برگی از دفتر ایام- ترسوها

بدست • ۱۸ آذر ۱۳۹۰ • دسته: برگى از دفتر ايام

یکی از شاعران طنزپرداز کشورمان شخصی است با تخلص «هالو» که صد البته لقب طنازانه ای است. ایشان را نمی شناسم و در گذشته هم یادم نیست که نامی از ایشان شنیده باشم اما در چند سال اخیر گاهی کلیپ شعرخوانی هایش را در رسانه ها دیده و اشعارش را شنیده ام. شاعری است توانا که هم در ادب و فن شاعری چیره دست است و هم در طنازی و طنزگویی. مضامین اشعار و طنزهایش نیز عموما اجتماعی و سیاسی است. در دو سال اخیر شعرهایش رنگ و بوی حمایت از جنبش سبز را دارد و حتی می توان ایشان را هم در شمار شاعران سبز دانست. اخیرا کلیپی از هالوی عزیز و مردمی دیدم که شعری با عنوان «ترسوها» را در محفلی ادبی در تهران خوانده بود. از آنجا که این شعر برایم بسیار جالب و جذاب بود و خواندن آن در یک محفل ادبی و علنی در فضای غم زده و خفقان آور کنونی میهن بسیار مایه امید و تحسین، مفید دیدم که آن را در اینجا بیاورم تا هم به ایشان ادای دین کرده باشم و هم کسانی را که احیانا از آن بی خبر مانده اند از آن با خبر کنم.

کلیپ شماره ۹۵ هالو – ترسوها – –

Watch this video on YouTube.

ترسوها

چرا این گونه از موی زنان ارشاد می ترسد
از این موی رها گشته به دست باد می ترسد
لباس تیره در بر کن، لباس قهوه ای، مشکی
چرا؟ چون که طرف از رنگهای شاد می ترسد
کند نابود آثار تمدنهای پیشین را
از آنچه آورد تاریخ را در یاد می ترسد
به یاسوج از نماد آریو برزن و شمشیرش
و در ساری هم از سرباز قوم ماد می ترسد
چنان چون طالبان که می هرا سیدند از بودا
رفیق ما هم از سنگ و گچ و فولاد می ترسد
فقط باید ببوسی دست و گویی بله بله قربان
از اندیشه، از استدلال، از استعداد می ترسد
بزن خود را به آن راه و بگو چیزی نفمیدم
که او از هر کسی دوزاری اش افتاد می ترسد
هم از سرخی گل ترسد هم از سبزی برگ آن
از آن سروی که محکم جای خود استاد می ترسد
نه تنها از زبان سرخ و از سرهای سبز ما
از آن دیگی که بوی قرمه سبزی داد می ترسد
زمانی می هراسید از تجمع های میلیونی
ولی امروزه روز از تک تک افراد می ترسد
کسی که منطق او داد و فریاد است و فحاشی
برای چه خودش از واژه فریاد می ترسد؟
بزن بر فرق ما تا می توانی تیشه خود را
عزیزم! کوه کی از تیشه فرهاد می ترسد
گذشت آن دوره ای که می رمید آهو ز صیادان
کنون از سایه خود نیز هر صیاد می ترسد
کبوتر می کند پرواز هم بال پرستوها
و جغد از این که رفته هیبتش بر باد می ترسد
زمانی می رمید از چوب و باتوم آن که می فهمید
ولی حالا چماق از کله پر باد می ترسد
ندارد ماهی آزاد خوف از تور ماهیگیر
کنون قلاب و تور از ماهی آزاد می ترسد
نمی ترسد دگر شمشاد از داس و تبر زیرا
که امروزه تبر از قامت شمشاد می ترسد
بله جانم! گذشت آن دوره، امروز لولو هم
چنین از بچه های این خراب آباد می ترسد
خدایا می شود روزی رسد گویند ای هالو
ببین، وارونه شد، مادر زن از داما می ترسد!
بخند ای هم وطن، قهقه بزن، این خنده ها خاری است
به چشم آن که از این قلب های شاد می ترسد

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.