود آنان هرکدام به گونه ای با رخدادهای این دوران آشنا و چه بسا مرتبط بوده اند و هنوز همه چیز در خاطره ها هست و اصولا هنوز بازی تمام نشده و داستان به پایان نرسیده است. اینان باور دارند که سه میلیون نفر مردم تهران در ۲۵ خرداد ۸۸ مأمور و یا تحریک شده دولتهای خارجی بوده و هزاران نیروی پدید آورنده جنبش سبز و از جمله موسوی و کروبی و رهنورد و دیگر زندانیان شریف و ملی (که از قضا غالبا از ارکان جمهوری اسلامی بوده اند) مأمور بیگانگان هستند؟ می توان در مقام مجادله و مغالطه هر رطب و یابسی بافت اما آنان خود بهتر از هر کسی می دانند که ماجرا چیست و حقیقت در کجاست! می توان دیگران را فریب داد و حتی گاه قانع کرد اما خود را هرگز!
ممکن است گفه شود که هنرمند و بازیگر کاری به حقیقت ندارد و فقط به عنوان یک هنرمند و شاغل در رشته ای خاص از کار هنری ایفای نقش می کند و در واقع پول می گیرد و وظیفه شغلی خود را، ولو در نقش منفی، انجام می دهد. اما در اینجا باز به همان هنر متعهد و هنرمند متعهد باز می گردیم و پاسخ همان است که گفته شد. فقط می افزایم که بحث در نقش مثبت و منفی بازیگر در فیلم و یا تأتر (و هر ژانر هنری دیگر) نیست بلکه اولا سخن بر سر تحریف و دروغ پراکنی و فریبکاری و اغفال ذهنی مخاطبان است و ثانیا مسئله ابزار دست حاکمیت (به ویژه حاکمیت استبدادی و ضد ملی) شدن است که در این فیلم روشن است و جای انکار ندارد. طبعا در یک فیلم یکی نقش مثبت ایفا می کند و دیگری نقش منفی و یا در تعزیه یکی امام حسین می شود و دیگر شمر و خولی و ابن زیاد، اما وقتی با سفارش و بودجه دولت و حتی مدیریت نهادهای امنیتی عامدانه برای تبلیغ یک دروغ بزرگ و فریب افکار عمومی سناریویی نوشته می شود و عده ای، با هر انگیزه ای ولو دستمزد خوب و منافع شخصی و یا ترس، در آن ایفای نقش می کنند، دیگر اعای عمل حرفه ای محض و ایفای نقش به عنوان یک شغل، سخنی لغو است و چنین رفتاری در هر شرایطی و در هر کجای جهان که رخ دهد اخلاقا مذموم است و هیچ توجیهی برای چنین رفتار ضد اخلاقی مسموع نخواهد بود. این توجیه مانند این است که بازیگری ایرانی در فیلمی بازی کند که پیام اصلی آن توجیه حمله نظامی اسرائیل و آمریکا به ایران و تشویق بیگانگان به چنین حمله ای و در نتیجه ویرانی کشورش باشد و آنگاه بگوید من به عنوان یک هنرمند و به مقتضای حرفه ام در چنین فیلمی بازی کرده ام و سناریو و مضمون و هدف و محتوای فیلم ربطی به من ندارد و من مسئولیتی در قبال آن ندارم.
به ویژه که باید افزود اگر چنین اقداماتی در بخش خصوصی انجام شده بود گرچه محکوم بود و غیر قابل دفاع اما همکاری در یک اقدام کاملا سیاسی و سفارشی دولتی و عدم امکان دفاع قانونی و یا پاسخگویی با ابزارهای مشابه در جامعه مدنی نامش هر چه باشد از انسانیت و انصاف و اخلاق و عدالت و جوانمردی به دور است و نمی توان ذیل عنوان شغل و حرفه و کار هنری محض (هنر برای هنر) از آن دفاع کرد. شاید مناسب ترین عنوان «هنرمند در خدمت دروغ و فریب» باشد. داستان فیلم مربوط به عصر دیاکو و خشارشا نیست، مربوط به سه سال اخیر است و تمام قهرمانان و آفرینندگان آن زنده اند و جلو چشم ما و از قضا افراد معینی با نام و نشان مورد اتهام قرار گرفته اند بدون این که در هیچ دادگاه صالحی (حتی رهبران آن در دادگاه غیر صالح نیز محاکمه نشده اند) اتهامشان ثابت شده باشد، در این صورت، با کدام مجوز قانونی و اخلاقی و انسانی چنین فیلم سراسر دروغ و تحریف و غیر قانونی ساخته و به افکار عمومی عرضه می شود؟ حداقل بازیگران مستقل و حرفه ای این فیلم پاسخ دهند در شرایطی که سنگها را بسته و سگها را رها کرده اند و کمترین امکان دفاع از متهمان مشخص نه به خودشان و نه به دیگران داده نمی شود، چگونه و با کدام دلیل قانونی و حقوقی و اخلاقی و انسانی با چنین پروژه رسوایی همکاری کرده و در خدمت دروغ و فریب در آمده اند؟ گویا:
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا
زین هر دو نام چو سیمرغ ماند و کیمیا

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.