چند نکته پیرامون یک گفتگو

بدست • ۲۸ آبان ۱۳۹۰ • دسته: مقالات

دوشنبه شب (مورخ ۲۳ آبان ماه) در برنامه «افق» تلویزیون صدای آمریکا حضور یافتم. موضوع برنامه «مدرسه حقانی» بود. جناب آقای دکتر عباس میلانی طرف دیگر گفتگو بود. این برنامه نیم ساعته طبق معمول با مجری گری خوب و بی طرفانه جناب آقای سیامک دهقان پور انجام شد. از آنجا که در این گفتگو نکاتی گفته شد و فرصت کافی برای بررسی و تأمل لازم در آنها فراهم نیامد، ناگزیر در این یادداشت به برخی از آنها اشاره می کنم تا برخی از شوندگان آن برنامه، که احتمالا خوانندگان جرس نیز هستند، بیشتر در جریان مباحث و مسائل قرار بگیرند.
۱- در سالهای خوش مطبوعات در عصر اصلاحات عمدتا به وسیله یکی از روزنامه نگاران پر سر و صدا «مدرسه حقانی» به صورت تبلیغاتی چنان در بوق شد و با تعابیری از آن یاد شد که گویی در دهه چهل و پنجاه در این مدرسه دینی در قم طلاب خشن و سرکوبگر و قاتل و . . .پرورش می دادند. هنوز هم این ادبیات در مورد این مرکز طلبگی کم و بیش وجود دارد. از آنجا که همین نگاه و اندیشه نادرست و مخدوش تا حدودی در گفتار و ادبیات جناب میلانی نیز وجود داشت، ناگزیر شرحی بسیار کوتاه در این باب ارائه می دهم. نخست بگویم که شرح من معطوف است به مدرسه حقانی در دوران پیش از انقلاب.
مدرسه حقانی در اوائل دهه چهل با همت روحانیونی بنیاد نهاده شد که در اندیشه اصلاحات در حوزه بوده و می خواستند طلاب جوان و تازه وارد را با آموزش های متفاوت با مقتضیات جدید آشنا کنند. اندیشه اصلاح در حوزه (اصلاح در مواردی چون تغییر برخی متون درسی و یا آموزش زبان خارجی و یا دروس تازه ای چون تاریخ و تفسیر و فلسفه و. . .) از زمان شیخ عبدالکریم حایری مطرح بود و در زمان آیت¬الله بروجردی تا حدودی به ثمر رسید و پس از آن آیت¬الله شریعتمداری با تأسیس «دارالتبلیغ اسلامی» آن را ادامه داد. آیت¬الله خمینی به این نوع برنامه ها چندان توجهی نداشت اما برخی پیروانش این ضرورت را احساس کرده و در اشکال مختلف اقداماتی در این زمینه انجام دادند. از جمله این تلاش ها تأسیس «مدرسه منتظریه» در قم بود که به دلیل نام مؤسس آن به «مدرسه حقانی» شهرت یافت.
در دوران پیش از انقلاب این مدرسه هم مرکز نوگرایی فرهنگی و منشاء تحول نسبی در حوزه بود و هم یکی از مراکز مهم طلاب جوان و پرشور و انقلابی در حوزه به شمار می آمد. اما این که پس از انقلاب چرا و چگونه شماری از طلاب این مدرسه به مراکز قدرت راه یافتند، برای تمام آشنایان با حوزه و تحولات پیش و بعد از انقلاب روشن است. به دو دلیل چنین رخدادی پدید آمد. در شرایط پس از انقلاب و تأسیس نظام ولایت فقیه، طبعا برای مدیریت چنین نظامی بیش از همه به طلاب و روحانیان وفادار و انقلابی نیاز بود و این نیاز در مدرسه ای چون حقانی بیش از جاهای دیگر قابل تأمین بود. چرا که اولا در آن مقطع طلبه های حقانی حداقل به طور نسبی آموزش دیده بودند و ثانیا تا حدودی با مسائل و مقتضیات زمان آشنا بودند و ثالثا غالبا انقلابی بوده و سالیانی برای آیت¬الله خمینی و در راه او مبارزه کرده بودند. دلیل دوم این بود که آقایان بهشتی و بعدها قدوسی که در مصادر مهم قضایی جمهوری اسلامی قرار گرفته بودند، با طلاب این مدرسه آشنا بودند و به آنان بیشتر می توانستند اعتماد کنند و کردند. بدین ترتیب راه یافتن شماری از طلبه های حقانی به مراکز قضایی و امنیتی و جاهای دیگر در یک روند طبیعی رخ داده و هیچ ابهام و یا توطئه و یا امر بالذاتی در این داستان وجود ندارد. اگر مثلا بهشتی و قدوسی برخی طلاب را به دستگاه قضایی نمی بردند و یا کمتر می بردند و یا دانش آموختگان آن در مراکز قضایی و امنیتی به گونه ای دیگر عمل می کردند، احتمالا امروز ما با اصطلاح مبهمی چون «مدرسه حقانی» و آن هم با بار منفی مواجه نبودیم و شاید هم اصلا امروز در سطح عموم کسی نام مدرسه حقانی را هم نشنیده بود. نکته مهم دیگر این که صدها طلبه در آن مرکز درس خوانده اند و پس از انقلاب هرکدام سرنوشت و سرگذشت متفاوتی یافته اند و فقط شماری اندک از آنها به مراکز مهم قدرت راه یافته و یا در شمار بدنامان قرار گرفته اند و اکثریت آن در مسیر پر و پیچ و خم زندگی پس از انقلاب به راههای دیگر رفته اند. برخی مخالف و حتی اعدام شدند و بسیاری عافیت پیشه کرده و به راه معمول و سنتی طلبگی ادامه داده و شماری نیز امروز در گروه اصلاح طلبان قرار گرفته اند. بنابراین نه می توان در مورد این مرکز و محصولاتش یکسان داوری کرد و نه این مدرسه برای پرورش آدمهایی خاص و تندرو و سرکوبگر بنیاد نهاده شده بود. مدیریت مدرسه از قضا از آغاز تا مقطع انقلاب در دست روحانیون غیر سیاسی و میانه رو بود. زمانی در اختیار محمد مجتهد شبستری بود و بعدها در دست علی قدوسی که ایشان داماد علامه طباطبایی بود و غیر سیاسی و حتی می توان گفت مخالف فعالیت حاد سیاسی و انقلابی بود. ضمنا باید افزود امروز در مورد شمار طلاب حقانی در مراکز قدرت تا حدودی مبالغه می شود. نمی دانم چرا امروز برخی از افراد را، که در حد اطلاع من ارتباطی و یا ارتباط ویژه ای با حقانی ندشتند، در فهرست سیاه حقانی قرار می دهند. حتی بعضی از مدرسینی که مثلا مدتی در آنجا یک درس حاشیه ای و کم اهمیتی را تدریس کرده اند، نمی توان در کارنامه منفی حقانی قرار داد. در تصویر برنامه تلویزیون صدای آمریکا نیز تقریبا عکس تمام علما و روحانیون پنجاه سال اخیز حوزه قم به نمایش گذاشته شده بود.
۲- موضوع قابل توجهی که جناب دکتر میلانی در مقام نقد گفتند این بود که طلاب حقانی زبان خارجی می آموختند اما به زبان فارسی بی مهر بودند و آنگاه از آن با عنوان «عناد با زبان فارسی» یاد کردند. این گفتار اندکی شگفت می نماید. نمی دانم این سخن بر چه بنیادهایی استوار است اما به گمانم هیچ بهره ای از حقیقت ندارد. این که روحانیون عموما به زبان و ادبیات فارسی توجه چندانی ندارند و حتی غالبا از درست گویی و درست نویسی نیز ناتوانند، حرفی نیست، اما این امر دلیل یا دلایل عینی روشنی دارد. به اجمال می توان گفت که اولا اغلب روحانیون (حداقل در گذشته و حتی تا مقطع انقلاب) از روستاها آمده و یا خاستگاه روستایی دارند و یا از طبقات پائین جامعه شهری (آن هم غالبا شهرهای کوچک) برآمده اند و از این رو غالبا با آموزش ابتدایی در حد دبستان و گاه در حد متکب خانه های سنتی قدیم وارد حوزه شده و طبعا در حوزه هم نیازی به آموزش معارف دیگر و از جمله زبان فارسی نمی دیده اند. پسوند نام فامیلی اکثریت فقیهان برجسته چند قرن اخیر ایران و عراق خاستگاه طبقاتی و جغرافیایی آنان را نشان می دهد. در عین حال در مدرسه حقانی و مانند آن در دوران پیش از انقلاب تعلیم زبان و ادبیات فارسی مورد توجه بود و برای اولین بار وارد متون درسی و آموزشی حوزه شد. ثانیا دروس رسمی و اصلی حوزه ها عبارتند از اصول فقه و فقه و برخی آموزش های دیگر هم به طور تبعی و گریز ناپذیر وجود دارد که مقدمات لازم به شمار می آیند. مانند ادبیات عربی (صرف و نحو) و منطق و معانی بیان و گاه تفسیر و فلسفه هم به طور حاشیه ای تدریس می شد و آن هم اخیاری بود و هر کس می خواست می توانست در آن درس ها حاضر شود. چرا که طلبه صرفا برای این به حوزه می رود که به اجتهاد برسد و صاحب ملکه اجتهاد شود و به فقه و فقاهت مدد رساند. هر چند در عمل غالبا یا از رسیدن به آن مرحله عالی ناتوانند و یا نمی خواهند و به هر تقدیر در مناصبی چون وعظ و خطابه و امامت مسجد و مانند آن انجام وظیفه می کنند. در گذشته اصلا زبان فارسی در حد آموزش علمی و ادبی و سیستماتیک حوزه نه نیاز بود و نه معمول. متون آموزشی و دینی عربی بودند و برای طلاب همین کفایت می کرد. حتی در زمان ما (دهه چهل و پنجاه) اکثر طلبه ها کتب فارسی نمی خواندند و روزنامه خوانی نیز گاه عیب و ایراد بود. مدرس معالم ما بارها مشفقانه پندمان می داد که «طلبه درس خوان باشید نه روزنامه خوان». یک بار در سال ۴۲ در حوزه شهرمان رودسر مدرس حوزه وقتی روزنامه را در دست من دید گرفت و تهدید کرد اگر بار دیگر روزنامه بخوانم اخراجم خواهد کرد. در این فضا و شرایط چگونه می بایست طلبه ها زبان فارسی می آموختند؟ در زمانی که حتی در دوران پس از انقلاب آیت¬الله منتظری کتاب علمی اش را به عربی می نویسد. در عین حال باید گفت که در دهه سی تا پنجاه شماری از روحانیون جوان و متوسط به نویسندگی و حتی روزنامه نگاری روی آوردند و آثاری در فارسی پدید آوردند که برخی از آنها به فارسی خوب با نثر معیار می نوشتند. در دهه چهل و پنجاه روزنامه نگاری و مقاله نویسی در قم کم رونق نبود. تاریخ مطبوعات و انتشارات حوزه در این دوره گواه این مدعاست. من در سالهای ۵۴-۵۶ در «مدرسه رسالت»، که به سبک مدرسه حقانی تأسیس شده بود، درس تاریخ و فن نگارش تدریس می کردم. قابل توجه این که طلبه ها کارهای هنری نیز می کردند. از جمله نمایشنامه می نوشتند و اجرا می کردند. یک بار نمایشنامه ای نوشته و شاگردانم آن در صحنه اجرا کردند. باید اذعان کرد که واعظان و خطیبان خوش گفتار و موفق غالبا به فارسی روان و تا حدودی جذاب سخن می گفتند. فلسفی مشهور نمونه اعلای این شمار واعظان بود. در هرحال تعبیر عناد با زبان فارسی در مورد طلاب و روحانیون به هیچ وجه منطبق با واقعیت نیست.
۳- موضوع پر مناقشه ای دیگری که جناب دکتر میلانی اظهار کردند این بود که ساواک و حکومت پهلوی نه تنها با مذهبی های سیاسی برخورد نمی کردند بلکه به آنها امتیاز هم می دادند چرا که می خواستند از این طریق با کمونیست ها مقابله و مبارزه کنند. برای تأیید دعوی خود فرمودند که ساواک به روحانیون اجازه تأسیس مدرسه در سراسر کشور می داد اما به کمونیست ها و اعضای جبهه ملی که یک بار به زندان رفته بودند نمی داد. از باب نمونه گفت که مثلا هاشمی رفسنجانی و خامنه ای، که به طرفداری از آیت¬الله خمینی شهره بودند، مجوز مدرسه دریافت کردند و شریعتی نیز به زور ساواک بر دانشگاه تحمیل شد.
این سخن ایشان بسی شگفت انگیز است. این که فی¬الجمله رژیم شاه و بازجویان و کارگزاران فرهنگی و سیاسی اش تلاش می کردند با حربه دین و متولیان و مبلغان دینی با کمونیسم و کمونیست ها مقابله کنند، حرفی نیست. این را همه ما در آن زمان می دانستیم و اسناد ساواک نیز این را نشان می دهد. من خود در بازجویی¬ها در زندان نیز به روشنی این را می¬دیدم. طبیعی هم بود که چنین باشد. اما در این مورد دو نکته قابل توجه است. یکی این که تلاش بازجویان و دیگر مقامات عمدتا معطوف بود به تحریک دو جناح مذهبی و غیر مذهبی بر ضد یکدیگر و در واقع ایجاد سوء ظن و اختلاف بین دو جریان عمده سیاسی و فعال و اثرگذار بر ضد رژیم. از قضا رژیم در این تفرقه افکنی عموما ناکام بود و هوشیاری دو جناح انقلابی نقشه های بازجویان را خنثی می کرد. البته رژیم در میان سنت گرایان و گاه انقلابیون متعصب مذهبی غالبا موفق می شد. دیگر این که این بدان معنا نیست که رژیم شاه از ناحیه مذهبی¬های سیاسی و انقلابی احساس خطری نمی کرد و یا به آنها امتیاز می داد بدان گونه که جناب میلانی می گویند. رژیم دیکتاتور و آزادی کش پهلوی، مانند تمام رژیم های استبدادی از جمله استبداد دینی کنونی، با هر مخالف جدی و خطرناک مقابله می کرد و حریف به میزان خطرناک بودنش بیشتر تحت تعقیب و آزار و فشار بود. با این معیار شاید تا پانزده خرداد و به ویژه تا اواخر دهه چهل و آغاز جنبش مسلحانه رژیم چندان از مخالفان مذهبی احساس خطر نمی کرد اما پس از آن با مسلمانان انقلابی با شدت عمل بیشتری رفتار می کرد. دلیل آن نیز روشن است. رژیم این قدر غافل نبود که نداند که کمونیست ها و به طور کلی غیر مذهبی ها و یا ملّیون نوع جبهه ملی در جنبش عمومی عملا نمی توانند نقش تعیین کننده ای داشته باشد. در عصر خیزش عمومی دوران انقلاب این واقعیت خود را نشان داد. با این همه مناقشه و احتجاج درباره اثبات این مدعا که رژیم از کدام جریان بیشتر بیم داشت، مناقشه بی ثمری است چرا که نه نظرا به سادگی اثبات پذیرند و نه عملا گرهی می گشاید از این رو می رویم سر مصادیقی که جناب میلانی برای اثبات مدعایش ارائه کرده است.
اول بگویم که اگر منظور ایشان از آسان گیری رژیم در اعطای مجوز تأسیس مدرسه حقانی است، که بلاموضوع است. زیرا که در آن زمان تأسیس مدارس دینی و به اصطلاح حوزه های علمیه در تمام نقاط کشور نیازی به مجوز رسمی دولتی نبود. اما در مورد اخذ مجوز آقایان هاشمی و خامنه ای، نمی دانم که منظور ایشان چه بوده و مراد کدام مدرسه است. تا آنجا که من اطلاع دارم، این دو روحانی سیاسی و مبارز در دهه چهل و پنجاه، صاحب مدرسه و مرکزی فرهنگی و آموزشی نبوده اند. بگذریم که اگر هم چنین باشد، باز مدعای ایشان را ثابت و مدلل نمی کند.
و اما مهم¬ترین بخش سخن دکتر میلانی آنجا بود که صریح و روشن اعلام کرد که ساواک دکتر شریعتی را به زور به دانشگاه تحمیل کرد. برای چه منظوری؟ برای مبارزه با جریانهای چپ غیر مذهبی و کمونیست ها و جبهه ملی! در این مورد چند نکته قابل توجه است:
نکته نخست مستندات این مدعاست. نمی دانم مستندات ایشان چیست و به استناد کدام دلیل موجه چنین ادعایی مطرح شده اما تا آنجا که من اطلاع دارم هیچ سند و دلیلی برای تأیید چنین نظریه ای وجود ندارد. مگر این که ایشان گفته های بی بنیاد و مخدوش جناب اکبر گنجی را منبع معتبر شناخته باشند. به هرحال اکنون مجال بحث و فحص این موضوع نیست. فقط عرض می کنم که ساواک باید علم غیب داشته باشد که در آغاز ورود یک جوان تقریبا گمنام و بازگشته از پاریس را برای مبارزه با کمونیست ها صالح تشخیص داده باشد. مگر این که ایشان معتقد باشند که اصولا علی شریعتی از همان آغاز و حداقل از خارج از کشور مأمور و دست پرورده ساواک و رژیم بوده است؛ ادعایی که پلیدترین دشمنان شریعتی (مانند جلال متینی و حمید روحانی) نیز مطرح نکرده اند.
نکته دوم سرگذشت و سرنوشت شریعتی است. شریعتی در مورد موضوع اختلافی شیعه و سنی بر سر ایمان ابوطالب به درستی می گفت زندگی ابوطالب خود گواه ایمان اوست و هر نوع بحث لفظی و انتزاعی بیهوده است. در مورد شریعتی هم می توان با همین معیار داوری کرد. به استناد اسناد ساواک (که در سه جلد منتشر شده)، از سالیان نخست تدریس شریعتی در دانشگاه مشهد و به ویژه پس از شهره شدن و جذب جوانان و دانشجویان از طریق سخنرانی ها و نوشته های دینی-سیاسی جذاب و محرک، دو نظر در ساواک درباره او مطرح بوده است. گروهی براین گمان بودند که شریعتی دارای افکار خطرناکی است و برای دولت و نظام سلطنتی مضر است و باید مانع او شد، و در مقابل، دسته ای دیگر می گفتند که برخی افکار او برای مبارزه با ارتجاع و روحانیت و خرافات مذهبی به سود رژیم است و بدین ترتیب سودش برای ما بیشتر از زیان اوست. به ویژه شریعتی در بازجویی ها و دیدارها و نامه نگاری های تحمیلی برای مقامات ساواک، به گونه ای حرف می زد که این فکر را برای مقامات و در نهایت شاه تقویت می کرد. مثلا از اصلاحات ارضی و با رفرم های شاه تجلیل می کرد و آن را به سود مملکت می شمرد. یا تأکید می کرد که من و شما در یک صف برای مبارزه با ارتجاع مذهبی و روحانیت مرتجع قرار داریم (حمید روحانی با استناد همین سخنان شریعتی را ضد روحانیت و عامل رژیم دانسته است). گرچه این سخنان و به ویژه دعوی مبارزه با ارتجاع و دین سنتی و واپسگرا به عنوان عامل عقب ماندگی دین و جامعه امر پنهانی نبود و در تمام سخنان شریعتی از آغاز تا پایان بارها تکرار شده است، اما به نظر می رسد که او هوشمندانه این سخنان را برای مقامات حکومتی، که به هرحال سرنوشت او در دستان آنان بود، تکرار می کرد تا زمان بخرد و بتواند گامی برای تحقق پروژه اش یعنی همان انقلاب فکری و تحول فرهنگی و تعمیق آگاهی برای رهایی توده ها بر دارد و موفق هم شد. سرانجام در مقطع سال ۵۰ و ۵۱ با بستن مرکز آموزشی او (حسینیه ارشاد) و بعد دستگیری او، جدال ساواکیان نیز به پایان رسید. چرا که سرانجام آن خط که معتقد بود شریعتی خطرناک است و نباید به او میدان داد، پیروز شد و ارکان رژیم از شاه تا مأمورانش به این نتیجه رسیدند که اندیشه های شریعتی در نهایت بنیاد برانداز است و به طور بنیادی پایه های فرهنگی و سیاسی و مذهبی رژیم را سست و نابود می کند (از این رو خشم و کینه پهلوی طلب ها از شریعتی پس از چهار دهه کاملا قابل فهم است). به ویژه به تجربه دریافتند که حسینیه ارشاد حلقه پیوند مذهب و عضوگیری برای سازمانهای چریکی و از جمله سازمان مجاهدین است. این تمام داستان است. در اینجا به واقع رژیم پیروز میدان است یا شریعتی؟ فقط کمی آگاهی از تاریخ و نیز اندکی انصاف می خواهد. حتی اگر هم از همان آغاز ساواک او را وارد دانشگاه کرده باشد تا از افکار و هنر زبان و بیان و دانش او به سود خود بهره ببرد، باز در نهایت بازنده ساواک و دستگاه حکومتی بوده نه شریعتی، چرا که در نیمه راه برای مغزهای متفکر رژیم روشن شد که در تشخیص خود دچار اشتباه بزرگ شده و احتمالا احساس فر یب خوردگی می کرده اند. در این صورت، باز هم دعوی جناب میلانی مردود است.
اما نکته مهم و ظریف این است که، به رغم دعوی دکتر میلانی، ساواک شریعتی را برای مقابله با روحانیت و مذهبی های سنتی می خواست نه مارکسیست ها و در اسناد موجود همواره از دو سو این موضوع مشترک تکرار می شود، اگر هم جریان کمونیستی برای رژیم مطرح بوده کاملا در حاشیه بوده است. از قضا شریعتی در تمام گفتارش، ضمن نقدهای جدی اندیشه مارکسیستی و اگزیستانسیالیستی، از یک سو متأثر از وجوهی از آموزه های این دو نحله فلسفی و اجتماعی است (و به همین دلیل شماری از روحانیان سنتی و نیز در مقابل برخی روشنفکران سکولار او را مارکسیست و یا مارکسیسم زده شمرده اند)، و از سوی دیگر، او مارکسیسم را رقیب اسلام می دانست و نه دشمن، و حتی یک بار صریحا اعلام کرد اگر قرار است کسی مسلمان شیعی علوی نباشد، باید برود مارکسسیت بشود، خلاص! (این جمله از خود اوست). در این صورت، او هرگز به سنت مسلمانان و روحانیان سنتی و گاه نوگرا (از جمله مرتضی مطهری که مارکسیسم را دشمن می دانست) و حتی غالب روحانیان سیاسی و انقلابی در فکر دشمنی و مبارزه با این جریانهای رقیب نبود. اما در مقابل، تمام آثار و افکار شریعتی، از آغاز تا پایان، بی امان بر ضد اندیشه های سنتی مذهبی و ارتجاع روحانی است. با توجه به واقعیت های غیر قابل انکار، دعوی استخدام شریعتی برای مبارزه با جریانهای چپ، نظرا و عملا به کلی باطل و خلاف تاریخ محقق است.
نکته سوم این است که اگر همکاری و همراهی با رژیم و ساواک مذموم باشد، که هست، باز شمار روشنفکران چپ گرای مستخدم رژیم، در قیاس با روشنفکران مذهبی، به مراتب بیشتر بوده است. نیازی به تصریح نیست. کیهان مصباح زاده و کانون پرورش کودکان و حتی تئوری پردازی های ساواک در اختیار چه گروهی از روشنفکران بود؟ اگر مراد مقابله با چریکهای چپ و انقلابی است، روشن است که در آن زمان هر دو به یکسان در زیر تیغ ساواک بودند و شکنجه می شدند و نابود می گشتند. در هرحال اگر قرار بر مقایسه است، منصفانه قضاوت کنیم که کدام جریان بیشتر از رانت حکومت بهره برده است؟
۴- جناب میلانی فرمودند که مطهری شریعتی را متهم به الحاد کرده است. این دعوی نیز به کلی نادرست و خلاف واقع است. طبق تصریح ایشان، منبع دعوی، مقاله آقای گنجی است. به نظر می رسد که شریعتی شناسی دکتر میلانی وامدار شریعتی شناسی آقای گنجی است (یحتمل که عکس آن باشد). مطهری با شریعتی موافق نبود و در برخی نوشته های او (از جمله در همان نوشته مورد اشاره میلانی) سخت بر او می تازد و او را به انواع اتهامات خلاف واقع متهم می کند، اما هر گز شریعتی را تکفیر نکرد و او را ملحد ندانست. بهترین دلیل این دعوی، همان بیانیه ای است که پس از درگذشت شریعتی با امضای بازرگان و مطهری انتشار یافت. در آنجا تصریح شده که شریعتی در اصول و مبانی اسلامی، دچار هیچ نوع انحرافی نبوده است.
۵- آخرین نکته این است که، با چشم پوشی از تمام این مناقشات، می پرسم این اخلاقی و انسانی است که پژوهشگری چون دکتر عباس میلانی در یک برنامه زنده تلویزیونی پر مخاطب، آن هم بی هیچ ارتباطی، چنین شتابزده و در یک جمله یک همکار خود و حداقل انسانی را چنین مورد تهمت و توهین قرار دهد؟ آن هم متهمی که دستش از این جهان کوتاه است و قدرت دفاع ندارد. آن هم به دلیل فضایی که برخی ژورنالیست های شریعتی ستیز ساخته اند، حتی اندک دفاع از شریعتی نیز با انواع اتهام مواجه است. سخن دوستانه من این است که از یک روزنامه نگار پر هیاهو و سیاسی نویس چندان انتظاری نیست، اما یک محقق تاریخ و یک پژوهشگر صاحب نام چرا؟

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.