محمدرضا مهدوی یا محمدرضا پهلوی؟!

بدست • ۱۹ شهریور ۱۳۹۰ • دسته: مقالات

 

سخنان اخیر آیت­الله محمدرضا مهدوی کنی، رئیس مجلس خبرگان رهبری، مرا به یاد سخنی از ایشان در اوایل انقلاب انداخت. ایشان در اوایل رئیس کمیته­های انقلاب اسلامی بود. شبی به عنوان فرمانده کل کمیته­ها به مناسبتی در تلویزیون ظاهر شد و ضمن ایراد سخنانی خطاب به مردم گفت: «من محمدرضا مهدوی هستم نه محمدرضا پهلوی». با توجه به موضوع گفتار و فضای خاص آن روزها و به اصطلاح مقتضای حال، فحوای کلام ایشان این بود که: مردم! من که با شما صحبت می­کنم و چیزی از شما می­خواهم یک روحانی ساده و پیشنماز یک مسجد در همین تهران هستم که پشت سر او نماز می­خوانید و دوست و خیر خواه شمایم، نه محمدرضای شاه پهلوی که در این مملکت صاحب تاج و تخت بود و در همین تهران جلال و شکوه داشت و کاخ نشین بود و دشمن شما. دقیقا به یاد ندارم که به چه مناسبت این گفتار ایراد شد اما هرچه بود این زبان و بیان ساده و صمیمی و خودمانی در آن زمان به دل می­نشست و این نوید را می­داد که قرار است پس از این محمدرضا مهدوی­ها در مملکت حکومت کنند نه محمدرضا پهلوی­ها، و دیگر قرار نیست ستمی باشد و تبعیضی و فسادی و همه جا را «عدل علی» و «اخلاق اسلامی» پر کند، مگر نه این بود که در خیابانها فریاد می­زدیم: «نظام شاهنشاهی سرچشمه فساد است/حکومت اسلامی مظهر عدل و داد است»؟! و این هم «حکومت اسلامی» که قرار است «مهدوی­ها» در آن مجری عدالت باشند و مبشر آزادی!

 طبق گزارش:  رئیس مجلس خبرگان یعنی همین آقای مهدوی کنی در دهمین اجلاس خبرگان رهبری تفکیک روحانیت از سیاست را یکی از خطراتی دانست که انقلاب را تهدید می‌کند و افزود: تفکیک روحانیت از سیاست که برخی همین فکر‌ها بر سرشان [است] از آن امور غلطی است و مرحوم بازرگان که امام آن را مرد مؤمنی می‌دانست در اوایل انقلاب به ما می‌گفت شما روحانیون به مساجد بروید که من به ایشان گفتم شما خودتان کسی بودید که در مسجد هدایت از علما و روحانیون می‌خواستید که از محراب بیرون بیایند و تأکید می‌کردید که اسلام فقط وضو و غسل نیست. آیت‌الله مهدوی‌کنی در ادامه گفت: امام آوردمان در صحنه حالا دیگر ما ولکن معامله نیستیم و اگر آنها بخواهند ما کنار برویم ما از صحنه خارج نمی‌شویم» (جرس، ۱۵ شهریور ۹۰).

در ارتباط با این سخنان چند نکته قابل تذکر و تأمل است:

۱- این بیان از ایشان تا حدودی شگفت می­نماید و جای پرسش دارد. چرا که ایشان از معدود روحانیون صدر انقلاب بودند که عقیده داشتند روحانیون نباید مستقیما در کار اجرایی باشند و حتی نباید حزب تشکیل دهند. البته آقای مهدوی کنی نیز مانند دیگران معتقد به حکومت اسلامی با مدل ولایت فقیه بوده و هستند، اما ایشان در طول این سه دهه بارها و بارها در گفته­ها و مصاحبه­ها به صراحت اعلام کرده­اند که امور اجرایی کشور و احزاب و سازمانهای سیاسی از آن سیاستمداران و به تعبیر روشن­تر فکلی­ها و غیر معممین (البته مؤمن و متعبد نسبت به علما)ست و روحانیت به عنوان یک نهاد مذهبی باید مستقل باشد و به کار روحانی و تبیلغی و ارشادی خود بپردازد و البته برکار دولت و مدیران کشور نیز در ظل ولایت فقیه نیز نظارت داشته باشد. استدلال ایشان هم این است که روحانیون پدر معنوی مردم­اند و اگر وارد کار اجرایی و فعالیت سیاسی مستقیم و حزبی بشوند دچار تفرقه و رقابت و اختلاف می­شوند و این به زیان دین و روحانیت است. آنچه از حافظه به یاد دارم همین مضامین است که ایشان بارها بازگو کرده ولی می­توان به گفتارهای ایشان هم مراجعه کرد. به نظر می­رسد که در این زمینه ایشان مدافع همان نظر نخست آیت­الله خمنی است که معتقد بود روحانیون نباید مسئولیت اجرایی داشته باشند و فقط به نظارت و ارشاد و اشتغال در امر قضاوت بسنده کنند. البته ایشان بعدها (از مقطع ۳۰ خرداد ۶۰ به بعد) تغییر موضع داد و تقریبا تمام امور کلان کشور و نظام را یکسره در اختیار روحانیون نهاد. ظاهرا مرحوم مطهری نیز بر همین باور بود. مشهور است که ایشان با تشکیل حزب جمهوری اسلامی به وسیله پنج روحانی انقلابی آن روزگار (بهشتی، هاشمی رفسنجانی، سید علی خامنه ای، محمد جواد با هنر و موسوی اردبیلی) به شدت مخالف بود. در مجلس اول این مطلب را از مرحوم شهید مهدی شاه­آبادی شنیدم. ایشان می­گفت که چند روز پیش از ترور مطهری در جلسه جامعه روحانیت مبارز تهران در این زمینه بحثی تند درگرفت و مطهری با شدت به بهشتی انتقاد کرد که چرا حزب تشکیل داده­اید و این به زیان دین و روحانیت تمام می­شود. استدلال تقریبا همان بود که گفته شد و آقای مهدوی هم بارها تکرار کرده است. مرحوم شاه­آبادی گفت بحث چنان داغ و تند شد و مطهری چنان بر آشفت که عمامه از سرش افتاد. ظاهرا در جامعه مبارز تهران فقط مطهری و مهدوی کنی با این نوع فعالیت روحانیان مخالف بودند. مطهری زود رفت و نماند تا شاید در مسیر تحولات روحانیت و در نتیجه جمهوری اسلامی نقش آفرینی کند اما مهدوی ماند ولی نتوانست اندیشه و فکر خود را به کرسی بشاند. هرچند در این باره گاه سخن گفته و خود تا حدودی به آن وفادار ماند. ایشان خود گرچه در دوره­ای وزیر کشور شد و چند ماهی نخست وزیر، اما همه اینها تحمیلی بود و فقط به عنوان محلل مورد استفاده قرار می­گرفت. اصولا در جمهوری اسلامی نقش ایشان شبیه نقش مستوفی­الممالک (مشهور به «آقا» در کابینه­های پس از مشروطیت) است که مرحوم مدرس به او لقب «شمشیر مرصع» داده بود. در سال گذشته نیز باز ایشان را به عنوان محلل به رئیاست خبرگان بر کشیده اند تا تا طراحان حذف هاشمی به موقع فرد مطلوب خود را بر کرسی ریاست خبرگان بنشانند. ایشان در این سالها به عنوان دبیر تشکیلات «جامعه روحانیت مبارز تهر ان» از اخذ مجوز پروانه فعالیت از وزارت کشور امتناع کرده و استدلال ایشان این است که جامعه روحانیت مبارز حزب نیست و نمی­خواهد فعالیت حزبی بکند بلکه فقط فعالیت ارشادی و موضعی دارد (بگذریم که تمام اعضای این نهاد روحانی هرکدام چند شغل رسمی و غیر رسمی مهم را در تمام ارکان نظام حکومت اشغال کرده اند). به هرحال خود ایشان عمدتا به این دلیل تا کنون تا حدودی حاشیه نشین قدرت بود هرچند این حاشیه نشینی از جهاتی (از جمله شخصیت متعادل اخلاقی و دوری از منازعات مستقیم سیاسی) برای ایشان نفوذ و جایگاه ویژه­ای هم به بار آورده است. با تسامح می­توان ایشان را «حاج ملا علی کنی» کنونی تهران دانست.

اما حال چه شده که ایشان با شدت و صلابت تمام از حکومت انحصاری روحانیون (به تعبیر مهندس بازرگان «جمهوری روحانی») دفاع می­کند و تهدید می­کنند که «حالا دیگر ولکن معامله نیستیم و اگر آنها بخواهند که کنار برویم، ما از صحنه خارج نمی­شویم»؟ آیا در کام ایشان هم شرینی قدرت انحصاری و تصرف بی مهار پول نفت خوش نشسته است؟ البته باید انصاف داد که کمتر کسی این اندازه ایثار دارد که این قدرت بلامنازع و این همه تمکن و تمتع را رها کند و به گوشه خلوت مسجد جلیلی بخزد و برای چند مؤمن بینوا وعظ و خطابه ایراد کند!

۲- روشن نیست منظور از «آنها» چه کسانی هستند. اگر مراد شخصیت­هایی چون بازرگانها و سحابی ها هستند، «آنها» که فعلا نیستند و همفکرانشان تشکیلاتی­شان هم که به برکت اختناق بی­سابقه نظام ولایت فقیه و با همکاری­ها و حمایت­های بی­دریغ کسانی چون مهدوی کنی و سرکوب تمام دگراندیشان، زندانی و خانه نشین و عملا بی عده و عده هستند و از این رو حداقل بالفعل خطری برای آقایان محسوب نمی­شوند؛ اگر مراد مردم ایرانند، علی­القاعده نباید آقای مهدوی کنی و دوستانشان بی اطلاع باشند که بی­تردید اکثریت قاطع مردم حداقل با حکومت انحصاری و استبدادی روحانیون مخالفند و نخبگان این ملت به نمایندگی از اقشار مختلف جامعه با چنین حکومتی مقابله و مبارزه می کنند و احتمالا چندان دیر نمی­پاید که آقایان ناچار شوند «معامله» را «ول» کنند و (البته پس از دادن تاوان چند دهه استبداد و فساد) به مساجدشان باز گردند. اگر در این مورد تردید هست، می­توانند یک بار دیگر از طریق همه پرسی قانون اساسی فعلی خود را در معرض انتخاب مردم قرار دهند. آقای مهدوی در این رخداد تردید نکند. دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد. به گواهی تجارب مکرر تاریخی و بر وفق منطق عقلی-تجربی امور، همان مردمانی که روزی مرتکب این اشتباه شدند که شماها را بر کرسی قدرت بلامنازع نشاندند، روزی دیگر (خود یا فرزندانشان) اشتباه شان را جبران خواهند کرد. بالاخره یقین داشته باشید «معامله» همیشه در دست شما نمی­ماند.

۳- ایشان به سخنان مهندس بازرگان اشاره کرده­اند که می­گفته روحانیون باید به مساجدشان باز گردند. بعید است که ایشان در آن زمان از این تعبیر استفاده کرده باشند، اما به هرحال، توصیه ایشان درست و واقع بینانه بود و حتی منطبق با وعده روشن رهبر انقلاب که در پاریس وعده داده بود خود و روحانیون نمی­خواهند حکومت کنند و به امور روحانی خود خواهند پرداخت. اما آقای مهدوی ظاهرا بین «سیاست» و «حکومت» فرقی قایل نیست، آنچه روزگاری کسانی چون بازرگان و دیگران از روحانیون می­خواستند این بود که به مقتضای تعهد دینی و ملی­شان از کنج حجره­های عافیت و تنزه طلبی خارج شوند و در کنار مردم مسلمان به ستم اعتراض کنند و از حق و عدل و آزادی مردم حمایت کنند. اما، به گواهی گفته­ها و نوشته­های آنان در همان روزگار، مقصود این نبود که روحانیون بیایند و حکومت و دولت و تمام منابع مالی و فرهنگی و ملی کشور را به عنوان ملک طلق خود تلقی کنند و با آن به عنوان غنائم جنگی «مفتوح العنوه» معامله کنند. مبارزه سیاسی برای آزادی و عدالت الزامی با حکومت کردن ندارد. روحانی می­تواند سیاسی هم باشد و فعال جامه مدنی اما  بدون ادعای حق ویژه سلطنت و دولتمداری. نقشی که آیت­الله طالقانی در دوران پس از انقلاب ایفا کرد. هیچ روشنفکر و آزادیخواه مسلمانی در دوران پیش از انقلاب، معتقد و مدافع حکومت روحانیون نبود، اگر هم از روحانیون خواسته­اند که وارد عرصه مبارزه ملی و عدالت طلبانه شوند و یا از روحانیون مبارزی چون آیت­الله خمینی دفاع کرده­اند، صرفا برای استفاده از نیروی مردمی روحانیت برای تقویت جنبش آزادیخواهی ملت بوده است. چهره­های شاخص و پیشگام روشنفکران مبارز و انقلابی مسلمان آن روز (از جمله بازرگانها (پدر و پسر)، سحابی­ها (پدر و پسر)، طالقانی، احمد زاده، پیمان، سامی و به ویژه شریعتی) هرگز معتقد به حکومت روحانی نبودند. این که آنان برای تشویق علما استدلال می­کرده اند که اسلام فقط طهارت و حیض و نفاس نیست، طبق تفسیر خودشان از اسلام، در پی اجتماعی کردن و توانا سازی دین و تشویق عالمان دین به حمایت از ملت در مسیر رهایی مردم از شر استبداد و استعمار و استثمار بوده است و بس. این که اخیرا دوستمان جناب اکبر گنجی طی مقاله­ای مطول (منتشر شده در «روز آنلاین») ادعا کرده­اند که شریعتی نه تنها معتقد به ولایت فقیه و ولایت روحانیون بوده بلکه اصولا نظریه پرداز حکومت بلامنازع این طبقه هم بوده، به کلی بی­اساس و غلط و به استناد مجموعه آثار شریعتی تحریف آشکار حقیقت است. الگویی که در نظر این شمار مشوقان علما برای ورود آنان به عرصه سیاست و مبارزه بود، همان الگوی نقش علمای مشروطه خواه در جنبش مشروطه خواهی بوده است. البته گفتن ندارد که این نوع تشویق­ها برای ورود علما به عرصه مبارزه، تا چه اندازه می­توانست خطیر و خطر آفرین باشد، اما در آن زمان کسانی چون بازرگان و شریعتی متأسفانه به عواقب و پیامدهای گاه الزامی آن رویکرد توجه کافی نکرده بودند. پس از انقلاب بود که همه بیدار شده و متوجه شدند که در آن زمان با خوش­بینی و حسن ظن تمام، به عواقب تلاش­های بدفرجام خود فکر نکرده بودند. آخر در آن زمان چه کسی می­توانست تصور کند یک مرجع دینی، که پانزده سال با دلیری تمام از مبارزات ضد استبدادی مردم حمایت و در نهایت آن را رهبری کرده و آن همه نظرا و عملا از آزادی و حق حاکمیت مردم و عدالت و قانون و قانونگرایی سخن گفته، پس از به قدرت رسیدن یکسره تمام سخنان چند ماه پیش خود را فراموش کرده و آشکارا چنین خلف وعده کند؟ اما زمانی بازرگان متوجه شد و با دریغ گفت «باران خواستیم، سیل آمد»، که دیگر غول استبداد دینی از شیشه بیرون جسته و بی مهار می­نمود.

۴- در پایان اما باید خدمت جناب آقای مهدوی کنی عرض کنم واقعیت این است که شما امروز دیگر «محمدرضا مهدوی» امام جماعت مسجد جلیلی و روحانی بی­پیرایه مبارز علیه استبداد نیستید، امروز اگر نه جای «محمدضا پهلوی» که حداقل (البته با اندکی تسامح) به جای جواد سعیدها و شریف امامی ها بر کرسی سنای انتصابی مجلس خبرگان رهبری تکیه زده­اید و نقش­تان جز تأیید شخص اول مملکت و  اقدامات حکومت نیست. شما و دوستانتان از آن زمان که به قول شما، برخلاف علمای عصر مشروطه، حکومت را به مردم تفویض نکردید و خود مدعی ولایت مطلقه شدید، دقیقا به جای محمدرضا پهلوی نشسته­ و متأسفانه همان راه و سنت سلطانی را (سلطان به مفهوم شرقی و ایرانی آن) به شدت و حدت ادمه داده و می­دهید. در این میان «تاج» و «عمامه» فرقی نمی­کند و تمایز ایجاد نمی کند. امروز باید بر شما، به عنوان یک روحانی متعادل و تا حدودی منصف و دیندار و خواهان تقویت دین و دینداری و طالب تداوم نقش ارشادی و معنوی علما و طبقه روحانیون در جامعه و دلبسته حفظ حرمت علما، باید روشن شده باشد که نمی­توان هم زمان دو نقش متضاد را بازی کرد، هم «حجه الاسلام» و «آیت­الله» و «واعظ» بود و هم «سلطان با اختیارات مطلقه و غیر پاسخگو» و «رئیس جمهور» و «رئیس قوه مقننه» و «رئیس قوه قضائیه» و مانند آن و مسئول ادراه کشور. وقتی معممی رئیس جمهور می شود دیگر «پرزیدنت» است نه «حجه­الاسلام و­المسلمین». این البته ربطی به سیاسی بودن و انجام وظایف و تعهدات اجتماعی ندارد که هر روحانی نیز بدون حق ویژه به عنوان یک شهروند می تواند از آن برخوردار باشد. نقش وعظ و خطابه دینی یک اقتضائاتی دارد و نقش فرمانروایی اقتضائاتی دیگر. تلبس به لباس خاص و استفاده از کلاه و عمامه نیز تفاوتی ماهوی ایجاد نمی کند. عمامه رئیس جمهور و یا رئیس پارلمان نوعی کلاه است نه بیشتر. به نظر می­رسد که تفکیک نقش «علما» و «امراء» در برخی روایات دینی ما، آگاهانه و هوشمندانه بوده است.     

جناب مهدوی! حال بیش از سه دهه از انقلاب و سخنان دلنشین شما در تلویزیون گذشته و کشور به میراث رسیده از محمدرضا پهلوی و مدیریت شده در ظل نظام «ولایت مطلقه فقیه» و حاکمانی چون شما، در چه شرایطی است؟ انصاف را! اگر صرفا به آمار رسمی دولتی و سخنان مسئولان ریز و درشت جمهوری اسلامی مطلوب خودتان هم استناد کنیم، آشکارا می­بینیم که ایران امروز به مراتب بیشتر از دوران نظام پیشین گرفتار انواع فساد  تباهی و عقب ماندگی است. تا آنجا که هنوز یک دهه از انقلاب نگذشته بود که شخصیتی چون آیت­الله منتظری، قائم مقام رهبری وقت، در نامه­ای خطاب به رهبر نظام با صراحت و شفافیت شگرفی که از مقامی چون او در آن زمان انتظار نمی­رفت، می­گوید وزارت اطلاعات شما روی ساواک را سفید کرده است!! اکنون به گذشته برگردید و کارنامه حکومت روحانیون را بررسی و ارزیابی کنید و ببینید که اکنون در کجای تاریخ ایستاده­اید؟ و داوری مردم به عنوان سازندگان تاریخ درباره شمایان چیست؟ حال روحانیون چندان بی­اعتبار شده­اند که به اعتراف صریح خودتان بخشی از دستگاه عریض و طویل حکومت ولایت فقیه برای جذب مردم و تداوم ماندن در قدرت از ولایت فقیه و ولی فقیه و علما و مراجع دینی فاصله گرفته و دیگر حاضر نیستند با روحانیون همکاری و قدرت را با آنان تقسیم کنند. از باب نمونه عرض می­کنم شما که خود یک روحانی حکومتی هستید و تعصب صنفی هم دارید، بفرمایید که در حکومت «مهدوی»ها حریم و حرمت روحانیون بیشتر حفظ شده یا در سلطنت تمام «پهلوی»های تاریخ ایران؟!

البته در این میان روحانیونی با مجاهدت بسیار و دادن هزینه­های گزاف، همچان «محمدرضا مهدوی» باقی ماندند که یاد و خاطره و نقش انسانی و ملی و دینی شان هرگز فراموش نخواهد شد و نمونه آعلای آن زنده یاد آیت­الله منتظری بود که بنده قدرت نشد و «روحانی» باقی ماند. خدایش رحمت کند و بر عزت علما و روحانیونی که هنوز روحانی و در کنار مردم باقی مانده اند، بیفزاید.

 

 

 

 

                          

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.